دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵


Mani with Rob & Selma Posted by Picasa

اینا رو خود مانی درست می کنه به اضافه این یک لگوی اسپایدر من هم داره که خیلی بهش علاقه نشون میده و دایما با اون بازی می کنه Posted by Picasa
من الان سرکار هستم و مانی با بابا سینا خونه است. خیلی بامزه شده و کاملا دیگه حرف می زنه والبته گاهی هم حرفهایی می زنه که نباید بزنه. مثلا چند روز پیش دیدم داره میگه پدرسوخته! بهش گفتم نگو مامان پدرسوخته حرف بدیه. بعد گذشت تا چند ساعت بعد سینا که احساسات پدرانه اش جوش آمده بود وقربون صدقه کم آورده بود بهش گفت، جوبیلی، مانی گفت: نگو جوبیلی حرف بدیه. من گفتم مامان جوبیلی که حرف بدی نیست، گفت چرا ببین: جوبیلی پدرسوخته!!!!!!!!
روزها ما باید هر کدوم یه شمشیر دستمون بگیریم و باهم بجنگیم. یه موقع هند سام پرینس ( همون شاهزاده زیبای خودمون) می شه یه موقع هم اسپایدرمن یا بت من و غیره. معمولا وقتی هند سام پرینس می شه من باید بشم سفید برفی . اگه اسپایدر من بشه من اسپایدر گرل باید باشم. خلاصه اگه من سفید برفی باشم باید چشمامو ببندم وبخوابم بعد اون میاد منو بوس می کنه من بیدار می شم. همیشه اینطوری بود تا اینکه یه روز یکی ازدوستان ما که یه دختر داشت رو جایی دیدیم. مانی اومد و شروع کرد با شمشیر بامن جنگیدن وچشمتون روز بدنبینه چند تاضربه محکم خورد به من. بهش گفتم مامان هند سام پرینس که سفید برفی رو نمی زنه، گفت نه تو مانستری!!!!!!! گفتم مامان من تاحالا سفید برفی بودم، پس الان سفید برفی کیه؟ گفت: سفید برفی آتریاست!!!( همون دختر کوچولو) خلاصه چشمتون روز بد نبینه تازه فهمیدم که وقتی می گن پسرا چشمشون به یه دختر می افته مادرشون یادشون می ره یعنی چی! وبعد هم عمیقا برای آینده هر کی بخواد با مانی آشنا بشه نگران شدم که یه مادرشوهر بدجنس گیرش میاد:)))

در حال حاضر برنامه مورد علاقه اش پاوررنجرزه، که من نمی دونم اینا رو ازکجا شناخته بود، یه روز اومد گفت مامان پاوررنجرز ببینم....

نسبتا غذاش کمتر شده وبه نظرم لاغرتر شده اما حسابی قد کشیده.

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

مانی نشسته تلویزیون می‌بینه. من دیشب شب کار بودم اما اونمی‌ذاره بخوابم. خوشبختانه این دفعه دوشب شب کارم. شب کاری‌هایی که چهار شب پشت هم کار می کنم، روز آخر دیگه از پا می‌افتم. برای اینکه روزها مانی نمی‌ذاره بخوابم. سینا هم که خدا رو شکر خودش تا صبح پای نت یا بازی است وصبح ها امکان نداره که بیدار بشه تا مانی رو نگه داره ونذاره که بیاد سراغ من. خلاصه شب کاری ها خیلی سخت می‌گذره. آی فمینسیتها بیاین حق منو از این پدر وپسر بگیرین!

این یکی دوهفته کارم خیلی زیاده وفکر کنم که نتونم زیاد مانی رو ببینم. مانی گاهی خیلی ناراحته از اینکه نمی تونه زیاد منو ببینه. سعی می کنم روزها وساعت‌هایی که هستم همه وقتم را با او بگذرونم. نگرانم که نبودن من روی مانی تاثیر منفی بگذاره. اما اغلب کسانی که میشناسم و با بچه داری کار هم کرده اند می گن که نگران نباش وبچه به این شیوه بارمیاد واتفاقا مستقل میشه. من هم سعی می کنم نیمه پر لیوان رو ببینم. به هرحال از جمعه تا یکشنبه هم به مدت سه روز باید به یه سفر برم و ... ، با این همه برای فامیل مینویسم، نگران نباشید اوضاع خوبه .

اینجا يکی از کانالهای تلويزيونی ديزنی هست به اسم «پلی هاوس» که مانی خیلی دوستش داره. الان هم داره اون رو می‌بینه و می‌خنده.

روز عید خیلی خوش گذشت. یکی از دوستان همکارمن که خانومی هستند تقریبا به سن وسال مامانم، مهمان ما بودند. تو آشپزخونه بودم که دیدم مانی شهپر جون رو مجبور کرد که لباس استار وارز بپوشه ، او رو روی زمین انداخته با شمشیر داره باهاش می جنگه. بعدش هم که مامانم زنگ زد، به مانی گفتم مانی بیا با مامان فروز حرف بزن، میگه مامان فروز همین جاست و شهپر رو نشون میده. سینا جا خورد و گفت به مامانت نگو شاید ناراحت بشن، اما بنده خدا مامانم عادت کرده که مانی سرش هوو بیاره واتفاقا خوشحالم شد که مانی به هرحال خوش می‌گذرونه.

الان اومده پشت من رو صندلی وداره سرو صورتم روبوس می‌کنه. حالا هم نشست وموس رو گرفته وبازی می‌کنه.
شب عید کلی رقصید وقبل از رفتن به رستوران می‌گفت بریم دیسکو، خلاصه مجبور شدیم رستوران رو که ارکستر داشت جای دیسکو بهش غالب کنیم. بامزه است که دیسکو رو میشناخت خودش، اینجا تو مدرسه فقط به بچه آدم کارهای غیراخلاقی مثل رقصیدن یاد میدن.

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

اینجا یه آگهی تبلیغاتی هست. یه سگ ویه مرغابی. سگه به مرغابیه میگه " hey duck" مرغابی جوابش رو ‌می‌‌ده و می‌‌گه "what’s up dog".
ما هم پریشب نشستیم با مانی از این تمرینهایی که همه مامان وبابا‌ها با بچه‌ها شون می‌کنن. که:
مانی جان مامان، پیشی چی می‌گه؟
مانی: می یو می یو
هاپو چی می‌گه؟
هاپ هاپ
گاو چی می‌گه؟
مووووومووووووو
میمون چی می‌گه؟
هاها هوهو
مرغابی ، " داک" چی می‌گه؟
What’s up dog?

علاوه براین وقتی ازش می‌پرسی که ماهی چی می گه، لباش رو غنچه می‌کنه و درهمون حالت بازو بسته می‌کنه بدون اونکه صدایی ازش در بیاد.

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

اگه یه روزی بچه شما به شما بگه که 2، دو نیست و 4، دو است و حسابی هم اصرار داشته باشه واگه بهش بگی اشتباه می کنی گریه کنه ، چه کار می کنین. از نظرات وپیشنهادات سازنده شما استقبال می کنم برای اینکه مانی حرف هیچ کس را قبول نمی کنه واصرار داره که 4 ، دو است.

به هر جور سلاح از جمله شمشیر و تفنگ که بهش می گه بیو! شدیدا علاقه داره و از هر چیزی شمشیر درست می کنه. چند روز پیش خاله کامیلا ( دوست من که از مانی نگهداری می کنه)، داشته لباس مانی رو عوض می کرده مانی پرسیده خاله شمشیرم کجاست، کامیلا گفته ، خاله جون تو شمشیر نداشتی، مانی گفته نه داشتم شمشیرم نیست! بعد وسط لباس عوض کردن، کامیلا دیده یه گوش پاک کن از توی لباس مانی افتاده، مانی گوش پاک کن پژمرده رو برداشته وگفته: اینجاست خاله کامیلا شمشیرم!

علاقه مانی به این جور چیزها با آنچه که قبلا من بهش فکر می کردم که این بچه رو صلح طلب بار بیارم که از هر جور سلاح کشنده خوشش نیاد، جور درنمی یاد. این اولین تفاوت سلیقه من وپسرم به حساب میاد. که احتمالا ظرف 10 تا 15 سال آینده خیلی بیشتر از اینها می شه.
سه تا سی دی از منتخب ماپت شو ، که یه سریال است و احتمالا سی سالی عمر داره رو براش خریدیم. توی این سری عروسک ها و آدما قاطی هم هستند و من تا حالا اون رو ندیدم اما مانی فکر کنم هر سی دی رو بار ها دیده . اونو می گذاریم توی کامپیوتر مانی هم هدفون رو می گذاره ومیره توی شو و گاهی از خنده غش و ریسه می ره!
چند روز پیش سینا مانی رو دعواکرده بودکه من از راه رسیدم. دیدم مانی بغض کرده، گفتم مامان چی شده، گفت: بابا سینا دعوای بزرگ کرده.

مهربونه و دایم منو بغل می کنه: مامان فرناز دوست دارم تو رو!:)

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۴

شکر خدا خطر به خیر گذشت و من آبله نگرفتم. مانی خیلی بزرگتر شده و کارها وحرفهاش هر روز با مزه تر می شه.

امروز با یکی از دوستانم ومانی به یه کافه رفته بودیم. یه خانمی بغل دست مانشسته بود وداشت با موبایلش شماره می گرفت. ما حواسمون بهش نبود تا اینکه خانم حرف زدن رو شروع کرد ومانی برای اینکه خانم مذکور فارسی حرف می زد، گفت اِِِاِ مامان خانم خاله است!!!!!!!!
لابد برای اینکه فارسی حرف میزد. بچه تو این مملکت غربت با هر کی فارسی حرف بزنه زودی فامیل میشه.

به خوبی می فهمه که با کی باید فارسی حرف بزنه و کی باید سوییچ کنه رو انگلیسی. لغت هایی که تو انگلیسی بلده هر روز بیشتر می شه. بعضی از جملات رو انگلیسی می گه و معلمش می گه که با زبان مشکلی نداره.

به فارسی هم تقریبا همه چی می گه. از اسپایدر من ، بت من، اینکردبل فامیلی و .... همه رو با نشانه هاشون می شناسه. باید حوله رو روی دوشش بندازم تا سوپر من بشه.

با خمیر چیزهایی می سازه. دیروز هم موقع برگشتن ازمدرسه یه چیزی رو برداشت گفت مامان من درست کردم، دیدم راست میگه و روش اسم مانی داره. یه جعبه دستمال کاغذی که توش یه لوله دستمال رو فرو کرده و چند تا تکه کاغذ هم روش چسبونده. بعد هم میگه مامان ببین بوت ( قایق) درست کردم!

وقتی می خواد بگه مثلا فلان چیز مال منه، میگه :مامان، من اسباب بازی تو خریدی من؟
یا می گه، مامان،اینو می خری من؟
بعضی وقتها هم می گه: منم بیادم سر کار؟


امروز در خرید، به من در انتخاب لباس وکفش کمک می کرد اما بچه هرچی لباس عجیب وغریب بود واسه مامان جونش انتخاب می کرد، کفهشهای قرمز پاشنه 10 سانتی که چند تا نگین هم روش بود...

امروز از بعد از ظهر حالش خوب نبود. شام هم نخورد. بعد هم گلاب به روتون. اما بعدش خوب شد وخوابید. بیدارم و مواظب که حالش یه موقع بد نشه.

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

مانی آبله مرغون گرفته ومن شديدا نگرانم که من هم بگيرم. مامانم ميگه که من قبلا آّبله گرفته ام اما خودم يادم نمياد. به هرحال همگی دعا کنيد که من بيچاره آبله مرغون نگيرم چون دوستم که بچه او هم آّبله گرفته بود دچارش شده و حسابی درآدم بزرگها شديد است. از من به شما نصيحت اگه بچه کوچک دارِيد حتما کاری کنيد که تا بچه است اين جور مريضی ها رو بگيره.

دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۴

مانی جان، مامان که دعوا میکنه چی میگه؟
میگه اه!
مانی جون، اگه مامان اعصابش خورد بشه میگه چی ؟
می گه شت!
اگه بابا سینا دعوا کنه چی میگه؟
صدا می ده!
مانی جون اگه مانی دعوا کنه چی میگه؟
مانی دعوا نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!
آخر هفته گذشته که هم تولد من بود و هم مراسم سینتا کلاوس درهلند، سری به دوستانمون زدیم. جای شما خالی خیلی خوش گذشت.
مانی حسابی کادو گرفت. در راه رفتن، وقتی ازش می پرسیدم که منو و سینا روبیشتر دوست داره یا روب وسلما رو ، هربار با جواب قاطع روب وسلما مارو ناامید کرد. مانی واقعا این دونفر را دوست داره واونها هم. وقتی به اونجا رسیدیم، سلما با چشمان گریون به استقبال ما اومد. در این مراسم ، سینتا کلاوس که بقيه سال در اسپانياست تلفن می زنه و معمولا به کوچکترین بچه خانواده می گه که کادو ها رو کجا گذاشته، این مسئولیت را معمولا روب انجام میده، پارسال مانی تا گوشی رو گرفت گفت، سلام روب، اما امسال نگفت و فقط آدرس رو گرفت .

من فردا برای سه روز خانه نیستم و برای اولین بار مانی شب رو بدون من باید بگذرونه ومن بدون اون! خیلی نگرانم نمی دونم که بتونم طاقت بیارم. امروز من وسینا داشتیم سعی می کردیم که مانی رو آماده کنیم. بهش گفتم مامان من فردا می رم سرکار گفت : آیه! گفتم وشب نمی یام! گفت نه! بابا بره سرکار!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

چند روز پیش مانی نشسته بود وداشت یک مجله رو نگاه می کرد. توی مجله یه عکس بود از یک آدم که تمام صورتش پر از ریش بود، یکی از این آگهی های تجاری. بعد برگشت به بابا سینا که ریشش بلند شده بود گفت: این تویی باب سینا، زشتی! سینا که جا خورده بود گفت: مانی اگه من ریشم رو بزنم خوشگل می شم، مانی یه نگاهی بهش انداخت و گفت ، نه ! من خوخلم، مامان فرناز خوخله، تو خوخل نیستی! سینای بیچاره، چند بار دیگه به بهانه های مختلف درچند روز اینو از مانی پرسید و مانی باز هم همون جواب رو داد، فقط یه بار که سینا حسابی مظلوم شد ومانی دلش سوخت با نگاهی که معلوم بود فقط از سر دلسوزی حاضر شده اینو بگه، برگشت گفت: تو هم خوخلی! خلاصه سینا دیشب مو وریشش رو حسابی کوتاه کرد تا مانی ببینه که بابا سینای بیچاره واقعا خوشگله!حداقل مامان فرناز نظرش اینه!

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

دو سه شب پیش عکسهای نوزادی مانی که از روی وبلاگم پریده بود را از روی نت پیدا کردم. نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدم. چون فکر می کردم دیگه اون عکسها رو از دست دادم. اصل عکسها هم در کیس کامپیوتری است که الان دیگه نمی دونیم کجاست. این عکسها با مشکلی که سرور سایت من پیدا کرده بود، پریدند. اون موقع ها آدرس سایت هنوز mamomani.com بود. پیش از اونکه این انجمن مردهای عمانی پیدا بشن و هر چی منو مانی هست رو بگیرن وقیمت من ومانی من رو هم اونقدر ببرن بالا که من دیگه نتونم بخرمش . بعد از اینکه دامینم رو از دست دادم، متوجه شدم که دوباره به دست آوردنش چندان ساده نیست.

می خواستم عکسها رو دوباره اینجا بگذارم اما نشد. به زودی ترتیب کار رو می دم وعکسها رو به سایت بر می گردونم.

کار رو شروع کردم. این کار همون چیزی است که همه عمرم آرزوی اون رو داشتم. کار کردن در یک جای با اسم ورسم که خود کار هم همه اون کششی رو که من دنبالشم رو داره. باز جوون شدم. انگار به اوایل کارم برگشتم.

یکی از دوستانم مانی رو در روزهایی که من کار می کنم نگه می داره. خیلی از این بابت خوشحالم، چون پیدا کردن یک بیبی سیتر مطمئن برام خیلی مهم بود. دوستم یه پسر چهار ساله خیلی ماه داره به اسم سام، مانی وسامی خیلی خوب با هم کنار اومدن و با هم خوب بازی می کنن. البته گاهی هم خدمتی به هم می کنن اما در مجموع خیلی به هم علاقه مند شده اند.

مانی روزها دوساعت ونیم به مدرسه میره و به نظرم از اونجا هم حسابی لذت میبره. خیلی حرفهارو از وقتی با سامی حرف میزنه هم به فارسی هم به انگلیسی بهتر می گه. اونها عادت کردن که حتی اشتباهات هم روهم تکرار کنن. مثلا مانی به آب پرتغال می گه ابوگولا، حالا سامی هم می گه ابو گولا. یا سام به هیولا می گه، هوادوده، حالا مانی هم که تاحالا هم بلد بود بگه مانستر، هم بلد بود بگه دایناسور وهم بلد بود بگه بیست و غیره، می گه هوادوده!

دیشب که می خواستم بخوابونمش می گفت،نه مامان ، الان نه، صبح بخوابم! یا اینکه می گه، این .... هست نیست، هر چیزی رو که می خواد بگه نیست یه هست هم بهش می چسبونه.

رنگها، شمارش و کوچک وبزرگی چیزها را تشخیص می ده و می تونه بگه. هفته گذشته روب وسلما اینجا بودن و مانی حسابی خوش گذروند. اونها براش یه لگوی خیلی بزرگ که قطار وریلش وهزارتا دم ودستگاه دیگه داره رو کادو آوردند که مانی از بازی با اون لذت می بره. کم کم حسابی معنای مالکیت رو می فهمه. روزهای اول با سامی سر بعضی از وسایلش دعواش می شد و می گفت این مال منه. اما داره یاد می گیره که باید اسباب بازی هاش رو شریک بشه.

شب هالوین تبدیل شده به یه کدو حلوایی خوشگل نارنجی! خیلی هم از بازی در زمین گل آلود نزدیک خونمون که اونجا آتش بازی ترتیب داده بودند لذت برد.

الان ساعت پنج صبح به وقت لندن، من هنوز خوابم نبرده. دو ساعت پیش با خاموش کردن پلی استیشن و تلویزیون، سینا رو به زور به رخت خواب فرستادم اما خودم هنوز خوابم نبرده.

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

این پارسا کوچولو تازه به دنیا آمده. تجربیات جالب مامان وبابای پارسا خیلی به آنچه که من وسینا تجربه کردیم نزدیکه. پست آخر وبلاگ اونها درباره ختنه، منو یاد تلخترین خاطره مادرانه من درباره مانی می اندازه. فکر می کردم این خاطره فراموش بشه اما باید بگم هنوز هم یکی از تلخترین لحظاتی که در مورد مانی به یادم می آد. بچه خیلی درد کشید و اذیت شد.
مانی این روزها دوستهای زیادی پیدا کرده. به جز همکلاسی هاش ، یکی دوتا دوست ایرونی هم پیدا کرده که براش خیلی ارتباط با اونها جالبه. یک پسر به اسم سام که یک سال ازش بزرگتره. یه دختر به اسم یاسمین که حدود سه سال از اون بیشتر سن داره. ارتباط اینها باهم جالبه. دیشب برای اولین بار یاسمین ومامانش به خونه ما اومدن ومانی باید اسباب بازیهاش رو با یاسمین شریک می شد. اول کمی گریه کردو نمی خواست اسباب بازی هاش رو به یاسیمن بده. اما بعد که به اون یاد آوری کردم وقتی به خونه اونها رفته بود با اسباب بازی های یاسمین بازی کرده، او هم رضایت داد. یاسمین خیلی مهربونه ومثل همه دختربچه ها، طوری با مانی رفتار می کنه که انگار خیلی از اون بزرگتره. دیشب که با ماشین های مانی بازی می کرد واونا رو به هم میکوبیدند. مانی برگشت به من گفت : مامان یاسمین بُکشه ماشینم!
با سامی هم حسابی جور شد. یک کم هم با اون سر ماشین حرفشون شد اما درکل خیلی خوب با هم کنار اومدن.قراره مانی با سام روزهای زیادی رو بگذرونه چون مامان سام قبول کرده که از مانی هم در ساعتهایی که من نیستم نگهداری کنه. من خیلی از این بابت خوشحالم چون نگران بودم که چطور می تونم یه آدم مطمئن پیدا کنم. اما الان تا حدودی این نگرانیم برطرف شده.
فارسی حرف زدن مانی بهتر شده. دیروز از مربی مهد کودکش درباره اینکه در مهد آیا مشکلی از نظر زبان داره یانه سئوال کردم. مربی اش گفت که هیچ مشکلی نداره، به خوبی می فهمه وحرف می زنه و در خواندن شعرها همراهی می کنه. اگه مانی چند ماه دیگه با فارسی وانگلیسی به خوبی کنار بیاد من زبان فرانسه رو هم براش شروع می کنم. می گن بچه دراین سن هر چند تا زبان که بخواد میتونه به راحتی یاد بگیره.
الان هم مانی داره کارتون دورا رو تماشا می کنه. دی وی دی اون رو از کتابخونه محل گرفتم. خیلی کتابخونه خوبی است. مدرسه شون هم هر هفته یک کتاب به انتخاب خود مانی می ده که بیاریم خونه. برای مادر پدرها هم کتاب های آموزشی داره. یه کتاب درباره مشکلات خواب کودکان گرفتم. البته راهکارهایی که میده همونهایی که صدبار شنیدیم. بچه رو باید در طول روز با بازی خسته کرد وسرساعت اونرو به تخت برد، حتی اگه نمی خواد بخوابه. باید در تختش بمونه. اینا همه خوبه به شرط اینکه مامان مربوطه آدمی باشه که بچه ازش حساب ببره . من دارم کم کم ساعت خواب مانی رو درست می کنم.الان سه ساله که دارم کم کم این کار رو می کنم. بالاخره یه روزی درست می شه ناامید نشین!

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۴

نمی دونم تربیت کردن بچه از کی شروع میشه. می دونم که بعضی از کارهای ما بدون اینکه بدونیم بچه رو تربیت می کنه. مثلا همه می گن مانی بچه معاشرتی ومهربونیه. اون اینجوری تربیت شده یا این تو وجودشه؟ باید بگم احتمالا هردو. مانی از وقتی خیلی کوچک بود به مهد کودک رفته وبا بچه ها درتماس بوده پس معاشرتی شده. ماهم همیشه چون اون تنها بچه بوده زیاد بهش محبت کردیم. برای همین اون هم مهربون شده. اگه بهش بگم مامان آروم باش سرم درد می کنه. میاد سرم رو بوس می کنه وبرخلاف روال معمولش ساکت می شینه.

اما از وقتی که بزرگتر شده من دایم نگران تربیت کردن اون هستم. مثلا مانی گاهی حرف گوش نمی ده. ازخیابون که می خواهیم بگذریم دستش رو به دست من نمی ده. گاهی از مسواک کردن دندونهاش بدش میاد. هنوز دلش می خواد که من غذاش رو بدم. می دونم که از وقتی که کامل حرف بزنه هم باید مراقب باشم که درست صحبت کنه و حرفهای بدی رو که یاد می گیره تکرار نکنه.

در ایران تعدادی کتاب داشتم. کتابهای آموزش رفتار با کودک. اما اینجا چنین کتابهایی دم دستم نیست. بیشتر از برنامه های تلویزیونی در این باره استفاده می کنم. یه برنامه ای هست که یه ننی،اورژانسی میره وبچه های مردم رو تربیت می کنه. راهکارهایی می ده که جالبه. درمورد کتاب خیلی مهمه که چه کتابی رو می خونید وچه روشی رو انتخاب می کنید. اینجا، بچها یه سایت راه انداختند که کتابهای مربوط به والدین رو معرفی می کنند.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴


این لامای بیچاره هر روز اونجا احتمالا با بچه هایی مثل مانی طرفه که یقه اش رو می گیرند وگردنش رو می کشند. سرنوشت تلخی برای یک لامای گردن دراز. Posted by Picasa

هنوز هم ماسه بازی یکی از کارهای مورد علاقه مانی است وهرجایی که ماسه ببینه میره میپره وسط اون. Posted by Picasa

من نمی دونم مانی اینجا چرا این قیافه رو گرفته، از عمه سوسو می پرسم برای شما هم می گم بعدا. Posted by Picasa

مانی سوار این پونی شده که خیلی بامزه است. Posted by Picasa

مانی جلوی این آینه که شکل آدم رو عوض می کنه ایستاده واز قیافه خودش تعجب کرده. Posted by Picasa

 Posted by Picasa