دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴
چند روز پیش مانی نشسته بود وداشت یک مجله رو نگاه می کرد. توی مجله یه عکس بود از یک آدم که تمام صورتش پر از ریش بود، یکی از این آگهی های تجاری. بعد برگشت به بابا سینا که ریشش بلند شده بود گفت: این تویی باب سینا، زشتی! سینا که جا خورده بود گفت: مانی اگه من ریشم رو بزنم خوشگل می شم، مانی یه نگاهی بهش انداخت و گفت ، نه ! من خوخلم، مامان فرناز خوخله، تو خوخل نیستی! سینای بیچاره، چند بار دیگه به بهانه های مختلف درچند روز اینو از مانی پرسید و مانی باز هم همون جواب رو داد، فقط یه بار که سینا حسابی مظلوم شد ومانی دلش سوخت با نگاهی که معلوم بود فقط از سر دلسوزی حاضر شده اینو بگه، برگشت گفت: تو هم خوخلی! خلاصه سینا دیشب مو وریشش رو حسابی کوتاه کرد تا مانی ببینه که بابا سینای بیچاره واقعا خوشگله!حداقل مامان فرناز نظرش اینه!
دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴
دو سه شب پیش عکسهای نوزادی مانی که از روی وبلاگم پریده بود را از روی نت پیدا کردم. نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدم. چون فکر می کردم دیگه اون عکسها رو از دست دادم. اصل عکسها هم در کیس کامپیوتری است که الان دیگه نمی دونیم کجاست. این عکسها با مشکلی که سرور سایت من پیدا کرده بود، پریدند. اون موقع ها آدرس سایت هنوز mamomani.com بود. پیش از اونکه این انجمن مردهای عمانی پیدا بشن و هر چی منو مانی هست رو بگیرن وقیمت من ومانی من رو هم اونقدر ببرن بالا که من دیگه نتونم بخرمش . بعد از اینکه دامینم رو از دست دادم، متوجه شدم که دوباره به دست آوردنش چندان ساده نیست.
می خواستم عکسها رو دوباره اینجا بگذارم اما نشد. به زودی ترتیب کار رو می دم وعکسها رو به سایت بر می گردونم.
کار رو شروع کردم. این کار همون چیزی است که همه عمرم آرزوی اون رو داشتم. کار کردن در یک جای با اسم ورسم که خود کار هم همه اون کششی رو که من دنبالشم رو داره. باز جوون شدم. انگار به اوایل کارم برگشتم.
یکی از دوستانم مانی رو در روزهایی که من کار می کنم نگه می داره. خیلی از این بابت خوشحالم، چون پیدا کردن یک بیبی سیتر مطمئن برام خیلی مهم بود. دوستم یه پسر چهار ساله خیلی ماه داره به اسم سام، مانی وسامی خیلی خوب با هم کنار اومدن و با هم خوب بازی می کنن. البته گاهی هم خدمتی به هم می کنن اما در مجموع خیلی به هم علاقه مند شده اند.
مانی روزها دوساعت ونیم به مدرسه میره و به نظرم از اونجا هم حسابی لذت میبره. خیلی حرفهارو از وقتی با سامی حرف میزنه هم به فارسی هم به انگلیسی بهتر می گه. اونها عادت کردن که حتی اشتباهات هم روهم تکرار کنن. مثلا مانی به آب پرتغال می گه ابوگولا، حالا سامی هم می گه ابو گولا. یا سام به هیولا می گه، هوادوده، حالا مانی هم که تاحالا هم بلد بود بگه مانستر، هم بلد بود بگه دایناسور وهم بلد بود بگه بیست و غیره، می گه هوادوده!
دیشب که می خواستم بخوابونمش می گفت،نه مامان ، الان نه، صبح بخوابم! یا اینکه می گه، این .... هست نیست، هر چیزی رو که می خواد بگه نیست یه هست هم بهش می چسبونه.
رنگها، شمارش و کوچک وبزرگی چیزها را تشخیص می ده و می تونه بگه. هفته گذشته روب وسلما اینجا بودن و مانی حسابی خوش گذروند. اونها براش یه لگوی خیلی بزرگ که قطار وریلش وهزارتا دم ودستگاه دیگه داره رو کادو آوردند که مانی از بازی با اون لذت می بره. کم کم حسابی معنای مالکیت رو می فهمه. روزهای اول با سامی سر بعضی از وسایلش دعواش می شد و می گفت این مال منه. اما داره یاد می گیره که باید اسباب بازی هاش رو شریک بشه.
شب هالوین تبدیل شده به یه کدو حلوایی خوشگل نارنجی! خیلی هم از بازی در زمین گل آلود نزدیک خونمون که اونجا آتش بازی ترتیب داده بودند لذت برد.
الان ساعت پنج صبح به وقت لندن، من هنوز خوابم نبرده. دو ساعت پیش با خاموش کردن پلی استیشن و تلویزیون، سینا رو به زور به رخت خواب فرستادم اما خودم هنوز خوابم نبرده.
می خواستم عکسها رو دوباره اینجا بگذارم اما نشد. به زودی ترتیب کار رو می دم وعکسها رو به سایت بر می گردونم.
کار رو شروع کردم. این کار همون چیزی است که همه عمرم آرزوی اون رو داشتم. کار کردن در یک جای با اسم ورسم که خود کار هم همه اون کششی رو که من دنبالشم رو داره. باز جوون شدم. انگار به اوایل کارم برگشتم.
یکی از دوستانم مانی رو در روزهایی که من کار می کنم نگه می داره. خیلی از این بابت خوشحالم، چون پیدا کردن یک بیبی سیتر مطمئن برام خیلی مهم بود. دوستم یه پسر چهار ساله خیلی ماه داره به اسم سام، مانی وسامی خیلی خوب با هم کنار اومدن و با هم خوب بازی می کنن. البته گاهی هم خدمتی به هم می کنن اما در مجموع خیلی به هم علاقه مند شده اند.
مانی روزها دوساعت ونیم به مدرسه میره و به نظرم از اونجا هم حسابی لذت میبره. خیلی حرفهارو از وقتی با سامی حرف میزنه هم به فارسی هم به انگلیسی بهتر می گه. اونها عادت کردن که حتی اشتباهات هم روهم تکرار کنن. مثلا مانی به آب پرتغال می گه ابوگولا، حالا سامی هم می گه ابو گولا. یا سام به هیولا می گه، هوادوده، حالا مانی هم که تاحالا هم بلد بود بگه مانستر، هم بلد بود بگه دایناسور وهم بلد بود بگه بیست و غیره، می گه هوادوده!
دیشب که می خواستم بخوابونمش می گفت،نه مامان ، الان نه، صبح بخوابم! یا اینکه می گه، این .... هست نیست، هر چیزی رو که می خواد بگه نیست یه هست هم بهش می چسبونه.
رنگها، شمارش و کوچک وبزرگی چیزها را تشخیص می ده و می تونه بگه. هفته گذشته روب وسلما اینجا بودن و مانی حسابی خوش گذروند. اونها براش یه لگوی خیلی بزرگ که قطار وریلش وهزارتا دم ودستگاه دیگه داره رو کادو آوردند که مانی از بازی با اون لذت می بره. کم کم حسابی معنای مالکیت رو می فهمه. روزهای اول با سامی سر بعضی از وسایلش دعواش می شد و می گفت این مال منه. اما داره یاد می گیره که باید اسباب بازی هاش رو شریک بشه.
شب هالوین تبدیل شده به یه کدو حلوایی خوشگل نارنجی! خیلی هم از بازی در زمین گل آلود نزدیک خونمون که اونجا آتش بازی ترتیب داده بودند لذت برد.
الان ساعت پنج صبح به وقت لندن، من هنوز خوابم نبرده. دو ساعت پیش با خاموش کردن پلی استیشن و تلویزیون، سینا رو به زور به رخت خواب فرستادم اما خودم هنوز خوابم نبرده.
شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴
این پارسا کوچولو تازه به دنیا آمده. تجربیات جالب مامان وبابای پارسا خیلی به آنچه که من وسینا تجربه کردیم نزدیکه. پست آخر وبلاگ اونها درباره ختنه، منو یاد تلخترین خاطره مادرانه من درباره مانی می اندازه. فکر می کردم این خاطره فراموش بشه اما باید بگم هنوز هم یکی از تلخترین لحظاتی که در مورد مانی به یادم می آد. بچه خیلی درد کشید و اذیت شد.
مانی این روزها دوستهای زیادی پیدا کرده. به جز همکلاسی هاش ، یکی دوتا دوست ایرونی هم پیدا کرده که براش خیلی ارتباط با اونها جالبه. یک پسر به اسم سام که یک سال ازش بزرگتره. یه دختر به اسم یاسمین که حدود سه سال از اون بیشتر سن داره. ارتباط اینها باهم جالبه. دیشب برای اولین بار یاسمین ومامانش به خونه ما اومدن ومانی باید اسباب بازیهاش رو با یاسمین شریک می شد. اول کمی گریه کردو نمی خواست اسباب بازی هاش رو به یاسیمن بده. اما بعد که به اون یاد آوری کردم وقتی به خونه اونها رفته بود با اسباب بازی های یاسمین بازی کرده، او هم رضایت داد. یاسمین خیلی مهربونه ومثل همه دختربچه ها، طوری با مانی رفتار می کنه که انگار خیلی از اون بزرگتره. دیشب که با ماشین های مانی بازی می کرد واونا رو به هم میکوبیدند. مانی برگشت به من گفت : مامان یاسمین بُکشه ماشینم!
با سامی هم حسابی جور شد. یک کم هم با اون سر ماشین حرفشون شد اما درکل خیلی خوب با هم کنار اومدن.قراره مانی با سام روزهای زیادی رو بگذرونه چون مامان سام قبول کرده که از مانی هم در ساعتهایی که من نیستم نگهداری کنه. من خیلی از این بابت خوشحالم چون نگران بودم که چطور می تونم یه آدم مطمئن پیدا کنم. اما الان تا حدودی این نگرانیم برطرف شده.
فارسی حرف زدن مانی بهتر شده. دیروز از مربی مهد کودکش درباره اینکه در مهد آیا مشکلی از نظر زبان داره یانه سئوال کردم. مربی اش گفت که هیچ مشکلی نداره، به خوبی می فهمه وحرف می زنه و در خواندن شعرها همراهی می کنه. اگه مانی چند ماه دیگه با فارسی وانگلیسی به خوبی کنار بیاد من زبان فرانسه رو هم براش شروع می کنم. می گن بچه دراین سن هر چند تا زبان که بخواد میتونه به راحتی یاد بگیره.
الان هم مانی داره کارتون دورا رو تماشا می کنه. دی وی دی اون رو از کتابخونه محل گرفتم. خیلی کتابخونه خوبی است. مدرسه شون هم هر هفته یک کتاب به انتخاب خود مانی می ده که بیاریم خونه. برای مادر پدرها هم کتاب های آموزشی داره. یه کتاب درباره مشکلات خواب کودکان گرفتم. البته راهکارهایی که میده همونهایی که صدبار شنیدیم. بچه رو باید در طول روز با بازی خسته کرد وسرساعت اونرو به تخت برد، حتی اگه نمی خواد بخوابه. باید در تختش بمونه. اینا همه خوبه به شرط اینکه مامان مربوطه آدمی باشه که بچه ازش حساب ببره . من دارم کم کم ساعت خواب مانی رو درست می کنم.الان سه ساله که دارم کم کم این کار رو می کنم. بالاخره یه روزی درست می شه ناامید نشین!
با سامی هم حسابی جور شد. یک کم هم با اون سر ماشین حرفشون شد اما درکل خیلی خوب با هم کنار اومدن.قراره مانی با سام روزهای زیادی رو بگذرونه چون مامان سام قبول کرده که از مانی هم در ساعتهایی که من نیستم نگهداری کنه. من خیلی از این بابت خوشحالم چون نگران بودم که چطور می تونم یه آدم مطمئن پیدا کنم. اما الان تا حدودی این نگرانیم برطرف شده.
فارسی حرف زدن مانی بهتر شده. دیروز از مربی مهد کودکش درباره اینکه در مهد آیا مشکلی از نظر زبان داره یانه سئوال کردم. مربی اش گفت که هیچ مشکلی نداره، به خوبی می فهمه وحرف می زنه و در خواندن شعرها همراهی می کنه. اگه مانی چند ماه دیگه با فارسی وانگلیسی به خوبی کنار بیاد من زبان فرانسه رو هم براش شروع می کنم. می گن بچه دراین سن هر چند تا زبان که بخواد میتونه به راحتی یاد بگیره.
الان هم مانی داره کارتون دورا رو تماشا می کنه. دی وی دی اون رو از کتابخونه محل گرفتم. خیلی کتابخونه خوبی است. مدرسه شون هم هر هفته یک کتاب به انتخاب خود مانی می ده که بیاریم خونه. برای مادر پدرها هم کتاب های آموزشی داره. یه کتاب درباره مشکلات خواب کودکان گرفتم. البته راهکارهایی که میده همونهایی که صدبار شنیدیم. بچه رو باید در طول روز با بازی خسته کرد وسرساعت اونرو به تخت برد، حتی اگه نمی خواد بخوابه. باید در تختش بمونه. اینا همه خوبه به شرط اینکه مامان مربوطه آدمی باشه که بچه ازش حساب ببره . من دارم کم کم ساعت خواب مانی رو درست می کنم.الان سه ساله که دارم کم کم این کار رو می کنم. بالاخره یه روزی درست می شه ناامید نشین!
یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۴
نمی دونم تربیت کردن بچه از کی شروع میشه. می دونم که بعضی از کارهای ما بدون اینکه بدونیم بچه رو تربیت می کنه. مثلا همه می گن مانی بچه معاشرتی ومهربونیه. اون اینجوری تربیت شده یا این تو وجودشه؟ باید بگم احتمالا هردو. مانی از وقتی خیلی کوچک بود به مهد کودک رفته وبا بچه ها درتماس بوده پس معاشرتی شده. ماهم همیشه چون اون تنها بچه بوده زیاد بهش محبت کردیم. برای همین اون هم مهربون شده. اگه بهش بگم مامان آروم باش سرم درد می کنه. میاد سرم رو بوس می کنه وبرخلاف روال معمولش ساکت می شینه.
اما از وقتی که بزرگتر شده من دایم نگران تربیت کردن اون هستم. مثلا مانی گاهی حرف گوش نمی ده. ازخیابون که می خواهیم بگذریم دستش رو به دست من نمی ده. گاهی از مسواک کردن دندونهاش بدش میاد. هنوز دلش می خواد که من غذاش رو بدم. می دونم که از وقتی که کامل حرف بزنه هم باید مراقب باشم که درست صحبت کنه و حرفهای بدی رو که یاد می گیره تکرار نکنه.
در ایران تعدادی کتاب داشتم. کتابهای آموزش رفتار با کودک. اما اینجا چنین کتابهایی دم دستم نیست. بیشتر از برنامه های تلویزیونی در این باره استفاده می کنم. یه برنامه ای هست که یه ننی،اورژانسی میره وبچه های مردم رو تربیت می کنه. راهکارهایی می ده که جالبه. درمورد کتاب خیلی مهمه که چه کتابی رو می خونید وچه روشی رو انتخاب می کنید. اینجا، بچها یه سایت راه انداختند که کتابهای مربوط به والدین رو معرفی می کنند.
اما از وقتی که بزرگتر شده من دایم نگران تربیت کردن اون هستم. مثلا مانی گاهی حرف گوش نمی ده. ازخیابون که می خواهیم بگذریم دستش رو به دست من نمی ده. گاهی از مسواک کردن دندونهاش بدش میاد. هنوز دلش می خواد که من غذاش رو بدم. می دونم که از وقتی که کامل حرف بزنه هم باید مراقب باشم که درست صحبت کنه و حرفهای بدی رو که یاد می گیره تکرار نکنه.
در ایران تعدادی کتاب داشتم. کتابهای آموزش رفتار با کودک. اما اینجا چنین کتابهایی دم دستم نیست. بیشتر از برنامه های تلویزیونی در این باره استفاده می کنم. یه برنامه ای هست که یه ننی،اورژانسی میره وبچه های مردم رو تربیت می کنه. راهکارهایی می ده که جالبه. درمورد کتاب خیلی مهمه که چه کتابی رو می خونید وچه روشی رو انتخاب می کنید. اینجا، بچها یه سایت راه انداختند که کتابهای مربوط به والدین رو معرفی می کنند.
پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴
شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴
جلوی تلویزیون می ایستد، انگشتش راروی صفحه می چرخاند و چیزی را نشان می دهد که معلوم نیست کدامیک از هزارویک شی رنگینی است که تلویزیون ننشان می دهد. " مامان اینو اینو اینو اینو اینو می خوادم، اینو اینو اینو....."
این هم کار هر روز ما شده بود. از سفر که برگشتیم بچه فکر کرد، همیشه کویت است وهرچه بخواهد می خریم.چند باری گفت، من هم هربار فرستادمش سراغ بابا سیناو به خیر گذشت.
دور وبرش را نگاه می کند وبرخی از چیزهایی که به نظرش لازم می آید را گوشزد می کند.مام! نداییم، بییم بخییم.( مامان نداریم بریم بخریم).
شب دندانهایش را با مسواک خودکارش که شکل ماشین آتش نشانی است مسواک می زند.
از پنج شنبه پیش دبستانی را شروع کرده. روز اول من امتحان داشتم وسینا با او به مدرسه رفت. ظاهرا روزاول باید پدرومادرها در کنار بچه ها باشند. تا چند روز بعد هم باید در اتاق اولیا بمانند تا اگر بچه ای دلتنگی کرد، برود پیش پدریا مادرش. در مورد مانی روز اول خانم مربی به سینا گفته بود: فکر می کنم او توجهی به شما ندارد می توانید بروید به اتاق اولیا تا ساعت سه صدایتان کنم اورا ببرید. سینا به آن اتاق رفته ونشسته است منتظر که صدایش کنند. برنامه این است که از ساعت سه تا سه ونیم که تعطیل می شوند، برایشان قصه می خوانند اما تازه واردها از قصه خوانی معافند چون ممکن است حوصله نکنند. بالاخره سینا می بیند صدایش نکردند، به کلاس می رود ، آقا مانی را می بیند که یک بالش زیر دستش گذاشته، دستانش را هم زیر چانه زده و دارد قصه گوش می دهد. خانم معلم به سینا می گوید: ما تاحالا یه همچنین بچه ای ندیده بودیم که روز اول اینطور با بچه ها بجوشد.
نتیجه این شد که روز دوم که من با مانی رفتم وقرار بود در مدرسه بمانم، معلمشان گفت، لزومی ندارد چون او خیلی راحت با اینجا کنار آمده. به مانی گفتم مامان من میروم عصر می آیم تو را می برم. او هم مرا بوسید وبه دو رفت دنبال بازی. عصر که برای بازگرداندنش رفتم، حاضر نبود از مدرسه بیاید. می گفت: نه مامان مدرسه می خوادم!
این هم کار هر روز ما شده بود. از سفر که برگشتیم بچه فکر کرد، همیشه کویت است وهرچه بخواهد می خریم.چند باری گفت، من هم هربار فرستادمش سراغ بابا سیناو به خیر گذشت.
دور وبرش را نگاه می کند وبرخی از چیزهایی که به نظرش لازم می آید را گوشزد می کند.مام! نداییم، بییم بخییم.( مامان نداریم بریم بخریم).
شب دندانهایش را با مسواک خودکارش که شکل ماشین آتش نشانی است مسواک می زند.
از پنج شنبه پیش دبستانی را شروع کرده. روز اول من امتحان داشتم وسینا با او به مدرسه رفت. ظاهرا روزاول باید پدرومادرها در کنار بچه ها باشند. تا چند روز بعد هم باید در اتاق اولیا بمانند تا اگر بچه ای دلتنگی کرد، برود پیش پدریا مادرش. در مورد مانی روز اول خانم مربی به سینا گفته بود: فکر می کنم او توجهی به شما ندارد می توانید بروید به اتاق اولیا تا ساعت سه صدایتان کنم اورا ببرید. سینا به آن اتاق رفته ونشسته است منتظر که صدایش کنند. برنامه این است که از ساعت سه تا سه ونیم که تعطیل می شوند، برایشان قصه می خوانند اما تازه واردها از قصه خوانی معافند چون ممکن است حوصله نکنند. بالاخره سینا می بیند صدایش نکردند، به کلاس می رود ، آقا مانی را می بیند که یک بالش زیر دستش گذاشته، دستانش را هم زیر چانه زده و دارد قصه گوش می دهد. خانم معلم به سینا می گوید: ما تاحالا یه همچنین بچه ای ندیده بودیم که روز اول اینطور با بچه ها بجوشد.
نتیجه این شد که روز دوم که من با مانی رفتم وقرار بود در مدرسه بمانم، معلمشان گفت، لزومی ندارد چون او خیلی راحت با اینجا کنار آمده. به مانی گفتم مامان من میروم عصر می آیم تو را می برم. او هم مرا بوسید وبه دو رفت دنبال بازی. عصر که برای بازگرداندنش رفتم، حاضر نبود از مدرسه بیاید. می گفت: نه مامان مدرسه می خوادم!
جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴
در دوهفته گذشته مانی به بلندترین سفر زندگی اش رفت و کلی حال کرد. ما اول به پراگ رفتیم که به دوستانمون سر بزنیم و شهری رو ببینیم که می گن زیباترین پایتخت اروپای شرقی است. همینطور هم بود. پراگ شهر بسیار زیبایی است اما مردم زیاد خوش اخلاقی نداره. به خصوص گارسونها که حتی در توریستی ترین جاهای شهر انگلیسی نمی دونن واگه بلد هم باشند دلیلی نمی بینند که خودشان را به زحمت بیندازندو باشما انگلیسی حرف بزنند. اما همین مردم با سگ وبچه خوب ومهربانند. در پراگ مانی قلاده واکی کی سگ کیوان را به دست می گرفت و مجبور بود دایم پشت او بدود وماهم به دنبال این دو. کلی در پراگ به مانی خوش گذشت.
بعد از پراگ با کیوان وفرین و با ماشین به پاریس رفتیم که مانی عمه سعیده را ببیند. عمه و مانی در این چند روز دایم باهم بودند. یک روز دو نفری به یه شهربازی در پاریس رفتند وظاهرا مانی همه اسباب بازی های این پارک را به همراه اسب و غیره سوار شده بود.زمانی از پارک بیرون آمدند که تعطیل شده بود. به مانی خیلی خوش گذشت و هنوز هم یادی از آن روز می کند.
عمه سوسو کلی برای مانی اسباب بازی آورد طوری که ما با یک چمدان بیشتر به خانه بازگشتیم.
روزهای آخر سفر هم در بارسلونا بودیم که کلی به مانی در کنار دریا خوش گذشت.
به نظرم مانی نسبت به دوهفته پیش خیلی بزرگتر شده و حرفهای بیشتری می زنه. روزهای آخر سفر دیگه مانی ووایکی کی که مانی اسم اورا به خلاصه" کی کی " صدامی کنه حسابی کتک کاری می کردند. درواقع مانی دم وایکی کی را می کشید اون سگ بیچاره هم دست مانی رو گاز می زد. البته این کار رو خیلی آروم انجام می داد که مانی دردش نیاد.
لب ساحل دونفر در حال ورزش بودند و مانی ادای آنها را در می آورد که خیلی بامزه بود وهمه را به خنده انداخت. یه تیم که درحال ساختن فیلم تبلیغاتی بودند از بازی کردن مانی در ساحل با اجازه ما فیلم گرفتند.
مانی از پنج شنبه به مدرسه می ره و یک داستان تازه در زندگیش شروع می شه.
بعد از پراگ با کیوان وفرین و با ماشین به پاریس رفتیم که مانی عمه سعیده را ببیند. عمه و مانی در این چند روز دایم باهم بودند. یک روز دو نفری به یه شهربازی در پاریس رفتند وظاهرا مانی همه اسباب بازی های این پارک را به همراه اسب و غیره سوار شده بود.زمانی از پارک بیرون آمدند که تعطیل شده بود. به مانی خیلی خوش گذشت و هنوز هم یادی از آن روز می کند.
عمه سوسو کلی برای مانی اسباب بازی آورد طوری که ما با یک چمدان بیشتر به خانه بازگشتیم.
روزهای آخر سفر هم در بارسلونا بودیم که کلی به مانی در کنار دریا خوش گذشت.
به نظرم مانی نسبت به دوهفته پیش خیلی بزرگتر شده و حرفهای بیشتری می زنه. روزهای آخر سفر دیگه مانی ووایکی کی که مانی اسم اورا به خلاصه" کی کی " صدامی کنه حسابی کتک کاری می کردند. درواقع مانی دم وایکی کی را می کشید اون سگ بیچاره هم دست مانی رو گاز می زد. البته این کار رو خیلی آروم انجام می داد که مانی دردش نیاد.
لب ساحل دونفر در حال ورزش بودند و مانی ادای آنها را در می آورد که خیلی بامزه بود وهمه را به خنده انداخت. یه تیم که درحال ساختن فیلم تبلیغاتی بودند از بازی کردن مانی در ساحل با اجازه ما فیلم گرفتند.
مانی از پنج شنبه به مدرسه می ره و یک داستان تازه در زندگیش شروع می شه.

این یه پله به اسم پل چارلزدر بخش قدیمی پراگ. شهر بسیار زیبایی است و به همه دیدنش رو توصیه می کنم. ما بعد از اینکه مانی در بغل سینا خوابش برد، برای چندمین بار برایش کالسکه خریدیم.
یه نکته جالب بی ربط به این عکس: الان تلویزیون داره کارتون باغچه سبزیجات رو پخش می کنه که برای من خیلی نوستالژیکه. حتما برای هم نسلان من هم هست. شیره اسمش جعفری است . یه سگ هم هست به اسم "شوید" که دایم دنبال دمش می دوه. من شویدم دایم می دوم دنبال دمم! یادتون اومد؟ .
اشتراک در:
پستها (Atom)











