پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴


مانی در ساحل تیمز. حسابی هوا گرم شد و مانی بلوز رو را درآورد و با زیر پیراهن نشست. Posted by Hello

باورتون نمیشه که این عکس را مانی از من وسینا در ترن گرفته. در حالی که می گفت: اکشن! Posted by Hello

مانی در حال معلق روی مبل. ماجراشو دفعه قبل نوشته بودم Posted by Hello

مانی در کاونت گاردن، این آقا شبیه مجسمه بود اما وقتی پول توی سبدش می ریختند تکان می خورد مانی کلی ترسید و در رفت!  Posted by Hello

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

مانی به سینا می گوید: مرسی باب سینا! چون سینا کمکش کرده که از حالت آویزان روی کاناپه بیاید بالا. منم هر کاری برایش بکنم با مرسی مامان! پاداشم را می دهد. امروز باهم برای اولین بار آشپزی کردیم. مافین ( کیک یزدی) کوچولو درست کردیم. مانی از جعبه کیک های آماده که عکس باب د بیلدر روش بود خوشش آمده بود مجبور شدم علی رغم میلم آنرابخرم.
این روزها گاهی که خرید می رویم چیزی می خواهد. دوست ندارم ازاین بچه هایی بشود که هرچه می خواهد را می گیرد.
امروز مانی با سینارفت بیرون. در راه رفتن گریه می کرد کمی هم من با مانی حرفم شده بود. می خواستم گزارش بنویسم او از سرو کله ام بالا می رفت تو گرما کلافه بودم. بعد که برگشتند ازمانی پرسیدم، آروم شدی؟ گفت:آره تو چی؟!
از صبح تاشب برای من ماشین بازی می کند می نشیند روی زمین، خیزک خیزک می آید جلو در حالی که صدای ماشین و بوق هم در می آورد. بعد هم می گوید: اتو بوس اومت. در خیابان هم دایم به اتو بوس ها اشاره می کند و با فریاد شادی می گوید: اتوبوس...

الان برای بابا جانش صدای مانستر درمی آورد. این صداکه یک عربده از ته گلو به همراه نشان دادن دندانهایش است هم صدای شیر است هم مانستر(اژدها)، هم صدای دایناسور.

راستی امروز روزنامه اقبال تعطیل شدو به غمهای روزهای اخیرم افزود. همپای همه دوستان همکارم در اين روزنامه غمگين هستم و اميدوارم اين روزها را با صبر و تحمل بگذرانند. شاید روزهای سخت تری برسد.

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

مانی امروز دستش را در دستم گذاشت که " جوجو". منظورش این بود که " لی لی لی لی حوضک " را برایش بخوانم. من هم شروع کردم به خواندن. دستش را در دستم گرفتم، جوجوئه اومد آب بخوره افتاد توی حوضک؛ بعد شروع کردم دونه دونه انگشت هایش را شمردم: این گفت بریم بگیریمش، این گفت بکشیمش، این گفت بخوریمش، این گفت جواب خدا رو کی میده، بعد شصتش را تکان می‌دادم که: من من کله گنده. هر بار که تمام می‌شد مانی دوباره به هلندی می گفت:" نوخ این" یعنی یه بار دیگه! بعد ازچند بار خسته شدم گفتم:حالا مانی بخونه. به این امید که نمی‌تونه ما هم بازی رو تموم می کنیم. شروع کرد در حالی که انگشتش را کف دستم می‌چرخاند گفت: جوجو اومت آب بوخوره،افتاد زمین! بعد این گفت اینجا، این گفت اینجا، این گفت اینجاو... هر بار هم انگشت مربوطه را می‌بست تا رسید به شصت: منی منی گنده!

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

مانی دایم اینجاست. پیش من. هنوز تصمیم نگرفته‌ایم او را به مهدکودک بفرستیم. کارتون می‌بیند. با شخصیت ‌های کارتونی ارتباط برقرار می‌کند. از دستشان عصبانی می‌شود. گاهی غش غش می‌خندد. به سئوالاتشان جواب می دهدو.... خلاصه در حال حاضر روزها که من پای کامپیوتر کار می‌کنم و گزارش می‌نویسم، مانی هم تلویزیون تماشا می کند. اما در میان تماشای تلویزیون می‌آید روی پشت من سوار می‌شود. مرا می‌بوسد و با نگاه عجیبی می‌گوید: مامان عاگیشم! منم می گویم : منم همینطور عزیزم. خیالش که جمع می‌شود می‌رود دنبال کارش و چند دقیقه بعد دوباره می‌آید. گاهی برای اینکه توجه مرا به خودش وادارد، مشت محکمی به پشتم می‌زند، بعد که من به او می‌گویم (گاهی هم با عصبانیت) که دردم آمده، با ناراحتی و ناباوری نگاه می‌کند توقع ندارد شوخی اورا اینطوری جواب دهم.شب ها موقع خواب می گوید: نمو خوام بخوابم!
چند روز پیش که هوا اینجا خیلی خوب بود دوتایی به پارک رفتیم. فانتزی خوبی دارد و باهمه در خیال بازی می‌کند. مانی بازی کرد و من کتاب خواندم اما هواخیلی گرم بود و تصمیم گرفتم برگردیم که در راه برگشت مانی تنه درخت بزرگ بریده شده ای را پیدا کرد و با داد وبیداد گفت: خونه خونه. بعد هم رفت و بیش از یک ساعت با آن بازی کرد. نمی‌دانم چه شباهتی بین آن و خانه پیدا کرده بود. بعد هم در حالیکه می‌دوید آمد مرا ببوسد که چوبی که در دست داشت به بازویم خورد. مرا نگاه کرد و با نگاهی مغموم پرسید: دردش اومت؟ گفتم : بله. گفت: سوری!!!!!!!! اینو دیگه از کجا یاد گرفته بود نمی دانم.
گاهی آنقدر جیشش را نگاه می‌دارد که در دستشویی شلوار را تا پایین می‌کشم پیش از آنکه بنشیند جیش می‌کند. همیشه در آخرین لحظه به دستشویی می‌رسیم.
در خانه ای که هستیم یک مبل راحتی دو نفره است که مانی آنرا ملک خود می‌داند. بی اذن او ما اجازه نداریم روی مبل بنشینیم. خودش هم دایم با لنگ‌های به آسمان رفته روی مبل در حال سواری است. هیچوقت درست روی آن نمی‌نشیند.
دیروز تلفنی با مامانم حرف می‌زدم که دلتنگ شدم و زیر گریه زدم. سینا مانی را سرگرم می‌کرد که بگذارد من تلفنی حرفم را بزنم. اما مانی گریه ام را دید. آمد با محبت دستی به پشتم کشید و گفت: مامان گریه نکون، نانای بوکون!!!!!
اگر من جارو برقی بکشم یا با صدای بلند حرف بزنم ، جارو برقی را خاموش می‌کند یا به من می‌گوید: مامان هیسسس!

مانی و دوستانش ، که برای او سرود خداحافظی را می خواندند Posted by Hello

میراندا، کارهای دستی و نقاشی های مانی را که آرشیو کرده بودند به او می دهد Posted by Hello

مانی باز با کلاهه Posted by Hello

مانی با تابیتا مربی اش گفت و گو می کند و میراندا ، مربی دیگرش  Posted by Hello

مانی با همان کلاه که به سرش گذاشتند! Posted by Hello

مانی با کلاهی که برای جشن خداحافظی او در مهد کودک برایش درست کردند Posted by Hello

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴

مانی و باباش نشسته اند روبروی تلویزیون و سیمپسون تماشا می کنند! آقا پسرم خیلی بزرگ شده، نه!
کم کم کاملا به فارسی حرف می زند. اگر بنا باشد با کسی هلندی حرف بزند هم می بینم که بلبل زبانی می کند. اما حالا بایدانگلیسی یاد بگیرد. این روزها گاهی با هم به پارک نزدیک به خانه مان در شمال لندن می رویم. مانی سعی می کند با بچه های مردم حرف بزند. اینجا بیشتر مادران با بچه هایشان به زبان مادری خود سخن می گویند. بیشتر لهستانی یا اوکراینی هستند. هندی ها هم هستند که با بچه هایشان هندی یا انگلیسی با لهجه وحشتناک هندی صحبت می کنند. اینجا چندان عرب نشین نیست اماایرانی ها آنقدر هستند که گاهی فکر کنیم در تهران راه می رویم. چند روز پیش آگهی بیمه ای را دیدیم که عکس یک پیکان بود! باورتان نمی شود من وسینا کلی حال کردیم وسینا از آن عکس گرفت!
خلاصه، مانی سعی می کند با بچه ها حرف بزندو به هلندی برای آنان چیزهایی بلغور می کند که بچه های بنده خدا مبهوت می مانند. اگر فارسی بگوید شاید چندتایی بفهمند اماهلندی، بعید است. البته اینجا ایرانی ها اگر ایرانی را در اطراف بشناسند، شروع می کنند با لهجه تابلو با بچه هایشان انگلیسی حرف زدن. اما من فقط با مانی فارسی حرف می زنم مگر در شرایطی که بخواهم همزمان با بچه های دیگر هم حرفی زده باشم.
مانی شروع می کند به بچه بیچاره ای که سر راهش است به هلندی می گوید: کوپیه تی؟ که یک تعارف هلندی برای چای است. بچه دارد هاج و واج نگاهش می کند که او شروع می کند در فضا آنرا آماده کردن واز قوری فرضی چای را در فنجان فرضی می ریزد و بعد آنرا به دست کودک حیران می دهد. بچه بر می گردد به من نگاهی می کند، احتمالا پیش خودش فکر می کنداینها دیگر از کجا آمده اند. اما مانی به روی مبارک نمی آورد و بازی بعدی را شروع می کند و بعد از چند دقیقه به بچه بعدی آیشیه تعارف می کند که بستنی هلندی است! مانی بیچاره!
چند روز پیش مدارکش را برای ثبت نام در مدرسه بردم که اکتبر شروع می شود. تقاضای ساعت های اضافه برایش کرده ایم که شاید موافقت شود.
هر روز کلی یاد روب وسلما می کند. گاهی هم با بدقلقی گریه می کند. اگر به آنها تلفن کنیم بیشتر وقت را مانی حرف می زند و ظاهرا آنان هم راضی ترند که با مانی حرف بزنند.
روزهای آخر در هلند بچه احساس خوبی نداشت. خانه را خالی می کردیم و او نگران بود. پانی دختر دوستم آمد و او را در زمین بازی روبروی خانه به گردش برد و ساعتی با او بازی کرد تاحالش بهتر شد.در مهد کودک هم برایش جشن گرفتند. عکس هایش را به زودی اینجا می گذارم.
الان برگشته از من می پرسد: چه کار بکنی فرناز! به می کنی می گوید بکنی و به نمی تونم می گوید نیومده!
مانی تنهاست. این طرف ها کسی از خواننده های وبلاگ ما نیست که بچه ای به سن و سال مانی داشته باشد؟
مانی دیگر پوشک نمی بندد و اعلام حالت اضطراری را هم یاد گرفته. دو سه هفته ای بود که پوشک نمی بست اما حدود یک هفته است که اعلام خطر نیز می کند.
غذایش خیلی کم شده و حالا تنها 14 کیلوست. اما شماره پایش 26 است!
چند دقیقه پیش با مدادش روی زمین خط خطی کرد که من باعجله پاکش کردم. بعد خودش یک طرح دیگر را که سابقا روی دیوار کشیده بود و ماندیده بودیم را نشان داد و گفت: ماما تمیس بوکون!

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴


 Posted by Hello

کنزینگتون گاردن لندن Posted by Hello

هاید پارک لندن Posted by Hello
ساعت 10:30 شب است اما مانی هنوز نخوابیده. یک بار به تخت خواب رفته و دوباره بیرون آمده است. مدام این سئوال را تکرار می کند: مامان بابا سینا کجاست!؟ به او می گویم که بابالندن است و ماهم به زودی پیش او می زویم. چند دقیقه بعد دوباره سروکله اش پیدا می شود که : باب سینا کوش؟!
الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
عاشق اسپانچ بوب و باب د بیلدر و رانندگی است. من و سینا باید روی تخت بنشینیم و هر سه با هم سر هایمان رازیر پتو کنیم و مانی زیر پتو قام قام کند!
چند روزی است که به کلی پنبرز را کنار گذاشته، بچم آقا شده مامان قربونش بره!
با خودش زیاد حرف می زند و با کسانی که دوستشان دارد هم در نبودشان گفت وگو می کند و از همه بیشتر با روب و سلما که پدربزرگ و مادربزرگ هلندی او محسوب می شوند. او روب را به تنهایی روب صدا می زند اما سلما را روب و سلما می نامد. دلیلش برای هیچکس روشن نیست که چرا !

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

وقتی این وبلاگ را شروع می کردم تصورم این بود که در سالهای آینده حداقل هفته ای یک بار در آن خواهم نوشت ولی نمی دانم چرا نوشتن روز به روز سختتر می شود، مثلا اسم خودم را هم روزنامه نگار گذاشته ام !
مانی روز به روز بزرگتر آقاتر و مهربانتر می شود. وقتی امروز بردم که موهایش راکوتاه کنم خانم سلمانی حسابی تعجب کرد که مانی نشسته بود وبدون گریه وداد وبیداد به کار او وکوتاه شدن موهایش نگاه می کرد.البته فکر نکنید که دیگر گریه بی دلیل نمی کند یا بهانه نمی گیرد ولی در بعضی مواقع آبروی مرا حسابی حفظ می کند.
هفته اول فوریه رادر لندن و در کنار سینا حسابی خوش گذراند .وقتی دورهم بودیم برای مانی خیلی فضای بهتری بود.بچه بیچاره چه گناهی دارد که پدرش باید در لندن کار کند؟ مانی که این حرفها را نمی فهمد او فقط می خواهد مادورهم باشیم.برای همین هم من به زودی بساط زندگی را جمع می کنم که به لندن برویم.می خواستم چی بگویم؟ آهان در لندن منزل یکی از دوستان قدیم (مهرداد فرهمند) مهمان بودیم وهم خانه او یک گربه داشت.گربه مذکور روی کمد نشسته بودو
مانی داشت نگاهش می کرد که گربه پرید پایین طرف مانی ! بعد هم رفت بغل شومینه نشست.
مانی ترسیده بود و شروع کرد این ماجرا را برای سینا تعریف کردن:پیشی پرید آتیش و...
این ماجرا تا سه روز ادامه داشت مانی هرکسی را که دید یا با هر کس که تلفنی حرف زدماجرا را برایش با همین سه کلمه تعریف کرد.
گاهی لغات تازه اش شوکه ام می کند و گاهی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که اصلا توقع شنیدنش را از او ندارم.
چند وقت پیش داور نبوی داشت برای ما حرف می زد و ماهم سراپا گوش بودیم که یک دفعه بی مقدمه مانی رو کرد به داور و گفت :سسسسسسسس همزمان انگشت سبابه اش را هم روی بینی اش گذاشت.داور ساکت شد و در میان خنده حضار من به مانی گفتم که کاری که کرده خوب نبوده.
درست چند دقیقه بعد وقتی داور بنده خدا دوباره شروع به حرف زدن کرد مانی همان کار را تکرار کرد و از آن به بعد هم هرگاه داور حرف بزند و مانی در حال بازی نباشد می گوید :سسسسسسسسسسسس
شب دیگری مانی نخوابیده بود و تلویزیون فیلم حادثه ای پخش می کرد.صحنه آخر فیلم مثل اغلب فیلم های اینچنینی هنرپیشه ها یکدیگر را بوسیدند. مانی هم برگشت به من گفت:مامان اینا آگیشن!!!!!!!(آگیشن=عاشق هستند)
به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید:آبو گولا که احتمالا همان آب پرتقال است.
عاشق Bob the builder که مانی به زبان هلندی Bob de bouwer صدایش می کند. البته در دیزنی شاپ لندن هم کم نیاورد و یک تلفن وینی د پو خرید. راستش انگشتش پایین نیامد آنجا هر چه را که دید با انگشتش اشاره کرد و :گفت :ماما اینو می خوا!
صدای سرفه اش می آید. سرما خورده بچم.

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳


 Posted by Hello
مانی در لباس سینتا

مانی در حال خندهPosted by Hello
خیلی وقته که اینجا ننوشتم، چون یک دزدی پیدا شده و آدرسم رو دزدیده، خدا ازش نگذره!
مانی سال 2005 رامثل بقیه بچه ها در اروپا با سروصدای آتش بازی شروع کرد. مردم در شهری که ما زندگی می کنیم از هفته ها پیش خود رابرای این مراسم پرسروصدا آماده می کردند.دیشب مانی اول کمی جاخورد و فقط نگاه می کرد اما بعد از چند دقیقه برای اینکه همرنگ جماعت شود با صدای بلند فریاد می زدوموهای روب بیچاره را می کشید چون روی کول او نشسته بود!
الان که من ومانی تنها هستیم اغلب وقتش را در خانه به دیدن دی وی دی های برنامه های تلویزیونی بی بی سی می گذراند که سینا برایش از لندن می آورد و tweenies را به بقیه ترجیح میدهد .
رفتن سینا ناراحتش می کند و تا چند روز کمی ناآرام است.هفته گذشته را سینا اینجا گذراند.
مانی یک روز صبح وقتی من به سینا می گفتم که وقت بیدار شدن است درجواب سوال او که پرسید ساعت چند است، مچش را زد بالا و گفت :10!
من و مانی با تنهایی کنار آمده ایم اما گاهی اتفاقات جالبی هم برایمان می افتد.مثلا دوهفته پیش من تصمیم گرفتم که شیشه ها را تمیز کنم به بالکن رفتم .چشمتان روز بد نبیند،بعد از چنددقیقه که می خواستم برگردم ،دیدم در باز نمی شود نگو که آقامانی چفت در را انداخته ومتاسفانه چفت مذکور به راحتی بسته می شود اما به این راحتی ها نمیتوان آنرا بازکرد!
ساعتی رابیرون در سرما گذراندم و سعی مانی برای باز کردن در با کلیدی که قفل نبود تماشاکردم و در نهایت مجبورشدم شیشه را بشکنم و داخل شوم!!
مانی به هلندی و فارسی حرف می زند و سعی می کند که منظورش را هرطور که شده به ما حالی کند.نسبتا حافظه خوبی دارد و پس ازچند ماه توماس را شناخت و به اسم صدا کرد.
اینجا در هلند بابانوئل که نامش سینتر کلاس است 5 دسامبر ار اسپانیا می آید و برای هلندی ها کادو می آورد بویژه کوچکتر ها در این روز از همه کادو می گیرند.این سنتای معروف در هلند وردستانی دارد که به او در برآورده کردن آرزوهای ملت کمک می کنند.این زوارته پیت ها سیاهانی شبیه حاجی فیروز های خودمان هستند با موهای فرفری .مانی اسم آنهارا با اسم سنتا قاطی کرد و به همه آنها می گفت:زوارته کیت!
مانی هم کلی کادو گرفت.اما بیش از همه جعبه ابزار کادویی سلما را دوست دارد و بلد است که کدام پیچ را با کدام وسیله باید باز کند.
مهربان است واز وقتی که سینا از اینجا رفته از تلفن خوشش نمی آید با هیچ کس تلفنی حرف نمی زند اما همه را به اسم کوچکشان در میان بازی هایش نام می برد و بیش از همه،سعید و ساناز.
باعرض شرمندگی بدون بابا یا خاله.
اغلب افراد فامیل رادر عکس ها می شناسد و اسمشان را می گوید،به جزاسم من!من فقط مامان هستم!
الان مانی در حال تماشای تلویزیون است.مشکل خوابش به کلی حل شده وکافی است او را در تختش بگذارم تا دقایقی بعد به خواب برود.

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

مانی با کلمات تازه ای که می گوید ما را شگفت زده می کند .کم کم منظورش را به فارسی یا هلندی می رساند.موقعی که می خواهد با او بازی کنیم دستمان را می کشد و می گوید ماما زیتن! که به زبان هلندی همان بشین خودمان است. هر چه را که بخواهد به دست ما بدهد می گوید :آشوبلیف ! که یعنی بفرمایین.
سینا را بابا سینا صذا می کند ولی گفتن اسم من برایش سخت است.
دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
چند روز پیش بعد از بیدار کردن پدرش لباس ها و عینک و ساعتش را هم دانه دانه بدون آنکه ما به او گوشزد کنیم به سینا داد.ما که مجذوب شده بودیم قربان صذقه اش می رفتیم که دسنش را به صورت سینا مالید و گفت بابا ریش ! وبه او یاد آوری کرد که اگر می خواهد صورت مانی را ببوسد نباید ریش داشته باشد!
اول تا سوم اکتبر در شهری که ما زندگی می کنیم جشن بزرگی برپاست و برای بچه ها همه شهر، شهر بازی است.مانی در آن روزها حسابی کیف کرد.هر چه بازی ها خطرناکتر بودند بیشتر دوست داشت.از میان ده ها بازی مخصوص سن خودش به اسب (پونی)سواری و بازی دیگری علاقه نشان داد که من و سینا تا پایان چرخش آن چشم ها را بسته بودیم!
مهربان است و بی دلیل وبا دلیل ادم را می بوسد .اگر به دلیلی غصه دار باشیم زود درک می کند و با محبت خالصانه اش غم را از یادمان می برد.
مانی کم کم بزرگ می شود و در کارهای خانه کمک می کند . سردماغ که باشد اسباب بازی هایش را جمع می کند و چرخ خرید را هم تا بازارچه می کشد واگر سرحال نبود می گوید :مامان بالا! که منظورش بغل است.
دوستی دارم که دختر چهار ساله اش پرنا هم بازی مانی است.چند روز پیش که سوار دو چرخه بودیم ،بی مقدمه شروع کرد به صدا زدن : مرنا، مرنا! گفتم: مامان پرنا اینجا نیست.با انگشتش به یک آگهی خیابانی درباره بیمه اشاره کرد که عکس دختری با موهای بلند شبیه پرنا بود.
گهگاه در حضور میهمانان شیرین کاری های مضاعف می کند.مثل هفته پیش که کیوان و فرین اینجا بودند.از ما خواست که به موزیک گوش کند .یک cd الویس را گوش می کرد ،مقابل ضبط نشسته بود و در بحر آن رفته بود
ما می خندیدیم که بدون توجه به ما برای اینکه صدا را بهتر بشنود کمی آنرا بیشتر کرد!



مانی در حال فيلمبرداری با دوربين کيوان Posted by Hello

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳


Posted by Hello

امروز تولد مانی یا به قول خودش تبلد اوست، اما دست ودلم به نوشتن نمی رفت.
بابا جون کجایی امروز چهارشنبه است... گرچه مدتها بود که دلخوشی چهارشنبه ها هم حراممان شده بود و حتی تماس های تلفنی هم به ماهی یک حال واحوال محدود ، اما دلمان را راضی می کردیم که بزرگتر بزرگوارمان به مرحمت دل پر لطفش ما را می بخشد که این شمع کوچک را که پس از سالها خاموشی خورشید همسرش بدان دل خوش داشته، از او دور کرده ایم.
همیشه می گفت : کتابخانه ام از آن مانی است و این اواخر یک بار تلفنی گفت چه فایده وقتی او فارسی نمی داند و چنان غمی درصدا داشت که تا چند روز حال خوشی نداشتم.
در تمام سالهایی که اورا شناختم جز انسانیت و فضیلت از او سراغ ندارم ، مطمئنم هر که او را بشناسد با من هم عقیده است.
مانی دیروز با دیدن این عکس مدتها بدان خیره ماند و بعد برای اولین بار گفت : بابا سیی(به فتح سین)
متوجه وخامت اوضاع شده است و برخلاف گذشته که پیش از خواب چند دقیقه ای را به گریه می گذراند در شبهای اخیر بی گریه و سروصدا خوابیده.
گهگاه پدرش را دلداری می دهد، روی زانوی او می نشیند و ماچ های آبداری از لپش می کند و سینا هر بار به او می گوید: خوشحالم که تو هرگز این روزها را تجربه نمی کنی...
تولد دوسالگی مانی برای ما نشانی از مبارکی و جشن نداشت ، امیدوارم روزهای خوش آینده تلخی این روزها را زايل کند.


مانی با هديه تولدشPosted by Hello

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳


مانی با داریوش که دو ماهی از او بزرگتره وخیلی هم جدی است! Posted by Hello

مانی در حال آب بازی، يا به قول خودش «آبازی». شايان ذکر است که او به همه نوع بازی، آب بازی می گه؛ اعم از آب بازی، تاب بازی و هر نوع بازی ديگه! Posted by Hello

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳

پسره تازگی ها اگر حرفی بزنی که خوشش نیاید، یا اگر آواز بخونی وصدات دلنشین نباشد ، انگشتش را روی بینی خودش یا شما میگذارد و می گوید :هیسسسسسسسسسس
از وقتی هوا گرم شده به استخر میره وکلی بهش خوش میگذرد، عادت کرده که با تیوب هایی که به دستاش می پو شانم در آب بماند و بازی کند.
کلمات زیادی را به فارسی می گوید و کلمات نامفهوم زیادی را هم بلغور می کند که من نمیفهمم؛ شاید هلندی باشند.

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳


من نمی دونم به چی نگاه می کنه Posted by Hello

در رم، مانی با لباس تابستانیPosted by Hello

 
مانی در کافه هتل در راه خرید بستنی Posted by Hello

مانی گرمای سرزمین مادری را در رم حس کرد.  برای او که درماههای اخیر جز باران و باد چیزی ندیده بود گرمای رم شگفت بود.  به خاطر حضور مانی در رم اتحادیه بستنی فروشان ایتالیا طی بیانیه ای حالت فوق العاده اعلام کرد!  پسره روزی 6 تا بستنی می خورد.  روز اول که برایش از کافی شاپ هتل اولین بستنی را خریدم بعد از آنکه تمامش را خورد،  لیوان بستنی را به دست گرفت و به کافه برگشت بدون اینکه به ما چیزی بگوید،  بچه ظاهرا فکرکرده بود که اگر ظرف خالی را پس ببرد برایش پر می کنند!
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم:  عاشقتم،  می گفت:  آگیشم!
یک روز در رم،  هر چه از او خواستم خودش راه برود راضی نشد بعد که بغلش کردم برای اینکه مزدم را داده باشد بی مقدمه چند ماچ آبدار از لپم کرد و گفت : نازی نازی ... آگیشم! گرچه میدانستم بلانسبت خرم می کند اما خیلی بهم چسبید.
 

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳

مانی و سینا با هم رفتند به جوجو ها نون بدن .مانی با اصرار گفت:بابا نون...جوجو و قبل از اینکه سینا بتونه به خودش بجنبه دستش را گرفت و به طرف در برد.
امروز سالگرد تاسیس مهد کودک مانی بود و یک مهمونی کوچولوی قشنگ در مهد برپابود.والدین و بچه ها و مربی ها بودند و کلی به همه خوش گذشت.
وبلاگ نوشی و جوجه هایش را خواندم.سخت دلم گرفت.می دونم خیلی از شما خواننده نوشی هم هستید و حتما از ماجرا خبر دارید.می دانید، امروز پیش خودم فکر کردم واقعا این چیزی از جنایت کم نداردکه بچه ای را از مادرش جدا کنند. باید مادر باشید تا بدانید چه می گویم. اما علیه این جنایت ها کسی نامه وامضا جمع نمی کند برای همه جا افتاده و فکر می کنند خوب با قانون که نمی شود در افتاد .اما می شود.قانون تا وقتی مشروعیت دارد که جامعه آنرا اجرا کند.قانونی که اجرا نشود فاتحه اش خوانده است.به نظر من این مردها هستند که باید با اجرای این قانون مخالفت کنند.
اینجا در هلند و اغلب کشورهای پیشرفته دنیا زنان در مورد بچه هایشان تام الاختیارند.همه حقوق پدران در ایران اینجا مال مادرهاست ومادر قیم و کفیل فرزند خود است.امروز داشتم فکر می کردم آیا من روزی از این حق استفاده می کردم؟راستش را بخواهید اگر کسی واقعا بچه اش را دوست داشته باشد نمی تواند او را به زور از دیدن یکی از والدینش محروم کند.کاش روزی برسد که به جای این همه دادگاه در ایران ، اگر زن ومردی با هم توافق نداشتند بدون دعوا از هم جداشوند و حداقل به خاطر بچه هایشان با هم مدارا کنند،همانطور که در بسیاری از نقاط دنیا والدین ناسازگار به خاطر بچه هایشان حتی رفاقت خود را هم پس از جدایی حفظ می کنند.مشکل ما ایرانی ها فرهنگی است و سالها طول می کشد تا حل شود.

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

من این روزها بدون مانی تقریبا به همه کارم می رسم. مانی را صبح ها به مهد می برم و عصر او را برمیگردانم. دیگرصبح ها حتی یک ذره بغض هم نمی کند. ظاهرا به او کلی خوش می گذرد.
کاهی مانی با بابا سینا تمرین حروف صدا دار می کند وبعد از سینا می گوید: ...ااا...اوووو...ایییی.گاهی هم سینا سعی می کند مانی را تشویق کند تا با دهان آهنگ ایا ایا او را بزند.مانی اجزا را درست می گوید و پشت سینا تکرار می کند...ایا...ایا ...اووو اما وقتی می خواهد آنها را پشت هم ردیف کند می گوید...ایاایاایا...
او اسم همه را می داند و وقتی اسمشان را می شنود نسبتی که با خودش دارند را تکرار می کند.مثلا وقتی می گوییم سعیده می گوید:عمه. اشیا متعلق به هرکس را می شناسد و با نشان دادنشان اسم صاحبشان را می گوید.
نقاشی های بامزه ای کشیده که گاهی آنها را به من می دهند تا با خودم به خانه بیاورم.برای روز پدر هم خود مانی به عنوان هدیه یک نقاشی برای بابا سینا کشیده بود.
هنوز گاهی نمی فهمم که چه می خواهد، می گوید: مامان مامان بیییییییا!(به کسر ب).بعد که می روم می گوید :اییینا اییینا....(به فتح ا)و انگشتش را به اطراف می چرخاند.شاید خودش هم نمی داند چه می خواهد.
وقتی برایش چیزی بخوانیم که تازه باشد وخوشش بیاید، با تکان دادن بدن و جنباندن سرش رو به پایین می خواهد که ادامه دهیم.
مربی اش می گوید،گاهی با حرکتی شبیه رقص روی پای خودش رنگ می گیرد و بچه های دیگر هم این کار را خیلی دوست دارند و به تقلید از او این کار را می کنند.

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۳

مانی از رفتن عمه خیلی ناراحت شد. مثل اینکه ماجرا را فهمیده بود، از یکی دو روز جلوتر مدام عمه را بغل می کرد. وقت رفتن او هم گریه ای سرداد که دل سنگ را کباب می کرد .اما حالا بهتر است. گاهی فیلش یادی از هندوستان می کند و ما هم با شیوه "ااااااااا جوجو پرید کجا رفت...."منسوب به دایی فرشید او را از صرافت می اندازیم.
از وقتی به مهد می رود آرامتر شده و حال بهتری دارد. چند کلمه هلندی هم بلغور می کند:لکر...(یعنی خوشمزه) و یا ...(یعنی بله) و...
چند شب پیش سینا را روی پایش خوابانده بود .به من و عمه گفت :هیسسسسسسس! و انگشت سبابه کوچولویش را روی بینی اش گذاشت .تا سینا بتواند بی سروصدا بخوابد.ما که ساکت شدیم و دید که صدایمان در نمی آید.سینا را صدازد و گفت : بابا هیسسسسسس!
موهای مانی حسابی بلند شده و او را با مزه تر کرده است.روز ها وقتی از مهد کودک برمی گردد یک هپلی کامل است.وقتی به مهد می روم تا او را به خانه بیاورم کمی ساکت می ایستم تا مرا نبیند و من بتوانم بازی اش را تماشا کنم .بعد که مرامی بیند هر چه در دست دارد را رها می کند و به طرف من می آید و صورتم را غرق بوسه می کند.




سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳




لايدن، 29 مه 2004 Posted by Hello

با مانی در پارک حفاظت شده حيوانات. آقا مانی به طاووس ها نان می دهد!

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

امروز من و عمه سعیده از دست مانی کم مانده که گریه کنیم. مانی از صبح ساعت 8 تا حالا بیدار است و با وجود خستگی نمی خوابد.
دیشب برای اولین بار از زمان خروج از ایران، من و سینا با هم و بدون مانی برای شام دعوت شدیم و به لاهه رفتیم. وقتی بر گشتیم عمه در حال بیهوشی بود از دست مانی.
این دو نمونه را گفتم تا برایتان تعریف کنم روزی که عمه برای دیدن ما به هلند آمد، گفت:این بچه خیلی هم بچه آرومی است و بیخود شما می گویید که شیطونه!دیشب که تلفنی با تهران حرف می زد می گفت :بابا این بچه به زمین و زمان بند نیست!!
خلاصه عمه بیچاره در این یک هفته کلی خوش گذرانده(البته این چیزی است که خودش می گوید ما که باور نمی کنیم.)
دو روز پیش دست جمعی به خرید رفتیم و مانی و عمه با هم به یک فروشگاه کفش رفتند. چند دقیقه بعد عمه با رنگ پریده آمد و گفت :مانی تمام کفش ها را روی زمین ریخت و صاحب مغازه تقریبا عمه و مانی را از مغازه بیرون کرده بود.
یک سوال تازه کسی می داند راه حل مبارزه با جیغ چیست؟
البته مانی از این هفته به مهد کودک می رود و من وخودش زندگی بهتری خواهیم داشت.
پسر من خیلی هم بچه بدی نیست. دیروز که با هم به سوپر رفتیم بسته دستمال را برای مامان تا دم دوچرخه آورد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

مانی امشب بد خواب شده بود. داشت بیهوش می شد از خواب ولی خوابش نمی برد، مدام پایش را از لای میله های تخت بیرون می آورد و جلوی دهان من می گذاشت تا ببوسمش. به محض اینکه بوسیدن را قطع می کردم آنرا تکان می داد و بوسه می فرستاد یعنی ادامه بده!!! تا اینکه خوشبختانه بالاخره بعد ازدو ساعت خوابید.

خبرهای خوب: اول اینکه برایش مهد کودک پیدا کردیم و امروز به آنجا رفتیم تا محل مهد راببینیم.یک جای بسیار بزرگ که نه تنها در قیاس با خانه های غربيلی اینجا که حتی در قیاس با خانه ها و محل های مهد کودک در تهران که اغلب خانه هستند هم بسیار بزرگ است. فکر می کنم اساسا برای مهد ساخته شده و پر نور است . در این فضا مطمئنا در ایران و خیلی جاهای دیگر دنیا 500 بچه را می شود به راحتی نگهداری کرد اما در اینجا تنها 70 بچه نگهداری می شوند که 15 مربی هم مراقب آنها هستند.بی خود نیست اینقدر لیستهای انتظار بلند هستند.مانی خیلی آنجا را پسندید و من خیلی خوشحالم.

اینجا هوا حسابی گرم شده و مانی با استین کوتاه و شلوارک خیلی خوش تیپ می شه.اما جاهای خاراندن پوستش که زخم هایی است که دایم به خودش می زند بیرون می افتد. کسی برای رفع خارش پوستش راه حلی دارد؟

هر جا گوشی تلفن می بیند بر میدارد وشروع به صحبت می کند.بابا شلوار د د ....یا ماما عزیزم.....بعد هم گوشی را به ما می سپرد تا ادامه بدهیم و یک دوری می زند دوباره می آید آنرا پس می گیرد و دوباره از اول.

دیروز یک خطر حسابی از سرش گذشت. قدش دیگر کم کم بلند می شود و دستش به جاهایی می رسد که انتظار نداریم. چند روز پیش از روی میز شکلات بلند می کرد که لیوان خالی دمر شد و داشت می افتاد او با بدنش آنرا نگه داشته بود و جیغ می زد که کسی به دادش برسد...بگذریم. دیروز ناگهان دیدم رنگش قرمز شده و سرفه های عجیبی می کند، به پشتش زدم بهتر نشد.رنگش هر لحظه قرمز تر میشد که دمرش کردم و محکم به پشتش کوبیدم که حلقه سینا از دهانش بیرون افتاد.تا چند ساعت بعد با اینکه او سرحال و سالم بود از ترس تب کرده بودم و سر درد داشتم.برای چندمین بار به خودم یادآوری کردم که توانایی های اورا دست کم نگیرم و همه چیز را در حداکثر فاصله از او قرار دهم.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳

دیروز اینجا و فکر می کنم در همه اروپا و امریکا روز مادر بود.روز مادر را به همه مامان ها بویژه به مامان خودم تبریک می گم.
مانی امشب زود خوابیده ،بعضی شبها بویژه وقتی خسته باشه از این ساعت که حدود 5/8 است ؛ می خوابد تا صبح.
مانی امروز اسم خودش را گفت .قبلا به جای مانی می گفت :منم!
امروز که آمدم وبلاگ بنویسم ،متوجه شدم که blogger خیلی عوض شده وgooglize شده و کلی حال کردم.این پست کوتاه را فقط برای این نوشتم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

مانی دیروز اسم من وسینا را گفت:سینا و ناناز! اغلب چیزهایی را که به او می گوییم تکرار می کند.دست و پا وشکمش را با اسمشان یاد گرفته و نشانشان می دهد و اسمشان را می گوید.گا هی هم در میان کارهای دیگر می آید و دست و پایش را با اسم به من نشان می دهد،لابد برای اینکه من اسمشان را فراموش نکنم.
نزدیک خانه یک زمین بازی پیدا کرده ام که جای خیلی خوبی است و مانی را اغلب روزها برای بازی به آنجا می برم. تاب،سرسره والاکلنگ هایی که اینجا هست با شکل های رایج که من قبلا می شناختم فرق دارند و در عین سادگی زیباتر و راحتتر هستند.زیر همه آنها هم نوعی پلاستیک شبیه زیر اندازهای ماشین هست که در صورت افتادن بچه، ضربه را می گیرد.اما مهمتر از همه اینها یک محوطه کوچک پر از ماسه و وسایل شن بازی است که مانی وبیشتر بچه های دیگر از آن خیلی لذت می برند .مانی دایم با یک بیلچه شن ها را به هوا می ریزد و کلی شن روی سرش و لباسهایش به خانه می آورد.روزهای اول سعی می کرد اسباب بازی بچه های دیگر را بگیرد اما حالا بهتر شده و کم کم فهمیده که اینجا همه با هم شریکند.من هم وارد بازی او با بچه ها نمی شوم تا خودش بتواند راه برقراری ارتباط را کشف کند.
راستی شلوار و جوراب و کفش را هم می گوید.