-->

Wednesday, April 16, 2008


Monday, March 31, 2008

مانی می خونه و من بیشتر از اونچه که فکر کنید، هیجان زده هستم. روز پنج شنبه با معلمش از جلسه داشتم. هر چند وقت یک بار از این جلسات می ذارند که بهمون بگن پیشرفتشون چطوری بوده. نمی تونم تو هیچ نوشته ای توضیح بدم که چقدر احساس خوبی بهم دست دادوقتی معلمش گفت که مانی بهترین شاگرد کلاسه، خوش اخلاقه ومثل آدم بزرگها می شه باهاش حرف زد. اینکه بهتر از همه بچه های کلاس می خونه . کلاس اونها متشکله از دو گروه بچه های آمادگی و کلاس اولی ها، مانی درمیون بچه های آمادگیه اما معلمش تعجب کرده بود که مانی از بین 100 کلمه ای که بهش نشون دادن تونسته بود شصت و یکی رو بخونه که معلمش می گفت سابقه نداشته وبچه های دیگه کمتر از نصف این تعداد رو می تونن بخونن.
ننی که با مازندگی می کنه، دختری فرانسویه به اسم مایره، خیلی خوش اخلاق و خندونه و هر روز با مانی دو سه ساعت کاردستی و نوشتن کار میکنن. مانی خیلی دوستش داره وخیلی از این برنامه بریدن کاغذ و چسبوندنش و اینها لذت می بره.
شاید دارم زیاده روی می کنم ، شاید باز سوسکه به دیوار راه می ره و مادرش می گه قربون دست وپای بلوریش... اما مانی بی نقص ترین بچه ایه که من می تونستم بهش فکر کنم....

Thursday, February 14, 2008

دندون مانی دراومده، همون دندونی که افتاده بود به اضافه بغلیش که هنوز نیفتاده، روز دوشنبه وقت دندون پزشکی گرفتم براش. خوشبختانه در این مملکت ، برای بچه ها تا 18 سالگی دندون پزشکی مجانیه.

از این هفته یه دختری به اسم مایری، که فرانسوی است، اومده با مازندگی می کنه که به مانی برسه. خیلی راضیم ازش، خدا ازش راضی باشه، البته مانی چندان راحت نیست که بگه من ننی دارم.

خواب مانی مرتب شده و هر شب ساعت7 ونیم تا هشت می خوابه. امروز هم موهاش رو کوتاه کردم، قبل از اینکه بریم گفت به آقا بگو موهام رو سیخ سیخ نزنه، چون سلمونی که اهل ترکیه است، موهاش رو مدل آلمانی ( دور کچل وسط بلند) می زنه و بعد هم با ژل جلوش رو سیخ می کنه. ما هم گفتیم آقا اونجوری نزن ، او هم ساده زد ، مانی گفت حالا خوب شد، این کول تره!!! همه چی باید کول باشه تا آقا مانی راضی شه.

Thursday, January 17, 2008

پریشب سعیده رو از فرودگاه آوردم ، مانی که دلش براش تنگ شده بود، دم در پرید تو بغلش، بعد همینطور که تو بغل سعیده بود یواشکی به من می گه: مامان حسودی نکنی من رفتم تو بغل عمه!!!!

دندون مانی دیشب افتاد، اولین دندونی که درآورده بود، پریشب لق شد و دیشب افتاد. حس عجیبی دارم، انگار وارد یه مرحله تازه از زندگیش شده. عاشق کبابه اما پریشب سر میز شام گفت من دیگه کباب نمی خورم، من که گفتم : " نه نمی شه باید بخوری." زد زیر گریه که دندونم داره میاد بیرون، نمی تونم. بمیرم براش، دندون لق شده اش خیلی بامزه بود. تا اینکه دیشب من هنوز به خونه نرسیده بودم که عمه سوسو زنگ زدو گفت دندونش افتاد.

حالا قراره امشب بذارش زیر بالشش باید برم یه چیزی براش بخرم.
دیشب رفتم خونه تقریبا خواب بود، خواستم بوسش کنم، پرید و شروع کرد برام از همه جا تعریف کردن، اینکه تو مدرسه به یه پسری که اون ودوستاش رو اذیت می کنه می گن ، چاق بوگندو" stinky fat" تا اینکه خواسته به معلمش بگه که دندونش افتاده اما اون سرش شلوغ بوده ونشنیده:)

از مدرسه اش خیلی راضی نیستم ، دارم سعی می کنم که عوضش کنم.

Wednesday, May 23, 2007

مانی دیگه بزرگ شده. من صد ساله که این وبلاگ رو آپ دیت نکردم دلیلش رو هم الان مرد ومردونه برای همتون توضیح می دم تا ببینین که حق دارم.
اول ازهمه اینه که مانی قاطی پاتی حرف می زنه، فارسی وانگلیسی رو قاطی هم می کنه و البته خیلی بانمک حرف می زنه.بیشتر انگلیسی حرف می زنه والبته ما فارسی جوابش رو می دیم و اون انگلیسی رو با فارسی قاطی می کنه وتحویل ما می ده.
خیلی اصرار داره که به همه بگه وقتی یه پسر متوسط بوده when I was a middle size boy, I was in Iran.

بعد هم هر اتفاق خوبی که تو زندگیش افتاده به اون دوره مربوطه که تو ایران بوده. یه بار که سال نو بود وتوی مدرسه مانی هفت سین گذاشته بودن، داشت برای دوست صمیمی اش که اسمش "نوا" است، توضیح می داد که اون ایرانیه و فارسی حرف می زنه و به نوا گفت تو کجایی هستی، نوا هم دراومد که من اهل فینچلی هستم. فینچلی یه محله ای در شمال لندنه.

من سعی کردم با همین چند خط براتون توضیح بدم که مشکل من چیه ، البته من از اول هم این وبلاگ روبرای دل خودم نوشتم وفامیل ودوستایی که دلشون می خواد از مانی بشنون اما یک نکته دیگه ومهم هم این بود که مانی بتونه وبلاگ رو بعدا بخونه . حالا مطمئن نیستم که بتونه این کار رو بکنه اگه همه اش رو به فارسی بنویسم. بنابراین احتمالا باید قاطی پاتی بنویسم که هنوز براش یه راه حل مناسبی ندارم.

فردا آخرین روزیه که مانی به مهد کودک موس هال در فینچلی می ره، ما داریم خونه عوض می کنیم و یک فصل قشنگ دیگه در زندگی مانی تموم می شه.

Sunday, October 22, 2006

سینا هنوز هم مانی رو به شیوه وقتی که نوزاد بود با بغل زدن بچه وخواندن سرود آفتابکاران کوهستان می خوابونه. دیشب که شب کار بودم داشته همین کار رو می کرده و میرسه به بندی که می گه ، "یه جنگل ستاره داره". مانی درمیاد که" بابا سینا! جنگل که ستاره نداره، انیمال( حیوون ) داره، تری( درخت ) داره !" بعد هم با قیافه حق به جانبی که که همیشه موقع تصحیح غلط های ما می گیره بهش گفته:" ماه ستاره داره بابا سینا!"


تازگی ها بعد از رفتن همه مهمونها، مانی زیادی ابراز ناراحتی می کنه از انیکه هیچ کس رو نداره و گاه وبیگاه برای مظلوم نمایی، اینرو می گه. مثلا وقتی من می خوام برم سرکار می گه تو بری من دیگه مامان ندارم و از این قبیل حرفها. چند روز پیش هم که بهش گفتیم برو بازی کن، برگشت با همون حالت گفت،" من مانستر ندارم بزنمش !"


با تلفن هیچوقت میونه خوبی نداشته اما تازگی ها، بعد از برگشتن مامانم به تهران، اون بیچاره رو ساعتها ، پای تلفن نگه می داره که براش قصه بگه. نوع قصه رو هم انتخاب می کنه، همیشه باید بت من واسپایدر من باشه و قصه های معمول رو دوست نداره.

Tuesday, September 12, 2006


Mani and the tallest present  Posted by Picasa


Mani with his presents Posted by Picasa


Mani was enjoing a lot Posted by Picasa


Mani Posted by Picasa


Mani and friends Posted by Picasa


Bat man cake Posted by Picasa


the 4th birthday Posted by Picasa

 

صفحه اصلي       

  آرشيو

 

نامه بدهيد

 

 

 

[Powered by Blogger]