در دوهفته گذشته مانی به بلندترین سفر زندگی اش رفت و کلی حال کرد. ما اول به پراگ رفتیم که به دوستانمون سر بزنیم و شهری رو ببینیم که می گن زیباترین پایتخت اروپای شرقی است. همینطور هم بود. پراگ شهر بسیار زیبایی است اما مردم زیاد خوش اخلاقی نداره. به خصوص گارسونها که حتی در توریستی ترین جاهای شهر انگلیسی نمی دونن واگه بلد هم باشند دلیلی نمی بینند که خودشان را به زحمت بیندازندو باشما انگلیسی حرف بزنند. اما همین مردم با سگ وبچه خوب ومهربانند. در پراگ مانی قلاده واکی کی سگ کیوان را به دست می گرفت و مجبور بود دایم پشت او بدود وماهم به دنبال این دو. کلی در پراگ به مانی خوش گذشت.
بعد از پراگ با کیوان وفرین و با ماشین به پاریس رفتیم که مانی عمه سعیده را ببیند. عمه و مانی در این چند روز دایم باهم بودند. یک روز دو نفری به یه شهربازی در پاریس رفتند وظاهرا مانی همه اسباب بازی های این پارک را به همراه اسب و غیره سوار شده بود.زمانی از پارک بیرون آمدند که تعطیل شده بود. به مانی خیلی خوش گذشت و هنوز هم یادی از آن روز می کند.
عمه سوسو کلی برای مانی اسباب بازی آورد طوری که ما با یک چمدان بیشتر به خانه بازگشتیم.
روزهای آخر سفر هم در بارسلونا بودیم که کلی به مانی در کنار دریا خوش گذشت.
به نظرم مانی نسبت به دوهفته پیش خیلی بزرگتر شده و حرفهای بیشتری می زنه. روزهای آخر سفر دیگه مانی ووایکی کی که مانی اسم اورا به خلاصه" کی کی " صدامی کنه حسابی کتک کاری می کردند. درواقع مانی دم وایکی کی را می کشید اون سگ بیچاره هم دست مانی رو گاز می زد. البته این کار رو خیلی آروم انجام می داد که مانی دردش نیاد.
لب ساحل دونفر در حال ورزش بودند و مانی ادای آنها را در می آورد که خیلی بامزه بود وهمه را به خنده انداخت. یه تیم که درحال ساختن فیلم تبلیغاتی بودند از بازی کردن مانی در ساحل با اجازه ما فیلم گرفتند.
مانی از پنج شنبه به مدرسه می ره و یک داستان تازه در زندگیش شروع می شه.
جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

این یه پله به اسم پل چارلزدر بخش قدیمی پراگ. شهر بسیار زیبایی است و به همه دیدنش رو توصیه می کنم. ما بعد از اینکه مانی در بغل سینا خوابش برد، برای چندمین بار برایش کالسکه خریدیم.
یه نکته جالب بی ربط به این عکس: الان تلویزیون داره کارتون باغچه سبزیجات رو پخش می کنه که برای من خیلی نوستالژیکه. حتما برای هم نسلان من هم هست. شیره اسمش جعفری است . یه سگ هم هست به اسم "شوید" که دایم دنبال دمش می دوه. من شویدم دایم می دوم دنبال دمم! یادتون اومد؟ .
سهشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴
مانی از خستگی تو بغل من خوابش برد. چند هفته اخیر، بچه با معاشرت فامیلی زیادروبروشد که براش غیر قابل تصوربود؛ همانطور که برخوردش با افراد فامیل برای ما عجیب بود.
اول از همه عمه مرا دید که هرچه به اوگفتم این عمه نزهت است باورش نشد وهنوز هم اورا عمه سوسو (عمه سعیده عمه خودش)صدا می کنه.
مانی روز به روز بزرگ می شه وحرفای تازه میزنه. با دیدن دایی جمشید انگار نه انگار که بیشتر از یک سال ونیم هست که ندیدشون. پرید وتا تونست خندید و بغلشون کرد و بوسید.
کلی کادو های خوشگل گرفته که دیگه تو اتاقش جا نداره ...
شبی که دایی جمشید به خانه ما آمده بود، مانی عینکش رو نشون می دادو می گفت دیس عینکه!
دیروز هم به پارک رفتیم، با یک پسری دوست شده بود به اسم جک که چند ماهی کوچکتر از مانی بود اما درشتر نشون می داد. دایم بهش می گفت:" جک ایک کامینگ!!!!" ایک به هلندی همون من است.به جای ( آی) هنوز می گه ایک!
دیروز یه سگ بزرگ سیاه اونجا بود که مانی وجک کلی باهاش بازی کردند.بهش می گفتند: نایس داگی!
دیشب مانی یک ساعت تو بغل سینا با یک بازی کامپیوتری سرگرم بود و جالب برای من این بود که تو این بازی همه چیز رو به انگلیسی می گفت. اگه سینا فارسی سئوال می کرد هم انگلیسی جواب می داد. شاید به این خاطر که بازی از روی برنامه های تلویزیونی ساخته شده بود که مانی با اصطلاحات اونا به خوبی آشناست.
ما داریم فردا می ریم سفر به اروپا که مانی بتونه برای تولدش با عمه سو سو باشه. اینبار عمه سوسوی واقعی!
اول از همه عمه مرا دید که هرچه به اوگفتم این عمه نزهت است باورش نشد وهنوز هم اورا عمه سوسو (عمه سعیده عمه خودش)صدا می کنه.
مانی روز به روز بزرگ می شه وحرفای تازه میزنه. با دیدن دایی جمشید انگار نه انگار که بیشتر از یک سال ونیم هست که ندیدشون. پرید وتا تونست خندید و بغلشون کرد و بوسید.
کلی کادو های خوشگل گرفته که دیگه تو اتاقش جا نداره ...
شبی که دایی جمشید به خانه ما آمده بود، مانی عینکش رو نشون می دادو می گفت دیس عینکه!
دیروز هم به پارک رفتیم، با یک پسری دوست شده بود به اسم جک که چند ماهی کوچکتر از مانی بود اما درشتر نشون می داد. دایم بهش می گفت:" جک ایک کامینگ!!!!" ایک به هلندی همون من است.به جای ( آی) هنوز می گه ایک!
دیروز یه سگ بزرگ سیاه اونجا بود که مانی وجک کلی باهاش بازی کردند.بهش می گفتند: نایس داگی!
دیشب مانی یک ساعت تو بغل سینا با یک بازی کامپیوتری سرگرم بود و جالب برای من این بود که تو این بازی همه چیز رو به انگلیسی می گفت. اگه سینا فارسی سئوال می کرد هم انگلیسی جواب می داد. شاید به این خاطر که بازی از روی برنامه های تلویزیونی ساخته شده بود که مانی با اصطلاحات اونا به خوبی آشناست.
ما داریم فردا می ریم سفر به اروپا که مانی بتونه برای تولدش با عمه سو سو باشه. اینبار عمه سوسوی واقعی!
پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴
مانی نشسته با تن تب دار و تلویزیون تماشامی کنه. نمی دونم چطور شده که تب کرده. الان با یه مجله وسایل خونه اومده می گه: مامان بیا صندلی بخر!
مانی روی چشمش یه جوش زده خیلی وقت پیش. هرچه که دکتر بردم، می گن چیزی نیست خودش میره اما هنوز خوب نشده. این دفعه دکتر اینجا یه پماد داد، جوشه داشت خوب می شد، حالا سرما خورده چشماش باد کرده اون ماجرای قدیمی قی چشماش هم عود کرده.
چند شب پیش رفتیم خونه دایی سینا. تو خونشون یه سگ گنده داشتند. مهربون بود اما دوتای مانی قد داشت. ازدر که رسیدیم پرید با زبونش یه لیس گنده به صورت مانی زدوچند تا پارس خوشحالی هم کرد که مانی رو حسابی ترسوند وجیغش رو در اورد. بعد تا آخر شب سگه باید بیرون میموند مانی هم حداکثر فاصله رو با اون حفظ میکرد. بعد هم دایم میگفت: نه نموخوام، هاپو لیس بکنه من!!!نه هاپو ماخ نیت لیس بوکنی من!( ماخ نیت هلندی است ویعنی اجازه نیست)آخر شب دیگه باسگه دوست شد، البته با حفظ فاصله. بهش میگفت: سیت هاپو، سیت!
دیروز سینا برای دومین بار در هفته گذشته مانی را به آکواریوم لندن برد. چون خودش زیاد خوشش اومده مانی رو هم هی میبره! مانی دیده کوسه هه خوابه، برگشته بهش گفته، هی شارک ویک آپ! بعد هم در اومده به باباش گفته شارک نیست، فیشه! خدا آخر و عاقبت ما رو با این قاطی حرف زدن مانی به خیر کنه.
یه متنی اینجا درباره مانی پیامبر نوشته، که ازش خوشم اومد به جز آخرش. از وقتی مانی به دنیا اومده نسبت به مانی پیامبرهم احساس مادرانه دارم، دلم نمی خواست آخرش اینجوری بشه!
مانی روی چشمش یه جوش زده خیلی وقت پیش. هرچه که دکتر بردم، می گن چیزی نیست خودش میره اما هنوز خوب نشده. این دفعه دکتر اینجا یه پماد داد، جوشه داشت خوب می شد، حالا سرما خورده چشماش باد کرده اون ماجرای قدیمی قی چشماش هم عود کرده.
چند شب پیش رفتیم خونه دایی سینا. تو خونشون یه سگ گنده داشتند. مهربون بود اما دوتای مانی قد داشت. ازدر که رسیدیم پرید با زبونش یه لیس گنده به صورت مانی زدوچند تا پارس خوشحالی هم کرد که مانی رو حسابی ترسوند وجیغش رو در اورد. بعد تا آخر شب سگه باید بیرون میموند مانی هم حداکثر فاصله رو با اون حفظ میکرد. بعد هم دایم میگفت: نه نموخوام، هاپو لیس بکنه من!!!نه هاپو ماخ نیت لیس بوکنی من!( ماخ نیت هلندی است ویعنی اجازه نیست)آخر شب دیگه باسگه دوست شد، البته با حفظ فاصله. بهش میگفت: سیت هاپو، سیت!
دیروز سینا برای دومین بار در هفته گذشته مانی را به آکواریوم لندن برد. چون خودش زیاد خوشش اومده مانی رو هم هی میبره! مانی دیده کوسه هه خوابه، برگشته بهش گفته، هی شارک ویک آپ! بعد هم در اومده به باباش گفته شارک نیست، فیشه! خدا آخر و عاقبت ما رو با این قاطی حرف زدن مانی به خیر کنه.
یه متنی اینجا درباره مانی پیامبر نوشته، که ازش خوشم اومد به جز آخرش. از وقتی مانی به دنیا اومده نسبت به مانی پیامبرهم احساس مادرانه دارم، دلم نمی خواست آخرش اینجوری بشه!
سهشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴
جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴
مانی نشسته از توی بشقابی که جلوش گذاشتم دانه دانه کشمش هارا بر می دارد توی دهان کوچولوش می گذاره و می خوره. مثل پاپ کورنهای پریشب در سینما. بله ما برای اولین بار پریشب، چهارشنبه20 جولای آقا مانی رو بردیم سینما فیلم ماداگاسکار! باورتون میشه.
از اول بگم. سینما در بارنت بود. شمال لندن. یک سینمای اودئون. وقتی رسیدیم به اونجا مانی از دیدن ظرفهای بزرگ پاپ کورن که سلف سرویس بود وباید بعد از برداشتن پولش رو حساب میکردیم حسابی ذوق زده شد تا من بتوونم یک پاکت پاپ کورن را پر کنم مانی کلی از ظرف برداشته بود و خورده بود. بعد هم که رفتیم توی سینما. براش خیلی جالب بود. سالن نسبتا خالی بود. آگهی ها که شبیه آگهی هایی بودندکه از تلویزیون پخش می شدند براش خیلی جذابتر بود. چون صدا با کیفیت خوب و از همه طرف پخش می شد. یک اگهی سینمایی هم که مر بوط به فیلم "شکلات فکتوری" بود کلی او راترساند و به من به انگلیسی گفت: we need to go out!
اما نکته جالب فیلم شروع آن بود که شیره( الکس) داره دنبال گورخره می کنه. مانی جیغ می زد نه نه لیوووووو!
خنده های اغراق شده اش هم بامزه است. وقتی جایی از فیلم خنده دار بود بیش از حد می خندید شاید برای اینکه ماخوشحال شویم.
از اول بگم. سینما در بارنت بود. شمال لندن. یک سینمای اودئون. وقتی رسیدیم به اونجا مانی از دیدن ظرفهای بزرگ پاپ کورن که سلف سرویس بود وباید بعد از برداشتن پولش رو حساب میکردیم حسابی ذوق زده شد تا من بتوونم یک پاکت پاپ کورن را پر کنم مانی کلی از ظرف برداشته بود و خورده بود. بعد هم که رفتیم توی سینما. براش خیلی جالب بود. سالن نسبتا خالی بود. آگهی ها که شبیه آگهی هایی بودندکه از تلویزیون پخش می شدند براش خیلی جذابتر بود. چون صدا با کیفیت خوب و از همه طرف پخش می شد. یک اگهی سینمایی هم که مر بوط به فیلم "شکلات فکتوری" بود کلی او راترساند و به من به انگلیسی گفت: we need to go out!
اما نکته جالب فیلم شروع آن بود که شیره( الکس) داره دنبال گورخره می کنه. مانی جیغ می زد نه نه لیوووووو!
خنده های اغراق شده اش هم بامزه است. وقتی جایی از فیلم خنده دار بود بیش از حد می خندید شاید برای اینکه ماخوشحال شویم.
پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را
بنا نداشتم اینجا سیاسی بنویسم. گو اینکه در زندگی ام به ندرت هم سیاسی نوشته ام.
اما با دیدن این عکسها دیوانه شده ام.
روزنامه نگار نسل ما، روزنامه نگار نسل بی قهرمان است. نسلی که قهرمان ندارد روزنامه نگارانش هم نمی خواستند که قهرمان باشند. گنجی به قیمت جانش با مرتضوی وارد دعوایی تلخ شده است. مرتضوی برای مرگ زهرا کاظمی خم به ابرو نیاورد برای گنجی که دشمن دیرین اوست چه خواهد کرد. چه کسی در ایران می شناسید که اگر گنجی مرد، بتواند کاری در خور قهرمان کند. دفاعی یا حمایتی. دولتمردان ایران از ریز تا درشت درگیر هزاران بازی پنهان و پشت پرده اند. چانه زنی هایی که همه را در رودربایستی هم قرار داده. آنان در روزنامه ها ممکن است به هم سنگی بپرانند اما شب در عروسی و عزا سر یک سفره می نشینند. حالا کدام یک از اینها دلش را دارد که این روزها برود و در روی مرتضوی بایستد. بزرگترش پیش کش.
برای گنجی با چشمان از حدقه در آمده باید چه کرد؟ برای گنجی که امروز یا فردا یا هفته دیگر مرگی از گرسنگی را به جنبش اصلاحات ایران پیشکش می کند چه باید کرد. به خدا اگر این جنبش اصلاحات دو نفر دیگر مثل گنجی داشت کار به اینجا نمی کشید. چرا سکوت؟ چقدر چانه زنی. چه می شد دیروز محمدرضا خاتمی و معین هم به معترضان مقابل دانشگاه می پیوستند. فوقش چوب می خوردند. چه می شد اگر خاتمی به جای اینکه یواشکی به خدمت رهبر برود و با شاهرودی تماس بگیرد، به جای اینکه در مجلس ختم روزنامه ها در روزنامه ایران مثل صاحب عزایی که بیمار چهار سال در احتضارش جان داده در میان کلمات اشارتی به تعطیلی وبازداشتها کند، بی غش بگویدگنجی را آزاد کنید. همه یادشان رفته که اگر گنجی در زندان است، به دلیل چراغ سبزی است که دولت خاتمی نشان داد. روزنامه های آزاد وفضای باز که تنفس در آن هر روزنامه نگاری را غره می کرد که سخن های ناگفته سالیان را بنویسد. اما گنجی را تنها گذاشتند و او الان پنج سال است که یک تنه دارد پای گفته هایش می ایستد. گنجی چه کرد جر اینکه حرف های پشت پرده را برای مردم، برای همه مردم نوشت. نوشت تا شهروندان درجه دو هم بدانند شهروندان درجه یک چه می کنند.
عصبانی ام. از عمری که بر باد رفت. از آوارگی چندین روزنامه نگار، از بازداشت ده ها زندانی سیاسی و بیش از همه وضعیت نگران کننده گنجی. من امیدی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز.
بنا نداشتم اینجا سیاسی بنویسم. گو اینکه در زندگی ام به ندرت هم سیاسی نوشته ام.
اما با دیدن این عکسها دیوانه شده ام.
روزنامه نگار نسل ما، روزنامه نگار نسل بی قهرمان است. نسلی که قهرمان ندارد روزنامه نگارانش هم نمی خواستند که قهرمان باشند. گنجی به قیمت جانش با مرتضوی وارد دعوایی تلخ شده است. مرتضوی برای مرگ زهرا کاظمی خم به ابرو نیاورد برای گنجی که دشمن دیرین اوست چه خواهد کرد. چه کسی در ایران می شناسید که اگر گنجی مرد، بتواند کاری در خور قهرمان کند. دفاعی یا حمایتی. دولتمردان ایران از ریز تا درشت درگیر هزاران بازی پنهان و پشت پرده اند. چانه زنی هایی که همه را در رودربایستی هم قرار داده. آنان در روزنامه ها ممکن است به هم سنگی بپرانند اما شب در عروسی و عزا سر یک سفره می نشینند. حالا کدام یک از اینها دلش را دارد که این روزها برود و در روی مرتضوی بایستد. بزرگترش پیش کش.
برای گنجی با چشمان از حدقه در آمده باید چه کرد؟ برای گنجی که امروز یا فردا یا هفته دیگر مرگی از گرسنگی را به جنبش اصلاحات ایران پیشکش می کند چه باید کرد. به خدا اگر این جنبش اصلاحات دو نفر دیگر مثل گنجی داشت کار به اینجا نمی کشید. چرا سکوت؟ چقدر چانه زنی. چه می شد دیروز محمدرضا خاتمی و معین هم به معترضان مقابل دانشگاه می پیوستند. فوقش چوب می خوردند. چه می شد اگر خاتمی به جای اینکه یواشکی به خدمت رهبر برود و با شاهرودی تماس بگیرد، به جای اینکه در مجلس ختم روزنامه ها در روزنامه ایران مثل صاحب عزایی که بیمار چهار سال در احتضارش جان داده در میان کلمات اشارتی به تعطیلی وبازداشتها کند، بی غش بگویدگنجی را آزاد کنید. همه یادشان رفته که اگر گنجی در زندان است، به دلیل چراغ سبزی است که دولت خاتمی نشان داد. روزنامه های آزاد وفضای باز که تنفس در آن هر روزنامه نگاری را غره می کرد که سخن های ناگفته سالیان را بنویسد. اما گنجی را تنها گذاشتند و او الان پنج سال است که یک تنه دارد پای گفته هایش می ایستد. گنجی چه کرد جر اینکه حرف های پشت پرده را برای مردم، برای همه مردم نوشت. نوشت تا شهروندان درجه دو هم بدانند شهروندان درجه یک چه می کنند.
عصبانی ام. از عمری که بر باد رفت. از آوارگی چندین روزنامه نگار، از بازداشت ده ها زندانی سیاسی و بیش از همه وضعیت نگران کننده گنجی. من امیدی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز.
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴
چند شب است که نوشی بدون جوجه ها مانده است. در ایران زن بودن در هر مرحله ای سخت وغم انگیز است. اما اگر مادر باشی و به هر دلیل نتوانسته باشی با پدر بچه ات زیر یک سقف زندگی کنی آنوقت به همه بدهکاری. به پدر و پدر بزرگ و جد پدری بچه تا برسی به خدا! از سوی دیگر هم به جامعه و مردم ودادگاه . مادر بودن شروع یک ماجرای بی پایان است. هرچه کنی پایت گیر است. دلت گیر است. تنها می مانی و می سوزی. خدایا، سه شب است که دارم دعا می کنم خدا به نوشی صبر بدهد. وقتی نوشته بود می خواهد خودش را بسوزاند باور می کردم ولی میدانستم تانگران بچه هایش است چنین کاری نمی کند.مادر ها هم متفاوتند . به نظر من نوشی از آنهایی است که همه زندگی اش را برای بچه هایش گذاشته است.دایم از روزی که این ماجرا پیش آمده فکر می کنم من طاقت یک شب دوری از بچه ام را ندارم. قبلا هم در این باره نوشته ام کسی که مادری را از بچه اش جدا کند کارش کمتر از جنایت نیست.
مانی سرما خورده و حسابی با اینکه اینجا گرمه سرفه می کنه. دوشب پیش بدتر بود اما حالا خدا رو شکر بهتر شده. در این دو سه شبه بد خوابیده واز پنچ صبح هر روز بیداره. پریشب گوشش درد می کرد، رو کرد به من و گفت: مامان گوشم خراب شده!
از تلویزیون چیزهای جالب وگاهی عجیب یاد می گیره.امروزدیدم گفت مامان پلو، تا به خودم بیام زانو زد دستاشو تو هم گره کرد وگفت: ماما پلیز! کلی ناراحت شدم واحساس می کردم شبیه بامبل در اولیور توییست هستم که یه ساعت بعد که اسباب بازیهایش را می خواست باز زانو زد که مامان پلیز! "ز"را یه چیزی بین سین و ز میگه.
جمعه زمان بازدید از مدرسه مانی بود. من یادم رفته بود از مدرسه زنگ زدند. اما من تنها کسی نبودم که فراموش کرده بود، به دلیل حملات روز پنج شنبه در متروی لندن خیلی ها یادشان نبود. جالب برایم برخورد بسیار دوستانه معلمان مدرسه بود. کلی عذرخواهی که تماس گرفته اند واز من خواسته اند که بروم. مدرسه هم بسیار جالب بود. هرچه که شمافکرش را بکنید که یک بچه بتواند با آن بازی کند یا از آن چیزی یادبگیرد در آن بود. از مردم محل شنیدم که انی مدرسه موس هال گرو یکی از بهترین ها در لندن است. مانی از آخر سپتامبر به مدرسه می رود.
از تلویزیون چیزهای جالب وگاهی عجیب یاد می گیره.امروزدیدم گفت مامان پلو، تا به خودم بیام زانو زد دستاشو تو هم گره کرد وگفت: ماما پلیز! کلی ناراحت شدم واحساس می کردم شبیه بامبل در اولیور توییست هستم که یه ساعت بعد که اسباب بازیهایش را می خواست باز زانو زد که مامان پلیز! "ز"را یه چیزی بین سین و ز میگه.
جمعه زمان بازدید از مدرسه مانی بود. من یادم رفته بود از مدرسه زنگ زدند. اما من تنها کسی نبودم که فراموش کرده بود، به دلیل حملات روز پنج شنبه در متروی لندن خیلی ها یادشان نبود. جالب برایم برخورد بسیار دوستانه معلمان مدرسه بود. کلی عذرخواهی که تماس گرفته اند واز من خواسته اند که بروم. مدرسه هم بسیار جالب بود. هرچه که شمافکرش را بکنید که یک بچه بتواند با آن بازی کند یا از آن چیزی یادبگیرد در آن بود. از مردم محل شنیدم که انی مدرسه موس هال گرو یکی از بهترین ها در لندن است. مانی از آخر سپتامبر به مدرسه می رود.
پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴
مانی خیلی بامزه شده. الان کلی از دستش خندیدم. رفتیم دستشویی. جیشش که تموم شد گفت:جیش رفت! خداوخ جیش!(ماجرای خداوخ هم این است که وخ به هلندی میشود رفتن. چون ماهمیشه موقع رفتن می گوییم خداحافظ، مانی این ترکیب خداوخ را خودش ساخته است.)
چند روز پیش هم داشت با تفنگ آب پاشش آب می پاشید،شروع کرد به شمردن. وان ، تو ، تری،... رفت تا تن! من که ماتم برده بود کلی قربان صدقه اش رفتم. باورم نمی شد که خودش بتواند تا ده بشمرد.
مدام در حال پانتومیم است. گاهی میاید چیزی را به دست من می دهد. منظورش این است که این تلفن است. با بابا سعید یا بابا علی حرف بزن. گاهی هم می آید و می گوید که این پیتزا یا بستنی است و من بایدآنرا بخورم یا نگهدارم تا بعدا خودش بیاید آنرا بگیرد. باور کنید خیلی کار سختی است. من گاهی گوشی تلفن را اشتباها می خورم. بعد مانی جیغش درمی آید. نو نو نو... یا اشتباهی پیتزا را می گذارم در گوشم و تلفنی صحبت می کنم که بازهم عصبانی می شود.
چندروز پیش شروع کرد به معاینه ما با پانتومیم. تا اینکه سینا برایش یک جعبه کمک های اولیه خرید. حالا هر شب باید بخوابد تا مانی او را جراحی کند.
مانی دیگر به سادگی گول نمی خورد. دیروز گفت: مامان پیتزا. من هم که پیتزا نداشتم، یک تکه نان را با پنیر در فر گذاشتم به عنوان پیتزا پنیر به مانی غالب کنم. حاضر که شد، گفت : پیتزا نیست!!!!!!
بعد از کلی دردسر حاضر شد آنرا بچشد. وقتی دید خوشمزه است، تا آخرین لقمه گفت :ماما از این می خوام...پیتزا نیست! اسم تست بیچاره شد، پیتزا نیست.
اگه بخواهیم بیرون برویم، دایم می گوید: ماما کاپشش( کاپشن) و دایم می گوید: هوا خیلی سرده. گو اینکه اینجا این روزها دایم هوا گرم است.
دیروز باسینا نشست پای کامپیوتر و همراه با بازی سینا که نمی دانم چه بود هیجان زده می شد و من تنها بوت بوت( قایق) را میشنیدم.
چند روز پیش هم داشت با تفنگ آب پاشش آب می پاشید،شروع کرد به شمردن. وان ، تو ، تری،... رفت تا تن! من که ماتم برده بود کلی قربان صدقه اش رفتم. باورم نمی شد که خودش بتواند تا ده بشمرد.
مدام در حال پانتومیم است. گاهی میاید چیزی را به دست من می دهد. منظورش این است که این تلفن است. با بابا سعید یا بابا علی حرف بزن. گاهی هم می آید و می گوید که این پیتزا یا بستنی است و من بایدآنرا بخورم یا نگهدارم تا بعدا خودش بیاید آنرا بگیرد. باور کنید خیلی کار سختی است. من گاهی گوشی تلفن را اشتباها می خورم. بعد مانی جیغش درمی آید. نو نو نو... یا اشتباهی پیتزا را می گذارم در گوشم و تلفنی صحبت می کنم که بازهم عصبانی می شود.
چندروز پیش شروع کرد به معاینه ما با پانتومیم. تا اینکه سینا برایش یک جعبه کمک های اولیه خرید. حالا هر شب باید بخوابد تا مانی او را جراحی کند.
مانی دیگر به سادگی گول نمی خورد. دیروز گفت: مامان پیتزا. من هم که پیتزا نداشتم، یک تکه نان را با پنیر در فر گذاشتم به عنوان پیتزا پنیر به مانی غالب کنم. حاضر که شد، گفت : پیتزا نیست!!!!!!
بعد از کلی دردسر حاضر شد آنرا بچشد. وقتی دید خوشمزه است، تا آخرین لقمه گفت :ماما از این می خوام...پیتزا نیست! اسم تست بیچاره شد، پیتزا نیست.
اگه بخواهیم بیرون برویم، دایم می گوید: ماما کاپشش( کاپشن) و دایم می گوید: هوا خیلی سرده. گو اینکه اینجا این روزها دایم هوا گرم است.
دیروز باسینا نشست پای کامپیوتر و همراه با بازی سینا که نمی دانم چه بود هیجان زده می شد و من تنها بوت بوت( قایق) را میشنیدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)











