مانی و باباش نشسته اند روبروی تلویزیون و سیمپسون تماشا می کنند! آقا پسرم خیلی بزرگ شده، نه!
کم کم کاملا به فارسی حرف می زند. اگر بنا باشد با کسی هلندی حرف بزند هم می بینم که بلبل زبانی می کند. اما حالا بایدانگلیسی یاد بگیرد. این روزها گاهی با هم به پارک نزدیک به خانه مان در شمال لندن می رویم. مانی سعی می کند با بچه های مردم حرف بزند. اینجا بیشتر مادران با بچه هایشان به زبان مادری خود سخن می گویند. بیشتر لهستانی یا اوکراینی هستند. هندی ها هم هستند که با بچه هایشان هندی یا انگلیسی با لهجه وحشتناک هندی صحبت می کنند. اینجا چندان عرب نشین نیست اماایرانی ها آنقدر هستند که گاهی فکر کنیم در تهران راه می رویم. چند روز پیش آگهی بیمه ای را دیدیم که عکس یک پیکان بود! باورتان نمی شود من وسینا کلی حال کردیم وسینا از آن عکس گرفت!
خلاصه، مانی سعی می کند با بچه ها حرف بزندو به هلندی برای آنان چیزهایی بلغور می کند که بچه های بنده خدا مبهوت می مانند. اگر فارسی بگوید شاید چندتایی بفهمند اماهلندی، بعید است. البته اینجا ایرانی ها اگر ایرانی را در اطراف بشناسند، شروع می کنند با لهجه تابلو با بچه هایشان انگلیسی حرف زدن. اما من فقط با مانی فارسی حرف می زنم مگر در شرایطی که بخواهم همزمان با بچه های دیگر هم حرفی زده باشم.
مانی شروع می کند به بچه بیچاره ای که سر راهش است به هلندی می گوید: کوپیه تی؟ که یک تعارف هلندی برای چای است. بچه دارد هاج و واج نگاهش می کند که او شروع می کند در فضا آنرا آماده کردن واز قوری فرضی چای را در فنجان فرضی می ریزد و بعد آنرا به دست کودک حیران می دهد. بچه بر می گردد به من نگاهی می کند، احتمالا پیش خودش فکر می کنداینها دیگر از کجا آمده اند. اما مانی به روی مبارک نمی آورد و بازی بعدی را شروع می کند و بعد از چند دقیقه به بچه بعدی آیشیه تعارف می کند که بستنی هلندی است! مانی بیچاره!
چند روز پیش مدارکش را برای ثبت نام در مدرسه بردم که اکتبر شروع می شود. تقاضای ساعت های اضافه برایش کرده ایم که شاید موافقت شود.
هر روز کلی یاد روب وسلما می کند. گاهی هم با بدقلقی گریه می کند. اگر به آنها تلفن کنیم بیشتر وقت را مانی حرف می زند و ظاهرا آنان هم راضی ترند که با مانی حرف بزنند.
روزهای آخر در هلند بچه احساس خوبی نداشت. خانه را خالی می کردیم و او نگران بود. پانی دختر دوستم آمد و او را در زمین بازی روبروی خانه به گردش برد و ساعتی با او بازی کرد تاحالش بهتر شد.در مهد کودک هم برایش جشن گرفتند. عکس هایش را به زودی اینجا می گذارم.
الان برگشته از من می پرسد: چه کار بکنی فرناز! به می کنی می گوید بکنی و به نمی تونم می گوید نیومده!
مانی تنهاست. این طرف ها کسی از خواننده های وبلاگ ما نیست که بچه ای به سن و سال مانی داشته باشد؟
مانی دیگر پوشک نمی بندد و اعلام حالت اضطراری را هم یاد گرفته. دو سه هفته ای بود که پوشک نمی بست اما حدود یک هفته است که اعلام خطر نیز می کند.
غذایش خیلی کم شده و حالا تنها 14 کیلوست. اما شماره پایش 26 است!
چند دقیقه پیش با مدادش روی زمین خط خطی کرد که من باعجله پاکش کردم. بعد خودش یک طرح دیگر را که سابقا روی دیوار کشیده بود و ماندیده بودیم را نشان داد و گفت: ماما تمیس بوکون!
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
ساعت 10:30 شب است اما مانی هنوز نخوابیده. یک بار به تخت خواب رفته و دوباره بیرون آمده است. مدام این سئوال را تکرار می کند: مامان بابا سینا کجاست!؟ به او می گویم که بابالندن است و ماهم به زودی پیش او می زویم. چند دقیقه بعد دوباره سروکله اش پیدا می شود که : باب سینا کوش؟!
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !
جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳
وقتی این وبلاگ را شروع می کردم تصورم این بود که در سالهای آینده حداقل هفته ای یک بار در آن خواهم نوشت ولی نمی دانم چرا نوشتن روز به روز سختتر می شود، مثلا اسم خودم را هم روزنامه نگار گذاشته ام !
مانی روز به روز بزرگتر آقاتر و مهربانتر می شود. وقتی امروز بردم که موهایش راکوتاه کنم خانم سلمانی حسابی تعجب کرد که مانی نشسته بود وبدون گریه وداد وبیداد به کار او وکوتاه شدن موهایش نگاه می کرد.البته فکر نکنید که دیگر گریه بی دلیل نمی کند یا بهانه نمی گیرد ولی در بعضی مواقع آبروی مرا حسابی حفظ می کند.
هفته اول فوریه رادر لندن و در کنار سینا حسابی خوش گذراند .وقتی دورهم بودیم برای مانی خیلی فضای بهتری بود.بچه بیچاره چه گناهی دارد که پدرش باید در لندن کار کند؟ مانی که این حرفها را نمی فهمد او فقط می خواهد مادورهم باشیم.برای همین هم من به زودی بساط زندگی را جمع می کنم که به لندن برویم.می خواستم چی بگویم؟ آهان در لندن منزل یکی از دوستان قدیم (مهرداد فرهمند) مهمان بودیم وهم خانه او یک گربه داشت.گربه مذکور روی کمد نشسته بودو
مانی داشت نگاهش می کرد که گربه پرید پایین طرف مانی ! بعد هم رفت بغل شومینه نشست.
مانی ترسیده بود و شروع کرد این ماجرا را برای سینا تعریف کردن:پیشی پرید آتیش و...
این ماجرا تا سه روز ادامه داشت مانی هرکسی را که دید یا با هر کس که تلفنی حرف زدماجرا را برایش با همین سه کلمه تعریف کرد.
گاهی لغات تازه اش شوکه ام می کند و گاهی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که اصلا توقع شنیدنش را از او ندارم.
چند وقت پیش داور نبوی داشت برای ما حرف می زد و ماهم سراپا گوش بودیم که یک دفعه بی مقدمه مانی رو کرد به داور و گفت :سسسسسسسس همزمان انگشت سبابه اش را هم روی بینی اش گذاشت.داور ساکت شد و در میان خنده حضار من به مانی گفتم که کاری که کرده خوب نبوده.
درست چند دقیقه بعد وقتی داور بنده خدا دوباره شروع به حرف زدن کرد مانی همان کار را تکرار کرد و از آن به بعد هم هرگاه داور حرف بزند و مانی در حال بازی نباشد می گوید :سسسسسسسسسسسس
شب دیگری مانی نخوابیده بود و تلویزیون فیلم حادثه ای پخش می کرد.صحنه آخر فیلم مثل اغلب فیلم های اینچنینی هنرپیشه ها یکدیگر را بوسیدند. مانی هم برگشت به من گفت:مامان اینا آگیشن!!!!!!!(آگیشن=عاشق هستند)
به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید:آبو گولا که احتمالا همان آب پرتقال است.
عاشق Bob the builder که مانی به زبان هلندی Bob de bouwer صدایش می کند. البته در دیزنی شاپ لندن هم کم نیاورد و یک تلفن وینی د پو خرید. راستش انگشتش پایین نیامد آنجا هر چه را که دید با انگشتش اشاره کرد و :گفت :ماما اینو می خوا!
صدای سرفه اش می آید. سرما خورده بچم.
مانی روز به روز بزرگتر آقاتر و مهربانتر می شود. وقتی امروز بردم که موهایش راکوتاه کنم خانم سلمانی حسابی تعجب کرد که مانی نشسته بود وبدون گریه وداد وبیداد به کار او وکوتاه شدن موهایش نگاه می کرد.البته فکر نکنید که دیگر گریه بی دلیل نمی کند یا بهانه نمی گیرد ولی در بعضی مواقع آبروی مرا حسابی حفظ می کند.
هفته اول فوریه رادر لندن و در کنار سینا حسابی خوش گذراند .وقتی دورهم بودیم برای مانی خیلی فضای بهتری بود.بچه بیچاره چه گناهی دارد که پدرش باید در لندن کار کند؟ مانی که این حرفها را نمی فهمد او فقط می خواهد مادورهم باشیم.برای همین هم من به زودی بساط زندگی را جمع می کنم که به لندن برویم.می خواستم چی بگویم؟ آهان در لندن منزل یکی از دوستان قدیم (مهرداد فرهمند) مهمان بودیم وهم خانه او یک گربه داشت.گربه مذکور روی کمد نشسته بودو
مانی داشت نگاهش می کرد که گربه پرید پایین طرف مانی ! بعد هم رفت بغل شومینه نشست.
مانی ترسیده بود و شروع کرد این ماجرا را برای سینا تعریف کردن:پیشی پرید آتیش و...
این ماجرا تا سه روز ادامه داشت مانی هرکسی را که دید یا با هر کس که تلفنی حرف زدماجرا را برایش با همین سه کلمه تعریف کرد.
گاهی لغات تازه اش شوکه ام می کند و گاهی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که اصلا توقع شنیدنش را از او ندارم.
چند وقت پیش داور نبوی داشت برای ما حرف می زد و ماهم سراپا گوش بودیم که یک دفعه بی مقدمه مانی رو کرد به داور و گفت :سسسسسسسس همزمان انگشت سبابه اش را هم روی بینی اش گذاشت.داور ساکت شد و در میان خنده حضار من به مانی گفتم که کاری که کرده خوب نبوده.
درست چند دقیقه بعد وقتی داور بنده خدا دوباره شروع به حرف زدن کرد مانی همان کار را تکرار کرد و از آن به بعد هم هرگاه داور حرف بزند و مانی در حال بازی نباشد می گوید :سسسسسسسسسسسس
شب دیگری مانی نخوابیده بود و تلویزیون فیلم حادثه ای پخش می کرد.صحنه آخر فیلم مثل اغلب فیلم های اینچنینی هنرپیشه ها یکدیگر را بوسیدند. مانی هم برگشت به من گفت:مامان اینا آگیشن!!!!!!!(آگیشن=عاشق هستند)
به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید:آبو گولا که احتمالا همان آب پرتقال است.
عاشق Bob the builder که مانی به زبان هلندی Bob de bouwer صدایش می کند. البته در دیزنی شاپ لندن هم کم نیاورد و یک تلفن وینی د پو خرید. راستش انگشتش پایین نیامد آنجا هر چه را که دید با انگشتش اشاره کرد و :گفت :ماما اینو می خوا!
صدای سرفه اش می آید. سرما خورده بچم.
شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳
خیلی وقته که اینجا ننوشتم، چون یک دزدی پیدا شده و آدرسم رو دزدیده، خدا ازش نگذره!
مانی سال 2005 رامثل بقیه بچه ها در اروپا با سروصدای آتش بازی شروع کرد. مردم در شهری که ما زندگی می کنیم از هفته ها پیش خود رابرای این مراسم پرسروصدا آماده می کردند.دیشب مانی اول کمی جاخورد و فقط نگاه می کرد اما بعد از چند دقیقه برای اینکه همرنگ جماعت شود با صدای بلند فریاد می زدوموهای روب بیچاره را می کشید چون روی کول او نشسته بود!
الان که من ومانی تنها هستیم اغلب وقتش را در خانه به دیدن دی وی دی های برنامه های تلویزیونی بی بی سی می گذراند که سینا برایش از لندن می آورد و tweenies را به بقیه ترجیح میدهد .
رفتن سینا ناراحتش می کند و تا چند روز کمی ناآرام است.هفته گذشته را سینا اینجا گذراند.
مانی یک روز صبح وقتی من به سینا می گفتم که وقت بیدار شدن است درجواب سوال او که پرسید ساعت چند است، مچش را زد بالا و گفت :10!
من و مانی با تنهایی کنار آمده ایم اما گاهی اتفاقات جالبی هم برایمان می افتد.مثلا دوهفته پیش من تصمیم گرفتم که شیشه ها را تمیز کنم به بالکن رفتم .چشمتان روز بد نبیند،بعد از چنددقیقه که می خواستم برگردم ،دیدم در باز نمی شود نگو که آقامانی چفت در را انداخته ومتاسفانه چفت مذکور به راحتی بسته می شود اما به این راحتی ها نمیتوان آنرا بازکرد!
ساعتی رابیرون در سرما گذراندم و سعی مانی برای باز کردن در با کلیدی که قفل نبود تماشاکردم و در نهایت مجبورشدم شیشه را بشکنم و داخل شوم!!
مانی به هلندی و فارسی حرف می زند و سعی می کند که منظورش را هرطور که شده به ما حالی کند.نسبتا حافظه خوبی دارد و پس ازچند ماه توماس را شناخت و به اسم صدا کرد.
اینجا در هلند بابانوئل که نامش سینتر کلاس است 5 دسامبر ار اسپانیا می آید و برای هلندی ها کادو می آورد بویژه کوچکتر ها در این روز از همه کادو می گیرند.این سنتای معروف در هلند وردستانی دارد که به او در برآورده کردن آرزوهای ملت کمک می کنند.این زوارته پیت ها سیاهانی شبیه حاجی فیروز های خودمان هستند با موهای فرفری .مانی اسم آنهارا با اسم سنتا قاطی کرد و به همه آنها می گفت:زوارته کیت!
مانی هم کلی کادو گرفت.اما بیش از همه جعبه ابزار کادویی سلما را دوست دارد و بلد است که کدام پیچ را با کدام وسیله باید باز کند.
مهربان است واز وقتی که سینا از اینجا رفته از تلفن خوشش نمی آید با هیچ کس تلفنی حرف نمی زند اما همه را به اسم کوچکشان در میان بازی هایش نام می برد و بیش از همه،سعید و ساناز.
باعرض شرمندگی بدون بابا یا خاله.
اغلب افراد فامیل رادر عکس ها می شناسد و اسمشان را می گوید،به جزاسم من!من فقط مامان هستم!
الان مانی در حال تماشای تلویزیون است.مشکل خوابش به کلی حل شده وکافی است او را در تختش بگذارم تا دقایقی بعد به خواب برود.
مانی سال 2005 رامثل بقیه بچه ها در اروپا با سروصدای آتش بازی شروع کرد. مردم در شهری که ما زندگی می کنیم از هفته ها پیش خود رابرای این مراسم پرسروصدا آماده می کردند.دیشب مانی اول کمی جاخورد و فقط نگاه می کرد اما بعد از چند دقیقه برای اینکه همرنگ جماعت شود با صدای بلند فریاد می زدوموهای روب بیچاره را می کشید چون روی کول او نشسته بود!
الان که من ومانی تنها هستیم اغلب وقتش را در خانه به دیدن دی وی دی های برنامه های تلویزیونی بی بی سی می گذراند که سینا برایش از لندن می آورد و tweenies را به بقیه ترجیح میدهد .
رفتن سینا ناراحتش می کند و تا چند روز کمی ناآرام است.هفته گذشته را سینا اینجا گذراند.
مانی یک روز صبح وقتی من به سینا می گفتم که وقت بیدار شدن است درجواب سوال او که پرسید ساعت چند است، مچش را زد بالا و گفت :10!
من و مانی با تنهایی کنار آمده ایم اما گاهی اتفاقات جالبی هم برایمان می افتد.مثلا دوهفته پیش من تصمیم گرفتم که شیشه ها را تمیز کنم به بالکن رفتم .چشمتان روز بد نبیند،بعد از چنددقیقه که می خواستم برگردم ،دیدم در باز نمی شود نگو که آقامانی چفت در را انداخته ومتاسفانه چفت مذکور به راحتی بسته می شود اما به این راحتی ها نمیتوان آنرا بازکرد!
ساعتی رابیرون در سرما گذراندم و سعی مانی برای باز کردن در با کلیدی که قفل نبود تماشاکردم و در نهایت مجبورشدم شیشه را بشکنم و داخل شوم!!
مانی به هلندی و فارسی حرف می زند و سعی می کند که منظورش را هرطور که شده به ما حالی کند.نسبتا حافظه خوبی دارد و پس ازچند ماه توماس را شناخت و به اسم صدا کرد.
اینجا در هلند بابانوئل که نامش سینتر کلاس است 5 دسامبر ار اسپانیا می آید و برای هلندی ها کادو می آورد بویژه کوچکتر ها در این روز از همه کادو می گیرند.این سنتای معروف در هلند وردستانی دارد که به او در برآورده کردن آرزوهای ملت کمک می کنند.این زوارته پیت ها سیاهانی شبیه حاجی فیروز های خودمان هستند با موهای فرفری .مانی اسم آنهارا با اسم سنتا قاطی کرد و به همه آنها می گفت:زوارته کیت!
مانی هم کلی کادو گرفت.اما بیش از همه جعبه ابزار کادویی سلما را دوست دارد و بلد است که کدام پیچ را با کدام وسیله باید باز کند.
مهربان است واز وقتی که سینا از اینجا رفته از تلفن خوشش نمی آید با هیچ کس تلفنی حرف نمی زند اما همه را به اسم کوچکشان در میان بازی هایش نام می برد و بیش از همه،سعید و ساناز.
باعرض شرمندگی بدون بابا یا خاله.
اغلب افراد فامیل رادر عکس ها می شناسد و اسمشان را می گوید،به جزاسم من!من فقط مامان هستم!
الان مانی در حال تماشای تلویزیون است.مشکل خوابش به کلی حل شده وکافی است او را در تختش بگذارم تا دقایقی بعد به خواب برود.
دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳
مانی با کلمات تازه ای که می گوید ما را شگفت زده می کند .کم کم منظورش را به فارسی یا هلندی می رساند.موقعی که می خواهد با او بازی کنیم دستمان را می کشد و می گوید ماما زیتن! که به زبان هلندی همان بشین خودمان است. هر چه را که بخواهد به دست ما بدهد می گوید :آشوبلیف ! که یعنی بفرمایین.
سینا را بابا سینا صذا می کند ولی گفتن اسم من برایش سخت است.
دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
چند روز پیش بعد از بیدار کردن پدرش لباس ها و عینک و ساعتش را هم دانه دانه بدون آنکه ما به او گوشزد کنیم به سینا داد.ما که مجذوب شده بودیم قربان صذقه اش می رفتیم که دسنش را به صورت سینا مالید و گفت بابا ریش ! وبه او یاد آوری کرد که اگر می خواهد صورت مانی را ببوسد نباید ریش داشته باشد!
اول تا سوم اکتبر در شهری که ما زندگی می کنیم جشن بزرگی برپاست و برای بچه ها همه شهر، شهر بازی است.مانی در آن روزها حسابی کیف کرد.هر چه بازی ها خطرناکتر بودند بیشتر دوست داشت.از میان ده ها بازی مخصوص سن خودش به اسب (پونی)سواری و بازی دیگری علاقه نشان داد که من و سینا تا پایان چرخش آن چشم ها را بسته بودیم!
مهربان است و بی دلیل وبا دلیل ادم را می بوسد .اگر به دلیلی غصه دار باشیم زود درک می کند و با محبت خالصانه اش غم را از یادمان می برد.
مانی کم کم بزرگ می شود و در کارهای خانه کمک می کند . سردماغ که باشد اسباب بازی هایش را جمع می کند و چرخ خرید را هم تا بازارچه می کشد واگر سرحال نبود می گوید :مامان بالا! که منظورش بغل است.
دوستی دارم که دختر چهار ساله اش پرنا هم بازی مانی است.چند روز پیش که سوار دو چرخه بودیم ،بی مقدمه شروع کرد به صدا زدن : مرنا، مرنا! گفتم: مامان پرنا اینجا نیست.با انگشتش به یک آگهی خیابانی درباره بیمه اشاره کرد که عکس دختری با موهای بلند شبیه پرنا بود.
گهگاه در حضور میهمانان شیرین کاری های مضاعف می کند.مثل هفته پیش که کیوان و فرین اینجا بودند.از ما خواست که به موزیک گوش کند .یک cd الویس را گوش می کرد ،مقابل ضبط نشسته بود و در بحر آن رفته بود
ما می خندیدیم که بدون توجه به ما برای اینکه صدا را بهتر بشنود کمی آنرا بیشتر کرد!

مانی در حال فيلمبرداری با دوربين کيوان
سینا را بابا سینا صذا می کند ولی گفتن اسم من برایش سخت است.
دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
چند روز پیش بعد از بیدار کردن پدرش لباس ها و عینک و ساعتش را هم دانه دانه بدون آنکه ما به او گوشزد کنیم به سینا داد.ما که مجذوب شده بودیم قربان صذقه اش می رفتیم که دسنش را به صورت سینا مالید و گفت بابا ریش ! وبه او یاد آوری کرد که اگر می خواهد صورت مانی را ببوسد نباید ریش داشته باشد!
اول تا سوم اکتبر در شهری که ما زندگی می کنیم جشن بزرگی برپاست و برای بچه ها همه شهر، شهر بازی است.مانی در آن روزها حسابی کیف کرد.هر چه بازی ها خطرناکتر بودند بیشتر دوست داشت.از میان ده ها بازی مخصوص سن خودش به اسب (پونی)سواری و بازی دیگری علاقه نشان داد که من و سینا تا پایان چرخش آن چشم ها را بسته بودیم!
مهربان است و بی دلیل وبا دلیل ادم را می بوسد .اگر به دلیلی غصه دار باشیم زود درک می کند و با محبت خالصانه اش غم را از یادمان می برد.
مانی کم کم بزرگ می شود و در کارهای خانه کمک می کند . سردماغ که باشد اسباب بازی هایش را جمع می کند و چرخ خرید را هم تا بازارچه می کشد واگر سرحال نبود می گوید :مامان بالا! که منظورش بغل است.
دوستی دارم که دختر چهار ساله اش پرنا هم بازی مانی است.چند روز پیش که سوار دو چرخه بودیم ،بی مقدمه شروع کرد به صدا زدن : مرنا، مرنا! گفتم: مامان پرنا اینجا نیست.با انگشتش به یک آگهی خیابانی درباره بیمه اشاره کرد که عکس دختری با موهای بلند شبیه پرنا بود.
گهگاه در حضور میهمانان شیرین کاری های مضاعف می کند.مثل هفته پیش که کیوان و فرین اینجا بودند.از ما خواست که به موزیک گوش کند .یک cd الویس را گوش می کرد ،مقابل ضبط نشسته بود و در بحر آن رفته بود
ما می خندیدیم که بدون توجه به ما برای اینکه صدا را بهتر بشنود کمی آنرا بیشتر کرد!

مانی در حال فيلمبرداری با دوربين کيوان
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳
امروز تولد مانی یا به قول خودش تبلد اوست، اما دست ودلم به نوشتن نمی رفت.
بابا جون کجایی امروز چهارشنبه است... گرچه مدتها بود که دلخوشی چهارشنبه ها هم حراممان شده بود و حتی تماس های تلفنی هم به ماهی یک حال واحوال محدود ، اما دلمان را راضی می کردیم که بزرگتر بزرگوارمان به مرحمت دل پر لطفش ما را می بخشد که این شمع کوچک را که پس از سالها خاموشی خورشید همسرش بدان دل خوش داشته، از او دور کرده ایم.
همیشه می گفت : کتابخانه ام از آن مانی است و این اواخر یک بار تلفنی گفت چه فایده وقتی او فارسی نمی داند و چنان غمی درصدا داشت که تا چند روز حال خوشی نداشتم.
در تمام سالهایی که اورا شناختم جز انسانیت و فضیلت از او سراغ ندارم ، مطمئنم هر که او را بشناسد با من هم عقیده است.
مانی دیروز با دیدن این عکس مدتها بدان خیره ماند و بعد برای اولین بار گفت : بابا سیی(به فتح سین)
متوجه وخامت اوضاع شده است و برخلاف گذشته که پیش از خواب چند دقیقه ای را به گریه می گذراند در شبهای اخیر بی گریه و سروصدا خوابیده.
گهگاه پدرش را دلداری می دهد، روی زانوی او می نشیند و ماچ های آبداری از لپش می کند و سینا هر بار به او می گوید: خوشحالم که تو هرگز این روزها را تجربه نمی کنی...
تولد دوسالگی مانی برای ما نشانی از مبارکی و جشن نداشت ، امیدوارم روزهای خوش آینده تلخی این روزها را زايل کند.

مانی با هديه تولدش
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳
یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳
پسره تازگی ها اگر حرفی بزنی که خوشش نیاید، یا اگر آواز بخونی وصدات دلنشین نباشد ، انگشتش را روی بینی خودش یا شما میگذارد و می گوید :هیسسسسسسسسسس
از وقتی هوا گرم شده به استخر میره وکلی بهش خوش میگذرد، عادت کرده که با تیوب هایی که به دستاش می پو شانم در آب بماند و بازی کند.
کلمات زیادی را به فارسی می گوید و کلمات نامفهوم زیادی را هم بلغور می کند که من نمیفهمم؛ شاید هلندی باشند.
از وقتی هوا گرم شده به استخر میره وکلی بهش خوش میگذرد، عادت کرده که با تیوب هایی که به دستاش می پو شانم در آب بماند و بازی کند.
کلمات زیادی را به فارسی می گوید و کلمات نامفهوم زیادی را هم بلغور می کند که من نمیفهمم؛ شاید هلندی باشند.
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳
مانی گرمای سرزمین مادری را در رم حس کرد. برای او که درماههای اخیر جز باران و باد چیزی ندیده بود گرمای رم شگفت بود. به خاطر حضور مانی در رم اتحادیه بستنی فروشان ایتالیا طی بیانیه ای حالت فوق العاده اعلام کرد! پسره روزی 6 تا بستنی می خورد. روز اول که برایش از کافی شاپ هتل اولین بستنی را خریدم بعد از آنکه تمامش را خورد، لیوان بستنی را به دست گرفت و به کافه برگشت بدون اینکه به ما چیزی بگوید، بچه ظاهرا فکرکرده بود که اگر ظرف خالی را پس ببرد برایش پر می کنند!
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
یک روز در رم، هر چه از او خواستم خودش راه برود راضی نشد بعد که بغلش کردم برای اینکه مزدم را داده باشد بی مقدمه چند ماچ آبدار از لپم کرد و گفت : نازی نازی ... آگیشم! گرچه میدانستم بلانسبت خرم می کند اما خیلی بهم چسبید.
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
یک روز در رم، هر چه از او خواستم خودش راه برود راضی نشد بعد که بغلش کردم برای اینکه مزدم را داده باشد بی مقدمه چند ماچ آبدار از لپم کرد و گفت : نازی نازی ... آگیشم! گرچه میدانستم بلانسبت خرم می کند اما خیلی بهم چسبید.
پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳
مانی و سینا با هم رفتند به جوجو ها نون بدن .مانی با اصرار گفت:بابا نون...جوجو و قبل از اینکه سینا بتونه به خودش بجنبه دستش را گرفت و به طرف در برد.
امروز سالگرد تاسیس مهد کودک مانی بود و یک مهمونی کوچولوی قشنگ در مهد برپابود.والدین و بچه ها و مربی ها بودند و کلی به همه خوش گذشت.
وبلاگ نوشی و جوجه هایش را خواندم.سخت دلم گرفت.می دونم خیلی از شما خواننده نوشی هم هستید و حتما از ماجرا خبر دارید.می دانید، امروز پیش خودم فکر کردم واقعا این چیزی از جنایت کم نداردکه بچه ای را از مادرش جدا کنند. باید مادر باشید تا بدانید چه می گویم. اما علیه این جنایت ها کسی نامه وامضا جمع نمی کند برای همه جا افتاده و فکر می کنند خوب با قانون که نمی شود در افتاد .اما می شود.قانون تا وقتی مشروعیت دارد که جامعه آنرا اجرا کند.قانونی که اجرا نشود فاتحه اش خوانده است.به نظر من این مردها هستند که باید با اجرای این قانون مخالفت کنند.
اینجا در هلند و اغلب کشورهای پیشرفته دنیا زنان در مورد بچه هایشان تام الاختیارند.همه حقوق پدران در ایران اینجا مال مادرهاست ومادر قیم و کفیل فرزند خود است.امروز داشتم فکر می کردم آیا من روزی از این حق استفاده می کردم؟راستش را بخواهید اگر کسی واقعا بچه اش را دوست داشته باشد نمی تواند او را به زور از دیدن یکی از والدینش محروم کند.کاش روزی برسد که به جای این همه دادگاه در ایران ، اگر زن ومردی با هم توافق نداشتند بدون دعوا از هم جداشوند و حداقل به خاطر بچه هایشان با هم مدارا کنند،همانطور که در بسیاری از نقاط دنیا والدین ناسازگار به خاطر بچه هایشان حتی رفاقت خود را هم پس از جدایی حفظ می کنند.مشکل ما ایرانی ها فرهنگی است و سالها طول می کشد تا حل شود.
امروز سالگرد تاسیس مهد کودک مانی بود و یک مهمونی کوچولوی قشنگ در مهد برپابود.والدین و بچه ها و مربی ها بودند و کلی به همه خوش گذشت.
وبلاگ نوشی و جوجه هایش را خواندم.سخت دلم گرفت.می دونم خیلی از شما خواننده نوشی هم هستید و حتما از ماجرا خبر دارید.می دانید، امروز پیش خودم فکر کردم واقعا این چیزی از جنایت کم نداردکه بچه ای را از مادرش جدا کنند. باید مادر باشید تا بدانید چه می گویم. اما علیه این جنایت ها کسی نامه وامضا جمع نمی کند برای همه جا افتاده و فکر می کنند خوب با قانون که نمی شود در افتاد .اما می شود.قانون تا وقتی مشروعیت دارد که جامعه آنرا اجرا کند.قانونی که اجرا نشود فاتحه اش خوانده است.به نظر من این مردها هستند که باید با اجرای این قانون مخالفت کنند.
اینجا در هلند و اغلب کشورهای پیشرفته دنیا زنان در مورد بچه هایشان تام الاختیارند.همه حقوق پدران در ایران اینجا مال مادرهاست ومادر قیم و کفیل فرزند خود است.امروز داشتم فکر می کردم آیا من روزی از این حق استفاده می کردم؟راستش را بخواهید اگر کسی واقعا بچه اش را دوست داشته باشد نمی تواند او را به زور از دیدن یکی از والدینش محروم کند.کاش روزی برسد که به جای این همه دادگاه در ایران ، اگر زن ومردی با هم توافق نداشتند بدون دعوا از هم جداشوند و حداقل به خاطر بچه هایشان با هم مدارا کنند،همانطور که در بسیاری از نقاط دنیا والدین ناسازگار به خاطر بچه هایشان حتی رفاقت خود را هم پس از جدایی حفظ می کنند.مشکل ما ایرانی ها فرهنگی است و سالها طول می کشد تا حل شود.
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
من این روزها بدون مانی تقریبا به همه کارم می رسم. مانی را صبح ها به مهد می برم و عصر او را برمیگردانم. دیگرصبح ها حتی یک ذره بغض هم نمی کند. ظاهرا به او کلی خوش می گذرد.
کاهی مانی با بابا سینا تمرین حروف صدا دار می کند وبعد از سینا می گوید: ...ااا...اوووو...ایییی.گاهی هم سینا سعی می کند مانی را تشویق کند تا با دهان آهنگ ایا ایا او را بزند.مانی اجزا را درست می گوید و پشت سینا تکرار می کند...ایا...ایا ...اووو اما وقتی می خواهد آنها را پشت هم ردیف کند می گوید...ایاایاایا...
او اسم همه را می داند و وقتی اسمشان را می شنود نسبتی که با خودش دارند را تکرار می کند.مثلا وقتی می گوییم سعیده می گوید:عمه. اشیا متعلق به هرکس را می شناسد و با نشان دادنشان اسم صاحبشان را می گوید.
نقاشی های بامزه ای کشیده که گاهی آنها را به من می دهند تا با خودم به خانه بیاورم.برای روز پدر هم خود مانی به عنوان هدیه یک نقاشی برای بابا سینا کشیده بود.
هنوز گاهی نمی فهمم که چه می خواهد، می گوید: مامان مامان بیییییییا!(به کسر ب).بعد که می روم می گوید :اییینا اییینا....(به فتح ا)و انگشتش را به اطراف می چرخاند.شاید خودش هم نمی داند چه می خواهد.
وقتی برایش چیزی بخوانیم که تازه باشد وخوشش بیاید، با تکان دادن بدن و جنباندن سرش رو به پایین می خواهد که ادامه دهیم.
مربی اش می گوید،گاهی با حرکتی شبیه رقص روی پای خودش رنگ می گیرد و بچه های دیگر هم این کار را خیلی دوست دارند و به تقلید از او این کار را می کنند.
کاهی مانی با بابا سینا تمرین حروف صدا دار می کند وبعد از سینا می گوید: ...ااا...اوووو...ایییی.گاهی هم سینا سعی می کند مانی را تشویق کند تا با دهان آهنگ ایا ایا او را بزند.مانی اجزا را درست می گوید و پشت سینا تکرار می کند...ایا...ایا ...اووو اما وقتی می خواهد آنها را پشت هم ردیف کند می گوید...ایاایاایا...
او اسم همه را می داند و وقتی اسمشان را می شنود نسبتی که با خودش دارند را تکرار می کند.مثلا وقتی می گوییم سعیده می گوید:عمه. اشیا متعلق به هرکس را می شناسد و با نشان دادنشان اسم صاحبشان را می گوید.
نقاشی های بامزه ای کشیده که گاهی آنها را به من می دهند تا با خودم به خانه بیاورم.برای روز پدر هم خود مانی به عنوان هدیه یک نقاشی برای بابا سینا کشیده بود.
هنوز گاهی نمی فهمم که چه می خواهد، می گوید: مامان مامان بیییییییا!(به کسر ب).بعد که می روم می گوید :اییینا اییینا....(به فتح ا)و انگشتش را به اطراف می چرخاند.شاید خودش هم نمی داند چه می خواهد.
وقتی برایش چیزی بخوانیم که تازه باشد وخوشش بیاید، با تکان دادن بدن و جنباندن سرش رو به پایین می خواهد که ادامه دهیم.
مربی اش می گوید،گاهی با حرکتی شبیه رقص روی پای خودش رنگ می گیرد و بچه های دیگر هم این کار را خیلی دوست دارند و به تقلید از او این کار را می کنند.
اشتراک در:
پستها (Atom)









