پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

دندون مانی دراومده، همون دندونی که افتاده بود به اضافه بغلیش که هنوز نیفتاده، روز دوشنبه وقت دندون پزشکی گرفتم براش. خوشبختانه در این مملکت ، برای بچه ها تا 18 سالگی دندون پزشکی مجانیه.

از این هفته یه دختری به اسم مایری، که فرانسوی است، اومده با مازندگی می کنه که به مانی برسه. خیلی راضیم ازش، خدا ازش راضی باشه، البته مانی چندان راحت نیست که بگه من ننی دارم.

خواب مانی مرتب شده و هر شب ساعت7 ونیم تا هشت می خوابه. امروز هم موهاش رو کوتاه کردم، قبل از اینکه بریم گفت به آقا بگو موهام رو سیخ سیخ نزنه، چون سلمونی که اهل ترکیه است، موهاش رو مدل آلمانی ( دور کچل وسط بلند) می زنه و بعد هم با ژل جلوش رو سیخ می کنه. ما هم گفتیم آقا اونجوری نزن ، او هم ساده زد ، مانی گفت حالا خوب شد، این کول تره!!! همه چی باید کول باشه تا آقا مانی راضی شه.

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

پریشب سعیده رو از فرودگاه آوردم ، مانی که دلش براش تنگ شده بود، دم در پرید تو بغلش، بعد همینطور که تو بغل سعیده بود یواشکی به من می گه: مامان حسودی نکنی من رفتم تو بغل عمه!!!!
دندون مانی دیشب افتاد، اولین دندونی که درآورده بود، پریشب لق شد و دیشب افتاد. حس عجیبی دارم، انگار وارد یه مرحله تازه از زندگیش شده. عاشق کبابه اما پریشب سر میز شام گفت من دیگه کباب نمی خورم، من که گفتم : " نه نمی شه باید بخوری." زد زیر گریه که دندونم داره میاد بیرون، نمی تونم. بمیرم براش، دندون لق شده اش خیلی بامزه بود. تا اینکه دیشب من هنوز به خونه نرسیده بودم که عمه سوسو زنگ زدو گفت دندونش افتاد.

حالا قراره امشب بذارش زیر بالشش باید برم یه چیزی براش بخرم.
دیشب رفتم خونه تقریبا خواب بود، خواستم بوسش کنم، پرید و شروع کرد برام از همه جا تعریف کردن، اینکه تو مدرسه به یه پسری که اون ودوستاش رو اذیت می کنه می گن ، چاق بوگندو" stinky fat" تا اینکه خواسته به معلمش بگه که دندونش افتاده اما اون سرش شلوغ بوده ونشنیده:)

از مدرسه اش خیلی راضی نیستم ، دارم سعی می کنم که عوضش کنم.

چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶

مانی دیگه بزرگ شده. من صد ساله که این وبلاگ رو آپ دیت نکردم دلیلش رو هم الان مرد ومردونه برای همتون توضیح می دم تا ببینین که حق دارم.
اول ازهمه اینه که مانی قاطی پاتی حرف می زنه، فارسی وانگلیسی رو قاطی هم می کنه و البته خیلی بانمک حرف می زنه.بیشتر انگلیسی حرف می زنه والبته ما فارسی جوابش رو می دیم و اون انگلیسی رو با فارسی قاطی می کنه وتحویل ما می ده.
خیلی اصرار داره که به همه بگه وقتی یه پسر متوسط بوده when I was a middle size boy, I was in Iran.

بعد هم هر اتفاق خوبی که تو زندگیش افتاده به اون دوره مربوطه که تو ایران بوده. یه بار که سال نو بود وتوی مدرسه مانی هفت سین گذاشته بودن، داشت برای دوست صمیمی اش که اسمش "نوا" است، توضیح می داد که اون ایرانیه و فارسی حرف می زنه و به نوا گفت تو کجایی هستی، نوا هم دراومد که من اهل فینچلی هستم. فینچلی یه محله ای در شمال لندنه.

من سعی کردم با همین چند خط براتون توضیح بدم که مشکل من چیه ، البته من از اول هم این وبلاگ روبرای دل خودم نوشتم وفامیل ودوستایی که دلشون می خواد از مانی بشنون اما یک نکته دیگه ومهم هم این بود که مانی بتونه وبلاگ رو بعدا بخونه . حالا مطمئن نیستم که بتونه این کار رو بکنه اگه همه اش رو به فارسی بنویسم. بنابراین احتمالا باید قاطی پاتی بنویسم که هنوز براش یه راه حل مناسبی ندارم.

فردا آخرین روزیه که مانی به مهد کودک موس هال در فینچلی می ره، ما داریم خونه عوض می کنیم و یک فصل قشنگ دیگه در زندگی مانی تموم می شه.

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

سینا هنوز هم مانی رو به شیوه وقتی که نوزاد بود با بغل زدن بچه وخواندن سرود آفتابکاران کوهستان می خوابونه. دیشب که شب کار بودم داشته همین کار رو می کرده و میرسه به بندی که می گه ، "یه جنگل ستاره داره". مانی درمیاد که" بابا سینا! جنگل که ستاره نداره، انیمال( حیوون ) داره، تری( درخت ) داره !" بعد هم با قیافه حق به جانبی که که همیشه موقع تصحیح غلط های ما می گیره بهش گفته:" ماه ستاره داره بابا سینا!"


تازگی ها بعد از رفتن همه مهمونها، مانی زیادی ابراز ناراحتی می کنه از انیکه هیچ کس رو نداره و گاه وبیگاه برای مظلوم نمایی، اینرو می گه. مثلا وقتی من می خوام برم سرکار می گه تو بری من دیگه مامان ندارم و از این قبیل حرفها. چند روز پیش هم که بهش گفتیم برو بازی کن، برگشت با همون حالت گفت،" من مانستر ندارم بزنمش !"


با تلفن هیچوقت میونه خوبی نداشته اما تازگی ها، بعد از برگشتن مامانم به تهران، اون بیچاره رو ساعتها ، پای تلفن نگه می داره که براش قصه بگه. نوع قصه رو هم انتخاب می کنه، همیشه باید بت من واسپایدر من باشه و قصه های معمول رو دوست نداره.

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵


Mani and the tallest present  Posted by Picasa

Mani with his presents Posted by Picasa

Mani was enjoing a lot Posted by Picasa

Mani Posted by Picasa

Mani and friends Posted by Picasa

Bat man cake Posted by Picasa

the 4th birthday Posted by Picasa

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵

مانی الان نشسته و داره با عمه سوسو بازی می کنه. دو هفته ای رفتیم به هلند. اونجا کلی خوش گذشت بهش برای اینکه دایم با روب وسلما بازی می کرد.

بعد هم که بابا سینا از ترکیه اومده و براش یه مستر پوتیتو به همراه تشکیلات مربوطه رو آورده و اون مشغول بازی است. البته، سبیل مستر پوتیتو میره رو کله اش ، دماغش رو تو گوشش و ....

مانی دیگه به هر دو زبون فارسی و انگلیسی به خوبی حرف میزنه و در زمان لزوم سوییچ می کنه.

امسال مدرسه نمی ره برای اینکه 12 سپتامبر چهار سالش می شه واینجا، اول سپتامبر مثل اول مهر خودمون حساب میشه. من از این بابت ناراحت نیستم برای اینکه فکر میکنم هر چه بزرگتر به مدرسه بره اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کنه و به نفعشه.

امروز باید ببرمش برای معاینات پزشکی، ازمون خواستن که ببریمش. بطور معمول بچه ها باید چک بشن. راستش البته من فکر می کنم توایران ازاین نظرهای بهداشتی اوضاع بهتر بود.

از همه مهمتر اینکه ، امروز مامان فروز و بابا علی میان و مانی برای اولین بار بعداز حدود سه سال اونا رو می بینه.

از چند روز پیش شروع کرده بود ازمن می پرسید، مامان تو بابا داری؟ مامان تو مامان داری؟ آخرین سئوالش هم این بود که مامان من برادر دارم؟
خلاصه من همه رو براش توضیح دادم ودرمورد سئوال آخر هم بهش گفتم، مامان وبابا خیلی زیاد به تو علاقه دارن اما هیچ بچه دیگه ای نمی خوان بنابراین تو باید بدون خواهر وبرادر سعی کنی خوش بگذرونی:)

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵


mani in the jumping area Posted by Picasa

mani Posted by Picasa

Again Posted by Picasa

Mani and Jaqoub Posted by Picasa
امروز جشن پایان مدرسه مانی بود. از دوشنبه تعطیلات تابستونی شروع میشه. برای مدرسه غذای ایرونی پختم. نه خیلی ایرونی. کتلت های کوچولو. به اضافه یه بسته گز که خاله ساناز فرستاده بود. عمه سوسو مانی رو برد مدرسه وکلی بهشون خوش گذشت.

مانی حرفهای بامزه ای میزنه. با عمه خیلی خوب شده کلی کتک کاری میکرد باهاش اما حالابهتر شده. فحشهای انگلیسی در مایه های بد بو وکثیف می ده. که البته دعواش می کنیم.