پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

این هفته که مانی رو از کلاس دراما در کتابخونه برمی گردوندم، گفتم باید با جورجا حرف بزنم که یادش نره کتابها رو سروقت بر گردونه. کلا مانی از اینکه من با پرستارهاش حرف بزنم خیلی خوشش نمی اد، می ترسه دعواشون کنم.

بعد شروع کرد به گریه، با حالتی خیلی محزون گریه می کرد، بهش گفتم مامان باهاش حرف نمی زنم چرا گریه می کنی، گفت نه من برای اون گریه نمی کنم، برای یه چیز دیگه گریه می کنم که نمی تونم به تو بگم.

جا خوردم،از ترس مردم، گفتم : مامان تو همه چی رو می تونی به من بگی...هرچی که باشه من کمکت می کنم. ( مثل اینکه حالا مثلا 18 سالشه با دوست دخترش به هم زده...) اما فکرم هزار راه رفت تو اون دو دقیقه، گفت: تو نمی فهمی...

گفتم تو مدرسه چیزی شده؟ تو خونه؟ گفت نه، تو منو درک نمی کنی که من مهمترین مرد زندگی ام رو از دست دادم. مات نگاهش کردم، گفتم کی ؟ گفت: دایی نصرت.... ( مرگ دایی نصرت، روزی اتفاق افتاد که ما رفته بودیم ببنیمش و فکر می کنم ناگهانی بودنش و گریه من، تاثیر بدی روی مانی گذاشت ، اما اینکه دایی نصرت مهمترین مرد زندگیش باشه، خیلی عجیب بود.)

بهش گفتم، عزیزم، مهمترین مرد زندگی هر کسی فکرمی کنم پدرش باشه، مطمئنم که برای من یا پدر تو همینطوریه. مهمترین مرد زندگی تو هم بابا سیناست. گفت : شوخی می کنی... اون که همیشه خوابه!!! بنده خدا سینا. البته بعد که اومدیم خونه اینو براش تعریف کردم کلی خندیدیم و بعد مانی رو بوسید، اما اگه من بودم کلی ناراحت می شدم.

خلاصه مانی یه دل سیر برای دایی نصرت دوباره از ته دل و با حزن زیاد گریه کرد. یاد خودم و مرگ عمه ام افتادم ، نه سالم بود وقتی عمه شوکت فوت شد، تا سالها مرگش رو باور نمی کردم وهر وقت دلم می گرفت، به یادش گریه می کردم. فکر کنم دایی نصرت برای مانی در حکم عمه منه.

البته وقتی مانی برای دایی نصرت گریه می کرد، من هم نمی تونستم گریه نکنم. خدا رحمت کنه این مرد رو که من تا پنج سال پیش نمی شناختمش و فقط به شکل یه دسته گلی میدیدمش که سر سفره عقدم سعیده به اسم او گذاشته بود، بعد که باهاش آشنا شدم، متوجه شدم از این سبد گل هم گل تر بود.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸


یه دوست قدیمی عکسهایی از مانی رو برام فرستاده. مانی چند ماهه بوده. خیلی لذت بردم از تماشای این عکسها، که حدود سی تایی می شن، جالبتر از همه واکنش مانی به دیدن این عکسها بود. اول که اونها رودید، گفت این بیبی کیه؟ من نگفتم کیه، فقط عکسها رو نشونش دادم، منو شناخت و پرسید این بیبی کیه تو بغلش کردی و همه اینها رو هم بایک حالت شک و ترس می گفت انگار من اجازه ندارم هیچ بچه دیگه ای رو بغل کنم. بعد که فهمید خودشه کلی خندید.

بامزه تر از همه این عکسی بود که بالا گذاشتم، اینو که دید، گفت :"من چرا مبل رو گازمی گیرم، یادمه وقتی که سه سالم بود، به مبل مشت می زدم، فکر کنم من با مبل یه مشکلی دارم!!! "بعد هم خودش میزنه زیر خنده.... خدایا، انگار این بچه یه دفعه بزرگ شده، آدم دلش می خواد برگرده عقب تا دوباره اون گلوله پنبه شیرین رو بغل کنه، اما دلش می خواد این شیرین زبون رو هم داشته باشه.

سینا رفته مدرسه ، گزارش نیم فصل اول رو گرفته، معلمش مثل همیشه، می گه مانی بهترین بچه کلاسه، خوش اخلاقه و با همه کنار میاد. همه بچه ها دوستش دارن. خوندن و حسابش از استاندارد خیلی بالاتره. اطلاعات عمومی اش خیلی زیاده، چیزی نیست که درموردش نتونه حرف بزنه. ( اینو به باباش رفته) بعد هم داستان می نویسه داستانهایی که معلمش می گه بی نظیرن . تنها اشکالشون اینه که خطش درشته وهنوز خیلی ریزو ظریف نمی نویسه. خوب بچه حق داره، من وسینا هیچ کدوممون خوش خط نیستیم.

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

شنبه تولد هفت سالگی مانی بود. تولد مانی رو تو یه بار گرفتیم که باربکیو داشت وبرنامه های ویژه برای بچه ها. کادوی مانی هم یک لگوی استاروارز بود، از بزرگترین هاش.

سورن هم پیش ما بود وبه مانی کلی خوش گذشت. جورجا،پرستار تازه مانی یک دختر ایتالیایی که خیلی دلنشینه.
مانی سه شنبه پیش برای اولین بار یک دندونش رو کشید ، حالا هشت تا دندون تازه در آورده.

بچه کلی از من تشکر کرد برای جشن تولدش . گرچه خیلی راحت نبود برای من که سی تا بچه رو تو یه جای بی درو پیکر کنترل کنم اما ظاهرا به مانی بد نگذشت.
شب هم با خانواده اوون دوست صمیمی مانی رفتیم شام.
مامان اوون ، تعریف می کرد که او وبرادر کوچکترش آیسا، ( احتمالا همون عیسی) درباره این صحبت می کردند که هر کدوم می خوان با کی عروسی کنن. اوون گفته می خواد با مانی عروسی کنه، مامانش گفته تونمی تونی با مانی عروسی کنی، اون پسره، گفته چرا نمی تونم ، اگه گی بشم می تونم!!!

مانی کلاسهای مختلفی می ره، از دراما و تنیس گرفته تا کاراته و شنا. اما حالا قراره که یک کلاس دیگه هم اضافه بشه، رقص خیابونی و تئاتر موزیکال که خودش پیشنهاد کرده. بچه رقاص شد رفت پی کارش.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷




پسره هر روز برام یه پیغام کوچولو می نویسه ، یا توی کمدم می گذاره، یا توی جیبم ، یا توی کیفم. می نویسه
Mumun, I love you fore ever:)

غلطها عمدیه، همینطوری می نویسه. می شه باهاش راجع به مسایل مختلف حرف زد. باهاش جدی حرف می زنم، وقتی بحث جدیه، می فهمه و کلی جدی بحث می کنه. راجع به خدا خیلی حرف می زنه، چند روز پیش می گفت چند تا خدا هست، گفتم تا اونجایی که من می دونم یک دونه است اسمش جاهای مختلف فرق می کنه. ( ببخشید از اونایی که اینرو قبول ندارن، برای من خیلی سخت بود، در مورد ادیان چند خدایی یا اونایی که می گن خدا نیست، برای پسر شش ساله ام توضیح بدم) خلاصه گفتم اسمش فرق می کنه، به فارسی خداست، به انگلیسی " GOD" و خدای یهودیها ، اسمش یهوه است. آقا از اسم یهوه خوشش اومد وخندش گرفت. زد زیر خنده یک ربع می خندید، گفت خدای ژاپنی ها هم، ژیژوه است ، خدای چینی ها، چیچوه است:) عاشق چیدن قافیه ها کنارهمه، خیلی موزیک دوست داره و شعر می گه وداستان می سازه.
مدرسه اش رو از بعداز تعطیلات وسط ترم عوض کردم، از مدرسه تازه خیلی راضیم. مانی هم خیلی خوشحالتره، به خصوص که مدرسه تازه کراوات داره. روز اول ودوم، سینا کراواتش روبست، روز سوم گفت مامان بذار خودم بکنم، سه سوت، کراوات رو بست، نمی تونم بگم چه ذوقی کردم، کراوات بستن برای یه پسر مثل اینه که اولین بار ریشش رو بزنه، برای من حداقل اینطوریه.
این هفته هم برنامه ویژه کریسمس داشتن تو مدرسه، من وسینا هر دو مرخصی گرفتیم رفتیم ، اجراشون رو دیدیم، علاوه بر چند تا از سرودهای مشهور کریسمس انلگیسی، یه دونه هم فرانسه خوندن.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

مانی می خونه و من بیشتر از اونچه که فکر کنید، هیجان زده هستم. روز پنج شنبه با معلمش از جلسه داشتم. هر چند وقت یک بار از این جلسات می ذارند که بهمون بگن پیشرفتشون چطوری بوده. نمی تونم تو هیچ نوشته ای توضیح بدم که چقدر احساس خوبی بهم دست دادوقتی معلمش گفت که مانی بهترین شاگرد کلاسه، خوش اخلاقه ومثل آدم بزرگها می شه باهاش حرف زد. اینکه بهتر از همه بچه های کلاس می خونه . کلاس اونها متشکله از دو گروه بچه های آمادگی و کلاس اولی ها، مانی درمیون بچه های آمادگیه اما معلمش تعجب کرده بود که مانی از بین 100 کلمه ای که بهش نشون دادن تونسته بود شصت و یکی رو بخونه که معلمش می گفت سابقه نداشته وبچه های دیگه کمتر از نصف این تعداد رو می تونن بخونن.
ننی که با مازندگی می کنه، دختری فرانسویه به اسم مایره، خیلی خوش اخلاق و خندونه و هر روز با مانی دو سه ساعت کاردستی و نوشتن کار میکنن. مانی خیلی دوستش داره وخیلی از این برنامه بریدن کاغذ و چسبوندنش و اینها لذت می بره.
شاید دارم زیاده روی می کنم ، شاید باز سوسکه به دیوار راه می ره و مادرش می گه قربون دست وپای بلوریش... اما مانی بی نقص ترین بچه ایه که من می تونستم بهش فکر کنم....

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

دندون مانی دراومده، همون دندونی که افتاده بود به اضافه بغلیش که هنوز نیفتاده، روز دوشنبه وقت دندون پزشکی گرفتم براش. خوشبختانه در این مملکت ، برای بچه ها تا 18 سالگی دندون پزشکی مجانیه.

از این هفته یه دختری به اسم مایری، که فرانسوی است، اومده با مازندگی می کنه که به مانی برسه. خیلی راضیم ازش، خدا ازش راضی باشه، البته مانی چندان راحت نیست که بگه من ننی دارم.

خواب مانی مرتب شده و هر شب ساعت7 ونیم تا هشت می خوابه. امروز هم موهاش رو کوتاه کردم، قبل از اینکه بریم گفت به آقا بگو موهام رو سیخ سیخ نزنه، چون سلمونی که اهل ترکیه است، موهاش رو مدل آلمانی ( دور کچل وسط بلند) می زنه و بعد هم با ژل جلوش رو سیخ می کنه. ما هم گفتیم آقا اونجوری نزن ، او هم ساده زد ، مانی گفت حالا خوب شد، این کول تره!!! همه چی باید کول باشه تا آقا مانی راضی شه.

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

پریشب سعیده رو از فرودگاه آوردم ، مانی که دلش براش تنگ شده بود، دم در پرید تو بغلش، بعد همینطور که تو بغل سعیده بود یواشکی به من می گه: مامان حسودی نکنی من رفتم تو بغل عمه!!!!
دندون مانی دیشب افتاد، اولین دندونی که درآورده بود، پریشب لق شد و دیشب افتاد. حس عجیبی دارم، انگار وارد یه مرحله تازه از زندگیش شده. عاشق کبابه اما پریشب سر میز شام گفت من دیگه کباب نمی خورم، من که گفتم : " نه نمی شه باید بخوری." زد زیر گریه که دندونم داره میاد بیرون، نمی تونم. بمیرم براش، دندون لق شده اش خیلی بامزه بود. تا اینکه دیشب من هنوز به خونه نرسیده بودم که عمه سوسو زنگ زدو گفت دندونش افتاد.

حالا قراره امشب بذارش زیر بالشش باید برم یه چیزی براش بخرم.
دیشب رفتم خونه تقریبا خواب بود، خواستم بوسش کنم، پرید و شروع کرد برام از همه جا تعریف کردن، اینکه تو مدرسه به یه پسری که اون ودوستاش رو اذیت می کنه می گن ، چاق بوگندو" stinky fat" تا اینکه خواسته به معلمش بگه که دندونش افتاده اما اون سرش شلوغ بوده ونشنیده:)

از مدرسه اش خیلی راضی نیستم ، دارم سعی می کنم که عوضش کنم.

چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶

مانی دیگه بزرگ شده. من صد ساله که این وبلاگ رو آپ دیت نکردم دلیلش رو هم الان مرد ومردونه برای همتون توضیح می دم تا ببینین که حق دارم.
اول ازهمه اینه که مانی قاطی پاتی حرف می زنه، فارسی وانگلیسی رو قاطی هم می کنه و البته خیلی بانمک حرف می زنه.بیشتر انگلیسی حرف می زنه والبته ما فارسی جوابش رو می دیم و اون انگلیسی رو با فارسی قاطی می کنه وتحویل ما می ده.
خیلی اصرار داره که به همه بگه وقتی یه پسر متوسط بوده when I was a middle size boy, I was in Iran.

بعد هم هر اتفاق خوبی که تو زندگیش افتاده به اون دوره مربوطه که تو ایران بوده. یه بار که سال نو بود وتوی مدرسه مانی هفت سین گذاشته بودن، داشت برای دوست صمیمی اش که اسمش "نوا" است، توضیح می داد که اون ایرانیه و فارسی حرف می زنه و به نوا گفت تو کجایی هستی، نوا هم دراومد که من اهل فینچلی هستم. فینچلی یه محله ای در شمال لندنه.

من سعی کردم با همین چند خط براتون توضیح بدم که مشکل من چیه ، البته من از اول هم این وبلاگ روبرای دل خودم نوشتم وفامیل ودوستایی که دلشون می خواد از مانی بشنون اما یک نکته دیگه ومهم هم این بود که مانی بتونه وبلاگ رو بعدا بخونه . حالا مطمئن نیستم که بتونه این کار رو بکنه اگه همه اش رو به فارسی بنویسم. بنابراین احتمالا باید قاطی پاتی بنویسم که هنوز براش یه راه حل مناسبی ندارم.

فردا آخرین روزیه که مانی به مهد کودک موس هال در فینچلی می ره، ما داریم خونه عوض می کنیم و یک فصل قشنگ دیگه در زندگی مانی تموم می شه.

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

سینا هنوز هم مانی رو به شیوه وقتی که نوزاد بود با بغل زدن بچه وخواندن سرود آفتابکاران کوهستان می خوابونه. دیشب که شب کار بودم داشته همین کار رو می کرده و میرسه به بندی که می گه ، "یه جنگل ستاره داره". مانی درمیاد که" بابا سینا! جنگل که ستاره نداره، انیمال( حیوون ) داره، تری( درخت ) داره !" بعد هم با قیافه حق به جانبی که که همیشه موقع تصحیح غلط های ما می گیره بهش گفته:" ماه ستاره داره بابا سینا!"


تازگی ها بعد از رفتن همه مهمونها، مانی زیادی ابراز ناراحتی می کنه از انیکه هیچ کس رو نداره و گاه وبیگاه برای مظلوم نمایی، اینرو می گه. مثلا وقتی من می خوام برم سرکار می گه تو بری من دیگه مامان ندارم و از این قبیل حرفها. چند روز پیش هم که بهش گفتیم برو بازی کن، برگشت با همون حالت گفت،" من مانستر ندارم بزنمش !"


با تلفن هیچوقت میونه خوبی نداشته اما تازگی ها، بعد از برگشتن مامانم به تهران، اون بیچاره رو ساعتها ، پای تلفن نگه می داره که براش قصه بگه. نوع قصه رو هم انتخاب می کنه، همیشه باید بت من واسپایدر من باشه و قصه های معمول رو دوست نداره.

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵


Mani and the tallest present  Posted by Picasa

Mani with his presents Posted by Picasa

Mani was enjoing a lot Posted by Picasa

Mani Posted by Picasa

Mani and friends Posted by Picasa

Bat man cake Posted by Picasa

the 4th birthday Posted by Picasa