اين عكس مال يكماه پيش ماني است. به زودي عكسهاي جديدش را همين جا ميگذارم.
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۱
توي مهدكودك ماني، بچههاي بامزهاي هستن.
دو تا از اونها كه حدود يك سال و نيم سن دارن، هرموقع من براي شير دادن به ماني اونجا ميرم داغ دلشون تازه ميشه. ظاهرا مامانهاي كاميار و موژان تازه اونها رو از شير گرفتن. كاميار خيلي بهتر با اين موضوع كنار اومده. از دور به شير خوردن ماني نگاه ميكنه و وقتي من باهاش خوش و بش ميكنم، خندهاي و ميكنه و در ميره سراغ اسباببازيهاش. اما موژان، دختر كوچولويي كه دائم در حال گريه است، به محض اينكه ميبينه من دارم به ماني شير ميدم، ياد مامانش ميافته. اين تنها موقعي هست كه ميگه: «ماما»، در ساير موارد او ميگه «لالا»! مربيهاي مهد ماني از ميزان خواب موژان در تعجب هستن. ميگن او توي سرويس ميخوابه، وقتي به مهد ميرسه ميخوابه، به زور بيدارش ميكنن، بهش ناهار ميدن، بعد دوباره ميخوابه و در دقايقي هم كه بيداره، دائم با گريه ميگه: «لالا..لالا»
دو تا از اونها كه حدود يك سال و نيم سن دارن، هرموقع من براي شير دادن به ماني اونجا ميرم داغ دلشون تازه ميشه. ظاهرا مامانهاي كاميار و موژان تازه اونها رو از شير گرفتن. كاميار خيلي بهتر با اين موضوع كنار اومده. از دور به شير خوردن ماني نگاه ميكنه و وقتي من باهاش خوش و بش ميكنم، خندهاي و ميكنه و در ميره سراغ اسباببازيهاش. اما موژان، دختر كوچولويي كه دائم در حال گريه است، به محض اينكه ميبينه من دارم به ماني شير ميدم، ياد مامانش ميافته. اين تنها موقعي هست كه ميگه: «ماما»، در ساير موارد او ميگه «لالا»! مربيهاي مهد ماني از ميزان خواب موژان در تعجب هستن. ميگن او توي سرويس ميخوابه، وقتي به مهد ميرسه ميخوابه، به زور بيدارش ميكنن، بهش ناهار ميدن، بعد دوباره ميخوابه و در دقايقي هم كه بيداره، دائم با گريه ميگه: «لالا..لالا»
باور نميكنيد، به خدا يك لحظه هم وقت ندارم سرم را بخارانم چه برسد به اينكه وبلاگ بنويسم. همين الان هم در حال ترسم كه ماني از خواب بپرد و مطلبم نيمه كاره بماند. حالا كه ايميلهايم را بعد از مدتي چك كردم ديدم كه هشتاد تا نامه داشتهام. از همه كساني كه نامه دادهاند و جوابي نگرفتهاند عذر ميخواهم و از دوستاني كه تولدم را تبريك گفتند تشكر ميكنم. (بيشتر شبيه نطق انتخاباتي شد). خلاصهاش ميكنم:
ماني، از بيست و هشت دي، به مهدكودك ميره. مهدكودك سعدآباد سه مربي داره كه از هفت تا بچه نگهداري ميكنن. و ماني تنها شيرخوار اونجا است. روزي دو بار، از در دربند ( كه محل كار من در سعدآباده) به مهدكودك ميرم كه فاصلهاش تقريبا ده دقيقه پياده رويه. ماني هم با خندههاش خوب خودش رو جا كرده و ظاهرا كلي بهش خوش ميگذره. خانمها طالقاني و مينايي و بدري، كلي به او ميرسن و يك روز كه ماني به مهد نميره ميگن كلي دلمون براش تنگ شده. خانم نورسته، مسئول مهدكودكهاي ميراث هم خيلي از ماني تعريف مي كنه.
دفعه پيش، سه شنبه هفته قبل، هشتم بهمن، كه ماني رو به دكتر بردم، وزنش هشت و نيم كيلو و قدش شصت و چهار سنت شده بود. ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين ميذاريم به شكم ميچرخه و شروع به داد و بيداد ميكنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر ميگرده و دوباره شروع ميكنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندونيها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش ميكشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچوجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
ماني، بيست و يكم، پنج ماهه ميشه و من تمام پيشنهادات كاري و سفرهام رو هنوز مجبورم كه رد كنم. اميدوارم او هرچه زودتر به سني برسه كه من بتونم فعاليتهاي اجتماعي گذشتهام رو از سر بگيرم. راستي اين رو هم بگم، ماني كوچولوي من، به شدت علاقه داره كه توي بغل يا بشينه يا بايسته. چند روزي هم هست كه گهگاه اون رو مينشونم. البته كاملا مراقبم كه از دو طرف نيفته. اون هم دو، سه دقيقهاي مينشينه و بعد از يك طرف ولو ميشه. همين كه او رو نزديك خودم ببرم شروع به ليس زدن صورتم ميكنه گاهي هم صورتم رو ميمكه! امروز هم وقتي در آغوش سينا بود، با يك دست محكم دماغ بابش رو گرفته بود و فشار ميداد. اينجور مواقع خيلي هم ذوق زده ميشه و شروع به خوندن آواز ميكنه: غين، غين غييييين ....
ماني، از بيست و هشت دي، به مهدكودك ميره. مهدكودك سعدآباد سه مربي داره كه از هفت تا بچه نگهداري ميكنن. و ماني تنها شيرخوار اونجا است. روزي دو بار، از در دربند ( كه محل كار من در سعدآباده) به مهدكودك ميرم كه فاصلهاش تقريبا ده دقيقه پياده رويه. ماني هم با خندههاش خوب خودش رو جا كرده و ظاهرا كلي بهش خوش ميگذره. خانمها طالقاني و مينايي و بدري، كلي به او ميرسن و يك روز كه ماني به مهد نميره ميگن كلي دلمون براش تنگ شده. خانم نورسته، مسئول مهدكودكهاي ميراث هم خيلي از ماني تعريف مي كنه.
دفعه پيش، سه شنبه هفته قبل، هشتم بهمن، كه ماني رو به دكتر بردم، وزنش هشت و نيم كيلو و قدش شصت و چهار سنت شده بود. ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين ميذاريم به شكم ميچرخه و شروع به داد و بيداد ميكنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر ميگرده و دوباره شروع ميكنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندونيها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش ميكشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچوجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
ماني، بيست و يكم، پنج ماهه ميشه و من تمام پيشنهادات كاري و سفرهام رو هنوز مجبورم كه رد كنم. اميدوارم او هرچه زودتر به سني برسه كه من بتونم فعاليتهاي اجتماعي گذشتهام رو از سر بگيرم. راستي اين رو هم بگم، ماني كوچولوي من، به شدت علاقه داره كه توي بغل يا بشينه يا بايسته. چند روزي هم هست كه گهگاه اون رو مينشونم. البته كاملا مراقبم كه از دو طرف نيفته. اون هم دو، سه دقيقهاي مينشينه و بعد از يك طرف ولو ميشه. همين كه او رو نزديك خودم ببرم شروع به ليس زدن صورتم ميكنه گاهي هم صورتم رو ميمكه! امروز هم وقتي در آغوش سينا بود، با يك دست محكم دماغ بابش رو گرفته بود و فشار ميداد. اينجور مواقع خيلي هم ذوق زده ميشه و شروع به خوندن آواز ميكنه: غين، غين غييييين ....
جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱
از فردا زندگي من و ماني دچار يك تغيير اساسي ميشود. من بعد از تعطيل حياتنو، پيشنهاد خبرگزاري ميراث فرهنگي را براي همكاري پذيرفتم و اين دوستان هم شرايط كاري من را به طور كامل قبول كردند. حتي مهدكودك سعدآباد ( محل خبرگزاري) قبول كرد كه ماني را نگه دارد. در اين مهدكودك، فقط هفت بچه نگهداري ميشوند كه همه آنها بيش از دو سال سن دارند. به مربيان مهدكودك گفتهام كه هر يكساعت و نيم تا دو ساعت يكبار به آنجا سر ميزنم و همه كارهاي ماني را از جمله شير دادن، عوض كردن پوشك و خواباندن را خودم انجام ميدهم.
ساعت كار خبرگزاري براي من از حدود نه و نيم، ده صبح تا چهار بعدازظهر است.
خيلي وقت بود كه به اين وبلاگ سرنزده بودم. يعني اصلا فرصت نميكنم كه پاي كامپيوتر بنشينم. آخرين بار كه ماني را به دكتر بردم هفته پيش بود و او حدود هفتونيم كيلو وزن داشت. جالب است بدانيد كه براي اولين بار حدود سه هفته پيش كه ماني را به دكتر بردم، به يك خواننده وبلاگم (غير از فكوفاميلو آشنا و دوستان ) برخوردم. مامان و باباي محمدرضاي كوچولو با محبت حال ماني را ميپرسيدند و درباره دلدرد او سئوال كردند. نميدانيد چقدر برايم جالب و لذتبخش بود.
ماني، اينروزها برخلاف سابق كه تا سوار ماشين ميشديم خوابش ميبرد، تا جايي كه بتواند چشمانش را باز نگه ميدارد و به خيابانها با دقت نگاه ميكند. هيچچيز برايم جالبتر از چشمهاي او كه از تعجب باز ميماند نيست!
ساعت كار خبرگزاري براي من از حدود نه و نيم، ده صبح تا چهار بعدازظهر است.
خيلي وقت بود كه به اين وبلاگ سرنزده بودم. يعني اصلا فرصت نميكنم كه پاي كامپيوتر بنشينم. آخرين بار كه ماني را به دكتر بردم هفته پيش بود و او حدود هفتونيم كيلو وزن داشت. جالب است بدانيد كه براي اولين بار حدود سه هفته پيش كه ماني را به دكتر بردم، به يك خواننده وبلاگم (غير از فكوفاميلو آشنا و دوستان ) برخوردم. مامان و باباي محمدرضاي كوچولو با محبت حال ماني را ميپرسيدند و درباره دلدرد او سئوال كردند. نميدانيد چقدر برايم جالب و لذتبخش بود.
ماني، اينروزها برخلاف سابق كه تا سوار ماشين ميشديم خوابش ميبرد، تا جايي كه بتواند چشمانش را باز نگه ميدارد و به خيابانها با دقت نگاه ميكند. هيچچيز برايم جالبتر از چشمهاي او كه از تعجب باز ميماند نيست!
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۱
اميدوارم، دعا ميكنم و از خدا ميخواهم، حياتنو تعطيل نشود.
روزي كه قرار بود حياتنو راهاندازي شود، تازه تعطيل دستهجمعي روزنامهها را از سر گذرانده بوديم. براي كار به حياتنو دعوت شدم، هم براي سرويس هنري و هم براي كار در سرويس سياسي و تهيه گزارشهاي روز. اما لج كرده بودم. اصلا از حياتنو خوشم نميآمد. مدتها گذشت، قريب يك سال، تا اينكه به خاطر دوست عزيزم پژمان راهبر، همكاري با «ويكند» را شروع كردم و بعد از چند ماه كه مهرداد خليلي سرويس اجتماعي حيات را تحويل گرفت، با او به خود روزنامه آمدم. فقط به خاطر همكاري با او. اما حالا حياتنو برايم ديگر يك روزنامه نيست. يكي از دهها نشريه نيست. اين بهترين محيط كاري بود كه تاكنون تجربه كردهام.
وقتي هر روزنامهاي تعطيل ميشد، دلم براي خبرنگاران، عكاسان، كادرفني و حتي دربان روزنامه تنگ ميشد. اما سردبيران به نظرم جايي براي دلسوزاندن نداشتند، اغلب آنها، خودخواسته و دانسته كاري ميكردند كه روزنامه به ورطه نابودي ميرفت. اما در مورد حيات وضع فرق ميكند.
تقيزاده، سردبير حياتنو، واقعا هركاري كرد تا روزنامه بماند. او ماندن و زمزمه كردن را به رفتن و فرياد زدن ترجيح ميداد. اما حالا...
روزي كه قرار بود حياتنو راهاندازي شود، تازه تعطيل دستهجمعي روزنامهها را از سر گذرانده بوديم. براي كار به حياتنو دعوت شدم، هم براي سرويس هنري و هم براي كار در سرويس سياسي و تهيه گزارشهاي روز. اما لج كرده بودم. اصلا از حياتنو خوشم نميآمد. مدتها گذشت، قريب يك سال، تا اينكه به خاطر دوست عزيزم پژمان راهبر، همكاري با «ويكند» را شروع كردم و بعد از چند ماه كه مهرداد خليلي سرويس اجتماعي حيات را تحويل گرفت، با او به خود روزنامه آمدم. فقط به خاطر همكاري با او. اما حالا حياتنو برايم ديگر يك روزنامه نيست. يكي از دهها نشريه نيست. اين بهترين محيط كاري بود كه تاكنون تجربه كردهام.
وقتي هر روزنامهاي تعطيل ميشد، دلم براي خبرنگاران، عكاسان، كادرفني و حتي دربان روزنامه تنگ ميشد. اما سردبيران به نظرم جايي براي دلسوزاندن نداشتند، اغلب آنها، خودخواسته و دانسته كاري ميكردند كه روزنامه به ورطه نابودي ميرفت. اما در مورد حيات وضع فرق ميكند.
تقيزاده، سردبير حياتنو، واقعا هركاري كرد تا روزنامه بماند. او ماندن و زمزمه كردن را به رفتن و فرياد زدن ترجيح ميداد. اما حالا...
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱
حالا ماني وقتي با خودش تنهاست، به زير گريه نميزند، بلكه صداهاي نامفهومي مثل صداي گربه از خودش در ميآورد و اين كار دقايق زيادي طول ميكشد.
صداها اينطوري هستند: اي..اي...ايييي...آغوم...ايييي...ايييي بعضي وقتها هم يك جمله ميسازد. آقاني قاقوني قاني!
دستانش را تقريبا تا مچ توي دهانش ميبرد و لباس و پتو و عروسك و... هم در امان نيستند. هرچه دم دستش باشد تا جايي كه بتواند به دهانش ميبرد تا اينكه بعضي وقتها حالش به هم ميخورد.
چند شب پيش كه مهمان بوديم، ماني براي اولين بار غريبي و ترس را به نمايش گذاشت. در ساعت اول ورودمان كه هنوز جمعيت كم بود، او تنها با تعجب به اطراف نگاه ميكرد، گهگاه هم ميخنديد. تا اينكه من ماني را پس از شير دادن از اتاق بيرون آوردم. عليرضا ماني را بغل كرد و روي دست نگه داشت و با صداي بلند شروع كرد به قربانصدقه، صداي خندهها هم از اطراف بلند شد كه ماني ناگهان بغض كرد و زير گريه زد. گريهاي كه تمامي نداشت. آرام ميشد و باز بغض ميكرد. قريب يك ساعت وضع بر همين منوال بود تا اينكه ماني تازه آرام شد. با ديدن رنگهاي روشن و نور زياد اتاق، گل از گلش شكفت و لبش به خنده باز شد.
شب بعد هم ، ديگري مهمان بوديم؛ ليلا و شاهرخ هم با دارا، پسرشان كه پنج ماهي از ماني بزرگتر است آمدند. ديدار اوليه ماني و دارا خيلي جالب بود. دارا كه بزرگتر است و بهتر از اوضاع سر در ميآورد فقط با تعجب و دهان باز به ماني نگاه ميكرد. شايد هم ميگفت: اين ديگه چيه كه قد منه!
ماني هم با خنده به او نگاه ميكرد. دستانشان را به هم داديم. دست هم را گرفتند و بعد دارا زير گريه زد، احتمالا او آنقدر بزرگ شده كه معناي حسادت و ... را هم بفهمد.
دارا از بچههايي است كه من خيلي دوستش دارم. هم به خاطر نمك و جذابيتي كه دارد و هم به خاطر چيزهايي كه نميدانم چيست، اما به هرحال دارا براي من خيلي دوستداشتني است.
حالا ديگر ماني خوابش ميآيد و دارد گريه ميكند. فعلا باي!
صداها اينطوري هستند: اي..اي...ايييي...آغوم...ايييي...ايييي بعضي وقتها هم يك جمله ميسازد. آقاني قاقوني قاني!
دستانش را تقريبا تا مچ توي دهانش ميبرد و لباس و پتو و عروسك و... هم در امان نيستند. هرچه دم دستش باشد تا جايي كه بتواند به دهانش ميبرد تا اينكه بعضي وقتها حالش به هم ميخورد.
چند شب پيش كه مهمان بوديم، ماني براي اولين بار غريبي و ترس را به نمايش گذاشت. در ساعت اول ورودمان كه هنوز جمعيت كم بود، او تنها با تعجب به اطراف نگاه ميكرد، گهگاه هم ميخنديد. تا اينكه من ماني را پس از شير دادن از اتاق بيرون آوردم. عليرضا ماني را بغل كرد و روي دست نگه داشت و با صداي بلند شروع كرد به قربانصدقه، صداي خندهها هم از اطراف بلند شد كه ماني ناگهان بغض كرد و زير گريه زد. گريهاي كه تمامي نداشت. آرام ميشد و باز بغض ميكرد. قريب يك ساعت وضع بر همين منوال بود تا اينكه ماني تازه آرام شد. با ديدن رنگهاي روشن و نور زياد اتاق، گل از گلش شكفت و لبش به خنده باز شد.
شب بعد هم ، ديگري مهمان بوديم؛ ليلا و شاهرخ هم با دارا، پسرشان كه پنج ماهي از ماني بزرگتر است آمدند. ديدار اوليه ماني و دارا خيلي جالب بود. دارا كه بزرگتر است و بهتر از اوضاع سر در ميآورد فقط با تعجب و دهان باز به ماني نگاه ميكرد. شايد هم ميگفت: اين ديگه چيه كه قد منه!
ماني هم با خنده به او نگاه ميكرد. دستانشان را به هم داديم. دست هم را گرفتند و بعد دارا زير گريه زد، احتمالا او آنقدر بزرگ شده كه معناي حسادت و ... را هم بفهمد.
دارا از بچههايي است كه من خيلي دوستش دارم. هم به خاطر نمك و جذابيتي كه دارد و هم به خاطر چيزهايي كه نميدانم چيست، اما به هرحال دارا براي من خيلي دوستداشتني است.
حالا ديگر ماني خوابش ميآيد و دارد گريه ميكند. فعلا باي!
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
از همه كساني كه اين وبلاگ را پيگيري ميكنند به خاطر وقفههايي كه پيش ميآيد عذر ميخواهم. همهاش هم تقصير من نيست. وقتي كه من فرصت نوشتن دارم سايتم داون است، و در مواقع ديگر هم معمولا آنقدر كار پيش ميآيد كه فرصت وبلاگنويسي ندارم. از همه بدتر هم اين سيناست كه براي استفاده از كامپيوتر هيچ وقتي به من نميدهد! همين الان هم مثل طلبكارها بالاي سرم ايستاده.
ديروز، ماني واكسن زده بود. تب شديدي داشت و تا صبح چندين بار بيدار شد. فقط بايد او را بغل ميگرفتم تا در آغوشم بخوابد. به محض اينكه او را در جايش ميخواباندم بيدار ميشد و گريه را از سر ميگرفت. حالا كم كم خندهها و گريههاي ماني هدفدار ميشود.
امروز موقع تعويض پوشك، شايد به خاطر اينكه پايش درد ميكرد، جيغ و داد راه انداخت. آنقدر جيغ زد كه اعصاب من هم خورد شد و با صداي بلند گفتم: «اه! ماني بسه!» باورتان نميشود، پاك از اين گفته پشيمان شدم. ماني چند لحظه ساكت شد، به من نگاه كرد و چنان گريه بلند و هقهقي سر داد كه به غلط كردن افتادم. حالا هرچه او را نوازش ميكردم اين گريه بند نميآمد. نميتوانم بگويم چقدر پشيمان شدم. از چشمان ماني كوچولو اشك ميآمد. خلاصه با هزار بدبختي او را آرام كردم. موقع شيرخوردن بازهم به من نگاه نميكرد و بغض داشت و هر چند لحظه يك بار، يادآوري ميكرد كه هنوز دلخور است. ماني كم كم ياد گرفته كه به بغل كساني كه دوست دارد تمايل نشان دهد. مثلا وقتي تازه از سر كار ميآيم و با دستان باز به سمتش ميروم، دست و پا ميزند و دستش را دراز ميكند. البته هنوز يادنگرفته كه به طرف من خم بشود. همينطور وقتي در آغوش من است و ديگران ميخواهند او را بغل كنند، رويش را بر ميگرداند و سرش را به سينهام ميچسباند.
داروي تمپرا كه به جاي استامينوفن به او ميدهم علاوه بر طعم خوبي كه دارد، اثر بهتري هم ميگذارد. اما وقتي آن را از دكتر گرفتم در مورد دوزش و اينكه چه مقدار بايد به بچه بخورانم نپرسيده بودم. اولين بار كه ميخواستم از آن استفاده كنم روي بسته دارو را خواندم. نوشته شده بود: براي سن كمتر از 2 با دستور پزشك و بر اساس وزن و براي سن بين دو تا سه دو واحد هشت ميلي و بالاتر از سه، سه واحد هشت ميلي. من هم كه فكر كردم اين ارقام به ماه اشاره دارد. هشت ميل از دارو را به ماني دادم. تازه بعد از آن بود كه فكر كردم، ممكن است اين ارقام نشانه سالها باشد. ( كه همينطور هم بود). داشتم قالب تهي ميكردم. فورا به موبايل مژگان، دستيار دكتر مدرس فتحي زنگ زدم و او خيالم را راحت كرد كه اشكالي ندارد. اما فهميدم كه دوز واقعي ماني چهار ميل است. خوشبختانه يكي از امتيازات كلينيك دكتر مدرس فتحي همين مژگان خانم است كه تقريبا تماموقت به سئوالات مادران و پدران جواب ميدهد. واقعا هم بيش از يك متخصص تازهكار اطفال ميتوان روي او حساب كرد.
ديروز، ماني واكسن زده بود. تب شديدي داشت و تا صبح چندين بار بيدار شد. فقط بايد او را بغل ميگرفتم تا در آغوشم بخوابد. به محض اينكه او را در جايش ميخواباندم بيدار ميشد و گريه را از سر ميگرفت. حالا كم كم خندهها و گريههاي ماني هدفدار ميشود.
امروز موقع تعويض پوشك، شايد به خاطر اينكه پايش درد ميكرد، جيغ و داد راه انداخت. آنقدر جيغ زد كه اعصاب من هم خورد شد و با صداي بلند گفتم: «اه! ماني بسه!» باورتان نميشود، پاك از اين گفته پشيمان شدم. ماني چند لحظه ساكت شد، به من نگاه كرد و چنان گريه بلند و هقهقي سر داد كه به غلط كردن افتادم. حالا هرچه او را نوازش ميكردم اين گريه بند نميآمد. نميتوانم بگويم چقدر پشيمان شدم. از چشمان ماني كوچولو اشك ميآمد. خلاصه با هزار بدبختي او را آرام كردم. موقع شيرخوردن بازهم به من نگاه نميكرد و بغض داشت و هر چند لحظه يك بار، يادآوري ميكرد كه هنوز دلخور است. ماني كم كم ياد گرفته كه به بغل كساني كه دوست دارد تمايل نشان دهد. مثلا وقتي تازه از سر كار ميآيم و با دستان باز به سمتش ميروم، دست و پا ميزند و دستش را دراز ميكند. البته هنوز يادنگرفته كه به طرف من خم بشود. همينطور وقتي در آغوش من است و ديگران ميخواهند او را بغل كنند، رويش را بر ميگرداند و سرش را به سينهام ميچسباند.
داروي تمپرا كه به جاي استامينوفن به او ميدهم علاوه بر طعم خوبي كه دارد، اثر بهتري هم ميگذارد. اما وقتي آن را از دكتر گرفتم در مورد دوزش و اينكه چه مقدار بايد به بچه بخورانم نپرسيده بودم. اولين بار كه ميخواستم از آن استفاده كنم روي بسته دارو را خواندم. نوشته شده بود: براي سن كمتر از 2 با دستور پزشك و بر اساس وزن و براي سن بين دو تا سه دو واحد هشت ميلي و بالاتر از سه، سه واحد هشت ميلي. من هم كه فكر كردم اين ارقام به ماه اشاره دارد. هشت ميل از دارو را به ماني دادم. تازه بعد از آن بود كه فكر كردم، ممكن است اين ارقام نشانه سالها باشد. ( كه همينطور هم بود). داشتم قالب تهي ميكردم. فورا به موبايل مژگان، دستيار دكتر مدرس فتحي زنگ زدم و او خيالم را راحت كرد كه اشكالي ندارد. اما فهميدم كه دوز واقعي ماني چهار ميل است. خوشبختانه يكي از امتيازات كلينيك دكتر مدرس فتحي همين مژگان خانم است كه تقريبا تماموقت به سئوالات مادران و پدران جواب ميدهد. واقعا هم بيش از يك متخصص تازهكار اطفال ميتوان روي او حساب كرد.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
ماني الان پيش سيناست.حالا سينا كم كم ياد ميگيرد كه گاهي ماني را نگه دارد.
امروز تولد من است.اما عصر وقت دكتر دارم.صبح هم كلي كار بانكي داشتم كه همراه خودم ماني را هم بردم.يكي از لبلس هاي سيسمونياش را تازه كشف كردم. يك سرهمي تايلندي بسيار راحت است .دست ها و پاهايش را كاملا مي پوشاند و كلاه هم دارد.از دو طرف تا زير گردن زيپ مي خورد. اين سرهمي را روي لباسش پوشاندم وخيلي به گرم نگه داشتنش كمك كرد.
اميدوارم به من نخنديد ولي از صبح ماني دل درد داشت و تازه راحت شد و من از اين بابت خيلي خوشحالم .بگذار خودتان مادر شويد آنوقت مي فهميد من چه مي گويم.
امروز تولد من است.اما عصر وقت دكتر دارم.صبح هم كلي كار بانكي داشتم كه همراه خودم ماني را هم بردم.يكي از لبلس هاي سيسمونياش را تازه كشف كردم. يك سرهمي تايلندي بسيار راحت است .دست ها و پاهايش را كاملا مي پوشاند و كلاه هم دارد.از دو طرف تا زير گردن زيپ مي خورد. اين سرهمي را روي لباسش پوشاندم وخيلي به گرم نگه داشتنش كمك كرد.
اميدوارم به من نخنديد ولي از صبح ماني دل درد داشت و تازه راحت شد و من از اين بابت خيلي خوشحالم .بگذار خودتان مادر شويد آنوقت مي فهميد من چه مي گويم.
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
ديروز ماني را براي چكاپ به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. وزن او شش كيلو و 600 گرم بود. يعني ظرف سه هفته هفتصد گرم سنگينتر شده كه رشد خوبي است.
براي ماني استامينوفني با طعم خوب خريدم كه خارجي است و حدود 6 هزار تومان قيمت دارد، اما ميارزد. براي اينكه استامينوفنهاي موجود در بازار بسيار تلخ است و ماني براي خوردنش بايد عذاب زيادي ميكشيد.
موقع معاينه، ماني دائم به اطرافش و به شكلهاي عروسكي كه بالاي سرش چسبيده بود نگاه ميكرد. براي دكتر و همكارانش هم جالب بود. معتقد بودند ماني، بچه هوشياري است.
دكتر گفت با پستونك موافق نيست و من دارم سعي ميكنم كه ماني را ترك بدهم.
آقا پسرم، ديشب از وقتي حمام كرد، تا صبح راحت خوابيد.
براي ماني استامينوفني با طعم خوب خريدم كه خارجي است و حدود 6 هزار تومان قيمت دارد، اما ميارزد. براي اينكه استامينوفنهاي موجود در بازار بسيار تلخ است و ماني براي خوردنش بايد عذاب زيادي ميكشيد.
موقع معاينه، ماني دائم به اطرافش و به شكلهاي عروسكي كه بالاي سرش چسبيده بود نگاه ميكرد. براي دكتر و همكارانش هم جالب بود. معتقد بودند ماني، بچه هوشياري است.
دكتر گفت با پستونك موافق نيست و من دارم سعي ميكنم كه ماني را ترك بدهم.
آقا پسرم، ديشب از وقتي حمام كرد، تا صبح راحت خوابيد.
جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۱
ماني سرماي بدي خورده .ديشب گريه هاي دردناكش تا دير وقت ادامه داشت وتنها پس از خوردن استامينوفن آرام شد.شايد امروز هم سر كار نروم . سر دوراهي مانده ام ،حقوق اين ماهم به خاطر كسر كار خيلي كم شده و مهندس تقي زاده قرار است به موضوع رسيدگي كند. به او گفته ام در اين شرايط ترجيح مي دهم در خانه كار كنم.
اين نخستين بار است كه مجبور به انتخاب شده ام و اميدوارم بعدها به خاطر اينكه ماني را انتخاب كردم پشيمان نشوم.
اين نخستين بار است كه مجبور به انتخاب شده ام و اميدوارم بعدها به خاطر اينكه ماني را انتخاب كردم پشيمان نشوم.
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱
دو سه روز پيش خبري روي تلكس ايرنا مخابره شد كه از لحظه شنيدن آن به شدت عصبي و متاثرم و متاسفانه جامعهاي كه براي حكم اعدام يك فعال سياسي - فرهنگي روزهاي زيادي را در دعوا، جنجال و اعتصاب ميگذراند -حكمي كه مسلما به زودي نقض خواهد شد- چشمش را كاملا بر اين خبر بست: امير حسام، نوزاد دوماهه توسط پدرش شكنجه ميشد. وقتي به بيمارستان منتقل شد، بدنش آثار زيادي از سوختگي و جراحت داشت و دو پايش از ران و ساق شكسته بودند. نميتوانم شرايط روحي خودم را پس از شنيدن اين خبر توضيح دهم. از ندا دهقاني، خبرنگار سرويس اجتماعي كه در كرج زندگي ميكند، خواستم برود و گزارشي از اين نوزاد كه در بيمارستان البرز كرج بستري بود تهيه كند. او امروز عكسها و گزارش را آورد. نوزاد كوچولو، سه روز از ماني كوچكتر است. وضعيت او در عكسها رقتانگيز است. چهرهاش نشان از هيچچيز ندارد، نه خوشي و نه ناخوشي. صورتش بيتفاوت است. نميدانم لابد بهخاطر اين همه بيمهري و از بخت بدش مبهوت است.
مادر اميرحسام، شكايت خود را از پدرش كه گفته ميشود معتاد است پس گرفته و مردك به زندگي خود برگشته. يكبار هم به نوزادي كه به عمد او را به زمين انداخته و اين بلا را سرش آورده سر نزده است. جالب اينجاست كه بچه بدبخت، نخستين فرزند خانواده هم هست. نميدانم كي قرار است قوانين ما درباره كودكآزاري تغيير كند. اگر جاي قاضي بودم، پدر اميرحسام را ميدادم از يك بلندي پرت كنند تا جفت پاهايش قلم شود. بلكه بفهمد چه برسر نوزاد بيزبان كوچولو آورده. حيوان بيرحم.
امروز گزارش مربوط به اين پسر در حياتنو چاپ ميشود.
مادر اميرحسام، شكايت خود را از پدرش كه گفته ميشود معتاد است پس گرفته و مردك به زندگي خود برگشته. يكبار هم به نوزادي كه به عمد او را به زمين انداخته و اين بلا را سرش آورده سر نزده است. جالب اينجاست كه بچه بدبخت، نخستين فرزند خانواده هم هست. نميدانم كي قرار است قوانين ما درباره كودكآزاري تغيير كند. اگر جاي قاضي بودم، پدر اميرحسام را ميدادم از يك بلندي پرت كنند تا جفت پاهايش قلم شود. بلكه بفهمد چه برسر نوزاد بيزبان كوچولو آورده. حيوان بيرحم.
امروز گزارش مربوط به اين پسر در حياتنو چاپ ميشود.
اينها جديدترين عكسهاي ماني هستند. خيلي وقت بود كه عكسهايش را اينجا نگذاشته بودم.
ماني دارد ياد ميگيرد كه مامان و بابا را بشناسد. من كه از سر كار برميگردم، صورتش را به صورتم ميچسباند و مدت زيادي همينطور ميماند. گاهي هم صورتم را مك ميزند. ( البته من به محض برگشتن از سر كار دست و صورتم را صابوني ميكنم، فكر بد نكنيد!)
ماني كم كم به مرحله شناخت دهاني نزديك ميشود و هرچه دم دستش است به دهان ميبرد، به خصوص پتوهايش را.



راستي! وبلاگ من و ماني دارد شهرت جهاني پيدا ميكند! در ضميمه تهران روزنامه همشهري كه ويژه معرفي وبلاگهاي ادبي- هنري معرفي شد، و براي اينكه كسي نفهمد كه براي من، پارتيبازي كرده، مطلب مربوط كه كتاب شعر شكوه قاسمنيا را انتخاب كرده .
ماني دارد ياد ميگيرد كه مامان و بابا را بشناسد. من كه از سر كار برميگردم، صورتش را به صورتم ميچسباند و مدت زيادي همينطور ميماند. گاهي هم صورتم را مك ميزند. ( البته من به محض برگشتن از سر كار دست و صورتم را صابوني ميكنم، فكر بد نكنيد!)
ماني كم كم به مرحله شناخت دهاني نزديك ميشود و هرچه دم دستش است به دهان ميبرد، به خصوص پتوهايش را.



راستي! وبلاگ من و ماني دارد شهرت جهاني پيدا ميكند! در ضميمه تهران روزنامه همشهري كه ويژه معرفي وبلاگهاي ادبي- هنري معرفي شد، و براي اينكه كسي نفهمد كه براي من، پارتيبازي كرده، مطلب مربوط كه كتاب شعر شكوه قاسمنيا را انتخاب كرده .
شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۱
روز پنجشنبه، دوستان همدوره دبيرستانم به ديدن من و ماني آمدند. زندگي، ما را از هم خيلي دور كرده اما هنوز هم فكر ميكنم دوستي بيشيله پيلهتر و محكمتر از رفاقتهاي دوره مدرسه نميتوانم پيدا كنم. ما پنج نفر هستيم. شيلا، الهام، ناهيد، آزيتا و من. البته خواهرهاي شيلا و آزيتا هم كه از ما كوچكتر بودند به گروه ما پيوستند.
من سومين نفر از اين گروه پنجنفره هستم كه بچهدار ميشوم. الهام پسر 5/4 سالهاي به نام آرين دارد و آزيتا دختر 5/3 سالهاي به نام پارميس. وقتي به عقب بر ميگردم، ميبينم هيچوقت فكر نميكردم روزي ما دانشآموزان كلاس رياضي دبيرستان تربيت، به جاي حل مسايل فيزيك و رياضي جديد و ... راجع به نحوه تربيت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت كنيم.
ماني خوابيده، عادت كرده است كه داخل كالسكهاش بخوابد. اين براي من خيلي خوب بود. چون هم راحت بود، هم قابليت جابهجايي داشت. اما حالا ديگر كالسكه براي خواب تنگ است و من ترجيح ميدهم او را به تخت منتقل كنم. پنجشنبه براي ماني روز سختي بود. چون تمام مدت دورش شلوغ بود و من كمتر به او ميرسيدم. او هم شب تلافياش را درآورد. وقتي كه او را خوابانده بودم، و داشتم به كارهايم ميرسيدم، صدايي مثل قرقر، مثل وقتي پستونك از دهانش ميافتد شنيدم. اهميت ندادم كه يك دفعه صداي گريه وحشتناك و بغضآلودش بلند شد. گريه خيلي معصومانه كه تا آن موقع نديده بودم. حتي در بغل من هم آرام نشد. مثل اينكه از چيزي ترسيده بود. بعد از چند دقيقه كه بالاخره آرامش كردم، در آغوشم خوابيد و تمام شب او را روي سينهام خواباندم و سرش را روي قلبم قرار دادم تا مرا حس كند. تا ساعت سه و نيم صبح همينطوري خوابيديم، تا اينكه سينا آمد و بيدارم كرد و ماني را سرجايش خواباندم.
امروز از تلويزيون فيلم زندگي الكسي را ديدم و دايم بغضي گلويم را فشرد. كمكم به جاي اينكه با ديدن فيلمهاي عاشقانه گريهام بگيرد، با فيلمهايي كه درباره كودكان ناكام است گريه ميكنم!
ماني كوچولوي من الان مثل فرشتهها خوابيده، دوستش دارم، خيلي خيلي دوستش دارم.
من سومين نفر از اين گروه پنجنفره هستم كه بچهدار ميشوم. الهام پسر 5/4 سالهاي به نام آرين دارد و آزيتا دختر 5/3 سالهاي به نام پارميس. وقتي به عقب بر ميگردم، ميبينم هيچوقت فكر نميكردم روزي ما دانشآموزان كلاس رياضي دبيرستان تربيت، به جاي حل مسايل فيزيك و رياضي جديد و ... راجع به نحوه تربيت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت كنيم.
ماني خوابيده، عادت كرده است كه داخل كالسكهاش بخوابد. اين براي من خيلي خوب بود. چون هم راحت بود، هم قابليت جابهجايي داشت. اما حالا ديگر كالسكه براي خواب تنگ است و من ترجيح ميدهم او را به تخت منتقل كنم. پنجشنبه براي ماني روز سختي بود. چون تمام مدت دورش شلوغ بود و من كمتر به او ميرسيدم. او هم شب تلافياش را درآورد. وقتي كه او را خوابانده بودم، و داشتم به كارهايم ميرسيدم، صدايي مثل قرقر، مثل وقتي پستونك از دهانش ميافتد شنيدم. اهميت ندادم كه يك دفعه صداي گريه وحشتناك و بغضآلودش بلند شد. گريه خيلي معصومانه كه تا آن موقع نديده بودم. حتي در بغل من هم آرام نشد. مثل اينكه از چيزي ترسيده بود. بعد از چند دقيقه كه بالاخره آرامش كردم، در آغوشم خوابيد و تمام شب او را روي سينهام خواباندم و سرش را روي قلبم قرار دادم تا مرا حس كند. تا ساعت سه و نيم صبح همينطوري خوابيديم، تا اينكه سينا آمد و بيدارم كرد و ماني را سرجايش خواباندم.
امروز از تلويزيون فيلم زندگي الكسي را ديدم و دايم بغضي گلويم را فشرد. كمكم به جاي اينكه با ديدن فيلمهاي عاشقانه گريهام بگيرد، با فيلمهايي كه درباره كودكان ناكام است گريه ميكنم!
ماني كوچولوي من الان مثل فرشتهها خوابيده، دوستش دارم، خيلي خيلي دوستش دارم.
چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱
فقط در مورد ماني اين حس رو تجربه كردهام: اينكه اون فقط من رو ميشناسه . بين چند صدا با صداي من نيشش باز ميشه و اينكه وقتي داره حسابي گريه ميكنه و توي بغل هيچكس آروم نميشه، مياد و در آغوش من آرامش ميگيره.
ماني رو روزي دو سه ساعت تو آغوش خودم ميخوابونم. اول قصد نداشتم كه اين كار رو بكنم براي اينكه همه به من گفتند سعي كن ماني طوري بار بياد كه خودش سرجاش بخوابه. در اكثر مواقع هم اينطوريه. اما يكبار در روز، حوالي ساعت 5/1 - 2 بعدازظهر، وقتي ماني شيرش رو ميخوره و من او رو بلند ميكنم تا بادگلو بزنه، همانطور ايستاده خوابش ميبره. صورتش رو به صورتم ميچسبونم و اون مدهوش ميشه. من هم او را در آغوشم نگه ميدارم، سرش رو روي قلبم ميگذارم و كوچولوي من...واي خدا ميدونه چه لذتي داره، فقط يك مادر ميتونه يك همچين تجربه شيريني رو درك كنه.
ماني تنها موجودي در دنياست كه بيش از همه به من وابسته است، همانطور كه حالا من به اون وابستگي دارم.
ماني رو روزي دو سه ساعت تو آغوش خودم ميخوابونم. اول قصد نداشتم كه اين كار رو بكنم براي اينكه همه به من گفتند سعي كن ماني طوري بار بياد كه خودش سرجاش بخوابه. در اكثر مواقع هم اينطوريه. اما يكبار در روز، حوالي ساعت 5/1 - 2 بعدازظهر، وقتي ماني شيرش رو ميخوره و من او رو بلند ميكنم تا بادگلو بزنه، همانطور ايستاده خوابش ميبره. صورتش رو به صورتم ميچسبونم و اون مدهوش ميشه. من هم او را در آغوشم نگه ميدارم، سرش رو روي قلبم ميگذارم و كوچولوي من...واي خدا ميدونه چه لذتي داره، فقط يك مادر ميتونه يك همچين تجربه شيريني رو درك كنه.
ماني تنها موجودي در دنياست كه بيش از همه به من وابسته است، همانطور كه حالا من به اون وابستگي دارم.
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱
ماني الان خوابيده. تازگيها يك روش احمقانه اما كارآمد پيدا كردم براي اينكه ماني پستونكش رو از دهنش بيرون نندازه. هروقت پستونكش رو از دهنش بيرون مياندازه، از خواب ميپره. يه شمد نازك داره، اون رو چند لا ميكنم و روي پستونك قرار ميدم. باعث ميشه پستونك سرجاي خودش بمونه و ماني خوابش ببره، اما به محض اينكه خوابش برد. اون رو برميدارم، چون ماني عادت داره زياد تقلا كنه و سرش رو زير اون شمد ميبره. پسر كوچولوي من حالا روزها، گهگاه با صداي خنده بلند من رو غافلگير ميكنه. صداهاش رو ضبط كردم و مي خوام تو وبلاگ بذارم اما باباي تنبلش كه قراره كار تبديل اون رو انجام بده دائم بهونه مياره.
نميدونم قبلا راجع به لباسهاي ماني گفتم يا نه؟ ولي بايد بگم ديروز لباسهايي كه در روزهاي اول ميپوشيد رو جمع كردم چون حالا ديگه هيچكدوم بهش نميخوره. قبلا نوشتم كه براي ماني چند دست لباس از بهار خريديم اما همه برايش كوچك بود و چند بار آنها را عوض كرديم. راستش حالا به اين نتيجه رسيدهام كه سرهميهاي پادار ايراني اغلب غيراستاندارد است و پاي بچهها در آنها ناراحت ميشود. يك مارك خوب، كه اغلب لباسهايش صادراتي است، مارك دولو است اما اين لباسها هم فقط به درد لباس زير نوزاد ميخورد. يعني بايد زيرپوشهاي سرهميهاي بدون پا و شورتي آن را خريد. بقيهاش به درد نميخورند.
راستي رنگ چشم ماني هنوز سورمهاي و طوسي است. اغلب شنيده بوديم كه رنگ چشم نوزادان تا چهل روزگي مشخص ميشود. اطرافيان ميگويند، چشم او روشن خواهد بود. نميدانم رنگ چشمش شبيه من (زيتوني) ميشود يا اينكه به پدربزرگ سينا ميرود و آبي خواهد شد. حالا بايد بمانيم و ببينيم!
نميدونم قبلا راجع به لباسهاي ماني گفتم يا نه؟ ولي بايد بگم ديروز لباسهايي كه در روزهاي اول ميپوشيد رو جمع كردم چون حالا ديگه هيچكدوم بهش نميخوره. قبلا نوشتم كه براي ماني چند دست لباس از بهار خريديم اما همه برايش كوچك بود و چند بار آنها را عوض كرديم. راستش حالا به اين نتيجه رسيدهام كه سرهميهاي پادار ايراني اغلب غيراستاندارد است و پاي بچهها در آنها ناراحت ميشود. يك مارك خوب، كه اغلب لباسهايش صادراتي است، مارك دولو است اما اين لباسها هم فقط به درد لباس زير نوزاد ميخورد. يعني بايد زيرپوشهاي سرهميهاي بدون پا و شورتي آن را خريد. بقيهاش به درد نميخورند.
راستي رنگ چشم ماني هنوز سورمهاي و طوسي است. اغلب شنيده بوديم كه رنگ چشم نوزادان تا چهل روزگي مشخص ميشود. اطرافيان ميگويند، چشم او روشن خواهد بود. نميدانم رنگ چشمش شبيه من (زيتوني) ميشود يا اينكه به پدربزرگ سينا ميرود و آبي خواهد شد. حالا بايد بمانيم و ببينيم!
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱
سرماي بدي خوردم. هنوز گلودرد دست از سرم برنداشته. ماني هم با اينكه بهتره هنوز فرت فرت ميكنه و مثل پيرمردها تكسرفه ميزنه. شب پيش مازيار اسلامي و گلناز را به طور اتفاقي توي خيابون ديديم. چون جلوي در خونهمون بودن، به ديدن ماني اومدن. براي اونها جالب بود كه ماني در حالي كه فقط دوماهشه دائم با چشمانش به اطراف نگاه ميكنه و سعي داره دهانش باز و بسته كنه و حرف بزنه. شايد دليلش اين باشه كه من دائم با ماني حرف ميزنم. طوري كه سينا جديدا به خيلي از حرفهام بيتوجهي ميكنه به بهانه اينكه «فكر ميكردم با ماني حرف ميزدي!»
وقتي ماني رو دمر ميخوابونيم و از پشت كف پاهاش رو با دست فشار ميديم و نگه ميداريم، سينه خيز چند سانتي به جلو ميره. و مطابق معمول وقتي نميتونه به راحتي اينكار رو انجام بده شروع به گريه ميكنه. دو سه روزي هم هست كه گهگاه وقتي توي تختش خوابيده (البته وقتي پستونك در دهان نداره) يك جيغ كوتاه ميكشه كه احتمالا معني و مفهوم آن اين است كه : « به من توجه كنيد!»
فكر ميكنم، او كم كم داره اطرافيان رو به خوبي ميشناسه. احتمالا به زودي براي رفتن به سركار مصيبت خواهم داشت...
آخ آخ بچهام! داره گريه ميكنه...
وقتي ماني رو دمر ميخوابونيم و از پشت كف پاهاش رو با دست فشار ميديم و نگه ميداريم، سينه خيز چند سانتي به جلو ميره. و مطابق معمول وقتي نميتونه به راحتي اينكار رو انجام بده شروع به گريه ميكنه. دو سه روزي هم هست كه گهگاه وقتي توي تختش خوابيده (البته وقتي پستونك در دهان نداره) يك جيغ كوتاه ميكشه كه احتمالا معني و مفهوم آن اين است كه : « به من توجه كنيد!»
فكر ميكنم، او كم كم داره اطرافيان رو به خوبي ميشناسه. احتمالا به زودي براي رفتن به سركار مصيبت خواهم داشت...
آخ آخ بچهام! داره گريه ميكنه...
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱
ديروز جلسه زنان بلاگر برگزار شده بود. متاسفم كه نتوانستم در آن شركت كنم. با تمام تلاشي كه جهت حفظ حضورم در اجتماعات مختلف ميكنم، اين روزها در بسياري از قرارها نميتوانم حاضر شوم.
سرماخوردگي هنوز من و ماني هر دو را اذيت ميكند و من مجبورم اوقات بيشتري را با او بگذرانم.
ماني ساعاتي كه من نيستم خيلي مظلوم ميشود، از چند ساعت قبل از رفتنم دائم سعي ميكنم به گونهاي غيبتم را جبران كنم، او اغلب بغض ميكند و گريه مظلومانهاي سرميدهد كه دل همه را ميسوزاند. چشمانش كم كم خيلي شيطان شده، با دقت و اشتياق به همه طرف نگاه ميكند. به طرف صداهايي كه ميشناسد برميگردد و ميخندد وبيشتر از همه به صداي من حساسيت دارد.
يكي از دوستانمان (سام فرزانه) كتابي را ديروز به ماني هديه داد كه بسيار شيرين است. كتاب، مامان بيا جيش دارم، شعري از شكوه قاسمنيا است. بخشي از شعر كه خيلي بامزه است را برايتان نقل ميكنم:
مامان بيا جيش دارم
فوريه خيلي كارم
لگن بيار زود برام
تا خيس نشه شلوارم
×××
پر شده باز اين لگن
بايد كه خاليش كنم
تا اينكه دفعه بعد
دوباره توش جيش كنم!
خدايا! كي ميشه ماني به سني برسد كه حرف مرا بفهمد و با من حرف بزند. همين الان كه گهگاه صداهاي نامفهومي را با جيغ و ادا و اطوار از خودش خارج ميكند، آب از لب و لوچهمان راه ميافتد. خب! هركس ميخواهد، بگويد نديد بديد هستم، آره بابا هستم، قربون شكل پسر دردونهام برم!...
سرماخوردگي هنوز من و ماني هر دو را اذيت ميكند و من مجبورم اوقات بيشتري را با او بگذرانم.
ماني ساعاتي كه من نيستم خيلي مظلوم ميشود، از چند ساعت قبل از رفتنم دائم سعي ميكنم به گونهاي غيبتم را جبران كنم، او اغلب بغض ميكند و گريه مظلومانهاي سرميدهد كه دل همه را ميسوزاند. چشمانش كم كم خيلي شيطان شده، با دقت و اشتياق به همه طرف نگاه ميكند. به طرف صداهايي كه ميشناسد برميگردد و ميخندد وبيشتر از همه به صداي من حساسيت دارد.
يكي از دوستانمان (سام فرزانه) كتابي را ديروز به ماني هديه داد كه بسيار شيرين است. كتاب، مامان بيا جيش دارم، شعري از شكوه قاسمنيا است. بخشي از شعر كه خيلي بامزه است را برايتان نقل ميكنم:
مامان بيا جيش دارم
فوريه خيلي كارم
لگن بيار زود برام
تا خيس نشه شلوارم
×××
پر شده باز اين لگن
بايد كه خاليش كنم
تا اينكه دفعه بعد
دوباره توش جيش كنم!
خدايا! كي ميشه ماني به سني برسد كه حرف مرا بفهمد و با من حرف بزند. همين الان كه گهگاه صداهاي نامفهومي را با جيغ و ادا و اطوار از خودش خارج ميكند، آب از لب و لوچهمان راه ميافتد. خب! هركس ميخواهد، بگويد نديد بديد هستم، آره بابا هستم، قربون شكل پسر دردونهام برم!...
شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱
ماني سرما خورده، امروز او را به مطب دكتر مدرس فتحي بردم. ظاهرا تب ندارد و سرماخوردگي او يك مورد معمولي است. اما به هر حال از پنجشنبه شب ناآرام است. در حال حاضر 10 قطره استامينوفن خورده ولي هنوز خوابش سنگين نشده است.
راستي ماني پنج كيلو و 900 گرم شده است. ظرف 20 روز 700 گرم وزن اضافه كرده. دفعه گذشته پنج كيلو و 200 گرم بود و دفعه قبل از آن، سه و 850. قد او هم 59 سانتيمتر شده است.
نميدانم كداميك از آشنايانم درباره من و وبلاگم به منشي دكتر گفته بود كه او تا مرا ديد، گفت: شنيدم دكتر را بردي روي اينترنت!
.
راستي ماني پنج كيلو و 900 گرم شده است. ظرف 20 روز 700 گرم وزن اضافه كرده. دفعه گذشته پنج كيلو و 200 گرم بود و دفعه قبل از آن، سه و 850. قد او هم 59 سانتيمتر شده است.
نميدانم كداميك از آشنايانم درباره من و وبلاگم به منشي دكتر گفته بود كه او تا مرا ديد، گفت: شنيدم دكتر را بردي روي اينترنت!
.
پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۱
صبح امروز براي اولين بار ماني را به تنهايي حمام كردم. كوچولوي من از آب خيلي خوشش ميآيد، اما بعد از آنكه از زير آب خارج ميشود چندان خوشحال نيست.
كمبود خواب كم كم دارد اذيتم ميكند، هميشه ساعتهايي كه من ميخواهم بخوابم ماني بيدار است و ساعاتي كه او ميخوابد من يا كار دارم يا خوابم نميبرد. اين روزها پس از سالها كه از دوره تحصيلم ميگذرد، دوباره حسرت خواب را تجربه ميكنم و بارها شده كه در حالت نشسته خوابم برده است.
عصر امروز ماني آنقدر بيتابي كرد و از دلدرد ناليد كه مجبور شدم به او استامينوفن بدهم. نميدانم چرا با مشكل مزاجي مواجه شده. اما پس از خوردن آن چند ساعتي را راحت خوابيد. حالا دوباره نقنق را شروع كرده. شما هم دعا كنيد امشب را خوب بخوابد بلكه من هم فيض ببرم و كمي بخوابم.
كمبود خواب كم كم دارد اذيتم ميكند، هميشه ساعتهايي كه من ميخواهم بخوابم ماني بيدار است و ساعاتي كه او ميخوابد من يا كار دارم يا خوابم نميبرد. اين روزها پس از سالها كه از دوره تحصيلم ميگذرد، دوباره حسرت خواب را تجربه ميكنم و بارها شده كه در حالت نشسته خوابم برده است.
عصر امروز ماني آنقدر بيتابي كرد و از دلدرد ناليد كه مجبور شدم به او استامينوفن بدهم. نميدانم چرا با مشكل مزاجي مواجه شده. اما پس از خوردن آن چند ساعتي را راحت خوابيد. حالا دوباره نقنق را شروع كرده. شما هم دعا كنيد امشب را خوب بخوابد بلكه من هم فيض ببرم و كمي بخوابم.
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۱
امشب مادرم ماني را به خانه خودشان برده بود و من و سينا از روزنامه به آنجا رفتيم. وقتي رسيديم آلبومهاي نوزادي خودم را ورق زدم. نتيجه جالب است، به اتفاق آرا، ماني بسيار به من شباهت دارد! به زودي حتما اين عكسها را اسكن ميكنم و در اين جا ميگذارم تا شما هم قضاوت كنيد.
ماني كوچولو دل پدربزرگهايش را به شدت برده است. پدر من كه بلافاصله پس از تولد ماني به يك سفر 40 روزه رفته بود، از روزي كه برگشته هر روز به ديدن ماني ميآيد و معتقد است اين شيرينترين بچهاي است كه تا حالا ديده!
كساني كه پدر سينا را ميشناسند ميدانند آقاي سعيد مطلبي بسيار جدي است. اما در برخورد با ماني موضوع فرق ميكند. پدر سينا چنان با ماني حرف ميزند و قربانصدقهاش ميرود كه ما ( من و سينا و سعيده خواهر سينا) دهانمان از تعجب باز ميماند.
خوش به حال ماني كوچولو!
ماني كوچولو دل پدربزرگهايش را به شدت برده است. پدر من كه بلافاصله پس از تولد ماني به يك سفر 40 روزه رفته بود، از روزي كه برگشته هر روز به ديدن ماني ميآيد و معتقد است اين شيرينترين بچهاي است كه تا حالا ديده!
كساني كه پدر سينا را ميشناسند ميدانند آقاي سعيد مطلبي بسيار جدي است. اما در برخورد با ماني موضوع فرق ميكند. پدر سينا چنان با ماني حرف ميزند و قربانصدقهاش ميرود كه ما ( من و سينا و سعيده خواهر سينا) دهانمان از تعجب باز ميماند.
خوش به حال ماني كوچولو!
اشتراک در:
پستها (Atom)