پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴


 Posted by Picasa

در این چند تا عکس مانی رو در وسایل مختلفی می بنید که در پارک سوار شده.مانی با عمه سوسو به پارک رفته بود که خیلی به مانی خوش گذشت. موقعی که اومدن بیرون مانی خوابش برده و در اون منطقه دیگه تاکسی هم نبوده. عمه سوسوی بیچاره مانی را در یک راه طولانی بغل کرده بود.  Posted by Picasa

مانی ادای این ربوت رو در میاره. میگه "ایک روبوتم". همه اینها رو هم به سبک شکسته روبوتها میگه. Posted by Picasa

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

جلوی تلویزیون می ایستد، انگشتش راروی صفحه می چرخاند و چیزی را نشان می دهد که معلوم نیست کدامیک از هزارویک شی رنگینی است که تلویزیون ننشان می دهد. " مامان اینو اینو اینو اینو اینو می خوادم، اینو اینو اینو....."
این هم کار هر روز ما شده بود. از سفر که برگشتیم بچه فکر کرد، همیشه کویت است وهرچه بخواهد می خریم.چند باری گفت، من هم هربار فرستادمش سراغ بابا سیناو به خیر گذشت.
دور وبرش را نگاه می کند وبرخی از چیزهایی که به نظرش لازم می آید را گوشزد می کند.مام! نداییم، بییم بخییم.( مامان نداریم بریم بخریم).
شب دندانهایش را با مسواک خودکارش که شکل ماشین آتش نشانی است مسواک می زند.
از پنج شنبه پیش دبستانی را شروع کرده. روز اول من امتحان داشتم وسینا با او به مدرسه رفت. ظاهرا روزاول باید پدرومادرها در کنار بچه ها باشند. تا چند روز بعد هم باید در اتاق اولیا بمانند تا اگر بچه ای دلتنگی کرد، برود پیش پدریا مادرش. در مورد مانی روز اول خانم مربی به سینا گفته بود: فکر می کنم او توجهی به شما ندارد می توانید بروید به اتاق اولیا تا ساعت سه صدایتان کنم اورا ببرید. سینا به آن اتاق رفته ونشسته است منتظر که صدایش کنند. برنامه این است که از ساعت سه تا سه ونیم که تعطیل می شوند، برایشان قصه می خوانند اما تازه واردها از قصه خوانی معافند چون ممکن است حوصله نکنند. بالاخره سینا می بیند صدایش نکردند، به کلاس می رود ، آقا مانی را می بیند که یک بالش زیر دستش گذاشته، دستانش را هم زیر چانه زده و دارد قصه گوش می دهد. خانم معلم به سینا می گوید: ما تاحالا یه همچنین بچه ای ندیده بودیم که روز اول اینطور با بچه ها بجوشد.
نتیجه این شد که روز دوم که من با مانی رفتم وقرار بود در مدرسه بمانم، معلمشان گفت، لزومی ندارد چون او خیلی راحت با اینجا کنار آمده. به مانی گفتم مامان من میروم عصر می آیم تو را می برم. او هم مرا بوسید وبه دو رفت دنبال بازی. عصر که برای بازگرداندنش رفتم، حاضر نبود از مدرسه بیاید. می گفت: نه مامان مدرسه می خوادم!

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

در دوهفته گذشته مانی به بلندترین سفر زندگی اش رفت و کلی حال کرد. ما اول به پراگ رفتیم که به دوستانمون سر بزنیم و شهری رو ببینیم که می گن زیباترین پایتخت اروپای شرقی است. همینطور هم بود. پراگ شهر بسیار زیبایی است اما مردم زیاد خوش اخلاقی نداره. به خصوص گارسونها که حتی در توریستی ترین جاهای شهر انگلیسی نمی دونن واگه بلد هم باشند دلیلی نمی بینند که خودشان را به زحمت بیندازندو باشما انگلیسی حرف بزنند. اما همین مردم با سگ وبچه خوب ومهربانند. در پراگ مانی قلاده واکی کی سگ کیوان را به دست می گرفت و مجبور بود دایم پشت او بدود وماهم به دنبال این دو. کلی در پراگ به مانی خوش گذشت.
بعد از پراگ با کیوان وفرین و با ماشین به پاریس رفتیم که مانی عمه سعیده را ببیند. عمه و مانی در این چند روز دایم باهم بودند. یک روز دو نفری به یه شهربازی در پاریس رفتند وظاهرا مانی همه اسباب بازی های این پارک را به همراه اسب و غیره سوار شده بود.زمانی از پارک بیرون آمدند که تعطیل شده بود. به مانی خیلی خوش گذشت و هنوز هم یادی از آن روز می کند.
عمه سوسو کلی برای مانی اسباب بازی آورد طوری که ما با یک چمدان بیشتر به خانه بازگشتیم.
روزهای آخر سفر هم در بارسلونا بودیم که کلی به مانی در کنار دریا خوش گذشت.
به نظرم مانی نسبت به دوهفته پیش خیلی بزرگتر شده و حرفهای بیشتری می زنه. روزهای آخر سفر دیگه مانی ووایکی کی که مانی اسم اورا به خلاصه" کی کی " صدامی کنه حسابی کتک کاری می کردند. درواقع مانی دم وایکی کی را می کشید اون سگ بیچاره هم دست مانی رو گاز می زد. البته این کار رو خیلی آروم انجام می داد که مانی دردش نیاد.
لب ساحل دونفر در حال ورزش بودند و مانی ادای آنها را در می آورد که خیلی بامزه بود وهمه را به خنده انداخت. یه تیم که درحال ساختن فیلم تبلیغاتی بودند از بازی کردن مانی در ساحل با اجازه ما فیلم گرفتند.
مانی از پنج شنبه به مدرسه می ره و یک داستان تازه در زندگیش شروع می شه.

مانی وسط شن وماسه ساعتهای خوشی را گذراند. به ساحل می گه بیچ و خیلی از این سفر کنار دریا لذت برد. Posted by Picasa

این یه پله به اسم پل چارلزدر بخش قدیمی پراگ. شهر بسیار زیبایی است و به همه دیدنش رو توصیه می کنم. ما بعد از اینکه مانی در بغل سینا خوابش برد، برای چندمین بار برایش کالسکه خریدیم.
یه نکته جالب بی ربط به این عکس: الان تلویزیون داره کارتون باغچه سبزیجات رو پخش می کنه که برای من خیلی نوستالژیکه. حتما برای هم نسلان من هم هست. شیره اسمش جعفری است . یه سگ هم هست به اسم "شوید" که دایم دنبال دمش می دوه. من شویدم دایم می دوم دنبال دمم! یادتون اومد؟ . Posted by Picasa

به گیرنده ها تون دست نزنید اشکال از دوربین ماست که اینقدر رنگ رو بد می گیره. اینجا ساحل بارسلوناست و تا دلتون بخواد آبی وخوشرنگه. Posted by Picasa

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴


مانی هنوز هم دراین کالسکه بهتر از هر جای دیگه ای می خوابه Posted by Picasa
مانی از خستگی تو بغل من خوابش برد. چند هفته اخیر، بچه با معاشرت فامیلی زیادروبروشد که براش غیر قابل تصوربود؛ همانطور که برخوردش با افراد فامیل برای ما عجیب بود.
اول از همه عمه مرا دید که هرچه به اوگفتم این عمه نزهت است باورش نشد وهنوز هم اورا عمه سوسو (عمه سعیده عمه خودش)صدا می کنه.
مانی روز به روز بزرگ می شه وحرفای تازه میزنه. با دیدن دایی جمشید انگار نه انگار که بیشتر از یک سال ونیم هست که ندیدشون. پرید وتا تونست خندید و بغلشون کرد و بوسید.
کلی کادو های خوشگل گرفته که دیگه تو اتاقش جا نداره ...
شبی که دایی جمشید به خانه ما آمده بود، مانی عینکش رو نشون می دادو می گفت دیس عینکه!
دیروز هم به پارک رفتیم، با یک پسری دوست شده بود به اسم جک که چند ماهی کوچکتر از مانی بود اما درشتر نشون می داد. دایم بهش می گفت:" جک ایک کامینگ!!!!" ایک به هلندی همون من است.به جای ( آی) هنوز می گه ایک!
دیروز یه سگ بزرگ سیاه اونجا بود که مانی وجک کلی باهاش بازی کردند.بهش می گفتند: نایس داگی!
دیشب مانی یک ساعت تو بغل سینا با یک بازی کامپیوتری سرگرم بود و جالب برای من این بود که تو این بازی همه چیز رو به انگلیسی می گفت. اگه سینا فارسی سئوال می کرد هم انگلیسی جواب می داد. شاید به این خاطر که بازی از روی برنامه های تلویزیونی ساخته شده بود که مانی با اصطلاحات اونا به خوبی آشناست.
ما داریم فردا می ریم سفر به اروپا که مانی بتونه برای تولدش با عمه سو سو باشه. اینبار عمه سوسوی واقعی!

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

مانی نشسته با تن تب دار و تلویزیون تماشامی کنه. نمی دونم چطور شده که تب کرده. الان با یه مجله وسایل خونه اومده می گه: مامان بیا صندلی بخر!
مانی روی چشمش یه جوش زده خیلی وقت پیش. هرچه که دکتر بردم، می گن چیزی نیست خودش میره اما هنوز خوب نشده. این دفعه دکتر اینجا یه پماد داد، جوشه داشت خوب می شد، حالا سرما خورده چشماش باد کرده اون ماجرای قدیمی قی چشماش هم عود کرده.

چند شب پیش رفتیم خونه دایی سینا. تو خونشون یه سگ گنده داشتند. مهربون بود اما دوتای مانی قد داشت. ازدر که رسیدیم پرید با زبونش یه لیس گنده به صورت مانی زدوچند تا پارس خوشحالی هم کرد که مانی رو حسابی ترسوند وجیغش رو در اورد. بعد تا آخر شب سگه باید بیرون میموند مانی هم حداکثر فاصله رو با اون حفظ میکرد. بعد هم دایم میگفت: نه نموخوام، هاپو لیس بکنه من!!!نه هاپو ماخ نیت لیس بوکنی من!( ماخ نیت هلندی است ویعنی اجازه نیست)آخر شب دیگه باسگه دوست شد، البته با حفظ فاصله. بهش میگفت: سیت هاپو، سیت!
دیروز سینا برای دومین بار در هفته گذشته مانی را به آکواریوم لندن برد. چون خودش زیاد خوشش اومده مانی رو هم هی میبره! مانی دیده کوسه هه خوابه، برگشته بهش گفته، هی شارک ویک آپ! بعد هم در اومده به باباش گفته شارک نیست، فیشه! خدا آخر و عاقبت ما رو با این قاطی حرف زدن مانی به خیر کنه.

یه متنی اینجا درباره مانی پیامبر نوشته، که ازش خوشم اومد به جز آخرش. از وقتی مانی به دنیا اومده نسبت به مانی پیامبرهم احساس مادرانه دارم، دلم نمی خواست آخرش اینجوری بشه!

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴


مانی با کیف شکل سگش که خاله نگین از تهران براش آورده. سگه از او نژادهایی که صورتش کمی به سمت پایین کشیده است و چشمهای مغموم داره. مانی تا دیدش به من گفت مامان هاپو گریه بوکنه؟ Posted by Picasa

این هلی کوپتر رو هم عمه سعیده برای مانی فرستاده که خیلی خوشگله و مانی کلی با اون حال کرده. Posted by Picasa

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

مانی نشسته از توی بشقابی که جلوش گذاشتم دانه دانه کشمش هارا بر می دارد توی دهان کوچولوش می گذاره و می خوره. مثل پاپ کورنهای پریشب در سینما. بله ما برای اولین بار پریشب، چهارشنبه20 جولای آقا مانی رو بردیم سینما فیلم ماداگاسکار! باورتون میشه.

از اول بگم. سینما در بارنت بود. شمال لندن. یک سینمای اودئون. وقتی رسیدیم به اونجا مانی از دیدن ظرفهای بزرگ پاپ کورن که سلف سرویس بود وباید بعد از برداشتن پولش رو حساب میکردیم حسابی ذوق زده شد تا من بتوونم یک پاکت پاپ کورن را پر کنم مانی کلی از ظرف برداشته بود و خورده بود. بعد هم که رفتیم توی سینما. براش خیلی جالب بود. سالن نسبتا خالی بود. آگهی ها که شبیه آگهی هایی بودندکه از تلویزیون پخش می شدند براش خیلی جذابتر بود. چون صدا با کیفیت خوب و از همه طرف پخش می شد. یک اگهی سینمایی هم که مر بوط به فیلم "شکلات فکتوری" بود کلی او راترساند و به من به انگلیسی گفت: we need to go out!

اما نکته جالب فیلم شروع آن بود که شیره( الکس) داره دنبال گورخره می کنه. مانی جیغ می زد نه نه لیوووووو!

خنده های اغراق شده اش هم بامزه است. وقتی جایی از فیلم خنده دار بود بیش از حد می خندید شاید برای اینکه ماخوشحال شویم.

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

بنا نداشتم اینجا سیاسی بنویسم. گو اینکه در زندگی ام به ندرت هم سیاسی نوشته ام.
اما با دیدن این عکسها دیوانه شده ام.

روزنامه نگار نسل ما، روزنامه نگار نسل بی قهرمان است. نسلی که قهرمان ندارد روزنامه نگارانش هم نمی خواستند که قهرمان باشند. گنجی به قیمت جانش با مرتضوی وارد دعوایی تلخ شده است. مرتضوی برای مرگ زهرا کاظمی خم به ابرو نیاورد برای گنجی که دشمن دیرین اوست چه خواهد کرد. چه کسی در ایران می شناسید که اگر گنجی مرد، بتواند کاری در خور قهرمان کند. دفاعی یا حمایتی. دولتمردان ایران از ریز تا درشت درگیر هزاران بازی پنهان و پشت پرده اند. چانه زنی هایی که همه را در رودربایستی هم قرار داده. آنان در روزنامه ها ممکن است به هم سنگی بپرانند اما شب در عروسی و عزا سر یک سفره می نشینند. حالا کدام یک از اینها دلش را دارد که این روزها برود و در روی مرتضوی بایستد. بزرگترش پیش کش.

برای گنجی با چشمان از حدقه در آمده باید چه کرد؟ برای گنجی که امروز یا فردا یا هفته دیگر مرگی از گرسنگی را به جنبش اصلاحات ایران پیشکش می کند چه باید کرد. به خدا اگر این جنبش اصلاحات دو نفر دیگر مثل گنجی داشت کار به اینجا نمی کشید. چرا سکوت؟ چقدر چانه زنی. چه می شد دیروز محمدرضا خاتمی و معین هم به معترضان مقابل دانشگاه می پیوستند. فوقش چوب می خوردند. چه می شد اگر خاتمی به جای اینکه یواشکی به خدمت رهبر برود و با شاهرودی تماس بگیرد، به جای اینکه در مجلس ختم روزنامه ها در روزنامه ایران مثل صاحب عزایی که بیمار چهار سال در احتضارش جان داده در میان کلمات اشارتی به تعطیلی وبازداشتها کند، بی غش بگویدگنجی را آزاد کنید. همه یادشان رفته که اگر گنجی در زندان است، به دلیل چراغ سبزی است که دولت خاتمی نشان داد. روزنامه های آزاد وفضای باز که تنفس در آن هر روزنامه نگاری را غره می کرد که سخن های ناگفته سالیان را بنویسد. اما گنجی را تنها گذاشتند و او الان پنج سال است که یک تنه دارد پای گفته هایش می ایستد. گنجی چه کرد جر اینکه حرف های پشت پرده را برای مردم، برای همه مردم نوشت. نوشت تا شهروندان درجه دو هم بدانند شهروندان درجه یک چه می کنند.

عصبانی ام. از عمری که بر باد رفت. از آوارگی چندین روزنامه نگار، از بازداشت ده ها زندانی سیاسی و بیش از همه وضعیت نگران کننده گنجی. من امیدی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز.

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴

نوشي و جوجه هاش
چند شب است که نوشی بدون جوجه ها مانده است. در ایران زن بودن در هر مرحله ای سخت وغم انگیز است. اما اگر مادر باشی و به هر دلیل نتوانسته باشی با پدر بچه ات زیر یک سقف زندگی کنی آنوقت به همه بدهکاری. به پدر و پدر بزرگ و جد پدری بچه تا برسی به خدا! از سوی دیگر هم به جامعه و مردم ودادگاه . مادر بودن شروع یک ماجرای بی پایان است. هرچه کنی پایت گیر است. دلت گیر است. تنها می مانی و می سوزی. خدایا، سه شب است که دارم دعا می کنم خدا به نوشی صبر بدهد. وقتی نوشته بود می خواهد خودش را بسوزاند باور می کردم ولی میدانستم تانگران بچه هایش است چنین کاری نمی کند.مادر ها هم متفاوتند . به نظر من نوشی از آنهایی است که همه زندگی اش را برای بچه هایش گذاشته است.دایم از روزی که این ماجرا پیش آمده فکر می کنم من طاقت یک شب دوری از بچه ام را ندارم. قبلا هم در این باره نوشته ام کسی که مادری را از بچه اش جدا کند کارش کمتر از جنایت نیست.