لرزيدم و به تصاوير آشنا خيره شدم. بم را دو بار ديدم. بار اول چند ساعت و بار دوم چند روز. جشنواره نوروز سال 79 بود كه همزمان شده بود با عيد غدير و اين دو را با هم در ارگ جديد و قديم برگزار ميكردند. در همين ارگي كه امروز بخش بزرگي از آن نابود شده، انواع سفرههاي نوروزي را چيده بودند: هفت سين و هفت شين و هفت ميم و ... ارگ بازساخته، زيباييهايش را دوچندان مينمود.
پيرمرد خراساني، در مدح امام علي ميخواند و با نواي دوتارش مرا با همه كائنات آشتي داد. نذر كردم كه علي پشتيبان زندگيام باشد و شد و تا امروز هست.
مهرباني بزرگدلان كويري و ياد نخلهاي افراشته، تنها غم به دلم نمينشاند، كه غربت را به ياد ميآورد. حتي نميتوانم مهرشان را با قطره خوني جبران كنم...
پيرمرد خراساني، در مدح امام علي ميخواند و با نواي دوتارش مرا با همه كائنات آشتي داد. نذر كردم كه علي پشتيبان زندگيام باشد و شد و تا امروز هست.
مهرباني بزرگدلان كويري و ياد نخلهاي افراشته، تنها غم به دلم نمينشاند، كه غربت را به ياد ميآورد. حتي نميتوانم مهرشان را با قطره خوني جبران كنم...
