پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴

مانی خیلی بامزه شده. الان کلی از دستش خندیدم. رفتیم دستشویی. جیشش که تموم شد گفت:جیش رفت! خداوخ جیش!(ماجرای خداوخ هم این است که وخ به هلندی میشود رفتن. چون ماهمیشه موقع رفتن می گوییم خداحافظ، مانی این ترکیب خداوخ را خودش ساخته است.)
چند روز پیش هم داشت با تفنگ آب پاشش آب می پاشید،شروع کرد به شمردن. وان ، تو ، تری،... رفت تا تن! من که ماتم برده بود کلی قربان صدقه اش رفتم. باورم نمی شد که خودش بتواند تا ده بشمرد.
مدام در حال پانتومیم است. گاهی میاید چیزی را به دست من می دهد. منظورش این است که این تلفن است. با بابا سعید یا بابا علی حرف بزن. گاهی هم می آید و می گوید که این پیتزا یا بستنی است و من بایدآنرا بخورم یا نگهدارم تا بعدا خودش بیاید آنرا بگیرد. باور کنید خیلی کار سختی است. من گاهی گوشی تلفن را اشتباها می خورم. بعد مانی جیغش درمی آید. نو نو نو... یا اشتباهی پیتزا را می گذارم در گوشم و تلفنی صحبت می کنم که بازهم عصبانی می شود.
چندروز پیش شروع کرد به معاینه ما با پانتومیم. تا اینکه سینا برایش یک جعبه کمک های اولیه خرید. حالا هر شب باید بخوابد تا مانی او را جراحی کند.
مانی دیگر به سادگی گول نمی خورد. دیروز گفت: مامان پیتزا. من هم که پیتزا نداشتم، یک تکه نان را با پنیر در فر گذاشتم به عنوان پیتزا پنیر به مانی غالب کنم. حاضر که شد، گفت : پیتزا نیست!!!!!!
بعد از کلی دردسر حاضر شد آنرا بچشد. وقتی دید خوشمزه است، تا آخرین لقمه گفت :ماما از این می خوام...پیتزا نیست! اسم تست بیچاره شد، پیتزا نیست.
اگه بخواهیم بیرون برویم، دایم می گوید: ماما کاپشش( کاپشن) و دایم می گوید: هوا خیلی سرده. گو اینکه اینجا این روزها دایم هوا گرم است.
دیروز باسینا نشست پای کامپیوتر و همراه با بازی سینا که نمی دانم چه بود هیجان زده می شد و من تنها بوت بوت( قایق) را میشنیدم.

مانی در ساحل تیمز. حسابی هوا گرم شد و مانی بلوز رو را درآورد و با زیر پیراهن نشست. Posted by Hello

باورتون نمیشه که این عکس را مانی از من وسینا در ترن گرفته. در حالی که می گفت: اکشن! Posted by Hello

مانی در حال معلق روی مبل. ماجراشو دفعه قبل نوشته بودم Posted by Hello

مانی در کاونت گاردن، این آقا شبیه مجسمه بود اما وقتی پول توی سبدش می ریختند تکان می خورد مانی کلی ترسید و در رفت!  Posted by Hello

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

مانی به سینا می گوید: مرسی باب سینا! چون سینا کمکش کرده که از حالت آویزان روی کاناپه بیاید بالا. منم هر کاری برایش بکنم با مرسی مامان! پاداشم را می دهد. امروز باهم برای اولین بار آشپزی کردیم. مافین ( کیک یزدی) کوچولو درست کردیم. مانی از جعبه کیک های آماده که عکس باب د بیلدر روش بود خوشش آمده بود مجبور شدم علی رغم میلم آنرابخرم.
این روزها گاهی که خرید می رویم چیزی می خواهد. دوست ندارم ازاین بچه هایی بشود که هرچه می خواهد را می گیرد.
امروز مانی با سینارفت بیرون. در راه رفتن گریه می کرد کمی هم من با مانی حرفم شده بود. می خواستم گزارش بنویسم او از سرو کله ام بالا می رفت تو گرما کلافه بودم. بعد که برگشتند ازمانی پرسیدم، آروم شدی؟ گفت:آره تو چی؟!
از صبح تاشب برای من ماشین بازی می کند می نشیند روی زمین، خیزک خیزک می آید جلو در حالی که صدای ماشین و بوق هم در می آورد. بعد هم می گوید: اتو بوس اومت. در خیابان هم دایم به اتو بوس ها اشاره می کند و با فریاد شادی می گوید: اتوبوس...

الان برای بابا جانش صدای مانستر درمی آورد. این صداکه یک عربده از ته گلو به همراه نشان دادن دندانهایش است هم صدای شیر است هم مانستر(اژدها)، هم صدای دایناسور.

راستی امروز روزنامه اقبال تعطیل شدو به غمهای روزهای اخیرم افزود. همپای همه دوستان همکارم در اين روزنامه غمگين هستم و اميدوارم اين روزها را با صبر و تحمل بگذرانند. شاید روزهای سخت تری برسد.

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

مانی امروز دستش را در دستم گذاشت که " جوجو". منظورش این بود که " لی لی لی لی حوضک " را برایش بخوانم. من هم شروع کردم به خواندن. دستش را در دستم گرفتم، جوجوئه اومد آب بخوره افتاد توی حوضک؛ بعد شروع کردم دونه دونه انگشت هایش را شمردم: این گفت بریم بگیریمش، این گفت بکشیمش، این گفت بخوریمش، این گفت جواب خدا رو کی میده، بعد شصتش را تکان می‌دادم که: من من کله گنده. هر بار که تمام می‌شد مانی دوباره به هلندی می گفت:" نوخ این" یعنی یه بار دیگه! بعد ازچند بار خسته شدم گفتم:حالا مانی بخونه. به این امید که نمی‌تونه ما هم بازی رو تموم می کنیم. شروع کرد در حالی که انگشتش را کف دستم می‌چرخاند گفت: جوجو اومت آب بوخوره،افتاد زمین! بعد این گفت اینجا، این گفت اینجا، این گفت اینجاو... هر بار هم انگشت مربوطه را می‌بست تا رسید به شصت: منی منی گنده!

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

مانی دایم اینجاست. پیش من. هنوز تصمیم نگرفته‌ایم او را به مهدکودک بفرستیم. کارتون می‌بیند. با شخصیت ‌های کارتونی ارتباط برقرار می‌کند. از دستشان عصبانی می‌شود. گاهی غش غش می‌خندد. به سئوالاتشان جواب می دهدو.... خلاصه در حال حاضر روزها که من پای کامپیوتر کار می‌کنم و گزارش می‌نویسم، مانی هم تلویزیون تماشا می کند. اما در میان تماشای تلویزیون می‌آید روی پشت من سوار می‌شود. مرا می‌بوسد و با نگاه عجیبی می‌گوید: مامان عاگیشم! منم می گویم : منم همینطور عزیزم. خیالش که جمع می‌شود می‌رود دنبال کارش و چند دقیقه بعد دوباره می‌آید. گاهی برای اینکه توجه مرا به خودش وادارد، مشت محکمی به پشتم می‌زند، بعد که من به او می‌گویم (گاهی هم با عصبانیت) که دردم آمده، با ناراحتی و ناباوری نگاه می‌کند توقع ندارد شوخی اورا اینطوری جواب دهم.شب ها موقع خواب می گوید: نمو خوام بخوابم!
چند روز پیش که هوا اینجا خیلی خوب بود دوتایی به پارک رفتیم. فانتزی خوبی دارد و باهمه در خیال بازی می‌کند. مانی بازی کرد و من کتاب خواندم اما هواخیلی گرم بود و تصمیم گرفتم برگردیم که در راه برگشت مانی تنه درخت بزرگ بریده شده ای را پیدا کرد و با داد وبیداد گفت: خونه خونه. بعد هم رفت و بیش از یک ساعت با آن بازی کرد. نمی‌دانم چه شباهتی بین آن و خانه پیدا کرده بود. بعد هم در حالیکه می‌دوید آمد مرا ببوسد که چوبی که در دست داشت به بازویم خورد. مرا نگاه کرد و با نگاهی مغموم پرسید: دردش اومت؟ گفتم : بله. گفت: سوری!!!!!!!! اینو دیگه از کجا یاد گرفته بود نمی دانم.
گاهی آنقدر جیشش را نگاه می‌دارد که در دستشویی شلوار را تا پایین می‌کشم پیش از آنکه بنشیند جیش می‌کند. همیشه در آخرین لحظه به دستشویی می‌رسیم.
در خانه ای که هستیم یک مبل راحتی دو نفره است که مانی آنرا ملک خود می‌داند. بی اذن او ما اجازه نداریم روی مبل بنشینیم. خودش هم دایم با لنگ‌های به آسمان رفته روی مبل در حال سواری است. هیچوقت درست روی آن نمی‌نشیند.
دیروز تلفنی با مامانم حرف می‌زدم که دلتنگ شدم و زیر گریه زدم. سینا مانی را سرگرم می‌کرد که بگذارد من تلفنی حرفم را بزنم. اما مانی گریه ام را دید. آمد با محبت دستی به پشتم کشید و گفت: مامان گریه نکون، نانای بوکون!!!!!
اگر من جارو برقی بکشم یا با صدای بلند حرف بزنم ، جارو برقی را خاموش می‌کند یا به من می‌گوید: مامان هیسسس!

مانی و دوستانش ، که برای او سرود خداحافظی را می خواندند Posted by Hello

میراندا، کارهای دستی و نقاشی های مانی را که آرشیو کرده بودند به او می دهد Posted by Hello

مانی باز با کلاهه Posted by Hello

مانی با تابیتا مربی اش گفت و گو می کند و میراندا ، مربی دیگرش  Posted by Hello

مانی با همان کلاه که به سرش گذاشتند! Posted by Hello

مانی با کلاهی که برای جشن خداحافظی او در مهد کودک برایش درست کردند Posted by Hello

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴

مانی و باباش نشسته اند روبروی تلویزیون و سیمپسون تماشا می کنند! آقا پسرم خیلی بزرگ شده، نه!
کم کم کاملا به فارسی حرف می زند. اگر بنا باشد با کسی هلندی حرف بزند هم می بینم که بلبل زبانی می کند. اما حالا بایدانگلیسی یاد بگیرد. این روزها گاهی با هم به پارک نزدیک به خانه مان در شمال لندن می رویم. مانی سعی می کند با بچه های مردم حرف بزند. اینجا بیشتر مادران با بچه هایشان به زبان مادری خود سخن می گویند. بیشتر لهستانی یا اوکراینی هستند. هندی ها هم هستند که با بچه هایشان هندی یا انگلیسی با لهجه وحشتناک هندی صحبت می کنند. اینجا چندان عرب نشین نیست اماایرانی ها آنقدر هستند که گاهی فکر کنیم در تهران راه می رویم. چند روز پیش آگهی بیمه ای را دیدیم که عکس یک پیکان بود! باورتان نمی شود من وسینا کلی حال کردیم وسینا از آن عکس گرفت!
خلاصه، مانی سعی می کند با بچه ها حرف بزندو به هلندی برای آنان چیزهایی بلغور می کند که بچه های بنده خدا مبهوت می مانند. اگر فارسی بگوید شاید چندتایی بفهمند اماهلندی، بعید است. البته اینجا ایرانی ها اگر ایرانی را در اطراف بشناسند، شروع می کنند با لهجه تابلو با بچه هایشان انگلیسی حرف زدن. اما من فقط با مانی فارسی حرف می زنم مگر در شرایطی که بخواهم همزمان با بچه های دیگر هم حرفی زده باشم.
مانی شروع می کند به بچه بیچاره ای که سر راهش است به هلندی می گوید: کوپیه تی؟ که یک تعارف هلندی برای چای است. بچه دارد هاج و واج نگاهش می کند که او شروع می کند در فضا آنرا آماده کردن واز قوری فرضی چای را در فنجان فرضی می ریزد و بعد آنرا به دست کودک حیران می دهد. بچه بر می گردد به من نگاهی می کند، احتمالا پیش خودش فکر می کنداینها دیگر از کجا آمده اند. اما مانی به روی مبارک نمی آورد و بازی بعدی را شروع می کند و بعد از چند دقیقه به بچه بعدی آیشیه تعارف می کند که بستنی هلندی است! مانی بیچاره!
چند روز پیش مدارکش را برای ثبت نام در مدرسه بردم که اکتبر شروع می شود. تقاضای ساعت های اضافه برایش کرده ایم که شاید موافقت شود.
هر روز کلی یاد روب وسلما می کند. گاهی هم با بدقلقی گریه می کند. اگر به آنها تلفن کنیم بیشتر وقت را مانی حرف می زند و ظاهرا آنان هم راضی ترند که با مانی حرف بزنند.
روزهای آخر در هلند بچه احساس خوبی نداشت. خانه را خالی می کردیم و او نگران بود. پانی دختر دوستم آمد و او را در زمین بازی روبروی خانه به گردش برد و ساعتی با او بازی کرد تاحالش بهتر شد.در مهد کودک هم برایش جشن گرفتند. عکس هایش را به زودی اینجا می گذارم.
الان برگشته از من می پرسد: چه کار بکنی فرناز! به می کنی می گوید بکنی و به نمی تونم می گوید نیومده!
مانی تنهاست. این طرف ها کسی از خواننده های وبلاگ ما نیست که بچه ای به سن و سال مانی داشته باشد؟
مانی دیگر پوشک نمی بندد و اعلام حالت اضطراری را هم یاد گرفته. دو سه هفته ای بود که پوشک نمی بست اما حدود یک هفته است که اعلام خطر نیز می کند.
غذایش خیلی کم شده و حالا تنها 14 کیلوست. اما شماره پایش 26 است!
چند دقیقه پیش با مدادش روی زمین خط خطی کرد که من باعجله پاکش کردم. بعد خودش یک طرح دیگر را که سابقا روی دیوار کشیده بود و ماندیده بودیم را نشان داد و گفت: ماما تمیس بوکون!

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴


 Posted by Hello

کنزینگتون گاردن لندن Posted by Hello

هاید پارک لندن Posted by Hello
ساعت 10:30 شب است اما مانی هنوز نخوابیده. یک بار به تخت خواب رفته و دوباره بیرون آمده است. مدام این سئوال را تکرار می کند: مامان بابا سینا کجاست!؟ به او می گویم که بابالندن است و ماهم به زودی پیش او می زویم. چند دقیقه بعد دوباره سروکله اش پیدا می شود که : باب سینا کوش؟!
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

وقتی این وبلاگ را شروع می کردم تصورم این بود که در سالهای آینده حداقل هفته ای یک بار در آن خواهم نوشت ولی نمی دانم چرا نوشتن روز به روز سختتر می شود، مثلا اسم خودم را هم روزنامه نگار گذاشته ام !
مانی روز به روز بزرگتر آقاتر و مهربانتر می شود. وقتی امروز بردم که موهایش راکوتاه کنم خانم سلمانی حسابی تعجب کرد که مانی نشسته بود وبدون گریه وداد وبیداد به کار او وکوتاه شدن موهایش نگاه می کرد.البته فکر نکنید که دیگر گریه بی دلیل نمی کند یا بهانه نمی گیرد ولی در بعضی مواقع آبروی مرا حسابی حفظ می کند.
هفته اول فوریه رادر لندن و در کنار سینا حسابی خوش گذراند .وقتی دورهم بودیم برای مانی خیلی فضای بهتری بود.بچه بیچاره چه گناهی دارد که پدرش باید در لندن کار کند؟ مانی که این حرفها را نمی فهمد او فقط می خواهد مادورهم باشیم.برای همین هم من به زودی بساط زندگی را جمع می کنم که به لندن برویم.می خواستم چی بگویم؟ آهان در لندن منزل یکی از دوستان قدیم (مهرداد فرهمند) مهمان بودیم وهم خانه او یک گربه داشت.گربه مذکور روی کمد نشسته بودو
مانی داشت نگاهش می کرد که گربه پرید پایین طرف مانی ! بعد هم رفت بغل شومینه نشست.
مانی ترسیده بود و شروع کرد این ماجرا را برای سینا تعریف کردن:پیشی پرید آتیش و...
این ماجرا تا سه روز ادامه داشت مانی هرکسی را که دید یا با هر کس که تلفنی حرف زدماجرا را برایش با همین سه کلمه تعریف کرد.
گاهی لغات تازه اش شوکه ام می کند و گاهی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که اصلا توقع شنیدنش را از او ندارم.
چند وقت پیش داور نبوی داشت برای ما حرف می زد و ماهم سراپا گوش بودیم که یک دفعه بی مقدمه مانی رو کرد به داور و گفت :سسسسسسسس همزمان انگشت سبابه اش را هم روی بینی اش گذاشت.داور ساکت شد و در میان خنده حضار من به مانی گفتم که کاری که کرده خوب نبوده.
درست چند دقیقه بعد وقتی داور بنده خدا دوباره شروع به حرف زدن کرد مانی همان کار را تکرار کرد و از آن به بعد هم هرگاه داور حرف بزند و مانی در حال بازی نباشد می گوید :سسسسسسسسسسسس
شب دیگری مانی نخوابیده بود و تلویزیون فیلم حادثه ای پخش می کرد.صحنه آخر فیلم مثل اغلب فیلم های اینچنینی هنرپیشه ها یکدیگر را بوسیدند. مانی هم برگشت به من گفت:مامان اینا آگیشن!!!!!!!(آگیشن=عاشق هستند)
به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید:آبو گولا که احتمالا همان آب پرتقال است.
عاشق Bob the builder که مانی به زبان هلندی Bob de bouwer صدایش می کند. البته در دیزنی شاپ لندن هم کم نیاورد و یک تلفن وینی د پو خرید. راستش انگشتش پایین نیامد آنجا هر چه را که دید با انگشتش اشاره کرد و :گفت :ماما اینو می خوا!
صدای سرفه اش می آید. سرما خورده بچم.