مانی دیگه بزرگ شده. من صد ساله که این وبلاگ رو آپ دیت نکردم دلیلش رو هم الان مرد ومردونه برای همتون توضیح می دم تا ببینین که حق دارم.
اول ازهمه اینه که مانی قاطی پاتی حرف می زنه، فارسی وانگلیسی رو قاطی هم می کنه و البته خیلی بانمک حرف می زنه.بیشتر انگلیسی حرف می زنه والبته ما فارسی جوابش رو می دیم و اون انگلیسی رو با فارسی قاطی می کنه وتحویل ما می ده.
خیلی اصرار داره که به همه بگه وقتی یه پسر متوسط بوده when I was a middle size boy, I was in Iran.
بعد هم هر اتفاق خوبی که تو زندگیش افتاده به اون دوره مربوطه که تو ایران بوده. یه بار که سال نو بود وتوی مدرسه مانی هفت سین گذاشته بودن، داشت برای دوست صمیمی اش که اسمش "نوا" است، توضیح می داد که اون ایرانیه و فارسی حرف می زنه و به نوا گفت تو کجایی هستی، نوا هم دراومد که من اهل فینچلی هستم. فینچلی یه محله ای در شمال لندنه.
من سعی کردم با همین چند خط براتون توضیح بدم که مشکل من چیه ، البته من از اول هم این وبلاگ روبرای دل خودم نوشتم وفامیل ودوستایی که دلشون می خواد از مانی بشنون اما یک نکته دیگه ومهم هم این بود که مانی بتونه وبلاگ رو بعدا بخونه . حالا مطمئن نیستم که بتونه این کار رو بکنه اگه همه اش رو به فارسی بنویسم. بنابراین احتمالا باید قاطی پاتی بنویسم که هنوز براش یه راه حل مناسبی ندارم.
فردا آخرین روزیه که مانی به مهد کودک موس هال در فینچلی می ره، ما داریم خونه عوض می کنیم و یک فصل قشنگ دیگه در زندگی مانی تموم می شه.
چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
سینا هنوز هم مانی رو به شیوه وقتی که نوزاد بود با بغل زدن بچه وخواندن سرود آفتابکاران کوهستان می خوابونه. دیشب که شب کار بودم داشته همین کار رو می کرده و میرسه به بندی که می گه ، "یه جنگل ستاره داره". مانی درمیاد که" بابا سینا! جنگل که ستاره نداره، انیمال( حیوون ) داره، تری( درخت ) داره !" بعد هم با قیافه حق به جانبی که که همیشه موقع تصحیح غلط های ما می گیره بهش گفته:" ماه ستاره داره بابا سینا!"
تازگی ها بعد از رفتن همه مهمونها، مانی زیادی ابراز ناراحتی می کنه از انیکه هیچ کس رو نداره و گاه وبیگاه برای مظلوم نمایی، اینرو می گه. مثلا وقتی من می خوام برم سرکار می گه تو بری من دیگه مامان ندارم و از این قبیل حرفها. چند روز پیش هم که بهش گفتیم برو بازی کن، برگشت با همون حالت گفت،" من مانستر ندارم بزنمش !"
با تلفن هیچوقت میونه خوبی نداشته اما تازگی ها، بعد از برگشتن مامانم به تهران، اون بیچاره رو ساعتها ، پای تلفن نگه می داره که براش قصه بگه. نوع قصه رو هم انتخاب می کنه، همیشه باید بت من واسپایدر من باشه و قصه های معمول رو دوست نداره.
تازگی ها بعد از رفتن همه مهمونها، مانی زیادی ابراز ناراحتی می کنه از انیکه هیچ کس رو نداره و گاه وبیگاه برای مظلوم نمایی، اینرو می گه. مثلا وقتی من می خوام برم سرکار می گه تو بری من دیگه مامان ندارم و از این قبیل حرفها. چند روز پیش هم که بهش گفتیم برو بازی کن، برگشت با همون حالت گفت،" من مانستر ندارم بزنمش !"
با تلفن هیچوقت میونه خوبی نداشته اما تازگی ها، بعد از برگشتن مامانم به تهران، اون بیچاره رو ساعتها ، پای تلفن نگه می داره که براش قصه بگه. نوع قصه رو هم انتخاب می کنه، همیشه باید بت من واسپایدر من باشه و قصه های معمول رو دوست نداره.
دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵
مانی الان نشسته و داره با عمه سوسو بازی می کنه. دو هفته ای رفتیم به هلند. اونجا کلی خوش گذشت بهش برای اینکه دایم با روب وسلما بازی می کرد.
بعد هم که بابا سینا از ترکیه اومده و براش یه مستر پوتیتو به همراه تشکیلات مربوطه رو آورده و اون مشغول بازی است. البته، سبیل مستر پوتیتو میره رو کله اش ، دماغش رو تو گوشش و ....
مانی دیگه به هر دو زبون فارسی و انگلیسی به خوبی حرف میزنه و در زمان لزوم سوییچ می کنه.
امسال مدرسه نمی ره برای اینکه 12 سپتامبر چهار سالش می شه واینجا، اول سپتامبر مثل اول مهر خودمون حساب میشه. من از این بابت ناراحت نیستم برای اینکه فکر میکنم هر چه بزرگتر به مدرسه بره اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کنه و به نفعشه.
امروز باید ببرمش برای معاینات پزشکی، ازمون خواستن که ببریمش. بطور معمول بچه ها باید چک بشن. راستش البته من فکر می کنم توایران ازاین نظرهای بهداشتی اوضاع بهتر بود.
از همه مهمتر اینکه ، امروز مامان فروز و بابا علی میان و مانی برای اولین بار بعداز حدود سه سال اونا رو می بینه.
از چند روز پیش شروع کرده بود ازمن می پرسید، مامان تو بابا داری؟ مامان تو مامان داری؟ آخرین سئوالش هم این بود که مامان من برادر دارم؟
خلاصه من همه رو براش توضیح دادم ودرمورد سئوال آخر هم بهش گفتم، مامان وبابا خیلی زیاد به تو علاقه دارن اما هیچ بچه دیگه ای نمی خوان بنابراین تو باید بدون خواهر وبرادر سعی کنی خوش بگذرونی:)
بعد هم که بابا سینا از ترکیه اومده و براش یه مستر پوتیتو به همراه تشکیلات مربوطه رو آورده و اون مشغول بازی است. البته، سبیل مستر پوتیتو میره رو کله اش ، دماغش رو تو گوشش و ....
مانی دیگه به هر دو زبون فارسی و انگلیسی به خوبی حرف میزنه و در زمان لزوم سوییچ می کنه.
امسال مدرسه نمی ره برای اینکه 12 سپتامبر چهار سالش می شه واینجا، اول سپتامبر مثل اول مهر خودمون حساب میشه. من از این بابت ناراحت نیستم برای اینکه فکر میکنم هر چه بزرگتر به مدرسه بره اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کنه و به نفعشه.
امروز باید ببرمش برای معاینات پزشکی، ازمون خواستن که ببریمش. بطور معمول بچه ها باید چک بشن. راستش البته من فکر می کنم توایران ازاین نظرهای بهداشتی اوضاع بهتر بود.
از همه مهمتر اینکه ، امروز مامان فروز و بابا علی میان و مانی برای اولین بار بعداز حدود سه سال اونا رو می بینه.
از چند روز پیش شروع کرده بود ازمن می پرسید، مامان تو بابا داری؟ مامان تو مامان داری؟ آخرین سئوالش هم این بود که مامان من برادر دارم؟
خلاصه من همه رو براش توضیح دادم ودرمورد سئوال آخر هم بهش گفتم، مامان وبابا خیلی زیاد به تو علاقه دارن اما هیچ بچه دیگه ای نمی خوان بنابراین تو باید بدون خواهر وبرادر سعی کنی خوش بگذرونی:)
جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵
امروز جشن پایان مدرسه مانی بود. از دوشنبه تعطیلات تابستونی شروع میشه. برای مدرسه غذای ایرونی پختم. نه خیلی ایرونی. کتلت های کوچولو. به اضافه یه بسته گز که خاله ساناز فرستاده بود. عمه سوسو مانی رو برد مدرسه وکلی بهشون خوش گذشت.
مانی حرفهای بامزه ای میزنه. با عمه خیلی خوب شده کلی کتک کاری میکرد باهاش اما حالابهتر شده. فحشهای انگلیسی در مایه های بد بو وکثیف می ده. که البته دعواش می کنیم.
مانی حرفهای بامزه ای میزنه. با عمه خیلی خوب شده کلی کتک کاری میکرد باهاش اما حالابهتر شده. فحشهای انگلیسی در مایه های بد بو وکثیف می ده. که البته دعواش می کنیم.
یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
سهشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵
آقا امروز مانی قربونش برم، همه داستان کرم کوچولو که تبدیل به پروانه میشه رو به انگلیسی برام گفت. باورتون نمیشه چقدر بامزه اینو تعریف کرد.
با مسئول مهد کودکش قرار گذاشتم ، روزهایی که لازم باشه میاد و دوساعت بعد از مدرسه مانی رو نگه میدار. خیلی خوشحالم از این بابت. بهم قول داده که مانی رو روزها به مدرسه اش هم ببره. یعنی دوساعت از مهد کودک ببرش به مدرسه پیش دبستانی . خیلی از این بابت خوشحالم چون پیش دبستانی که مانی به اون میره شانسی یکی ازبهترینها در لندن است ومن دلم نمی خواست مانی اونو از دست بده.
اسم خانومی که قراره بیاد ونگهش داره ، سونیا است و متخصص این کاره. امیدوارم اون به مانی یاد بده که شبها سر وقت بخوابه.
مانی امروز نقاشی هم برام کشید. خوشحالتر به نظر میاد از معمول. دوباره فقط بهش اجازه می دم که برنامه های آروم تلویزیون رو تماشا کنه وفکر می کنم خیلی بهتر از قبل شده.
الان هم داره با خودش حرف میزنه:)
با مسئول مهد کودکش قرار گذاشتم ، روزهایی که لازم باشه میاد و دوساعت بعد از مدرسه مانی رو نگه میدار. خیلی خوشحالم از این بابت. بهم قول داده که مانی رو روزها به مدرسه اش هم ببره. یعنی دوساعت از مهد کودک ببرش به مدرسه پیش دبستانی . خیلی از این بابت خوشحالم چون پیش دبستانی که مانی به اون میره شانسی یکی ازبهترینها در لندن است ومن دلم نمی خواست مانی اونو از دست بده.
اسم خانومی که قراره بیاد ونگهش داره ، سونیا است و متخصص این کاره. امیدوارم اون به مانی یاد بده که شبها سر وقت بخوابه.
مانی امروز نقاشی هم برام کشید. خوشحالتر به نظر میاد از معمول. دوباره فقط بهش اجازه می دم که برنامه های آروم تلویزیون رو تماشا کنه وفکر می کنم خیلی بهتر از قبل شده.
الان هم داره با خودش حرف میزنه:)
شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵
امروز با مانی ، سینا ودوتا از دوستامون ، فرشاد وشهرزاد، رفتیم گردش تو کاونت گاردن. مانی سرما خورده یه کم برای همین خوش اخلاق نبود. ما تصمیم گرفتیم به جای اینکه پرستار از مانی نگهداری کنه اونو از هفته گذشته به مهد کودک بفرستیم . به نظرم اینجوری براش بهتره چون بیشتر با بچه هاست و سه روز درهفته به خوبی می تونه با اونها بازی کنه.
حرفهای بامزه ای می زنه. امروز اومده به من می گه، روبوت اسپینر، کجاست. من میگم خدایا روبوت اسپینر چیه؟ خلاصه فهمیدم که اسم در باز کن که یه دسته چرخون داره رو گذاشته روبوت اسپینر!
کماکان اخلاقش همونطوریه که بود اما از روزی که مدرسه میره، زود می خوابه و خیلی بهتر می شه باهاش کنار اومد. دارم سعی می کنم یه چیزهایی رو که تازگی یاد گرفته بود ازجمله وحشی بازی و دنبال شمشیر واین حرفا دویدن رو از سرش بندازم.
حرفهای بامزه ای می زنه. امروز اومده به من می گه، روبوت اسپینر، کجاست. من میگم خدایا روبوت اسپینر چیه؟ خلاصه فهمیدم که اسم در باز کن که یه دسته چرخون داره رو گذاشته روبوت اسپینر!
کماکان اخلاقش همونطوریه که بود اما از روزی که مدرسه میره، زود می خوابه و خیلی بهتر می شه باهاش کنار اومد. دارم سعی می کنم یه چیزهایی رو که تازگی یاد گرفته بود ازجمله وحشی بازی و دنبال شمشیر واین حرفا دویدن رو از سرش بندازم.
اشتراک در:
پستها (Atom)













