مانی سرما خورده و حسابی با اینکه اینجا گرمه سرفه می کنه. دوشب پیش بدتر بود اما حالا خدا رو شکر بهتر شده. در این دو سه شبه بد خوابیده واز پنچ صبح هر روز بیداره. پریشب گوشش درد می کرد، رو کرد به من و گفت: مامان گوشم خراب شده!
از تلویزیون چیزهای جالب وگاهی عجیب یاد می گیره.امروزدیدم گفت مامان پلو، تا به خودم بیام زانو زد دستاشو تو هم گره کرد وگفت: ماما پلیز! کلی ناراحت شدم واحساس می کردم شبیه بامبل در اولیور توییست هستم که یه ساعت بعد که اسباب بازیهایش را می خواست باز زانو زد که مامان پلیز! "ز"را یه چیزی بین سین و ز میگه.
جمعه زمان بازدید از مدرسه مانی بود. من یادم رفته بود از مدرسه زنگ زدند. اما من تنها کسی نبودم که فراموش کرده بود، به دلیل حملات روز پنج شنبه در متروی لندن خیلی ها یادشان نبود. جالب برایم برخورد بسیار دوستانه معلمان مدرسه بود. کلی عذرخواهی که تماس گرفته اند واز من خواسته اند که بروم. مدرسه هم بسیار جالب بود. هرچه که شمافکرش را بکنید که یک بچه بتواند با آن بازی کند یا از آن چیزی یادبگیرد در آن بود. از مردم محل شنیدم که انی مدرسه موس هال گرو یکی از بهترین ها در لندن است. مانی از آخر سپتامبر به مدرسه می رود.
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴
پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴
مانی خیلی بامزه شده. الان کلی از دستش خندیدم. رفتیم دستشویی. جیشش که تموم شد گفت:جیش رفت! خداوخ جیش!(ماجرای خداوخ هم این است که وخ به هلندی میشود رفتن. چون ماهمیشه موقع رفتن می گوییم خداحافظ، مانی این ترکیب خداوخ را خودش ساخته است.)
چند روز پیش هم داشت با تفنگ آب پاشش آب می پاشید،شروع کرد به شمردن. وان ، تو ، تری،... رفت تا تن! من که ماتم برده بود کلی قربان صدقه اش رفتم. باورم نمی شد که خودش بتواند تا ده بشمرد.
مدام در حال پانتومیم است. گاهی میاید چیزی را به دست من می دهد. منظورش این است که این تلفن است. با بابا سعید یا بابا علی حرف بزن. گاهی هم می آید و می گوید که این پیتزا یا بستنی است و من بایدآنرا بخورم یا نگهدارم تا بعدا خودش بیاید آنرا بگیرد. باور کنید خیلی کار سختی است. من گاهی گوشی تلفن را اشتباها می خورم. بعد مانی جیغش درمی آید. نو نو نو... یا اشتباهی پیتزا را می گذارم در گوشم و تلفنی صحبت می کنم که بازهم عصبانی می شود.
چندروز پیش شروع کرد به معاینه ما با پانتومیم. تا اینکه سینا برایش یک جعبه کمک های اولیه خرید. حالا هر شب باید بخوابد تا مانی او را جراحی کند.
مانی دیگر به سادگی گول نمی خورد. دیروز گفت: مامان پیتزا. من هم که پیتزا نداشتم، یک تکه نان را با پنیر در فر گذاشتم به عنوان پیتزا پنیر به مانی غالب کنم. حاضر که شد، گفت : پیتزا نیست!!!!!!
بعد از کلی دردسر حاضر شد آنرا بچشد. وقتی دید خوشمزه است، تا آخرین لقمه گفت :ماما از این می خوام...پیتزا نیست! اسم تست بیچاره شد، پیتزا نیست.
اگه بخواهیم بیرون برویم، دایم می گوید: ماما کاپشش( کاپشن) و دایم می گوید: هوا خیلی سرده. گو اینکه اینجا این روزها دایم هوا گرم است.
دیروز باسینا نشست پای کامپیوتر و همراه با بازی سینا که نمی دانم چه بود هیجان زده می شد و من تنها بوت بوت( قایق) را میشنیدم.
چند روز پیش هم داشت با تفنگ آب پاشش آب می پاشید،شروع کرد به شمردن. وان ، تو ، تری،... رفت تا تن! من که ماتم برده بود کلی قربان صدقه اش رفتم. باورم نمی شد که خودش بتواند تا ده بشمرد.
مدام در حال پانتومیم است. گاهی میاید چیزی را به دست من می دهد. منظورش این است که این تلفن است. با بابا سعید یا بابا علی حرف بزن. گاهی هم می آید و می گوید که این پیتزا یا بستنی است و من بایدآنرا بخورم یا نگهدارم تا بعدا خودش بیاید آنرا بگیرد. باور کنید خیلی کار سختی است. من گاهی گوشی تلفن را اشتباها می خورم. بعد مانی جیغش درمی آید. نو نو نو... یا اشتباهی پیتزا را می گذارم در گوشم و تلفنی صحبت می کنم که بازهم عصبانی می شود.
چندروز پیش شروع کرد به معاینه ما با پانتومیم. تا اینکه سینا برایش یک جعبه کمک های اولیه خرید. حالا هر شب باید بخوابد تا مانی او را جراحی کند.
مانی دیگر به سادگی گول نمی خورد. دیروز گفت: مامان پیتزا. من هم که پیتزا نداشتم، یک تکه نان را با پنیر در فر گذاشتم به عنوان پیتزا پنیر به مانی غالب کنم. حاضر که شد، گفت : پیتزا نیست!!!!!!
بعد از کلی دردسر حاضر شد آنرا بچشد. وقتی دید خوشمزه است، تا آخرین لقمه گفت :ماما از این می خوام...پیتزا نیست! اسم تست بیچاره شد، پیتزا نیست.
اگه بخواهیم بیرون برویم، دایم می گوید: ماما کاپشش( کاپشن) و دایم می گوید: هوا خیلی سرده. گو اینکه اینجا این روزها دایم هوا گرم است.
دیروز باسینا نشست پای کامپیوتر و همراه با بازی سینا که نمی دانم چه بود هیجان زده می شد و من تنها بوت بوت( قایق) را میشنیدم.
سهشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴
مانی به سینا می گوید: مرسی باب سینا! چون سینا کمکش کرده که از حالت آویزان روی کاناپه بیاید بالا. منم هر کاری برایش بکنم با مرسی مامان! پاداشم را می دهد. امروز باهم برای اولین بار آشپزی کردیم. مافین ( کیک یزدی) کوچولو درست کردیم. مانی از جعبه کیک های آماده که عکس باب د بیلدر روش بود خوشش آمده بود مجبور شدم علی رغم میلم آنرابخرم.
این روزها گاهی که خرید می رویم چیزی می خواهد. دوست ندارم ازاین بچه هایی بشود که هرچه می خواهد را می گیرد.
امروز مانی با سینارفت بیرون. در راه رفتن گریه می کرد کمی هم من با مانی حرفم شده بود. می خواستم گزارش بنویسم او از سرو کله ام بالا می رفت تو گرما کلافه بودم. بعد که برگشتند ازمانی پرسیدم، آروم شدی؟ گفت:آره تو چی؟!
از صبح تاشب برای من ماشین بازی می کند می نشیند روی زمین، خیزک خیزک می آید جلو در حالی که صدای ماشین و بوق هم در می آورد. بعد هم می گوید: اتو بوس اومت. در خیابان هم دایم به اتو بوس ها اشاره می کند و با فریاد شادی می گوید: اتوبوس...
الان برای بابا جانش صدای مانستر درمی آورد. این صداکه یک عربده از ته گلو به همراه نشان دادن دندانهایش است هم صدای شیر است هم مانستر(اژدها)، هم صدای دایناسور.
راستی امروز روزنامه اقبال تعطیل شدو به غمهای روزهای اخیرم افزود. همپای همه دوستان همکارم در اين روزنامه غمگين هستم و اميدوارم اين روزها را با صبر و تحمل بگذرانند. شاید روزهای سخت تری برسد.
این روزها گاهی که خرید می رویم چیزی می خواهد. دوست ندارم ازاین بچه هایی بشود که هرچه می خواهد را می گیرد.
امروز مانی با سینارفت بیرون. در راه رفتن گریه می کرد کمی هم من با مانی حرفم شده بود. می خواستم گزارش بنویسم او از سرو کله ام بالا می رفت تو گرما کلافه بودم. بعد که برگشتند ازمانی پرسیدم، آروم شدی؟ گفت:آره تو چی؟!
از صبح تاشب برای من ماشین بازی می کند می نشیند روی زمین، خیزک خیزک می آید جلو در حالی که صدای ماشین و بوق هم در می آورد. بعد هم می گوید: اتو بوس اومت. در خیابان هم دایم به اتو بوس ها اشاره می کند و با فریاد شادی می گوید: اتوبوس...
الان برای بابا جانش صدای مانستر درمی آورد. این صداکه یک عربده از ته گلو به همراه نشان دادن دندانهایش است هم صدای شیر است هم مانستر(اژدها)، هم صدای دایناسور.
راستی امروز روزنامه اقبال تعطیل شدو به غمهای روزهای اخیرم افزود. همپای همه دوستان همکارم در اين روزنامه غمگين هستم و اميدوارم اين روزها را با صبر و تحمل بگذرانند. شاید روزهای سخت تری برسد.
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴
مانی امروز دستش را در دستم گذاشت که " جوجو". منظورش این بود که " لی لی لی لی حوضک " را برایش بخوانم. من هم شروع کردم به خواندن. دستش را در دستم گرفتم، جوجوئه اومد آب بخوره افتاد توی حوضک؛ بعد شروع کردم دونه دونه انگشت هایش را شمردم: این گفت بریم بگیریمش، این گفت بکشیمش، این گفت بخوریمش، این گفت جواب خدا رو کی میده، بعد شصتش را تکان میدادم که: من من کله گنده. هر بار که تمام میشد مانی دوباره به هلندی می گفت:" نوخ این" یعنی یه بار دیگه! بعد ازچند بار خسته شدم گفتم:حالا مانی بخونه. به این امید که نمیتونه ما هم بازی رو تموم می کنیم. شروع کرد در حالی که انگشتش را کف دستم میچرخاند گفت: جوجو اومت آب بوخوره،افتاد زمین! بعد این گفت اینجا، این گفت اینجا، این گفت اینجاو... هر بار هم انگشت مربوطه را میبست تا رسید به شصت: منی منی گنده!
جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴
مانی دایم اینجاست. پیش من. هنوز تصمیم نگرفتهایم او را به مهدکودک بفرستیم. کارتون میبیند. با شخصیت های کارتونی ارتباط برقرار میکند. از دستشان عصبانی میشود. گاهی غش غش میخندد. به سئوالاتشان جواب می دهدو.... خلاصه در حال حاضر روزها که من پای کامپیوتر کار میکنم و گزارش مینویسم، مانی هم تلویزیون تماشا می کند. اما در میان تماشای تلویزیون میآید روی پشت من سوار میشود. مرا میبوسد و با نگاه عجیبی میگوید: مامان عاگیشم! منم می گویم : منم همینطور عزیزم. خیالش که جمع میشود میرود دنبال کارش و چند دقیقه بعد دوباره میآید. گاهی برای اینکه توجه مرا به خودش وادارد، مشت محکمی به پشتم میزند، بعد که من به او میگویم (گاهی هم با عصبانیت) که دردم آمده، با ناراحتی و ناباوری نگاه میکند توقع ندارد شوخی اورا اینطوری جواب دهم.شب ها موقع خواب می گوید: نمو خوام بخوابم!
چند روز پیش که هوا اینجا خیلی خوب بود دوتایی به پارک رفتیم. فانتزی خوبی دارد و باهمه در خیال بازی میکند. مانی بازی کرد و من کتاب خواندم اما هواخیلی گرم بود و تصمیم گرفتم برگردیم که در راه برگشت مانی تنه درخت بزرگ بریده شده ای را پیدا کرد و با داد وبیداد گفت: خونه خونه. بعد هم رفت و بیش از یک ساعت با آن بازی کرد. نمیدانم چه شباهتی بین آن و خانه پیدا کرده بود. بعد هم در حالیکه میدوید آمد مرا ببوسد که چوبی که در دست داشت به بازویم خورد. مرا نگاه کرد و با نگاهی مغموم پرسید: دردش اومت؟ گفتم : بله. گفت: سوری!!!!!!!! اینو دیگه از کجا یاد گرفته بود نمی دانم.
گاهی آنقدر جیشش را نگاه میدارد که در دستشویی شلوار را تا پایین میکشم پیش از آنکه بنشیند جیش میکند. همیشه در آخرین لحظه به دستشویی میرسیم.
در خانه ای که هستیم یک مبل راحتی دو نفره است که مانی آنرا ملک خود میداند. بی اذن او ما اجازه نداریم روی مبل بنشینیم. خودش هم دایم با لنگهای به آسمان رفته روی مبل در حال سواری است. هیچوقت درست روی آن نمینشیند.
دیروز تلفنی با مامانم حرف میزدم که دلتنگ شدم و زیر گریه زدم. سینا مانی را سرگرم میکرد که بگذارد من تلفنی حرفم را بزنم. اما مانی گریه ام را دید. آمد با محبت دستی به پشتم کشید و گفت: مامان گریه نکون، نانای بوکون!!!!!
اگر من جارو برقی بکشم یا با صدای بلند حرف بزنم ، جارو برقی را خاموش میکند یا به من میگوید: مامان هیسسس!
چند روز پیش که هوا اینجا خیلی خوب بود دوتایی به پارک رفتیم. فانتزی خوبی دارد و باهمه در خیال بازی میکند. مانی بازی کرد و من کتاب خواندم اما هواخیلی گرم بود و تصمیم گرفتم برگردیم که در راه برگشت مانی تنه درخت بزرگ بریده شده ای را پیدا کرد و با داد وبیداد گفت: خونه خونه. بعد هم رفت و بیش از یک ساعت با آن بازی کرد. نمیدانم چه شباهتی بین آن و خانه پیدا کرده بود. بعد هم در حالیکه میدوید آمد مرا ببوسد که چوبی که در دست داشت به بازویم خورد. مرا نگاه کرد و با نگاهی مغموم پرسید: دردش اومت؟ گفتم : بله. گفت: سوری!!!!!!!! اینو دیگه از کجا یاد گرفته بود نمی دانم.
گاهی آنقدر جیشش را نگاه میدارد که در دستشویی شلوار را تا پایین میکشم پیش از آنکه بنشیند جیش میکند. همیشه در آخرین لحظه به دستشویی میرسیم.
در خانه ای که هستیم یک مبل راحتی دو نفره است که مانی آنرا ملک خود میداند. بی اذن او ما اجازه نداریم روی مبل بنشینیم. خودش هم دایم با لنگهای به آسمان رفته روی مبل در حال سواری است. هیچوقت درست روی آن نمینشیند.
دیروز تلفنی با مامانم حرف میزدم که دلتنگ شدم و زیر گریه زدم. سینا مانی را سرگرم میکرد که بگذارد من تلفنی حرفم را بزنم. اما مانی گریه ام را دید. آمد با محبت دستی به پشتم کشید و گفت: مامان گریه نکون، نانای بوکون!!!!!
اگر من جارو برقی بکشم یا با صدای بلند حرف بزنم ، جارو برقی را خاموش میکند یا به من میگوید: مامان هیسسس!
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴
مانی و باباش نشسته اند روبروی تلویزیون و سیمپسون تماشا می کنند! آقا پسرم خیلی بزرگ شده، نه!
کم کم کاملا به فارسی حرف می زند. اگر بنا باشد با کسی هلندی حرف بزند هم می بینم که بلبل زبانی می کند. اما حالا بایدانگلیسی یاد بگیرد. این روزها گاهی با هم به پارک نزدیک به خانه مان در شمال لندن می رویم. مانی سعی می کند با بچه های مردم حرف بزند. اینجا بیشتر مادران با بچه هایشان به زبان مادری خود سخن می گویند. بیشتر لهستانی یا اوکراینی هستند. هندی ها هم هستند که با بچه هایشان هندی یا انگلیسی با لهجه وحشتناک هندی صحبت می کنند. اینجا چندان عرب نشین نیست اماایرانی ها آنقدر هستند که گاهی فکر کنیم در تهران راه می رویم. چند روز پیش آگهی بیمه ای را دیدیم که عکس یک پیکان بود! باورتان نمی شود من وسینا کلی حال کردیم وسینا از آن عکس گرفت!
خلاصه، مانی سعی می کند با بچه ها حرف بزندو به هلندی برای آنان چیزهایی بلغور می کند که بچه های بنده خدا مبهوت می مانند. اگر فارسی بگوید شاید چندتایی بفهمند اماهلندی، بعید است. البته اینجا ایرانی ها اگر ایرانی را در اطراف بشناسند، شروع می کنند با لهجه تابلو با بچه هایشان انگلیسی حرف زدن. اما من فقط با مانی فارسی حرف می زنم مگر در شرایطی که بخواهم همزمان با بچه های دیگر هم حرفی زده باشم.
مانی شروع می کند به بچه بیچاره ای که سر راهش است به هلندی می گوید: کوپیه تی؟ که یک تعارف هلندی برای چای است. بچه دارد هاج و واج نگاهش می کند که او شروع می کند در فضا آنرا آماده کردن واز قوری فرضی چای را در فنجان فرضی می ریزد و بعد آنرا به دست کودک حیران می دهد. بچه بر می گردد به من نگاهی می کند، احتمالا پیش خودش فکر می کنداینها دیگر از کجا آمده اند. اما مانی به روی مبارک نمی آورد و بازی بعدی را شروع می کند و بعد از چند دقیقه به بچه بعدی آیشیه تعارف می کند که بستنی هلندی است! مانی بیچاره!
چند روز پیش مدارکش را برای ثبت نام در مدرسه بردم که اکتبر شروع می شود. تقاضای ساعت های اضافه برایش کرده ایم که شاید موافقت شود.
هر روز کلی یاد روب وسلما می کند. گاهی هم با بدقلقی گریه می کند. اگر به آنها تلفن کنیم بیشتر وقت را مانی حرف می زند و ظاهرا آنان هم راضی ترند که با مانی حرف بزنند.
روزهای آخر در هلند بچه احساس خوبی نداشت. خانه را خالی می کردیم و او نگران بود. پانی دختر دوستم آمد و او را در زمین بازی روبروی خانه به گردش برد و ساعتی با او بازی کرد تاحالش بهتر شد.در مهد کودک هم برایش جشن گرفتند. عکس هایش را به زودی اینجا می گذارم.
الان برگشته از من می پرسد: چه کار بکنی فرناز! به می کنی می گوید بکنی و به نمی تونم می گوید نیومده!
مانی تنهاست. این طرف ها کسی از خواننده های وبلاگ ما نیست که بچه ای به سن و سال مانی داشته باشد؟
مانی دیگر پوشک نمی بندد و اعلام حالت اضطراری را هم یاد گرفته. دو سه هفته ای بود که پوشک نمی بست اما حدود یک هفته است که اعلام خطر نیز می کند.
غذایش خیلی کم شده و حالا تنها 14 کیلوست. اما شماره پایش 26 است!
چند دقیقه پیش با مدادش روی زمین خط خطی کرد که من باعجله پاکش کردم. بعد خودش یک طرح دیگر را که سابقا روی دیوار کشیده بود و ماندیده بودیم را نشان داد و گفت: ماما تمیس بوکون!
کم کم کاملا به فارسی حرف می زند. اگر بنا باشد با کسی هلندی حرف بزند هم می بینم که بلبل زبانی می کند. اما حالا بایدانگلیسی یاد بگیرد. این روزها گاهی با هم به پارک نزدیک به خانه مان در شمال لندن می رویم. مانی سعی می کند با بچه های مردم حرف بزند. اینجا بیشتر مادران با بچه هایشان به زبان مادری خود سخن می گویند. بیشتر لهستانی یا اوکراینی هستند. هندی ها هم هستند که با بچه هایشان هندی یا انگلیسی با لهجه وحشتناک هندی صحبت می کنند. اینجا چندان عرب نشین نیست اماایرانی ها آنقدر هستند که گاهی فکر کنیم در تهران راه می رویم. چند روز پیش آگهی بیمه ای را دیدیم که عکس یک پیکان بود! باورتان نمی شود من وسینا کلی حال کردیم وسینا از آن عکس گرفت!
خلاصه، مانی سعی می کند با بچه ها حرف بزندو به هلندی برای آنان چیزهایی بلغور می کند که بچه های بنده خدا مبهوت می مانند. اگر فارسی بگوید شاید چندتایی بفهمند اماهلندی، بعید است. البته اینجا ایرانی ها اگر ایرانی را در اطراف بشناسند، شروع می کنند با لهجه تابلو با بچه هایشان انگلیسی حرف زدن. اما من فقط با مانی فارسی حرف می زنم مگر در شرایطی که بخواهم همزمان با بچه های دیگر هم حرفی زده باشم.
مانی شروع می کند به بچه بیچاره ای که سر راهش است به هلندی می گوید: کوپیه تی؟ که یک تعارف هلندی برای چای است. بچه دارد هاج و واج نگاهش می کند که او شروع می کند در فضا آنرا آماده کردن واز قوری فرضی چای را در فنجان فرضی می ریزد و بعد آنرا به دست کودک حیران می دهد. بچه بر می گردد به من نگاهی می کند، احتمالا پیش خودش فکر می کنداینها دیگر از کجا آمده اند. اما مانی به روی مبارک نمی آورد و بازی بعدی را شروع می کند و بعد از چند دقیقه به بچه بعدی آیشیه تعارف می کند که بستنی هلندی است! مانی بیچاره!
چند روز پیش مدارکش را برای ثبت نام در مدرسه بردم که اکتبر شروع می شود. تقاضای ساعت های اضافه برایش کرده ایم که شاید موافقت شود.
هر روز کلی یاد روب وسلما می کند. گاهی هم با بدقلقی گریه می کند. اگر به آنها تلفن کنیم بیشتر وقت را مانی حرف می زند و ظاهرا آنان هم راضی ترند که با مانی حرف بزنند.
روزهای آخر در هلند بچه احساس خوبی نداشت. خانه را خالی می کردیم و او نگران بود. پانی دختر دوستم آمد و او را در زمین بازی روبروی خانه به گردش برد و ساعتی با او بازی کرد تاحالش بهتر شد.در مهد کودک هم برایش جشن گرفتند. عکس هایش را به زودی اینجا می گذارم.
الان برگشته از من می پرسد: چه کار بکنی فرناز! به می کنی می گوید بکنی و به نمی تونم می گوید نیومده!
مانی تنهاست. این طرف ها کسی از خواننده های وبلاگ ما نیست که بچه ای به سن و سال مانی داشته باشد؟
مانی دیگر پوشک نمی بندد و اعلام حالت اضطراری را هم یاد گرفته. دو سه هفته ای بود که پوشک نمی بست اما حدود یک هفته است که اعلام خطر نیز می کند.
غذایش خیلی کم شده و حالا تنها 14 کیلوست. اما شماره پایش 26 است!
چند دقیقه پیش با مدادش روی زمین خط خطی کرد که من باعجله پاکش کردم. بعد خودش یک طرح دیگر را که سابقا روی دیوار کشیده بود و ماندیده بودیم را نشان داد و گفت: ماما تمیس بوکون!
شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
ساعت 10:30 شب است اما مانی هنوز نخوابیده. یک بار به تخت خواب رفته و دوباره بیرون آمده است. مدام این سئوال را تکرار می کند: مامان بابا سینا کجاست!؟ به او می گویم که بابالندن است و ماهم به زودی پیش او می زویم. چند دقیقه بعد دوباره سروکله اش پیدا می شود که : باب سینا کوش؟!
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !
اشتراک در:
پستها (Atom)













