سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۲

مانی به دبیرستان می رود


امروز صبح رفتم و اسم مانی را در مدرسه ای که قرار است سال آینده به آنجا برود نوشتم.  از دو مدرسه بعد از امتحان ومصاحبه پذیرش گرفته بود.

 یکی دبیرستانی کاتولیک است، مدرسه ای بسیار بزرگ با امکانات زیاد. مدرسه از دانشگاهی که من می رفتم، آزمایشگاه ،کتابخانه، سالن تئاتر وزمین ورزش بیشتر دارد.  حدود 150 نفر را هر سال می گیرد، که برای هر جا حداقل ده بچه با هم مسابقه می دهند. همه هم کلابی های راگبی اش، در این مدرسه امتحان دادند، چند تایی هم قبول شدند. در معرفی مدرسه نوشته که مدرسه با آموزه های مذهب کاتولیک اداره می شود وبچه های کاتولیک اولویت دارند. بعد از امتحان یک مصاحبه هم دارند. در مصاحبه مانی با یونیفورم مدرسه فعلی اش رفته بود. کسی که با او مصاحبه می کرد، گفته بود تو از یک مدرسه مذهبی می آیی حتما با آموزه های مذهبی آشنایی. گرچه مذهب مدرسه فعلی کلیسای انگلستان است. مانی در آمده بود که : بله من آشنا هستم اما به هیچ کدام باور ندارم!  وقتی ماجرا را برای من وسینا تعریف کرد، فکر کردیم با این جوابی که داده، شانسی برای این مدرسه ندارد.

همین شد که ما تصمیم گرفتیم شانسش را برای مدرسه دیگری امتحان کنیم. مدرسه ای که تا سیزده سالگی است، بیشتر شبیه مدارس راهنمایی خودمان، البته بچه های دیگر از 4 سالگی به آنجا رفته اند اما هر سال یکی دو نفر تازه هم می گیرد. برای آنها هم امتحان و مصاحبه برگزار می کند. از نظر سایز، بسیار کوچگتر از مدرسه قبلی است اما به لحاظ آکادمیک ، مدرسه بهتری است وخیلی برایش سر ودست می شکنند. این مدرسه در واقع بچه ها را آماده می کند که در امتحان مدارس خوبتری قبول بشوند، که از سیزده سالگی بچه ها را می پذیرند. محمد، یکی از نزدیکترین دوستان مانی که یک پسر لبنانی است، سال قبل به این مدرسه رفته بود. 

کمی بعد جواب آمد و مانی از هر دو مدرسه پذیرش گرفت و ما ماندیم سر دوراهی. اول من با مدرسه کاتولیک مخالف بودم، به دلایلی که قبلا همینجا نوشتم و نمی خواستم مانی به مدرسه مذهبی برود. گرچه مدرسه مذهبی که الان می رود، به من ثابت کرد که به هیچ وجه او را مجبور به کاری نمی کنند و به نظرش درباره ی مذهب احترام می گذارند اما احساس می کردم در یک مدرسه کاتولیک که اغلب شاگردان خودشان از اقلیت کاتولیک کشور هستند، مانی ممکن است احساس تنهایی کند و فکر کند اینجا جایش نیست.  اما بعد احساس کردم مدرسه مدرسه خوبی است، شاید شانس مانی را با مخالفتم ، برای استفاده از امکانات بی نظیر مدرسه محدود کنم. 

سینا از اول با مدرسه کاتولیک موافق بود، اما بعدتر وقتی بیشتر درباره مدرسه دوم این طرف و آن طرف خواند، دو دل شد، ازمدرسه دومی همه جا بیشتر تعریف می کردند. تازه بعد از دوسال، مدرسه کاتولیک می توانست یکی از انتخابهای مانی باشد.

 در طول هفته گذشته، هر روز هر کداممان صبح با یک نظر آمدیم، شب با یک نظر دیگر. خود مانی هم اول با مدرسه کاتولیک موافق بود بعد با دومی، سر آخر اوهم نمی دانست چه بکند.

تا چهارشنبه که سینا زنگ زد به مدرسه دوم و قراری گذاشت که من بروم ومدیر مدرسه را روز جمعه ببینم. مدیر مدرسه مردی حدود 60 سال بود، ایرلندی. وقتی نشستم به او گفتم که مانی همین حالا از فلان مدرسه کاتولیک پذیرش دارد، اما ما فکر کردیم شانسش را برای مدارس بهترامتحان کند. او توضیح داد که پسرش به همان مدرسه کاتولیک می رود ، درحالیکه او از اقلیت پروتستان ایرلند است. در طول یک ساعت بعد، از سه فرزند خودش گفت و رابطه اش با بچه های مدرسه. تعریف کرد که چطور مجبور شده به عنوان معلم جایگزین به بچه ها لاتین درس بدهد و چطور نگران بوده که یکی از بچه ها که خیلی سرش می شده حالش را بگیرد. داستان یک به یک بچه ها را می دانست. نفهمیدم این یک ساعت چطور گذشت.


پریشب دور میز شام، نشستیم و سه تایی حرف زدیم. من وسینا دودل ، برای مانی توضیح دادیم که مدرسه کاتولیک انتخاب آسان تر است، به آنجا برود می تواند تا پایان دبیرستان بماند، از بقیه کلاس عقب نیست و می تواند به زودی مثل هر مدرسه دیگری که تا به حال رفته، خودش را به عنوان یکی از بچه های موفقتر کلاس پیدا کند. می تواند تئاتر کار کند همینطور راگبی در مدرسه بازی کند چون این مدرسه کاتولیک یکی از قطبهای راگبی منطقه است.  مدرسه دوم یعنی دوسال سخت، کار بیشتر ، درس بیشتر، کلاسهای اضافه تر. ممکن است بعد از دو سال بتواند به یک مدرسه بهتر برود، ممکن هم هست در نهایت کارش دوباره به همان مدرسه کاتولیک بکشد. باید کلی از میزان بازیهایش کم کند، کمتر پای کامپیوتر بنشیند و بیشتر درس بخواند. جوابی که داد، دور از انتظار من وسینا بود، یک بار دیگر احساس کردم به عرش می رسم. گفت: اگر باید دوسال کار کنم که مدرسه بهتری بروم، خوب کار می کنم . من وسینا گرچه خیلی از جواب راضی بودیم اما گفتیم باز هم برو یک روز دیگر فکر کن، فردا شب صحبت می کنیم.

دیشب مانی نشست و برای من وسینا، دلایل مثبت ومنفی هر کدام از مدرسه ها را ردیف کرد، درنهایت گفت که ترجیح می دهد به مدرسه دوم برود.

فرایند انتخاب این مدرسه، به نظرم یکی از مهمترین قدمهای بزرگ شدن مانی بود. از این که پسری دارم که می تواند استدلال کند براساس استدلال انتخاب کند، سرخوشم. شخصا فکر می کنم همین که مانی دوسال بتواند به مدرسه ای برود که این آقای ایرلندی مدیرش است، می ارزد.

اما از چند هفته آینده کار سخت مانی آغاز می شود، کتابهای خود آموز فرانسه و لاتین به او می دهند، امروز ناظم مدرسه که کارهای ثبت نامش را انجام داد گفت که با توجه به نتایج امتحان مانی بعید است که برایش کار سختی باشد. به هرحال این یک مرحله تازه است و من نفسم را در سینه ام حبس کرده ام.






جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱

امروز روز آخر مدرسه بود، مانی و من با دوچرخه رفتیم. وقتی رسیدیم متوجه شدم که در کلیسای کنار مدرسه مراسم پایان سال برپا می شه، مراسم که دعا ونیایش و تشکر از خدا برای اینکه یک سال خوب دیگه تموم شده و در پایان هم اهدای لوح تقدیر به بچه ها.

معمولا این مراسم دعا ونیایش، روزهای چهارشنبه برگزار می شه، من هم تا به حال نرفته بودم امروز هم صرفا چون وقت داشتم رفتم ببینم چه خبره. 



بعد از دعا ونیایش وقتی کار به دادن لوح های تقدیر رسید، معلمها یکی یکی می رفتند پشت میکروفون، اول به کسی جایزه می دادند که بیشتر از همه در کلاس در همه درسها موفق بوده، بعد یکی یکی به بقیه، مثلا یکی در ادبیات انگلیسی، یکی در ریاضی ،یکی در علوم و یکی در ورزش ، آخری هم به کسی داده می شد که غیبت نداشته.

 عالی ترین سوپرایز این بود که اسم مانی رو اول از همه به عنوان شاگرد اول خوند و گفت مانی نمره هاش در حد کلاس پنجمه. قبلا گزارش درسیش اومده بود و می دونستم که چند تا ازنمره هاش 5 شده اما نمی دونستم که مانی تنها کسیه که در کل کلاس چهارمی های مدرسه اینطور شده، خیلی ذوق زده هستم، نمی تونم بگم که چه حسی بود، جالبه که من هیچ وقت برام مهم نبوده که مانی در مدرسه شاگرد اول باشه، اصلا هیچ وقت فکر نکرده ام که موفقیت درسی نشونه موفقیت یه آدم در زندگیه واین حرفها.

اما امروز ذوق کردم...  مانی هم خیلی خوشحال بود که من رو دید، تازه وقتی متوجه من شد که من داشتم ازش عکس می گرفتم، به فارسی جلوی دوستاش می گه، چطوری اومدی منظورش اینه ، چی شد اومدی... منم به فارسی گفتم به خاطر تو اومدم، خیلی خوب بود.



سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰


بچه امروز این مدال رو برد مدرسه که به همشاگردی هاش نشون بده، روز یکشنبه تمام روز رو راگبی بازی کرده بود تا اون رو برده بود، نمی دونم چطوری از کیفش صاف افتاد رفت توی فاضلاب وسط حیاط مدرسه... گریه اش دراومد و حال من هم خیلی گرفته است... قرار شد سینا به برگزار کننده ها یه ایمیل بزنه ببینه می شه مدال رو گرفت.


ساعت سه :همین حالا سینا خبر داد که دست اندکاران برگزاری مسابقات، پست کردن مدال رو فردا قراره برسه، خدا رو شکر:)))

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

I am Mani.I don't know many Farsi words...so I'm writing this in English.My mum is beside me saying nokhte bezar
she's always telling me to have another job when I'm older that
! doesn't involve getting killed
.I keep on telling her it's my choice, not hers
...She is always telling me to be a lawyer and all that
**SIGH**
مانی به کلاس فارسی می ره و تا حرف " ش" از کتاب فارسی قدیم رو خونده، کتاب فارسی که حتی از کتابی که من خوندم هم قدیمی تره. حالا خیلی بیشتر فارسی حرف می زنه . چند روز پیش برگشته به من می گه، بله دخترِگلم!

کلا خواب زیادی نداره، یه ساعت داره که کوکش می کنه صبحها بیدار شه بتونه بازی کنه! الان هم که این رو می نویسم نشسته بغل دستم، میگم برو بخواب، می گه من نشستم اینجا ببینم تو چی می نویسی، مگه نگفتی می خوای من یه چیزی مثل ژورنالیست یا شبیه اون بشم! حالا من هیچ وقت بهش نگفتم که می خوام تو ژورنالیست بشی، فقط گفتم سرباز نشو، چون بچه الان تنها علاقه اش اینه که بره تو رویال مارین، همه امیدم اینه که بزرگتر بشه ، از سرش بیفته!

مانی از این مطلب خوشش نیومده، نشسته اینجا براش خوندم ومثل همیشه دعواش با من اینه که چرا من همونطور که هست قبولش نمی کنم، می گه من نمی خوام دکتر یا مهندس بشم... منم نمی خوام دکتر ومهندس بشه، فقط می خوام بی خیال جنگ بشه...





یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۰

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

احساس گناه، جزء لاینفک مادر شدن است. هرکار می کنی بخشی از تو گناهکاراست که به اندازه کافی به او نرسیده ای. اگر گیج باشی وقتی یادت بیاید که قرار ملاقات با معلم بچه ات را فراموش کرده ای، آه از نهادت برمی آید... صبحها زودتر بیدار می شوی که به کارهایت برسی و بتوانی خودت به مدرسه برسانیش، اما کافی نیست، شب که می آیی، معمولا در رختخواب است، در تختش می خزی، که کمی ببوئیش، ببوسیش و آرام در گوشش بگویی دوستت دارم. باز هم حس گناه هست، چرا من نیستم که از مدرسه برش دارم، چرا من نیستم که به حرفهایش گوش کنم ، چرا همیشه دیر می رسم؟

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰



بعد از مدتها یه دستی به سروروی این وبلاگ کشیدیم،برای یادآوری به خودم و ثبت در تاریخ، قیافه های قبلی وبلاگ رو هم می گذارم اینجا

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰

از صبح، قبل از رفتن به مدرسه امروز کلی ماجرا داشتیم. جدول ضرب رو روی یک صفحه ی مخصوصی چاپ کردند، با جای ستاره، بچه ها باید از صبح در هر زنگ تفریحی معلمها رو پیدا کنند، بدن بهشون ازشون جدول ضرب بپرسند، براشون، ستاره بزنند، آقا مانی تا به حال این کار رو نکرده، هنوز هم صفحه اش خالیه،
می پرسم: این ماجرای جدول ضرب چیه صبحها، توضیح می ده و میگه صف داره، حوصله نداشتم برم،
می گم خوب حالا چه اشکالی داره تو ستاره نداشته باش،
می گه نه فلانی، سه تا از این صفحه ها تا حالا پرکرده،
می گم همه مثل اون هستند،
می گه نه ، بقیه چند تایی دارند،
می گم کسی هست که هیچی نداشته باشه،
میگه آره،
می گم چرا برای تو اینقدر مهمه، خوب از امروز شروع کن
می گه من خجالت می کشم بگم هیچی ستاره نگرفتم هنوز!
مکالمه بالا در میان گریه و هق هق انجام شده!!!

موضوع جدول ضرب نیست، برای اینکه، جدول ضرب رو بلده، حالا این ستاره هاهستند که اهمیت دارند، می گم خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
می گه، میرم به هر کی پرسید می گم مال خودم رو گم کردم، این رو تازه گرفتم
می گم دروغ بدتره ، مسئله بیشتر می شه،
می گه اما من می گم که اولی رو گم کردم این دومیه
گفتم، من تایید نمی کنم که تو دروغ بگی، اما تصمیم خودته

از صبح حالم گرفته است، چرا یه برنامه می گذارند که اینقدر روی بچه ها فشار باشه برای چهار تا ستاره دروغ بگن؟

روزهای یکشنبه از این هفته می ره کلاس راگبی که خیلی دوست داره، فوتبال زیاد دوست نداره، می گه تو فوتبال مردم به هم فحش می دن، راگبی خوبه که هر کی فحش بده می ندازنش از زمین بیرون! یه همچه بچه ای دارم من!

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۰

نه سال پیش ، یه همچه لحظاتی دل تو دلم نبود، الان هم نیست ، البته دلیلش متفاوته...
جیگرم خوابیده، فردا تولدشه، تولد نه سالگیش، هنوز کادو براش نگرفتم، امشب می گه کادوی من کو؟ می گم چی می خوای، می گه یک تفنگ نرف دیگه، نپرسید چیه، کلا اعصاب ندارم از علاقه این بچه به این همه تفنگ و جنگ واینا ... یادش به خیر وقتی کوچکتر بود براش تفنگ نمی خریدم که به صلح علاقه مند بشه. البته این ها همه در حد بازیه، در واقعیت مانی آرومترین بچه دنیاست، با هیچ کس دعوا نمی کنه، حداکثر در صورتی که از طرف ناراحت بشه، بغض می کنه.

دیروز برای اولین بار به کلاس زبان فارسی رفت، برای یاد گرفتن خوندن ونوشتن. هم کلاسی هاش اغلب آشنا هستند، بچه های دوستان که اونها هم به همون کلاس زبان فارسی می رن. مدرسه زبان فارسی کانون ایران، در همراسمیت لندن. دکتر رضا قاسمی مسئول این آموزشگاهه و چه مرد نازنینیه. مانی رو هیچ وقت بعد از هیچ کاری اینقدر هیجان زده ندیده بودم، به محض اینکه برگشتیم، برای باباش دو جمله رو روی کاغذ نوشت:
بابا آب داد
بابا نان داد
کلی غش و ضعف کردم براش. بعدش هم روی در ودیوار که فارسی نوشتن، ن، ب، آی با کلاه وبی کلاه رو تشخیص می داد که تبعا* دلم رو بیشتر برد. امیدوارم علاقه اش و پیشرفتش زیاد باشه، که زود فارسی یاد بگیره حداقل بتونه این وبلاگ رو بخونه.

پسر کوچولوی من کم کم بزرگ می شه، جلوی چشمم قد می کشه، دیروز بغل دستم واستاده می گه به زودی از من بلندتر می شه و من می دونم که زیاد طول نمی کشه، می دونم که حالا دیگه دلم می خواد همین قدی نگهش دارم، دنبال هر پسر بچه کوچولویی نگاهم می ره، دلم برای اون موقعهاش تنگ شده. دلم براش همیشه تنگه، هم برای الانش، هم برای قبلتر که کوچکتر بود.
پ-ن.* طبعا نه تبعا... به نظرم شخصا خودم هم باید به یک کلاس فارسی بروم.

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۰




امروز یک ایمیل گرفتم، از یک خانمی به اسم ش- ا در ایران، نوشته که با یکی از هم کلاسی های سابق من آشناست و از اون اسم من رو شنیده، بعد رفته بی بی سی رو دیده بعد اومده اینجا وبلاگ رو خونده، کلی تشویقم کرده ... خواستم بگم ممنونم خانم شین.

پریشب با سینا رفتیم، مدرسه برای گزارش مانی، این جلسات یه چیزی شبیه همون کارنامه های کذایی است که به ما می دادند، فرقش اینه که معلم بچه یک روز وقت می گذاره، دونه دونه با پدر مادرها راجع به بچه هاشون یک ربع ، بیست دقیقه حرف می زنه. من و سینا معمولا این جلسات رو از دست نمی دیم. معمولا یک برگه می دن که ساعتی که می تونین بیاین رو انتخاب کنید، ما هم معمولا آخرین ساعت ممکن رو انتخاب می کنیم، این دفعه هم حدود هشت ونیم شب رسیدیم. یکی از دلایلی که ما هیچ وقت این جلسات رو ازدست نمی دیم، اینه که هیچ وقت نشده بریم وچیزی بشنویم که نگرانمون کنه:)

مانی مثل همیشه، در مدرسه تازه هم جزو بهترینهای کلاسه ، یک سیستم نمره دادن دارن، که ظاهرا بچه ها وقتی از مدرسه ابتدایی خارج می شن، باید نمره 4a داشته باشند. در کلاس سوم که مانی هست، باید نمره اش حدود 2 باشه، مانی در خواندن نمره اش از الانه 4 هست، در علوم و ریاضی هم 3a ، در همه بالای 3 بود و معلش می گه نمونه است. هیچ چیزی نیست که معلمش میسیز اسمیت نگرانش باشه اما ما گفتیم که مانی خوش خط نیست.( که البته طبیعی هم هست، چون نه من نه سینا، خوش خط نیستیم) معلمش می گه خوش خطی نمره زیادی نداره وکلا تاثیری در نمره نگارش اون نمی گذاره.

مثل همیشه مانی علاقه منده به خبرهای روز، با اصرار از من می خواد اجازه بدم بیشینه بامن خبر ببینه. بعضی اوقات خبرها رو بهتر از من می دونه، مثلا همین دوسه روز پیش، یه هواپیمای جنگی تو لیبی سقوط کرد، گفتم این هواپیمای قذافی رو زدن، می گه نه، این هواپیمای مخالفان است، اشتباه زدن... خلاصه معلوم شد اون درست می گه ....

چند وقت پیش که در مصر شلوغ بود، روزهای اول بود هنوز، روزهایی که پلیس مردم رو به شدت می زد و مردم تو خیابون بودند و درگیری بود. با مانی رفتیم سوپر مارکت، تو سوپر مارکت، تلویزیونهای بزرگ گذاشتند که شبکه اسکای داشت خیابونهای قاهره رو نشون میداد، من واستادم نگاه کردم، یک کم بغض کردم، خیابونها یه جورایی شبیه تهران بود، دلشوره داشتم، مانی هم نگران من شد، مواظب من بود که دیگه چشمم به بقیه تلویزیون ها نیفته، بعد هم گفت ، چقدر اینجا تلویزیون داره... بعد هم گفت کیسه رو بده من بیارم، خلاصه خیلی مواظب من بود، تو اتوبوس، من که خیلی تحت تاثیر محبتش قرار گرفته بودم ، ماچش کردم... برگشته می گه:

"فکر نکن، یه مشت مصری اونجا دارن انقلاب می کنن تو می تونی منو تو اتوبوس ماچ کنی "!!

ماچ تو اتوبوس ممنوعه، می تونم ماچش کنم اما نه تو خیابون، تو مدرسه یا جایی که کسی ببینه، تو خونه می شه، خودش هم میاد ماچم می کنه، اما ماچ تو خیابون، باعث آبروریزیه برای شازده:)

روز عید ، معمولا نمی فرستمش مدرسه، برای اینکه خوشحال بشه و به عید نوروز احترام بگذاره:))) شیوه ابداعی منه برای اینکه به سنتها پایبند بشه. شب قبلش هم بیدار موندیم با دوستامون و چند تا بچه دیگه هم بودن، خوب صبحش مانی خوابش می اومد. من زنگ زدم به مدرسه گفتم نمی اد. هر سال همین کار رو می کنم. بعد هم به خانم دفتر دار که احتمالا خیلی هم درجریان سنتهای ایرانی ما نیست می گم هپی نوروز که هوای کار خودشو بکنه، یه موقع جرات نکنه بچه رو بردارین بیارین وقتی خوابش پرید...

اوپر تازه ما، اسمش هست لین، از سوئد اومده، مانی خیلی دوستش داره. روز عید که خودم باید می رفتم سرکار، لین مانی رو برد موزه بریتانیا و بخش ایران رو نشونش داد. همون جایی که بچه ها امسال برنامه نوروزی بی بی سی رو ضبط کردند. لین می گفت مانی خیلی خوشش اومد و افتخار می کنه به ریشه های ایرانی اش . البته این بار اول نبود که رفت اونجا اما فکر کنم این دفعه بهتر متوجه می شد تا دفعه قبل که کوچولوتر بود.


چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹

من روزنامه نگار اصلاح طلب نیستم، هیچ وقت نبودم، من روزنامه نگارم، همین.

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹


حداقل به خاطر من ومانی هم که شده این گوگل باید یه فکری به حال ترجمه هاش بکنه. مانی خیلی علاقه داره که شبها موقع خواب داستانهایی از بچگی اش رو براش بگم، که خوب من هم کلا زیاد ذهنم یاری نمی ده، امروز هوس کردم از روی وبلاگ براش بخونم یا ترجمه کنم، خودش پیشنهاد کرد که با گوگل ترنسلیت این کار رو بکنیم، چشمتون روز بد نبینه،
یک جمله این بود که مانی در چند روز گذشته خیلی کیف کرد. شده بود که
Money those days were bag
خلاصه اسباب انبساط خاطره خوندن این وبلاگ بیشتر از خودش ، ترجمه اش.
مدرسه مانی رو باز دارم عوض می کنم، خودم هم عذاب وجدان دارم که بچه رو دایم آلاخون ووالاخون کنم( خدا خودش رحم کنه، گوگل ترنسلیشن هنگ کرد!)
مدرسه ای که این یه ماهه گذشته میرفت، در سایت وزارت آموزش وپرورش بریتانیا، آفستد، مدرسه عالی و نمونه است. خوب طبیعتا من هم بسیار خوشحال شدم وقتی شهرداری این مدرسه رو به مانی داد، اما متاسفانه مشکل وقتی شروع شد که مدرسه رو دیدم. 98 درصد بچه های مدرسه از خانه های اطراف میان که متعلق به شهرداری است ودر اختیار پناهندگان سومالیایی وسودانی. که البته من به هیچ عنوان با هیچ کدوم از این ها مشکلی نداشتم، مسئله اینه که مدرسه در کل، مدرسه اسلامی شده. برای عید فطر تعطیل بود، بعدش هم در اولین نامه ای که از مدرسه اومد، عید رو مدیر مسلمان مدرسه به همه تبریک گفت. به شدت یاد وخاطره مدارس رو در خاک پاک ایران برام زنده کرد. از این گذشته مانی شروع کرد که ما اینو نمی خوریم مسلمونیم ، اونو نمی خوریم مسلمونیم، چرا نماز نمی خونیم ما که مسلمونیم، که دیگه یه کم ترسیدیم از بحران هویت و هویت اسلامی واین حرفها. برای همین پام رو کردم توی یک کفش که نمی خوام بچه ام به اینجا بره.
البته غیر از اینها به نظرم این گزارشهای آفستد هم چندان منطبق برواقعیت نیست، چون مانی می گفت خیلی از بچه ها در کلاس سوم حتی انگلیسی بلد نیستند، خوب طبیعی هم هست احتمالا تازه اومدن، اما این نشون می ده که سطح مدرسه نمی تونه خیلی بالا باشه. با کمی تحقیق متوجه شدم، این گزارشها بیشتر براساس نظرخواهی از والدین بچه هاست و خوب طبیعی هم هست که پدران ومادران مهاجر در سالهای اولیه حضورشون در یک کشور دیگه ای، که گرفتن پناهندگی ازش، براشون خیلی مهم بوده، از مدرسه ای که بچشون میره هم راضیترن نسبت به پدر ومادرانی که توقع بیشتری از مدرسه دارند.
جالب اینجاست مدرسه دیگه ای که بالاخره به مانی جا داده، مدرسه ای است،متعلق به کلیسای انگلیکن. البته من بلافاصله بعد از اینکه جا دادند، بهشون اطلاع دادم که خانواده ما کلا به هیچ کلیسایی رفت وآمد ندارند. گمون نکنم خیلی خوششون بیاد اما شهرداری می گه ، بنا به قوانین مجبورن بچه هایی که دین وایمون مشخصی ندارند رو هم بپذیرند و اجباری نیست که بچه ها در کلاس شعائر مذهبی شرکت کنند. اگه غیر از این باشه این بار درش میارم می ذارمش این مدرسه ژاپنیه پشت خونمون! خلاص
مسئله این نیست که من نمی خوام بچه ام مذهبی بار بیاد، من دلم نمی خواد مانی در اون شرایطی بزرگ بشه که من بزرگ شدم، بیزارم از هر پروپاگاندایی به نفع هر مذهبی.


--
Farnaz Ghazizadeh

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

باورم نمی شه ، امشب مانی برای اولین بار، خونه یکی از دوستان مدرسه اش مونده. اوون، همون که قبلا هم اینجا راجع بهش نوشتم. اریک وجنت ، بابا ومامان اوون دعوت کردن شب خونشون شام خوردیم و از قبل گفته بودن که مانی بمونه. موقع رفتن انقدر هیجان زده بود که نزدیک بود کامپیوتر سینا رو که هنوز نشسته بود پاش خاموش کنه. وقتی رسیدیم دم خونه اونها جای پارک پیدا نمی کردیم شدیدا عصبی شده بود.

با اوون وبرادرش ایسا، کلی بهش خوش می گذره... بگذریم با اینکه من مطمئنم بهش خوش می گذره، اما یه جایی توی عمق وجودم ، می خواره، نمی دونم چرا... حس اینکه الان تو اتاق بغل نیست... عجیبه.


یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

پسره با این قدش کنارم راه میره، یه دفعه تعجب می کنم، قدش تا سرشونه های منه تقریبا... باورم نمی شه. شوخی هاش شوخی های آدم بزرگاست. چند ماهی هست که از بوسه کوتاه صبحها محرومم، بوسه ای که موقع پیاده شدن از ماشین به لپم می زدوبلافاصله هم جای بوس منو پاک می کرد وغر می زد که " لیپ ستیک داری..." حالا دیگه از اون بوسه ها خبری نیست. جلو جلو راه میره، برمی گرده و می گه برو من خودم میرم...

اما هر روز صبح تا بیدار میشه، میاد توی تخت من، می لغزه تو بغلم و تمام صورتم رو غرق بوسه می کنه، بعد خودش رو می ندازه وسط، میره تو بغل باباش... همه این ماجرا پنج تا ده دقیقه بیشتر نیست اما هر روز، قبل از هرکاری ، قبل از جیش صبح، حتما میاد...

یه چیزی اختراع کرده اسمش رو گذاشته سوپریم کیس، ماچه به همراه چلوندن و قلقلک... گاه گداری هم کارمون به سوپریم کیس ختم میشه.

می گه سامر(summer) تنها دختریه تو کلاس که نمی خوام باهاش دعوا کنم، خوشحال شدم گفتم لابد خوشش اومده ازدختره، می گم چرا، می گه خیلی چاقه، یه مشت بزنه پخش زمین میشم،می گه:
!look this face doesn't need rearranging

کلا دعوا نمی کنه. یکی دو روز پیش از مدرسه که می اومدیم، یکی از بچه های کلاس که جثه کوچکتری داشت دنبالش می کرد،بیشتر حالت شوخی داشت. تا یه جا اون مانی رو انداخت زمین رو چمن ها، انتظار داشتم پاشه گریه کنه، اما درست مثل آدم بزرگها پاشد خودش رو تکون داد، گفت به هیکلش نگاه نکن، زورش خیلی زیاده... دهنم باز مونده بود.

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

دیروز، ساعت هفت ونیم صبح روز شنبه، مانی اومد توی تخت من، سئوال اول این بود که ازکی جنگ افغانستان شروع شد، بعد رفت واومد، پرسید چرا شروع شد، تا کی قراره طول بکشه، چند تا سرباز امریکایی وانگلیسی اونجا مردن و درنهایت بعد از چند دقیقه اومد گفت: کوههای تورا بورا کجاست!!! رهبر القاعده اونجا چی کار می کنه؟

خلاصه من تنها مادر دنیام که کله سحر باید سئوالات اینطوری رو جواب بدم:)

دلیلش اینه که آقا مانی اخبار تلویزیون رو تماشا می کنه، روزنامه می خونه والان یک کتابی می خونه درباره جنگ افغانستان!!!

از چند هفته پیش مانی شده free reader به این معنی که می تونه هرچی رو بخواد بخونه.

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

این هفته که مانی رو از کلاس دراما در کتابخونه برمی گردوندم، گفتم باید با جورجا حرف بزنم که یادش نره کتابها رو سروقت بر گردونه. کلا مانی از اینکه من با پرستارهاش حرف بزنم خیلی خوشش نمی اد، می ترسه دعواشون کنم.

بعد شروع کرد به گریه، با حالتی خیلی محزون گریه می کرد، بهش گفتم مامان باهاش حرف نمی زنم چرا گریه می کنی، گفت نه من برای اون گریه نمی کنم، برای یه چیز دیگه گریه می کنم که نمی تونم به تو بگم.

جا خوردم،از ترس مردم، گفتم : مامان تو همه چی رو می تونی به من بگی...هرچی که باشه من کمکت می کنم. ( مثل اینکه حالا مثلا 18 سالشه با دوست دخترش به هم زده...) اما فکرم هزار راه رفت تو اون دو دقیقه، گفت: تو نمی فهمی...

گفتم تو مدرسه چیزی شده؟ تو خونه؟ گفت نه، تو منو درک نمی کنی که من مهمترین مرد زندگی ام رو از دست دادم. مات نگاهش کردم، گفتم کی ؟ گفت: دایی نصرت.... ( مرگ دایی نصرت، روزی اتفاق افتاد که ما رفته بودیم ببنیمش و فکر می کنم ناگهانی بودنش و گریه من، تاثیر بدی روی مانی گذاشت ، اما اینکه دایی نصرت مهمترین مرد زندگیش باشه، خیلی عجیب بود.)

بهش گفتم، عزیزم، مهمترین مرد زندگی هر کسی فکرمی کنم پدرش باشه، مطمئنم که برای من یا پدر تو همینطوریه. مهمترین مرد زندگی تو هم بابا سیناست. گفت : شوخی می کنی... اون که همیشه خوابه!!! بنده خدا سینا. البته بعد که اومدیم خونه اینو براش تعریف کردم کلی خندیدیم و بعد مانی رو بوسید، اما اگه من بودم کلی ناراحت می شدم.

خلاصه مانی یه دل سیر برای دایی نصرت دوباره از ته دل و با حزن زیاد گریه کرد. یاد خودم و مرگ عمه ام افتادم ، نه سالم بود وقتی عمه شوکت فوت شد، تا سالها مرگش رو باور نمی کردم وهر وقت دلم می گرفت، به یادش گریه می کردم. فکر کنم دایی نصرت برای مانی در حکم عمه منه.

البته وقتی مانی برای دایی نصرت گریه می کرد، من هم نمی تونستم گریه نکنم. خدا رحمت کنه این مرد رو که من تا پنج سال پیش نمی شناختمش و فقط به شکل یه دسته گلی میدیدمش که سر سفره عقدم سعیده به اسم او گذاشته بود، بعد که باهاش آشنا شدم، متوجه شدم از این سبد گل هم گل تر بود.