Tuesday، March 13، 2012


بچه امروز این مدال رو برد مدرسه که به همشاگردی هاش نشون بده، روز یکشنبه تمام روز رو راگبی بازی کرده بود تا اون رو برده بود، نمی دونم چطوری از کیفش صاف افتاد رفت توی فاضلاب وسط حیاط مدرسه... گریه اش دراومد و حال من هم خیلی گرفته است... قرار شد سینا به برگزار کننده ها یه ایمیل بزنه ببینه می شه مدال رو گرفت.


ساعت سه :همین حالا سینا خبر داد که دست اندکاران برگزاری مسابقات، پست کردن مدال رو فردا قراره برسه، خدا رو شکر:)))

Thursday، March 08، 2012

I am Mani.I don't know many Farsi words...so I'm writing this in English.My mum is beside me saying nokhte bezar
she's always telling me to have another job when I'm older that
! doesn't involve getting killed
.I keep on telling her it's my choice, not hers
...She is always telling me to be a lawyer and all that
**SIGH**
مانی به کلاس فارسی می ره و تا حرف " ش" از کتاب فارسی قدیم رو خونده، کتاب فارسی که حتی از کتابی که من خوندم هم قدیمی تره. حالا خیلی بیشتر فارسی حرف می زنه . چند روز پیش برگشته به من می گه، بله دخترِگلم!

کلا خواب زیادی نداره، یه ساعت داره که کوکش می کنه صبحها بیدار شه بتونه بازی کنه! الان هم که این رو می نویسم نشسته بغل دستم، میگم برو بخواب، می گه من نشستم اینجا ببینم تو چی می نویسی، مگه نگفتی می خوای من یه چیزی مثل ژورنالیست یا شبیه اون بشم! حالا من هیچ وقت بهش نگفتم که می خوام تو ژورنالیست بشی، فقط گفتم سرباز نشو، چون بچه الان تنها علاقه اش اینه که بره تو رویال مارین، همه امیدم اینه که بزرگتر بشه ، از سرش بیفته!

مانی از این مطلب خوشش نیومده، نشسته اینجا براش خوندم ومثل همیشه دعواش با من اینه که چرا من همونطور که هست قبولش نمی کنم، می گه من نمی خوام دکتر یا مهندس بشم... منم نمی خوام دکتر ومهندس بشه، فقط می خوام بی خیال جنگ بشه...





Sunday، November 06، 2011

Wednesday، October 19، 2011

احساس گناه، جزء لاینفک مادر شدن است. هرکار می کنی بخشی از تو گناهکاراست که به اندازه کافی به او نرسیده ای. اگر گیج باشی وقتی یادت بیاید که قرار ملاقات با معلم بچه ات را فراموش کرده ای، آه از نهادت برمی آید... صبحها زودتر بیدار می شوی که به کارهایت برسی و بتوانی خودت به مدرسه برسانیش، اما کافی نیست، شب که می آیی، معمولا در رختخواب است، در تختش می خزی، که کمی ببوئیش، ببوسیش و آرام در گوشش بگویی دوستت دارم. باز هم حس گناه هست، چرا من نیستم که از مدرسه برش دارم، چرا من نیستم که به حرفهایش گوش کنم ، چرا همیشه دیر می رسم؟

Monday، October 17، 2011



بعد از مدتها یه دستی به سروروی این وبلاگ کشیدیم،برای یادآوری به خودم و ثبت در تاریخ، قیافه های قبلی وبلاگ رو هم می گذارم اینجا

Tuesday، October 11، 2011

از صبح، قبل از رفتن به مدرسه امروز کلی ماجرا داشتیم. جدول ضرب رو روی یک صفحه ی مخصوصی چاپ کردند، با جای ستاره، بچه ها باید از صبح در هر زنگ تفریحی معلمها رو پیدا کنند، بدن بهشون ازشون جدول ضرب بپرسند، براشون، ستاره بزنند، آقا مانی تا به حال این کار رو نکرده، هنوز هم صفحه اش خالیه،
می پرسم: این ماجرای جدول ضرب چیه صبحها، توضیح می ده و میگه صف داره، حوصله نداشتم برم،
می گم خوب حالا چه اشکالی داره تو ستاره نداشته باش،
می گه نه فلانی، سه تا از این صفحه ها تا حالا پرکرده،
می گم همه مثل اون هستند،
می گه نه ، بقیه چند تایی دارند،
می گم کسی هست که هیچی نداشته باشه،
میگه آره،
می گم چرا برای تو اینقدر مهمه، خوب از امروز شروع کن
می گه من خجالت می کشم بگم هیچی ستاره نگرفتم هنوز!
مکالمه بالا در میان گریه و هق هق انجام شده!!!

موضوع جدول ضرب نیست، برای اینکه، جدول ضرب رو بلده، حالا این ستاره هاهستند که اهمیت دارند، می گم خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
می گه، میرم به هر کی پرسید می گم مال خودم رو گم کردم، این رو تازه گرفتم
می گم دروغ بدتره ، مسئله بیشتر می شه،
می گه اما من می گم که اولی رو گم کردم این دومیه
گفتم، من تایید نمی کنم که تو دروغ بگی، اما تصمیم خودته

از صبح حالم گرفته است، چرا یه برنامه می گذارند که اینقدر روی بچه ها فشار باشه برای چهار تا ستاره دروغ بگن؟

روزهای یکشنبه از این هفته می ره کلاس راگبی که خیلی دوست داره، فوتبال زیاد دوست نداره، می گه تو فوتبال مردم به هم فحش می دن، راگبی خوبه که هر کی فحش بده می ندازنش از زمین بیرون! یه همچه بچه ای دارم من!