سينافردا آزادميشه
ما امروزبه دادگاه رفتيم وقاضي اين خبر را به ماداد
خودسيناهم ساعتي بعد ضمن تماس باخونه اين خبر راتاييد كرد
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
امروز دقيقا 3 هفته از بازداشت سينا مي گذره،ومن و ماني هر دو مريض هستيم . نگاه كه مي كنم مي بينم اين جمله در تمام نوشته هايم ظرف هفته هاي اخير تكرار شده ولي باور كنيد كه دقيقا همين طوره ومن حداقل 5 سال هست كه اينقدر مريض نبوده ام.
ديروز ماني رو به دكتر بردم.وزن او هنوز 9 كيلو و 200 گرم است يعني يك ماهه كه هيچ وزن زياد نكرده.
ديروز يك خبر احمقانه به نقل از سايت نقطه شنيدم. اينقدر اين خبر مسخره است كه مثلا بگن ماست سياهه.من نمي دونم بايد چه جوابي بدم فقط مي دونم ترور شخصيت يك راه قديمي و بسيار پيش پا افتاده در اين شرايط است كه خوشبختانه سال هاست كه اثر خودش را از دست داده. هر كس كه سينا را حتي دورادرو و از روي نوشته هاش بشناسه مي دونه اين حرفها با هيچ چسبي به اون نمي چسبه.
ديروز ماني رو به دكتر بردم.وزن او هنوز 9 كيلو و 200 گرم است يعني يك ماهه كه هيچ وزن زياد نكرده.
ديروز يك خبر احمقانه به نقل از سايت نقطه شنيدم. اينقدر اين خبر مسخره است كه مثلا بگن ماست سياهه.من نمي دونم بايد چه جوابي بدم فقط مي دونم ترور شخصيت يك راه قديمي و بسيار پيش پا افتاده در اين شرايط است كه خوشبختانه سال هاست كه اثر خودش را از دست داده. هر كس كه سينا را حتي دورادرو و از روي نوشته هاش بشناسه مي دونه اين حرفها با هيچ چسبي به اون نمي چسبه.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
سرفه هاي ماني خشك و طولاني شده .امروز با مطب دكتر مدرس فتحي تماس گرفتم و او شربت تازه اي تجويز كرد.
از ماني خجالت مي كشم ،بچه اين روز ها مثل گوشت قرباني اين طرف و آن طرف كشيده ميشود.شايد به همين خاطر خوب نمي شود.
وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند.
هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
از ماني خجالت مي كشم ،بچه اين روز ها مثل گوشت قرباني اين طرف و آن طرف كشيده ميشود.شايد به همين خاطر خوب نمي شود.
وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند.
هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲
;تمام تلاش من برای حفظ وضیت نرمال در خانه دودمی شود و به هوا می رود.مانی اغلب مریض وعصبی وگریان است.دیروز که به جلسه دفاع از آزادی مطبوعات در انجمن صنفی رفته بودم به گفته سعیده خواهر سینا چنان گریه ای کرده بود که از زمان نوزادی اش تا کنون سابقه نداشت. این در حالیست که قبلابه راحتی با سعیده می ماندخواب او کوتاه شده و با کوچکترین صدایی از خواب می پرد.
انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم
انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲
من سردرگم شده ام .چيزهايي مي شنوم كه منبع آنها را نمي دانم، نمي دانم كه چه حرف هايي از سوي من منتشر مي شود نتها مي دانم كه هر حرفي از سوي من گفته شود دروغ محض است. من از روز رفتن سينا تا كنون با هيچ راديوي خارجي يا حتي روزنامه هاي داخلي هيچ گفت وگويي نداشته ام.وتنها گفت وگوي من در روز نخست با ايسنا انجام شد بنا بر اين همه آنچه به من نسبت داده شود جز آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود را تكذيب مي كنم.
من باز هم از همه كساني كه نگران حال خانواده ما هستند متشكرم و از همه خواهش مي كنم به درخواست سينا احترام بگذارند وبا سكوت بگذرند تا ماجرا حل شود.
اين خواسته سيناست و من در اين ماجرا سعي مي كنم حد اقل به خاطر او هر آنچه كه مي خواهد را انجام دهم. دوستان ما هم حتما چنين خواهند كرد..
من باز هم از همه كساني كه نگران حال خانواده ما هستند متشكرم و از همه خواهش مي كنم به درخواست سينا احترام بگذارند وبا سكوت بگذرند تا ماجرا حل شود.
اين خواسته سيناست و من در اين ماجرا سعي مي كنم حد اقل به خاطر او هر آنچه كه مي خواهد را انجام دهم. دوستان ما هم حتما چنين خواهند كرد..
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
ماني عصبي و كم تحمل شده دايم در حال گريه است .هيچوقت فكر نمي كردم تا اين حد به سينا وابسته باشد.علاوه بر اين حس ششم قوي او برايم جالب است.روز يكشنبه گذشته ماني از 6 صبح بيدار بود هر چه كرديم حتي در ماشين هم نخوابيد تا اينكه ما را به دادگاه خواستند. وقتي به دادگاه رسيديم وسينا را ديد او را در آغوش گرفت، عينكش را كشيد وبا محبت تمام به صورتش چنگ زد.بيش از دو ساعت در دادگاه گريه نكرد.وتازه موقع برگشتن كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود با خيال راحت خوابش برد.وقتي كه بيدار شد باتري هايش شارژشده بود وبيخود مي خنديد. اما امروز دوباره گريان است. هيچ جا بند نمي شود فقط از من مي خواهد كه دايم او را در آغوش بگيرم.
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲
ماني هنوز مريص است .امروز باز اورا به مطب دكتر مدرس فتجي بردم.تب و سرفه و...
اما سينا هنوز نيومده. من هنوز تو شك هستم. هم از نيامدن سينا هم از واكنش ها.
شنيدم كه يك تلويزيون خارج مرز خبر از شكايت من داده كه تكذيب مي كنم.از همه كساني كه از ديروز تا به حال با تماس هايشان به من ياد آوري كردند كه دايره دوستان مهربان ما چقدر بزرگ است ممنونم.
اما سينا هنوز نيومده. من هنوز تو شك هستم. هم از نيامدن سينا هم از واكنش ها.
شنيدم كه يك تلويزيون خارج مرز خبر از شكايت من داده كه تكذيب مي كنم.از همه كساني كه از ديروز تا به حال با تماس هايشان به من ياد آوري كردند كه دايره دوستان مهربان ما چقدر بزرگ است ممنونم.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲
ماني حالا ديگر به راحتي مينشيند، با اسباببازيهايش بازي ميكند، سينهخيز ميرود و سه دندان درآورده است. تا رويت را بر ميگرداني، سعي ميكند كه چهار دست و پا و سينهخيز خودش را از اينطرف اتاق به آنطرف برساند!
هفته گذشته به خاطر دندان آخرش پدرم را درآورد. گلاب به روتون...
ماني غريبي ميكند، از بغل هركسي حتي مامانبزرگش ميخواهد به بغل من بيايد. (بيچاره شدهام!)
خلاصه ماني من يك بار هم اين اواخر دستش را به كنار تخت خودش گرفت و ايستاد. اغلب دلش ميخواهد او را كنار ميزهاي عسلي بگذارم تا بتواند روي آنها هرچه را كه هست به زمين بريزد.
وقتي هم كه در روروك راه ميرود به همهجا دست مياندازد و هرچه گيرش بيايد پايين ميكشد.
چيزي كه مرا نگران كرده، گريههاي بغضآلودش است، بلافاصله وقتي از خواب بيدار ميشود. نميدانم شايد با كابوسي از خواب ميپرد. ماني الان حدود 9 كيلو و سيصد گرم وزن و بيش از 72 سانتيمتر قد دارد. خوشاخلاق و خوشمشرب است مگر اينكه خوابش بيايد.
غذاي او شامل يك تكه فيله مرغ، يك قاشق برنج يا سيبزميني يا ماكاروني، و به تناوب، هويج، به، سيب، عدس و... و مقداري جعفري يا شويد. خوشغذاست اما در روزهايي كه بيمار بود خيلي بد غذا ميخورد.
هفته گذشته به خاطر دندان آخرش پدرم را درآورد. گلاب به روتون...
ماني غريبي ميكند، از بغل هركسي حتي مامانبزرگش ميخواهد به بغل من بيايد. (بيچاره شدهام!)
خلاصه ماني من يك بار هم اين اواخر دستش را به كنار تخت خودش گرفت و ايستاد. اغلب دلش ميخواهد او را كنار ميزهاي عسلي بگذارم تا بتواند روي آنها هرچه را كه هست به زمين بريزد.
وقتي هم كه در روروك راه ميرود به همهجا دست مياندازد و هرچه گيرش بيايد پايين ميكشد.
چيزي كه مرا نگران كرده، گريههاي بغضآلودش است، بلافاصله وقتي از خواب بيدار ميشود. نميدانم شايد با كابوسي از خواب ميپرد. ماني الان حدود 9 كيلو و سيصد گرم وزن و بيش از 72 سانتيمتر قد دارد. خوشاخلاق و خوشمشرب است مگر اينكه خوابش بيايد.
غذاي او شامل يك تكه فيله مرغ، يك قاشق برنج يا سيبزميني يا ماكاروني، و به تناوب، هويج، به، سيب، عدس و... و مقداري جعفري يا شويد. خوشغذاست اما در روزهايي كه بيمار بود خيلي بد غذا ميخورد.
سايت كودكان ايران را ببينيد. سينا قنبرپور از روزنامهنگارهاي فعال در حوزه حقوق كودكان به تنهايي آن را اداره ميكند.
او تازه ديروز، سايتش را راه انداخته است.
او تازه ديروز، سايتش را راه انداخته است.
پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲
اين عكسها را پنجشنبه گذشته در محوطه كاخ سعدآباد، حسينكريمزاده، همكار ما در ميراثخبر از ماني گرفته.
آنروز من به خاطر جلسه با آقاي بهشتي مجبور شدم ساعتها ماني را پيش خودم نگه دارم. چون بقيه بچههاي مهد نيامده بودند و مهد ظهر پنجشنبه تعطيل شد.
وضعيت من بيچاره را مجسم كنيد. از همانشب هم ماني مريض شد، فكر كنم آقاي بهشتي او را چشم كرد!
اميدوارم اين وبلاگ را نبيند وگرنه اخراجم ميكند!
ماني و افشين اميرشاهي
آنروز من به خاطر جلسه با آقاي بهشتي مجبور شدم ساعتها ماني را پيش خودم نگه دارم. چون بقيه بچههاي مهد نيامده بودند و مهد ظهر پنجشنبه تعطيل شد.
وضعيت من بيچاره را مجسم كنيد. از همانشب هم ماني مريض شد، فكر كنم آقاي بهشتي او را چشم كرد!
اميدوارم اين وبلاگ را نبيند وگرنه اخراجم ميكند!
ماني و افشين اميرشاهي
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
امروز به شهر كتاب نياوران رفتم و براي ماني، كتابهاي «صد بازي با نوزاد» و «شيوههاي تقويت هوش نوزاد» رو خريدم. كتاب تقويت هوش براي دورههاي سني مختلف است كه من دو جلد آن براي سنين سه تا شش ماه و شش تا 12 ماه را خريدم.
صفحات اين كتاب شامل طرحهاي رنگيني است كه بايد آنها را سيثانيه تا چهار دقيقه مقابل چشم بچه قرار داد. اما ما بلافاصله وقتي آن را جلوي ماني ميگيريم، دستش را دراز ميكند، كتاب را ميگيرد و به دهان ميبرد. ظاهرا كتاب براي بچههاي نرمال ساخته شده، نه براي ماني شكمو!
هنوز دندان ديگر ماني در نيامده و او كماكان عصبي است و جيغهاي بنفش تحويل من ميدهد. راستي ديروز رفتم و بيست هزار تومان بن خريد محصولات كانون پرورش فكري را خرج كردم. با اين بنها، پازل، خمير و مكعبهاي حروف و اعداد خريدم.
تازگيها ماني بعد از خوردن شير، ملچ و مولوچ جالبي ميكند و لبانش را جمع و باز ميكند. هروقت هم كه فرصت كند، جيغهاي جانانه ميزند.
چند دقيقه پيش بعد از مدتها به ايميلهايم جواب ميدادم و سينا ماني را نگه داشته بود. تقريبا «بيچاره» شد! ماني علاوه بر اينكه موها را ميكشد، تا فرصت كند صورت من و سينا را هم ميخورد!
صفحات اين كتاب شامل طرحهاي رنگيني است كه بايد آنها را سيثانيه تا چهار دقيقه مقابل چشم بچه قرار داد. اما ما بلافاصله وقتي آن را جلوي ماني ميگيريم، دستش را دراز ميكند، كتاب را ميگيرد و به دهان ميبرد. ظاهرا كتاب براي بچههاي نرمال ساخته شده، نه براي ماني شكمو!
هنوز دندان ديگر ماني در نيامده و او كماكان عصبي است و جيغهاي بنفش تحويل من ميدهد. راستي ديروز رفتم و بيست هزار تومان بن خريد محصولات كانون پرورش فكري را خرج كردم. با اين بنها، پازل، خمير و مكعبهاي حروف و اعداد خريدم.
تازگيها ماني بعد از خوردن شير، ملچ و مولوچ جالبي ميكند و لبانش را جمع و باز ميكند. هروقت هم كه فرصت كند، جيغهاي جانانه ميزند.
چند دقيقه پيش بعد از مدتها به ايميلهايم جواب ميدادم و سينا ماني را نگه داشته بود. تقريبا «بيچاره» شد! ماني علاوه بر اينكه موها را ميكشد، تا فرصت كند صورت من و سينا را هم ميخورد!
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
اتفاقات زيادي افتاده اما متاسفانه من اصلا فرصت نوشتن در اين وبلاگ را نداشتم. از همه كساني كه اين صفحه را پيگيري ميكنند عذر ميخواهم.
1- ماني از جمعه دوم اسفند، تا چهارشنبه ششم اسفند به اولين سفر بلند زندگياش رفت و بالطبع مامانش رو بيچاره كرد. هيچ فكر نميكردم بچهداري در سفر اينقدر سخت باشه. اول اينكه اجازه ندادن كه كالسكه ماني رو به داخل هواپيما ببرم و مجبور شدم اون رو به بار بسپرم. ميتونيد حدس بزنيد كه نتيجهاش چي شد! به كيش كه رسيديم كالسكه شكسته رو تحويلمون دادن. در اولين قدم بعد از مشخص شدن جاي اقامتمون، ميخواستيم بريم تا برايش كالسكه بخريم. چون توي كيش بدون كالسكه نميدونستم كه بايد با ماني چكار كنم. وقتي داشتم لباس عوض ميكردم ماني رو طوري روي تخت گذاشتم كه وقتي به اطراف ميغلته به زمين نيفته. در يك چشم به هم زدن برگشتم و ديدم سر ماني چند سانتي بيشتر با زمين فاصله نداره. فقط تونستم جيغي بزنم و ماني به زمين خورد. خدا رحم كرد كه ارتفاع تخت كوتاه بود و اتاق فرش داشت. اما ماني كه بيشتر از جيغ من ترسيده بود گريه جانانهاي رو سر داد. اينقدر ترسيده بودم كه سينا هم دست و پايش را گم كرد. نميدانم اگر سام فرزانه با ما نبود چه اتفاقي ميافتاد. خدا عمرش بدهد. پريد و اولين تاكسياي كه ديد را صدا كرد تا ماني را به كلينيك خانواده در كيش ببريم. به آنجا كه رسيديم گريه ماني به هق هق تبديل شده بود. دكتر، كه يك فوق متخصص نوزادان بود، ماني را نگاه كرد و قبل از اينكه او را معاينه كند به من گفت «اينكه چيزيش نيست، تو داري ميميري!» بعد از معاينه ماني به ما اطمينان داد كه براي بچه هيچ اتفاقي نيفتاده و بعد از آن هم كه ترسم كمتر شد، ماني را خواباندم. (يك نكته براي مادران: من بهخاطر گريههاي ماني همان اول كار به او چند قطره مسكن دادم كه دكتر گفت نبايد اينكار را ميكردم. چنانچه اگر اتفاقي براي بچه بيفتد، مسكن ممكن است نشانههاي آن را موقتا از بين ببرد و تشخيص آسيبها سخت شود.)
2- بعد از اينكه خيالم راحت شد، به پاساژ پرديس رفتيم و يك كالسكه نو براي ماني خريديم. كه خيلي به دردمان خورد. در طول اين سفر، من و ماني تمام طبقات اول بازارها و پاساژهاي كيش را متر كرديم! ( چون جرات نميكردم با پله برقي كالسكه ماني را به طبقه دوم ببرم.) موقع برگشتن هم برديم كالسكه را به فروشنده داديم كه برايمان بستهبندي كند تا بتوانيم آن را با خيال راحت به قسمت بار هواپيما بسپاريم.
3 - قابل توجه كساني كه معتقدند ماني روي ديوار راه ميره و مادرش قربون دست و پاي بلوريش ميره: تمام فروشندههاي بازارهاي كيش و مردمي كه براي خريد آمده بودند از سروكول بچهام بالا ميرفتند. يك شلوارك جين برايش خريدم كه آن را با تيشرتهاي مختلف ميپوشيد و خيلي بهش ميآمد. سام فرزانه، عكسهاي خوبي از ماني گرفته كه اونها رو اسكن ميكنم و توي صفحه ميگذارم.
4- يك شب بالاخره تونستيم پدر روشنفكر ماني رو از جلسات نقد و بررسي فيلمهاي مستند قرض بگيريم و با سام فرزانه، چهارنفري به رستوران «موزيكال» ميرمهنا رفتيم. چشمتان روز بد نبيند. موزيك بد با خوانندههاي بدصدا، كه بدون هيچ ملاحظهاي تمام فضاي رستوران را تكون ميداد. همونطور كه داشتيم تندتند شام ميخورديم تا سريعتر از اين مخمصه نجات پيدا كنيم، نگاهمان به صورت ماني افتاد و ديدم بچه با دهان باز در حال جيغ كشيدن است ولي ما صدايش را نميشنيديم!
5- در راه برگشت، ماني بسيار هيجانزده شده بود و مدام توي هواپيما جيغ ميزد. (گريه نميكرد، جيغ ميزد!) سينا و من كه بسيار خجالتزده بوديم، ضمن اينكه تلاش ميكرديم جيغ ماني را كنترل كنيم به اطرافيان نگاه ميكرديم تا معذرتخواهي كنيم اما ميديديم كه همه آنها داشتند با ماني خوش و بش ميكردند. به قول سينا، ماني نون برورويش رو ميخوره!
6- روز جمعه گذشته، اولين دندون ماني دراومد. از اون هفته تا حالا بچه به خاطر دندون ديگرش ناراحته. آب دهنش راه افتاده و هرچي به دستش ميرسه ميخوره. روي پيشخون روروكاش يك شمارهگير تلفن اسباببازي داره كه وقتي روشنش ميكني چراغي به همراه موزيك در اون ميدرخشه. ماني تمام تلاشش رو ميكنه كه دهنش رو به اون برسونه و اون رو هم بخوره.
7- يكشنبه گذشته، ماني را به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. قد بچه 69 سانت و وزنش 9 كيلو شده. دكتر مدرس فتحي اجازه داد كه از بيست و يكم به ماني سوپ بدهيم اما من دلم طاقت نياورد و ديروز اولين سوپ ماني رو كه از يك تكه فيله مرغ، چند دانه برنج و چند دانه عدس آسيابشده درست شده بود به خوردش دادم. دكتر، معتقده كه رشد ماني خيلي خوبه.
8- راستي، به ديدن تبسم نمازي و شهريار شمس رفتم كه آميتيس دختر دو ماههشان را ببينم. گيسوي كمند آميتيس آنقدر بلند شده كه شهريار يك بار موي او را كوتاه كرد. خوشبه حالش، بچه من هنوز كچله!
9- پژمان راهبر هم ماه پيش صاحب پسري شد كه هنوز فرصت نكرديم به ديدنش برويم. البته اين بچه را هدي به دنيا آورده و «شيبان» هنوز توي شكم پژمانه!
10- ببخشيد كه ايندفعه، اينقدر طولاني شد.
1- ماني از جمعه دوم اسفند، تا چهارشنبه ششم اسفند به اولين سفر بلند زندگياش رفت و بالطبع مامانش رو بيچاره كرد. هيچ فكر نميكردم بچهداري در سفر اينقدر سخت باشه. اول اينكه اجازه ندادن كه كالسكه ماني رو به داخل هواپيما ببرم و مجبور شدم اون رو به بار بسپرم. ميتونيد حدس بزنيد كه نتيجهاش چي شد! به كيش كه رسيديم كالسكه شكسته رو تحويلمون دادن. در اولين قدم بعد از مشخص شدن جاي اقامتمون، ميخواستيم بريم تا برايش كالسكه بخريم. چون توي كيش بدون كالسكه نميدونستم كه بايد با ماني چكار كنم. وقتي داشتم لباس عوض ميكردم ماني رو طوري روي تخت گذاشتم كه وقتي به اطراف ميغلته به زمين نيفته. در يك چشم به هم زدن برگشتم و ديدم سر ماني چند سانتي بيشتر با زمين فاصله نداره. فقط تونستم جيغي بزنم و ماني به زمين خورد. خدا رحم كرد كه ارتفاع تخت كوتاه بود و اتاق فرش داشت. اما ماني كه بيشتر از جيغ من ترسيده بود گريه جانانهاي رو سر داد. اينقدر ترسيده بودم كه سينا هم دست و پايش را گم كرد. نميدانم اگر سام فرزانه با ما نبود چه اتفاقي ميافتاد. خدا عمرش بدهد. پريد و اولين تاكسياي كه ديد را صدا كرد تا ماني را به كلينيك خانواده در كيش ببريم. به آنجا كه رسيديم گريه ماني به هق هق تبديل شده بود. دكتر، كه يك فوق متخصص نوزادان بود، ماني را نگاه كرد و قبل از اينكه او را معاينه كند به من گفت «اينكه چيزيش نيست، تو داري ميميري!» بعد از معاينه ماني به ما اطمينان داد كه براي بچه هيچ اتفاقي نيفتاده و بعد از آن هم كه ترسم كمتر شد، ماني را خواباندم. (يك نكته براي مادران: من بهخاطر گريههاي ماني همان اول كار به او چند قطره مسكن دادم كه دكتر گفت نبايد اينكار را ميكردم. چنانچه اگر اتفاقي براي بچه بيفتد، مسكن ممكن است نشانههاي آن را موقتا از بين ببرد و تشخيص آسيبها سخت شود.)
2- بعد از اينكه خيالم راحت شد، به پاساژ پرديس رفتيم و يك كالسكه نو براي ماني خريديم. كه خيلي به دردمان خورد. در طول اين سفر، من و ماني تمام طبقات اول بازارها و پاساژهاي كيش را متر كرديم! ( چون جرات نميكردم با پله برقي كالسكه ماني را به طبقه دوم ببرم.) موقع برگشتن هم برديم كالسكه را به فروشنده داديم كه برايمان بستهبندي كند تا بتوانيم آن را با خيال راحت به قسمت بار هواپيما بسپاريم.
3 - قابل توجه كساني كه معتقدند ماني روي ديوار راه ميره و مادرش قربون دست و پاي بلوريش ميره: تمام فروشندههاي بازارهاي كيش و مردمي كه براي خريد آمده بودند از سروكول بچهام بالا ميرفتند. يك شلوارك جين برايش خريدم كه آن را با تيشرتهاي مختلف ميپوشيد و خيلي بهش ميآمد. سام فرزانه، عكسهاي خوبي از ماني گرفته كه اونها رو اسكن ميكنم و توي صفحه ميگذارم.
4- يك شب بالاخره تونستيم پدر روشنفكر ماني رو از جلسات نقد و بررسي فيلمهاي مستند قرض بگيريم و با سام فرزانه، چهارنفري به رستوران «موزيكال» ميرمهنا رفتيم. چشمتان روز بد نبيند. موزيك بد با خوانندههاي بدصدا، كه بدون هيچ ملاحظهاي تمام فضاي رستوران را تكون ميداد. همونطور كه داشتيم تندتند شام ميخورديم تا سريعتر از اين مخمصه نجات پيدا كنيم، نگاهمان به صورت ماني افتاد و ديدم بچه با دهان باز در حال جيغ كشيدن است ولي ما صدايش را نميشنيديم!
5- در راه برگشت، ماني بسيار هيجانزده شده بود و مدام توي هواپيما جيغ ميزد. (گريه نميكرد، جيغ ميزد!) سينا و من كه بسيار خجالتزده بوديم، ضمن اينكه تلاش ميكرديم جيغ ماني را كنترل كنيم به اطرافيان نگاه ميكرديم تا معذرتخواهي كنيم اما ميديديم كه همه آنها داشتند با ماني خوش و بش ميكردند. به قول سينا، ماني نون برورويش رو ميخوره!
6- روز جمعه گذشته، اولين دندون ماني دراومد. از اون هفته تا حالا بچه به خاطر دندون ديگرش ناراحته. آب دهنش راه افتاده و هرچي به دستش ميرسه ميخوره. روي پيشخون روروكاش يك شمارهگير تلفن اسباببازي داره كه وقتي روشنش ميكني چراغي به همراه موزيك در اون ميدرخشه. ماني تمام تلاشش رو ميكنه كه دهنش رو به اون برسونه و اون رو هم بخوره.
7- يكشنبه گذشته، ماني را به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. قد بچه 69 سانت و وزنش 9 كيلو شده. دكتر مدرس فتحي اجازه داد كه از بيست و يكم به ماني سوپ بدهيم اما من دلم طاقت نياورد و ديروز اولين سوپ ماني رو كه از يك تكه فيله مرغ، چند دانه برنج و چند دانه عدس آسيابشده درست شده بود به خوردش دادم. دكتر، معتقده كه رشد ماني خيلي خوبه.
8- راستي، به ديدن تبسم نمازي و شهريار شمس رفتم كه آميتيس دختر دو ماههشان را ببينم. گيسوي كمند آميتيس آنقدر بلند شده كه شهريار يك بار موي او را كوتاه كرد. خوشبه حالش، بچه من هنوز كچله!
9- پژمان راهبر هم ماه پيش صاحب پسري شد كه هنوز فرصت نكرديم به ديدنش برويم. البته اين بچه را هدي به دنيا آورده و «شيبان» هنوز توي شكم پژمانه!
10- ببخشيد كه ايندفعه، اينقدر طولاني شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)