پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲

مانی دیروز سایه خودش را کشف کرده بود.باید میدیدین چطور با سایه خودش بازی می کرد.با اون حرف میزد.بعد به مانشونش میداد.
کم داره بازی کردن با لگو هایش را یاد می گیرد.اما دوست ندارد با آنها تنها بازی کند وترجیح می دهد در بازی با آنها با ما مشارکت کند.به طور جالبی تفاوت کنترل ها ی دستگاههای مختلف را تشخیص می دهد. کنترل تلویزیون را مقابل تلویزیون و کنترل ضبط را مقابل ضبط می گیرد و می گوید نانای!
در حال حاضر خوب غذا نمی خورد و خوب هم نمی خوابد یعنی ساعات خوابش قاطی شده شب ها تا دیر وقت بیدار است وروزها میخوابد.

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲



آنچه می بینید «آقا مانی»، تصویر کامل« شیطنت» است که بعد از یک خرابکاری دستگیر شده!

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

الان بيش از هر وقت ديگري در زندگي احساس ناکارآمدي مي کنم . انگار بعد از تولد ماني هيچ کار مثبتي جز بچه‌داري و خانه‌داري نکرده ام.
در تهران اين موضوع نمود کمتري داشت چون من بلافاصله به محيط کارم برگشتم واز بعد از بارداري وتولد ماني هميشه کار کردم. شايد تنها کسي که مي داند راندمان کاري من کم شده خودم هستم چون دراين مدت به عنوان دبير سرويس کار کردم و تعداد اندکي گزارش نوشتم وبيشتر وقتم را به اديت مطالب ديگران مشغول بودم که کار بسيار بيهوده‌اي به حال خودم بود.
اينجا تازه دارم حس مي‌کنم چقدر دلم براي گزارش‌نويسي تنگ شده ومي بينم چقدر در اين مدت از قافله فعاليت اينترنتي عقب مانده ام وجز اين وبلاگ در اين دنياي مجازي هيچ نشاني از من نيست.اين سايت هم که هيچ ويژگي روزنامه نگارانه اي ندارد وهر مادر ديگري مي توانست نويسنده اين خاطرات باشد.
همين الان که اينها را مي‌نويسم ماني مدام بهانه گيري مي کند و ميخواهد از زير دستانم خودش را به آغوشم برساند. مريض است و از هميشه بي تاب تر.
مدام ماني با من است وبه سختي مي‌توانم زماني را براي خودم پيداکنم. اينجا هنوز برايش مهد کودک پيدا نکرده ام وهيچ کس را هم ندارم که ماني را به اوبسپارم. چندروز پيش که براي امتحان تعيين سطح زبان رفته بوديم، چشمتان روز بد نبيند مجبور شديم با ماني به کلاس برويم، راستش اصلا نمي دانستيم که قرار است امتحان بدهيم . اين امتحان يک جور امتحان هوش بود براي تشخيص ميزان قدرت زبان آموزي ما. ماني بلندترين جيغ هاي عمرش را مي کشيد وخانمي که امتحان مي گرفت بداخلاق ترين هلندي بود که به عمرم ديده ام. مدام يادآوري مي کرد که صداي بچه مزاحم کلاس هاست. با درخواست ما براي امتحان جداگانه هم موافقت نکرد و... خلاصه امتحان را بد دادم.
سينا توانست در دوره فشرده قبول شود ولي من در دوره عادي پذيرفته شدم.
از دست ماني ناراحت بودم ولي او بي تقصير است....

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲

ماني خوابيده ،دارم کم کم او را از شير مي‌گيرم. کار خيلي سختي است چون شير خوردن براي او ديگر تنها براي سير شدن نيست ، نوعي بازي است،براي جلب توجه ،براي گريز ازمخمصه ،براي خواب ،براي هر چيز ديگري به جز گرسنگي بهانه شير مي گيرد.
اينجا در مورد شيردهي خيلي با ايران فرق دارد ، اغلب حد اکثر تا ۹ ماه به بچه شير مي‌دهند ولي در ايران تا دو سالگي مادر در اختيار بچه است.
شيوه هاي تربيتي در اينجا وتهران بسيار متفاوت است.در تهران معمولا تا زماني که بخواهند و اغلب حتي بعد از پدرومادر بيدارند.اما اينجا هيچ بچه اي بعد از ساعت ۸ شب بيدار نيست .متاسفانه در ايران هيچوقت توصيه ها را جدي نگرفتم و حالا به مشکل برخوردم.
يادش به خير نگار سلطاني .ماني تنها چند ماه داشت و من او را در أغوشم راه مي برد م تا بخوابد.نگار مي گفت :خودت را بيچاره نکن ماني را در تختش بگذار تا خودش بخوابد ومن نگران از گريه ماني هيچوقت اينکار را نکردم و امروز بسيار پشيمانم چون حالا که بزرگ شده مجبورم گريه اش را تحمل کنم و منتظر بمانم تا پس از يک ساعت گريه وناله به خواب برود.
خلاصه اينجا خيلي راحتتر از ما در تهران بچه داري مي‌کنند.اغلب بچه هاي شير به شير دارند که در ايران ديگر چندان شايع نيست.
ماني کلمات تازه را خيلي سريع ياد ميگيرد مثلا امروز ناگهان شروع کرد و به تقليد از من گفت: عزيزم!!!!!!!!!وديروز به سينا گفت : بابا جونم...
تا کار بدي مي کند و مي فهمد که ناراحت شده ام فورا مرا ميبوسد.
از موقعي که به اينجا آمديم تا حالا کلي قد کشيده.

شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲

لرزيدم و به تصاوير آشنا خيره شدم. بم را دو بار ديدم. بار اول چند ساعت و بار دوم چند روز. جشنواره نوروز سال 79 بود كه همزمان شده بود با عيد غدير و اين دو را با هم در ارگ جديد و قديم برگزار مي‌كردند. در همين ارگي كه امروز بخش بزرگي از آن نابود شده، انواع سفره‌هاي نوروزي را چيده بودند: هفت سين و هفت شين و هفت ميم و ... ارگ بازساخته، زيبايي‌هايش را دوچندان مي‌نمود.
پيرمرد خراساني، در مدح امام علي مي‌خواند و با نواي دوتارش مرا با همه كائنات آشتي داد. نذر كردم كه علي پشتيبان زندگي‌ام باشد و شد و تا امروز هست.
مهرباني بزرگ‌دلان كويري و ياد نخل‌هاي افراشته، تنها غم به دلم نمي‌نشاند، كه غربت را به ياد مي‌آورد. حتي نمي‌توانم مهرشان را با قطره خوني جبران كنم...

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲


مانی از معاشرت با دختربچه های بلژیکی ذوق زده شده.



قرمزی دماغ مانی نشانه دمای هواست! مانی در سرمای بروکسل از خواب بیدار شد.

جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲



ما اينجاييم اين بيرون. ماني شب آخر در تهران سنگ تمام گذاشت تا تونست بيدار موند رقصيد وحرف زد وقتي رسيديم فرودگاه خواب بود اما بيدار شد و تا لحظه آخر از عمه جان، مامان بزرگ، بابابزرگ ها وديگر اعضاي خانواده استفاده كرد.
به هواپيما كه رسيديم بيهوش شد تا ساعت آخر خواب بود وقتي از خواب پريد شروع كرد به راه رفتن در هواپيما.خوشبختانه در نزديكي ما چند مادر و بچه بودند و شلوغ كاري هاي ماني خيلي تو چشم نمي زد.
فكر نمي كردم اينجا اينقدر بچه ببينم ظاهرا پيام اخلاقي -بهداشتي بچه كمتر زندگي بهتر به اينجا نرسيده !خيابان پر از مادران با بچه هاشونه كه در كالسكه ها سوارند.ساكت و صامت مثل عروسك.ماني با همه فرق داره دايم در حال خوش وبش و سخنراني است.
در اينجا نوعي كيسه روي كالسكه بچه ها است كه اونها رو از بارون و سرما محافظت مي‌كنه.نمي دونم يه همچه چيزي در ايران هست يانه ولي اينجا 29 يورو قيمت داره.دايم در حال تبديل قيمت ها از يورو يا به قول اينجايي ها اوغو به تومان هستيم.اما فكر نمي كنم در هواي تهران بشه بچه ها رو مثل اينجا دايم با كالسكه به گردش برد.
امروز ماني رو به پارك شين وغ (سگ سبز!) برديم .اينجا پرنده ها انواع زيادي دارند كه جل الخالق اساسا از آدم هيچ ترسي ندارن.امروز دو تا قو با ماني دوست شده بودند وما نگران بوديم كه به اون نوك نزنن. تقريبا دوتاي ماني قد داشتند.
يك بسته پمپرز اصل 92 تايي 25 یورو قيمت داره و اينقدر پوشك ها انواع زيادي داره كه انتخاب سخته.ديروز غذاي آماده براش خريديم. غذاي ميوه كه خيلي خوشمزه است رو دوست نداره ولي يه غذاي بد بوي ديگه رو خيلي خوب خورد.
ماني خوب مي خوابه و من فكر مي كنم به دليل سرما و هواي تميز باشه.
اميدوارم من و ماني، دور از كمك هاي شايان همه فاميل، كه در تهران ياري مي كردن تا من ماني داري كنم بتوونيم با مشكلات كنار بيايم.

سه‌شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۲

من برگشتم. خيلي سعي كردم به اين وسوسه غلبه كنم اما نشد.
دو بار تا حالا امتحان كردم. يكبار وقتي روزنامه‌ها دسته‌جمعي تعطيل شدند، بعد از ارديبهشت 79 - پي هر كار ديگري غير از روزنامه رفتم؛ هفته‌نامه، ستاد خبري، بولتن و حتي صداوسيما در يك برنامه علمي. اما باز برگشتم و به حيات‌نو رفتم.
اين‌بار بعد از تعطيل حيات‌نو به ميراث‌خبر رفتم، جاي كم‌دردسري كه به حوزه كاري من نزديك بود.
تا هفته پيش، كه پيشنهاد شد به ياس‌نو بروم، خيلي با خودم جنگيدم، برنامه‌ريزي كار در يك روزنامه آن‌هم در سطح ياس‌نو با بچه و ... خيلي سخت خواهد بود. همه اينها را مي‌دانستم. به ياس نو رفتم كه بگويم نمي‌توانم بيايم. اما نشد! فضاي روزنامه من را گرفت. وارد تحريريه كه شدم، فضا جوانم كرد. حس‌و حالم را فقط كساني مي‌فهمند كه در روزنامه كار كرده باشند نه هيچ رسانه ديگري، فقط روزنامه!
حالا من دوباره آمدم تا بنويسم و فردا چاپ‌شده آن را ببينم.
كار من و ماني خيلي سخت خواهد شد. بايد هر روز حوالي ظهر ماني را به مهدكودك ببرم و بعد دوباره خودم به روزنامه بروم.
روزنامه با خانه ما فاصله زيادي دارد و سينا بايد ساعت چهار و نيم به دنبال ماني برود و من ساعت 6 به خانه برخواهم گشت!
مي‌بينيد، اين نوعي مازوخيسم است. اما عشق پرينت، بيماري واگيردار همه ما روزنامه‌نگارهاست.

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲



روز جهاني كودكتون مبارك!
امروز براي بچه هاتون چيكار كردين؟ چه فرقي مي كنه، امروز هم مثل روز مادر يا روز پدر يه مناسبته اما هيچكس اون رو به اندازه باقي مناسبت‌ها جدي نمي گيره؛ به جز مربيهاي مهد! براي اونها روز جهاني كودك، يه چيزي توي مايه سال تحويله.
صبح كه ماني رو به مهد بردم، مربيش حاضر و آماده دم در بود تا بچه ها رو به مراسم روز جهاني كودك كه توي سعدآباد برگزار مي شد ببره. عصر هم موقع برگشتن به ماني يه كادو داد. پرسيدم اين براي چيه؟ و چنان با جديت به من گفت: «خانم! امروز روز جهاني كودكه...» كه از سئوالم شرمنده شدم. نه اينكه نمي دونستم امروز چه روزيه ولي خلاصه خجالت كشيدم.
ماني شيطون شده و تمام روز كارهايي مي كنه كه ماها رو به خنده مياندازه. اگه ببينه دو نفر دارن حرف مي زنن و به او توجهي ندارن، شروع مي كنه با زبون خودش در بحث اونها شركت كردن. گاهي كه خوشحال باشه خنده هاي عجيب و غريب سر مي ده. (مثل امشب).
بازم روز كودكتون مبارك!

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲

این بار سوم است که این پست را می گذارم .نمی دانم اشکال از کجاست که هر بار خراب يا حذف می شود.
مانی راه افتاد دقيقا در روز دوشنبه 24 شهريور (15 سپتامبر)، در خانه مادر بزرگم يک جای مطمئن بين دو،سه نفر پيدا کرد و نخستين قدم های لرزانش را برداشت و خودش را به من رساند.
او الان به خوبی راه می رود وحتی ياد گرفته که بدون گرفتن دستش به در وديوار بايستد و راه برود.
مانی ديگر مامان را هم می گويد.یک روز که داشت با هيجان بابا بابا می‌گفت، من هم به او می گفتم «مامان...» و بالاخره او مامان گفتن را هم شروع کرد .او مثل طوطی حرف ها يا حداقل آوای آنها را تقليد می کند.
محبت کردن را ياد گرفته صورتش را به صورت آدم می چسباند ودستان کوچکش را باعشق به گردن آدم می آويزد.عاشق بچه هاست وبه دنبال همه بچه ها می دود.
همه کفش های قشنگی که داشت برایش کوچک شدند بدون آنکه حتی یکبار آنها را بپوشد. کفش تازه‌ای برايش خريدم که آن را خيلی دوست دارد .روز اول که آنرا خريدم و به خانه بردم سينا به شوخی گفت :"مانی که کفش نداره". چشمتان روز بد نبيند مانی بلند شد هر لنگه کفش را در يک دستش گرفت وشروع کرد به حرف زدن به زبان خودش که ما گاهی "تفش" را از ميان هزاران صدای بی معنا می شنيديم. سينا که از خنده ريسه رفته بود، هر چه می گفت :«بله ببخشيد، آقا مانی کفش داره» زير بار نمي رفت وادامه مي داد.
روابط سينا و مانی حسادت مرا برمی انگيزد،می توانم بگويم مانی عاشق سيناست.در هر وضعيتی اورا بغل می کند و مي بوسد اما فقط وقتی چيزی بخواهد به سراغ من مي آيد.

چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۲

امروز اين وبلاگ يكساله شد و تا سالگرد تولد آقا پسر كوچولوي من، دو روز باقي مانده. او الان درست مثل فرشته‌هاي خوشگل خوابيده و داره خواب مي‌بينه. احتمالا در روز تولد ماني من در تهران نيستم و به شمال سفر مي‌كنم، بنابراين امروز بايد خيلي چيزها را بنويسم.
ماني دو تا دندان ديگه هم درآورده. دندان‌هاي پيش پايين، نمي‌دانم اسم آنها چيست؛ دندان‌هايي كه درست در كنار دو دندان وسط پايين در مي‌آيند، نيش زده‌اند.
قد ماني الان حدود 78 سانت است و 10 كيلو و 750 گرم وزن دارد.
علي‌رغم تلاش من و ساير اعضاي خانواده ،‌ او هنوز «مامان» نمي‌گويد. فقط وقتي كه خيلي كمك لازم داشته باشد با جيغ و داد «ماما...ماما» مي‌كند.
هنوز كامل راه نمي‌رود، فقط دو سه قدم بر مي‌دارد و دوباره به زمين مي‌نشيند اما اگر دستش را بگيرم خوب مي‌تواند راه برود. او حتي بدون اتكا به دست من هم راه مي‌رود اما دستم را رها نمي‌كند. چند روز اخير ماني را با كفش‌هاي قرمزش در سعدآباد راه بردم . خيلي بامزه راه مي‌رود، مي‌شود گفت تقريبا قل مي‌خورد!
كفش خريدن براي ماني كار خيلي سخت و البته عبثي است. وقتي ماني به دنيا آمد خيلي از دوستان و آشنايان كفش‌هاي زيبايي به او كادو دادند، بطوريكه او بسيار بيشتر از هر بچه‌اي كفش دارد اما هميشه پابرهنه است. پاهاي ماني بزرگ هستند و روي آنها تپل است به همين دليل هر كفشي به پايش نمي‌خورد. كفش‌هايي هم كه دارد، اغلب برايش كوچك شده‌اند و قبل از آنكه پايش به داخل آنها برود بايد آنها را ببخشيم.

DSC04489.JPG

ماني گريه دروغين ياد گرفته. وقتي كسي او را توبيخ مي‌كند، سرش را پايين مي‌گيرد، جاي ديگري را نگاه مي‌كند و بعد چشم‌ها را تنگ مي‌كند و به دروغ صداي گريه در مي‌آورد.
او سق هم مي‌زند. البته هركاري كه به رقاصي مربوط باشد را خيلي خوب انجام مي دهد! سق زدن، دست زدن و رقصيدن را بدون هيچ‌گونه آموزشي تنها با «درايت!» خودش آموشخت.
با هر نوايي بنا به ريتم تند يا كندش شروع مي‌كند به پس و پيش رفتن و تكان خوردن. دست‌هايش را هم تكان مي‌دهد.
راستي، باي‌باي را هم تا حدودي بلد شده. چند روز پيش در ترافيك گير كرده بودم، ديدم ماني با ماشين پشتي باي‌باي مي‌كند. توي ماشين عقبي يك خانم و آقاي ميانسال و مهربان با ماني خوش و بش و باي‌باي مي‌كردند ، براي همين او هم هيجان زده جوابشان را مي‌داد.
راستش را بخواهيد، ماني خيلي خيلي مهربان است. باري همه كساني كه مي‌شناسد، از دايي و عمه و خاله گرفته تا حتي دوستان خانوادگي دلتنگ مي‌شود. راننده آژانسي كه هر روز مرا به خبرگزاري ميراث مي‌برد، چند روزي نديده بود. وقتي كه او را ديد، جيغ كشيد و به آغوشش پريد. و ديگر حتي وقتي سوار ماشين مي‌شد از آغوش او پايين نيامد.
ماني روابط خيلي خوبي با بچه‌ها و حيوانات دارد. آنها را كه مي‌بيند، جيغ بلندي مي‌كشد و مي‌خندد.
به غذاهاي ما خيلي بيشتر از غذاهاي خودش رغبت نشان مي‌دهد. آنها را بيشتر دوست دارد. و جالب اينكه عاشق كالباس و گوجه‌فرنگي است كه البته از او دريغ مي‌كنيم. يك روز ، روي ميز نشسته بود و ديس كالباس و گوجه نزديك او بود. در يك چشم به هم زدن چند پر كالباس و گوجه‌فرنگي را به دهان خود فرو كرد و ديگر كاري از دست ما ساخته نبود.
(راستي هري‌پاتر و محفل ققنوس را خوانديد؟! دلم مي‌خواست ماني هم به مدرسه جادوگري هاگوارتز مي‌رفت؛)

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

ببخشيد، معذرت ميخوام! به خدا وقت نداشتم.
پدر سينا، سخت مريض بود و حالا بهتر شده. اين چند وقت ماجراهاي زيادي با پسر كوچولومون داشتيم كه به مرور هروقت فرصت شد مينويسم.
ماني حسابي بزرك شده وشكل پسر بچه هاي شيطون. مي ايسته ،دستش رو به در و ديوار ميگيره و راه ميره .در كوتاه ترين زمان ممكن ميتونه ...
ببخشيد همين الان يك ظرف را انداخت.مي گفتم كه شيطوني ميكنه و دلبري .مثل طوطي لحن همه حرف هاي آدم رو تكرار ميكنه .با دهانش صداهاي عجيب و غريب و گهگاه بي ادبي در مياره.وقتي كار بدي مي كنه بر مي گرده و به آدم نگاه مي كنه و وقتي كه «نه» بلند آدم رو مي شنوه دو كار رو ممكنه كه انجام بده: اگه خيلي بخواد كه اون كارو تكرار كنه، پشتش رو مي كنه و به كار خودش مشغول ميشه، در غير اين صورت سرش رو مي اندازه مي ره سراغ كار ديگه اي تا دوباره صداي من بلند بشه.
پس از ماراتن بيماري كه در نبود سينا در ارديبهشت ماه دچارش بود، مدت ها مريض نشد تا هفته گذشته .اون هفته بعد از يك استخر جانانه دچار تب ويروسي بدي شد.در اين روزها كه خيلي هم نقنقو شده بود كلمه موعود «مامان » از دهانش خارج شد البته سينا خيلي اصرار داره كه اين كه ماني گفت مامان بوده چون اون هنوز به خاطر بابا گفتن ماني پيش از گفتن هر چيز ديگه اي عذاب وجدان داره.
به هر حال، تب خيلي سختي كرد و بعد ديروز صبح اتفاق عجيبي افتاد: صورت ماني، پر از جوشهاي قرمز ريز زير پوستي شد. فورا او را به مطب دكتر مدرس فتحي رسوندم. هفته گذشته، او را براي چكآپ برده بودم و حالش كاملا خوب بود اما دقيقا عصر اون روز بيماريش شروع شد. دكتر كه تلفني داروهايي را براي تب ماني تجويز كرده بود، او را ديد و گفت اين جوشها هم از عوارض بعدي بيمارياش است كه احتمالا ويروسي شبه سرخجه است.
موهاي ماني بلند شده ولي هنوز از اون فر قبلي خبري نيست.

سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲

ماني شيطوني را از حد مي‌گذراند،خانه ما شكل مسجد شده همه ميز ها را به كنار سالن كشانده ايم ورويشان را هم خالي كرده ايم تا بتواند چهار دست و پا بدود.
كنار ميزها مي ايستد با دو دست محكم روي آنها مي كوبد و مي‌خواند.بعد آرام دستش را از ميز جدا مي كندو امتحان ميكند كه مي تواند بايستد يا نه؟بعد با باسن به زمين مي خورد دوباره بلند مي شود و روز از نو...
او مثل طوطي شده هر چه مي‌شنود تكرار مي‌كند .سينا ديروز باهيجان به من گفت كه ماني خيار را هم گفت!!!!!!!!!!!! احتمالا او به زودي يك سخنراني درباره بلوتوث به زبان اسپانيولي خواهد كرد ولي مامان را نخواهد گفت

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲

نمي توانم خودم رو با سرعت پيشرفت هاي ماني هماهنگ كنم .اون چهارشنبه گذشته نخستين كلمات با مفهومش رو بيان كرد.سه شنبه ما جايي مهمان بوديم ماني در تمام طول شب وقتي بزرگتر ها حرف مي‌زدند يكريز با سر وصداي زياد آواز خواند ؟آنقدر كه از خستگي بيهوش شد.صبح كه بيدار شد به سمت سينا رفت و گفت با با با ... ! تو رو خدا ببينيد من بيچاره اينقدر زحمت كشبدم آخر هم ماني با بابا به حرف افتاد.
اون پوف بهبه ونيست رو هم ميگه


راستي روز پنجشنبه 15خرداد موهايش را كوتاه كردم.ماني شكل" اي كي يو سان " شده ! موهايش فرفري وبلند شده بود براي همين كوتاهش كردم. البته يه جورايي هم زشت شده.

ماني در هفته گذشته دو بار دچار سانحه شد.يك بار سرش به مبل خورد و يك بار هم به زمين افتاد،خيلي شيطان شده اگر حواسش نباشد دستش را از تكيه گاهش بر مي داردومي ايسته.
دايم مرا گاز ميگيره وجاي دندانهاي تيزش روي دست وصورتم مي مونه.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۲

ماني چهار دست وپا راه مي‌رود.از ديروز او به جاي جهيدن كه قبلا انجام مي داد ياد گرفته كه روي دست ها و پاهايش راه برود.پيش از اين دو دستش را روي زمين مي گذاشت و بعد با فشار دادن پاهايش به جلو مي پريد قبل از آن هم كلي عقب وجلو مي رفت وتلوتلو مي خورد.
ماني ديگر به هر جا كه بتواند دستش را مي گيرد و بلند مي شود .خيلي خطر ناك شده .
امروز تا ساعت 1 بعد از ظهر خواب بود.اين يكي را به پدرش رفته!

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۲

ماني باز سرما خورده.پريشب تب بدي داشت . اما حالا بهتر شده.
خودش راحت مي نشيند و با اسباب بازي هايش بازي مي كند.يعني حالا ديگر با افتادن گريه نمي كندبلكه با يك چرخش دوراني مي نشيند.
وزن او 300 گرم بيشتر شده و به 9 و500 رسيده. با ديدن بچه ها در هر جا ذوق زده مي شود جيغ ميكشد و با هيجان به سويشان ميرود.شيوه محبت كردنش همان است كه بود ،دهانش را باز مي كند بخشي از لپ آدم را در دهان مي كند و يك گاز جانانه مي گيرد.البته گاهي مو ها را هم مي كشد .من وخاله وعمه اش به همراه مامان من بيش از همه شامل اين ملاطفت مي شويم .البته گاهي پدران خانواده را هم مشمول لطف مي كند كه به دليل محاسن ايشان فوري با تكان دادن سرش پشيمانيش را اعلام مي دارد.
اغلب اوقات وقتي سواره هستيم آواز مي خواند ودل همه را ميبرد.
موهايش بلند وفر فري شده، واي دلم براي بچم تنگ شد.مي خوام يك اعترافي بكنم،هر چه سعي مي كنم مانني را در تخت خودش بخوابانم نمي شود. يعني سر شب او را به اتاقش مي برم و مي خوابانم.بعد در جاي خودم دراز مي كشم منتظر كوچكترين صداي او مي مانم وبا اولين نق از جا مي پرم و اورا پيش خودم بر مي گردانم. بدون ماني در كنارم انگار چيزي گم كرده ام.

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲

باورتان نمي شود ماني پريشب ازتخت افتاد . البته نگران نشويد اتفاق بدي نيفتاد.
پريشب من حال خوشي نداشتم مسكن خوردم و روي تخت دراز كشيدم ،سينا هم با ماني كه او هم روي تخت بود بازي مي كرد تا اينكه فكر كرد ماني خوابش برده است. رفت دندانش را مسواك كند كه... چشمتان روز بد نبيند با صداي افتادن ماني از خواب پريدم.خوشبختانه چهارچنگولي افتاده بود و به سرش آسيبي نرسيد.فقط يك قطره خون قرمز خيلي خوش رنگ از لبش به زمين چكيد.ظاهرا دندان پيش او به لبش آسيب جزيي زده بود.
اين روز ها ماني شيطنت را به نهايت مي رساند .از سر وكله آدم بالا مي رود .تازه مي فهمم كه در ماه گذشته چقدر افسرده بوده.
لباس هاي تابستاني به او خيلي مي آيد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲

امروز ماني را به مهد گذاشتم.حالش بهتر شده ،با سينا كلي سروكله مي زنه.ديروز مي خواستم ماني را كنار سينا بخوابانم.سينا قبلا روي تخت خوابيده بود.ماني با دست مدام به پشت او مي زد تا اورا بيدار كرد. كلي ذوق كرد .صورتش را چنگ زد.
البته سينا در اين ملاطفت ها دچار هزينه شد و عينكش را از دست داد.
ماني ياد گرفته كه اداي خنديدن را تقليد كند.وقتي به او مي گوييم،هه هه هه او هم جواب ميدهد هه هه هه....