چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲

من سردرگم شده ام .چيزهايي مي شنوم كه منبع آنها را نمي دانم، نمي دانم كه چه حرف هايي از سوي من منتشر مي شود نتها مي دانم كه هر حرفي از سوي من گفته شود دروغ محض است. من از روز رفتن سينا تا كنون با هيچ راديوي خارجي يا حتي روزنامه هاي داخلي هيچ گفت وگويي نداشته ام.وتنها گفت وگوي من در روز نخست با ايسنا انجام شد بنا بر اين همه آنچه به من نسبت داده شود جز آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود را تكذيب مي كنم.
من باز هم از همه كساني كه نگران حال خانواده ما هستند متشكرم و از همه خواهش مي كنم به درخواست سينا احترام بگذارند وبا سكوت بگذرند تا ماجرا حل شود.
اين خواسته سيناست و من در اين ماجرا سعي مي كنم حد اقل به خاطر او هر آنچه كه مي خواهد را انجام دهم. دوستان ما هم حتما چنين خواهند كرد..

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲

عكس تازه اي از ماني ندارم،اما سينا معتقد است او. خيلي بزرگ شده
ماني عصبي و كم تحمل شده دايم در حال گريه است .هيچوقت فكر نمي كردم تا اين حد به سينا وابسته باشد.علاوه بر اين حس ششم قوي او برايم جالب است.روز يكشنبه گذشته ماني از 6 صبح بيدار بود هر چه كرديم حتي در ماشين هم نخوابيد تا اينكه ما را به دادگاه خواستند. وقتي به دادگاه رسيديم وسينا را ديد او را در آغوش گرفت، عينكش را كشيد وبا محبت تمام به صورتش چنگ زد.بيش از دو ساعت در دادگاه گريه نكرد.وتازه موقع برگشتن كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود با خيال راحت خوابش برد.وقتي كه بيدار شد باتري هايش شار‍ژشده بود وبيخود مي خنديد. اما امروز دوباره گريان است. هيچ جا بند نمي شود فقط از من مي خواهد كه دايم او را در آغوش بگيرم.


شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲

ماني كمي بهتر شده اما زياد خوش اخلاق نيست. روزي كه سينا را به خانه آوردند،مدت زيادي را در آغوش او ساكت و با تعجب باقي ماند و پس از رفتن او بعد از چند روز كج خلقي مي خنديد. خنده هاي بيخودي و عجيب.
اما دوباره بد اخلاق شده.
سرفه هايش هنوز ادامه داره و

دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲

ماني هنوز مريص است .امروز باز اورا به مطب دكتر مدرس فتجي بردم.تب و سرفه و...
اما سينا هنوز نيومده. من هنوز تو شك هستم. هم از نيامدن سينا هم از واكنش ها.
شنيدم كه يك تلويزيون خارج مرز خبر از شكايت من داده كه تكذيب مي كنم.از همه كساني كه از ديروز تا به حال با تماس هايشان به من ياد آوري كردند كه دايره دوستان مهربان ما چقدر بزرگ است ممنونم.

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲

ماني حسابي مريض است و من هم. امشب شب تولد سيناست واو پيش ما نيست. از امروز صبح كه رفته هنوز بر نگشته. اداره اماكن نيروي انتظامي ديشب تلفني او را احضار كردند. ماني عجيب همه چيز را حس مي كند. ساكت شده و نمي خندد. صبح سينا را طور خاصي بغل كرد. بچه ها همه چيز را مي فهمند

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲

ماني حالا ديگر به راحتي مي‌نشيند، با اسباب‌بازي‌هايش بازي مي‌كند، سينه‌خيز مي‌رود و سه دندان درآورده است. تا رويت را بر مي‌گرداني، سعي مي‌كند كه چهار دست و پا و سينه‌خيز خودش را از اين‌طرف اتاق به آن‌طرف برساند!
هفته گذشته به خاطر دندان آخرش پدرم را درآورد. گلاب به روتون...
ماني غريبي مي‌كند، از بغل هركسي حتي مامان‌بزرگش مي‌خواهد به بغل من بيايد. (بيچاره شده‌ام!)
خلاصه ماني من يك بار هم اين اواخر دستش را به كنار تخت خودش گرفت و ايستاد. اغلب دلش مي‌خواهد او را كنار ميزهاي عسلي بگذارم تا بتواند روي آنها هرچه را كه هست به زمين بريزد.
وقتي هم كه در روروك راه مي‌رود به همه‌جا دست مي‌اندازد و هرچه گيرش بيايد پايين مي‌كشد.
چيزي كه مرا نگران كرده، گريه‌هاي بغض‌آلودش است، بلافاصله وقتي از خواب بيدار مي‌شود. نمي‌دانم شايد با كابوسي از خواب مي‌پرد. ماني الان حدود 9 كيلو و سيصد گرم وزن و بيش از 72 سانتي‌متر قد دارد. خوش‌اخلاق و خوش‌مشرب است مگر اينكه خوابش بيايد.
غذاي او شامل يك تكه فيله مرغ، يك قاشق برنج يا سيب‌زميني يا ماكاروني، و به تناوب، هويج، به، سيب، عدس و... و مقداري جعفري يا شويد. خوش‌غذاست اما در روزهايي كه بيمار بود خيلي بد غذا مي‌خورد.
يك چيزي برايتان تعريف كنم: در مهدكودك ماني يك دختر زيباي كوچولو به اسم فرناز هست. (هم‌اسم من!) چند وقت پيش به مربي ماني گفته بود: ماني، پسر مامان من است اما چون مامان ماني بچه نداشت، مامانم دلش سوخت و ماني را به او داد!
ماني كم‌كم ديگر كتاب‌هايش را نمي‌خورد. اول به آنها با دقت نگاه مي‌كند، كلي غش و ريسه مي‌رود، بعد كتاب را به طرف دهنانش مي‌برد.
سايت كودكان ايران را ببينيد. سينا قنبرپور از روزنامه‌نگارهاي فعال در حوزه حقوق كودكان به تنهايي آن را اداره مي‌كند.
او تازه ديروز، سايتش را راه انداخته است.
تازگي‌ها وقتي گوشي تلفن را دم گوش ماني مي‌گيرم، با طرف مقابل (البته اگر سر ذوق باشد) حرف مي‌زند؛ از همان «قاقاقي‌قا كيخ‌خ‌خ»‌!

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

اين عكس‌ها را پنج‌شنبه گذشته در محوطه كاخ‌ سعدآباد، حسين‌كريم‌زاده، همكار ما در ميراث‌خبر از ماني گرفته.
آن‌روز من به خاطر جلسه با آقاي بهشتي مجبور شدم ساعت‌ها ماني را پيش خودم نگه دارم. چون بقيه بچه‌هاي مهد نيامده بودند و مهد ظهر پنجشنبه تعطيل شد.
وضعيت من بيچاره را مجسم كنيد. از همان‌شب هم ماني مريض شد، فكر كنم آقاي بهشتي او را چشم كرد!
اميدوارم اين وبلاگ را نبيند وگرنه اخراجم مي‌كند!

MANI01.JPG


MANI02.JPG


MANI04.JPG


MANI03.JPG
ماني و افشين اميرشاهي

دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱

امروز به شهر كتاب نياوران رفتم و براي ماني، كتابهاي «صد بازي با نوزاد» ‌و «شيوه‌هاي تقويت هوش نوزاد» رو خريدم. كتاب تقويت هوش براي دوره‌هاي سني مختلف است كه من دو جلد آن براي سنين سه تا شش ماه و شش تا 12 ماه را خريدم.
صفحات اين كتاب شامل طرح‌هاي رنگيني است كه بايد آنها را سي‌ثانيه تا چهار دقيقه مقابل چشم بچه قرار داد. اما ما بلافاصله وقتي آن را جلوي ماني مي‌گيريم، دستش را دراز مي‌كند، كتاب را مي‌گيرد و به دهان مي‌برد. ظاهرا كتاب براي بچه‌هاي نرمال ساخته شده، نه براي ماني شكمو!
هنوز دندان ديگر ماني در نيامده و او كماكان عصبي است و جيغ‌هاي بنفش تحويل من مي‌دهد. راستي ديروز رفتم و بيست هزار تومان بن خريد محصولات كانون پرورش فكري را خرج كردم. با اين بن‌ها، پازل، خمير و مكعب‌هاي حروف و اعداد خريدم.
تازگي‌ها ماني بعد از خوردن شير، ملچ و مولوچ جالبي مي‌كند و لبانش را جمع و باز مي‌كند. هروقت هم كه فرصت كند، جيغ‌هاي جانانه مي‌زند.
چند دقيقه پيش بعد از مدتها به اي‌ميل‌هايم جواب مي‌دادم و سينا ماني را نگه داشته بود. تقريبا «بيچاره»‌ شد! ماني علاوه بر اينكه موها را مي‌كشد، تا فرصت كند صورت من و سينا را هم مي‌خورد!

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱





این دفعه، زود به قولم عمل كردم؛ چهار تصوير از عكس‌هايي كه سام فرزانه در كيش از ماني گرفته رو گذاشتم اینجا

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱

اتفاقات زيادي افتاده اما متاسفانه من اصلا فرصت نوشتن در اين وبلاگ را نداشتم. از همه كساني كه اين صفحه را پيگيري مي‌كنند عذر مي‌خواهم.
1- ماني از جمعه دوم اسفند، تا چهارشنبه ششم اسفند به اولين سفر بلند زندگي‌اش رفت و بالطبع مامانش رو بيچاره كرد. هيچ فكر نمي‌كردم بچه‌داري در سفر اينقدر سخت باشه. اول اينكه اجازه ندادن كه كالسكه ماني رو به داخل هواپيما ببرم و مجبور شدم اون رو به بار بسپرم. مي‌تونيد حدس بزنيد كه نتيجه‌اش چي شد! به كيش كه رسيديم كالسكه شكسته رو تحويلمون دادن. در اولين قدم بعد از مشخص شدن جاي اقامتمون، مي‌خواستيم بريم تا برايش كالسكه بخريم. چون توي كيش بدون كالسكه نمي‌دونستم كه بايد با ماني چكار كنم. وقتي داشتم لباس عوض مي‌كردم ماني رو طوري روي تخت گذاشتم كه وقتي به اطراف مي‌غلته به زمين نيفته. در يك چشم به هم زدن برگشتم و ديدم سر ماني چند سانتي بيشتر با زمين فاصله نداره. فقط تونستم جيغي بزنم و ماني به زمين خورد. خدا رحم كرد كه ارتفاع تخت كوتاه بود و اتاق فرش داشت. اما ماني كه بيشتر از جيغ من ترسيده بود گريه جانانه‌اي رو سر داد. اينقدر ترسيده بودم كه سينا هم دست و پايش را گم كرد. نمي‌دانم اگر سام فرزانه با ما نبود چه اتفاقي مي‌افتاد. خدا عمرش بدهد. پريد و اولين تاكسي‌اي كه ديد را صدا كرد تا ماني را به كلينيك خانواده در كيش ببريم. به آنجا كه رسيديم گريه ماني به هق هق تبديل شده بود. دكتر، كه يك فوق متخصص نوزادان بود، ماني را نگاه كرد و قبل از اينكه او را معاينه كند به من گفت «اينكه چيزيش نيست، تو داري مي‌ميري!» بعد از معاينه ماني به ما اطمينان داد كه براي بچه هيچ اتفاقي نيفتاده و بعد از آن هم كه ترسم كمتر شد، ماني را خواباندم. (يك نكته براي مادران: من به‌خاطر گريه‌هاي ماني همان اول كار به او چند قطره مسكن دادم كه دكتر گفت نبايد اينكار را مي‌كردم. چنانچه اگر اتفاقي براي بچه بيفتد، مسكن ممكن است نشانه‌هاي آن را موقتا از بين ببرد و تشخيص آسيب‌ها سخت شود.)
2- بعد از اينكه خيالم راحت شد، به پاساژ پرديس رفتيم و يك كالسكه نو براي ماني خريديم. كه خيلي به دردمان خورد. در طول اين سفر، من و ماني تمام طبقات اول بازارها و پاساژهاي كيش را متر كرديم! ( چون جرات نمي‌كردم با پله برقي كالسكه ماني را به طبقه دوم ببرم.) موقع برگشتن هم برديم كالسكه را به فروشنده داديم كه برايمان بسته‌بندي كند تا بتوانيم آن را با خيال راحت به قسمت بار هواپيما بسپاريم.
3 - قابل توجه كساني كه معتقدند ماني روي ديوار راه مي‌ره و مادرش قربون دست و پاي بلوريش مي‌ره: تمام فروشنده‌هاي بازارهاي كيش و مردمي كه براي خريد آمده بودند از سروكول بچه‌ام بالا مي‌رفتند. يك شلوارك جين برايش خريدم كه آن را با تي‌شرت‌هاي مختلف مي‌پوشيد و خيلي بهش مي‌آمد. سام فرزانه، عكس‌هاي خوبي از ماني گرفته كه اونها رو اسكن مي‌كنم و توي صفحه مي‌گذارم.
4- يك شب بالاخره تونستيم پدر روشنفكر ماني رو از جلسات نقد و بررسي فيلم‌هاي مستند قرض بگيريم و با سام فرزانه، چهارنفري به رستوران «موزيكال» ميرمهنا رفتيم. چشمتان روز بد نبيند. موزيك بد با خواننده‌هاي بدصدا، كه بدون هيچ ملاحظه‌اي تمام فضاي رستوران را تكون مي‌داد. همون‌طور كه داشتيم تندتند شام مي‌خورديم تا سريع‌تر از اين مخمصه نجات پيدا كنيم، نگاهمان به صورت ماني افتاد و ديدم بچه با دهان باز در حال جيغ كشيدن است ولي ما صدايش را نمي‌شنيديم!
5- در راه برگشت، ماني بسيار هيجان‌زده شده بود و مدام توي هواپيما جيغ مي‌زد. (گريه نمي‌كرد، جيغ مي‌زد!) سينا و من كه بسيار خجالت‌زده بوديم، ضمن اينكه تلاش مي‌كرديم جيغ ماني را كنترل كنيم به اطرافيان نگاه مي‌كرديم تا معذرت‌خواهي كنيم اما مي‌ديديم كه همه آنها داشتند با ماني خوش و بش مي‌كردند. به قول سينا، ماني نون برورويش رو مي‌خوره!
6- روز جمعه گذشته، اولين دندون ماني دراومد. از اون هفته تا حالا بچه به خاطر دندون ديگرش ناراحته. آب دهنش راه افتاده و هرچي به دستش مي‌رسه مي‌خوره. روي پيشخون روروك‌اش يك شماره‌گير تلفن اسباب‌بازي داره كه وقتي روشنش مي‌كني چراغي به همراه موزيك در اون مي‌درخشه. ماني تمام تلاشش رو مي‌كنه كه دهنش رو به اون برسونه و اون رو هم بخوره.
7- يكشنبه گذشته، ماني را به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. قد بچه 69 سانت و وزنش 9 كيلو شده. دكتر مدرس فتحي اجازه داد كه از بيست و يكم به ماني سوپ بدهيم اما من دلم طاقت نياورد و ديروز اولين سوپ ماني رو كه از يك تكه فيله مرغ، چند دانه برنج و چند دانه عدس آسياب‌شده درست شده بود به خوردش دادم. دكتر، معتقده كه رشد ماني خيلي خوبه.
8- راستي، به ديدن تبسم نمازي و شهريار شمس رفتم كه آميتيس دختر دو ماهه‌شان را ببينم. گيسوي كمند آميتيس آنقدر بلند شده كه شهريار يك بار موي او را كوتاه كرد. خوش‌به حالش، بچه من هنوز كچله!
9- پژمان راهبر هم ماه پيش صاحب پسري شد كه هنوز فرصت نكرديم به ديدنش برويم. البته اين بچه را هدي به دنيا آورده و «شيبان» هنوز توي شكم پژمانه!
10- ببخشيد كه اين‌دفعه، اينقدر طولاني شد.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۱



اين عكس مال يك‌ماه پيش ماني است. به زودي عكس‌هاي جديدش را همين جا مي‌گذارم.
توي مهدكودك ماني، بچه‌هاي بامزه‌اي هستن.
دو تا از اونها كه حدود يك سال و نيم سن دارن، هرموقع من براي شير دادن به ماني اونجا مي‌رم داغ دلشون تازه مي‌شه. ظاهرا مامان‌هاي كاميار و موژان تازه اونها رو از شير گرفتن. كاميار خيلي بهتر با اين موضوع كنار اومده. از دور به شير خوردن ماني نگاه مي‌كنه و وقتي من باهاش خوش و بش مي‌كنم، خنده‌اي و مي‌كنه و در مي‌ره سراغ اسباب‌بازي‌هاش. اما موژان، دختر كوچولويي كه دائم در حال گريه است، به محض اينكه مي‌بينه من دارم به ماني شير مي‌دم، ياد مامانش مي‌افته. اين تنها موقعي هست كه مي‌گه: «ماما»، در ساير موارد او مي‌گه «لالا»! مربي‌هاي مهد ماني از ميزان خواب موژان در تعجب هستن. مي‌گن او توي سرويس مي‌خوابه، وقتي به مهد مي‌رسه مي‌خوابه، به زور بيدارش مي‌كنن، بهش ناهار مي‌دن، بعد دوباره مي‌خوابه و در دقايقي هم كه بيداره، دائم با گريه مي‌گه: «لالا..لالا»
باور نمي‌كنيد، به خدا يك لحظه هم وقت ندارم سرم را بخارانم چه برسد به اينكه وبلاگ بنويسم. همين الان هم در حال ترسم كه ماني از خواب بپرد و مطلبم نيمه كاره بماند. حالا كه اي‌ميل‌هايم را بعد از مدتي چك كردم ديدم كه هشتاد تا نامه داشته‌ام. از همه كساني كه نامه داده‌اند و جوابي نگرفته‌اند عذر مي‌خواهم و از دوستاني كه تولدم را تبريك گفتند تشكر مي‌كنم. (بيشتر شبيه نطق انتخاباتي شد). خلاصه‌اش مي‌كنم:
ماني، از بيست و هشت دي، به مهدكودك مي‌ره. مهدكودك سعدآباد سه مربي داره كه از هفت تا بچه نگهداري مي‌كنن. و ماني تنها شيرخوار اونجا است. روزي دو بار، از در دربند ( كه محل كار من در سعدآباده) به مهدكودك مي‌رم كه فاصله‌اش تقريبا ده دقيقه پياده رويه. ماني هم با خنده‌هاش خوب خودش رو جا كرده و ظاهرا كلي بهش خوش مي‌گذره. خانم‌ها طالقاني و مينايي و بدري، كلي به او مي‌رسن و يك روز كه ماني به مهد نمي‌ره مي‌گن كلي دلمون براش تنگ شده. خانم نورسته، مسئول مهدكودك‌هاي ميراث هم خيلي از ماني تعريف مي كنه.
دفعه پيش، سه شنبه هفته قبل، هشتم بهمن، كه ماني رو به دكتر بردم، وزنش هشت و نيم كيلو و قدش شصت و چهار سنت شده بود. ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين مي‌ذاريم به شكم مي‌چرخه و شروع به داد و بيداد مي‌كنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر مي‌گرده و دوباره شروع مي‌كنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندوني‌ها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش مي‌كشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچ‌وجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
ماني، بيست و يكم، پنج ماهه مي‌شه و من تمام پيشنهادات كاري و سفرهام رو هنوز مجبورم كه رد كنم. اميدوارم او هرچه زودتر به سني برسه كه من بتونم فعاليت‌هاي اجتماعي گذشته‌ام رو از سر بگيرم. راستي اين رو هم بگم، ماني كوچولوي من، به شدت علاقه داره كه توي بغل يا بشينه يا بايسته. چند روزي هم هست كه گهگاه اون رو مي‌نشونم. البته كاملا مراقبم كه از دو طرف نيفته. اون هم دو، سه دقيقه‌اي مي‌نشينه و بعد از يك طرف ولو مي‌شه. همين كه او رو نزديك خودم ببرم شروع به ليس زدن صورتم مي‌كنه گاهي هم صورتم رو مي‌مكه! امروز هم وقتي در آغوش سينا بود، با يك دست محكم دماغ بابش رو گرفته بود و فشار مي‌داد. اين‌جور مواقع خيلي هم ذوق زده مي‌شه و شروع به خوندن آواز مي‌كنه: غين، غين غييييين ....

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱

از فردا زندگي من و ماني دچار يك تغيير اساسي مي‌شود. من بعد از تعطيل حيات‌نو، پيشنهاد خبرگزاري ميراث فرهنگي را براي همكاري پذيرفتم و اين دوستان هم شرايط كاري من را به طور كامل قبول كردند. حتي مهدكودك سعدآباد ( محل خبرگزاري) قبول كرد كه ماني را نگه دارد. در اين مهدكودك، فقط هفت بچه نگهداري مي‌شوند كه همه آنها بيش از دو سال سن دارند. به مربيان مهدكودك گفته‌ام كه هر يك‌ساعت و نيم تا دو ساعت يك‌بار به آنجا سر مي‌زنم و همه كارهاي ماني را از جمله شير دادن، عوض كردن پوشك و خواباندن را خودم انجام مي‌دهم.
ساعت كار خبرگزاري براي من از حدود نه و نيم، ده صبح تا چهار بعدازظهر است.
خيلي وقت بود كه به اين وبلاگ سرنزده بودم. يعني اصلا فرصت نمي‌كنم كه پاي كامپيوتر بنشينم. آخرين بار كه ماني را به دكتر بردم هفته پيش بود و او حدود هفت‌ونيم كيلو وزن داشت. جالب است بدانيد كه براي اولين بار حدود سه هفته پيش كه ماني را به دكتر بردم، به يك خواننده وبلاگم (غير از فك‌وفاميل‌و آشنا و دوستان ) برخوردم. مامان و باباي محمدرضاي كوچولو با محبت حال ماني را مي‌پرسيدند و درباره دل‌درد او سئوال كردند. نمي‌دانيد چقدر برايم جالب و لذت‌بخش بود.
ماني، اين‌روزها برخلاف سابق كه تا سوار ماشين مي‌شديم خوابش مي‌برد، تا جايي كه بتواند چشمانش را باز نگه مي‌دارد و به خيابان‌ها با دقت نگاه مي‌كند. هيچ‌چيز برايم جالب‌تر از چشم‌هاي او كه از تعجب باز مي‌ماند نيست!

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۱

اميدوارم، دعا مي‌كنم و از خدا مي‌خواهم، حيات‌نو تعطيل نشود.
روزي كه قرار بود حيات‌نو راه‌اندازي شود، تازه تعطيل دسته‌جمعي روزنامه‌ها را از سر گذرانده بوديم. براي كار به حيات‌نو دعوت شدم، هم براي سرويس هنري و هم براي كار در سرويس سياسي و تهيه گزارش‌هاي روز. اما لج كرده بودم. اصلا از حيات‌نو خوشم نمي‌آمد. مدت‌ها گذشت، قريب يك سال، تا اينكه به خاطر دوست عزيزم پژمان راهبر، همكاري با «ويكند» را شروع كردم و بعد از چند ماه كه مهرداد خليلي سرويس اجتماعي حيات را تحويل گرفت، با او به خود روزنامه آمدم. فقط به خاطر همكاري با او. اما حالا حيات‌نو برايم ديگر يك روزنامه نيست. يكي از ده‌ها نشريه نيست. اين بهترين محيط كاري بود كه تاكنون تجربه كرده‌ام.
وقتي هر روزنامه‌اي تعطيل مي‌شد، دلم براي خبرنگاران، عكاسان، كادرفني و حتي دربان روزنامه تنگ مي‌شد. اما سردبيران به نظرم جايي براي دل‌سوزاندن نداشتند، اغلب آنها،‌ خودخواسته و دانسته كاري مي‌كردند كه روزنامه به ورطه نابودي مي‌رفت. اما در مورد حيات وضع فرق مي‌كند.
تقي‌زاده، سردبير حيات‌نو، واقعا هركاري كرد تا روزنامه بماند. او ماندن و زمزمه كردن را به رفتن و فرياد زدن ترجيح مي‌داد. اما حالا...