وقتی این وبلاگ را شروع می کردم تصورم این بود که در سالهای آینده حداقل هفته ای یک بار در آن خواهم نوشت ولی نمی دانم چرا نوشتن روز به روز سختتر می شود، مثلا اسم خودم را هم روزنامه نگار گذاشته ام !
مانی روز به روز بزرگتر آقاتر و مهربانتر می شود. وقتی امروز بردم که موهایش راکوتاه کنم خانم سلمانی حسابی تعجب کرد که مانی نشسته بود وبدون گریه وداد وبیداد به کار او وکوتاه شدن موهایش نگاه می کرد.البته فکر نکنید که دیگر گریه بی دلیل نمی کند یا بهانه نمی گیرد ولی در بعضی مواقع آبروی مرا حسابی حفظ می کند.
هفته اول فوریه رادر لندن و در کنار سینا حسابی خوش گذراند .وقتی دورهم بودیم برای مانی خیلی فضای بهتری بود.بچه بیچاره چه گناهی دارد که پدرش باید در لندن کار کند؟ مانی که این حرفها را نمی فهمد او فقط می خواهد مادورهم باشیم.برای همین هم من به زودی بساط زندگی را جمع می کنم که به لندن برویم.می خواستم چی بگویم؟ آهان در لندن منزل یکی از دوستان قدیم (مهرداد فرهمند) مهمان بودیم وهم خانه او یک گربه داشت.گربه مذکور روی کمد نشسته بودو
مانی داشت نگاهش می کرد که گربه پرید پایین طرف مانی ! بعد هم رفت بغل شومینه نشست.
مانی ترسیده بود و شروع کرد این ماجرا را برای سینا تعریف کردن:پیشی پرید آتیش و...
این ماجرا تا سه روز ادامه داشت مانی هرکسی را که دید یا با هر کس که تلفنی حرف زدماجرا را برایش با همین سه کلمه تعریف کرد.
گاهی لغات تازه اش شوکه ام می کند و گاهی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که اصلا توقع شنیدنش را از او ندارم.
چند وقت پیش داور نبوی داشت برای ما حرف می زد و ماهم سراپا گوش بودیم که یک دفعه بی مقدمه مانی رو کرد به داور و گفت :سسسسسسسس همزمان انگشت سبابه اش را هم روی بینی اش گذاشت.داور ساکت شد و در میان خنده حضار من به مانی گفتم که کاری که کرده خوب نبوده.
درست چند دقیقه بعد وقتی داور بنده خدا دوباره شروع به حرف زدن کرد مانی همان کار را تکرار کرد و از آن به بعد هم هرگاه داور حرف بزند و مانی در حال بازی نباشد می گوید :سسسسسسسسسسسس
شب دیگری مانی نخوابیده بود و تلویزیون فیلم حادثه ای پخش می کرد.صحنه آخر فیلم مثل اغلب فیلم های اینچنینی هنرپیشه ها یکدیگر را بوسیدند. مانی هم برگشت به من گفت:مامان اینا آگیشن!!!!!!!(آگیشن=عاشق هستند)
به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید:آبو گولا که احتمالا همان آب پرتقال است.
عاشق Bob the builder که مانی به زبان هلندی Bob de bouwer صدایش می کند. البته در دیزنی شاپ لندن هم کم نیاورد و یک تلفن وینی د پو خرید. راستش انگشتش پایین نیامد آنجا هر چه را که دید با انگشتش اشاره کرد و :گفت :ماما اینو می خوا!
صدای سرفه اش می آید. سرما خورده بچم.
جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳
شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳
خیلی وقته که اینجا ننوشتم، چون یک دزدی پیدا شده و آدرسم رو دزدیده، خدا ازش نگذره!
مانی سال 2005 رامثل بقیه بچه ها در اروپا با سروصدای آتش بازی شروع کرد. مردم در شهری که ما زندگی می کنیم از هفته ها پیش خود رابرای این مراسم پرسروصدا آماده می کردند.دیشب مانی اول کمی جاخورد و فقط نگاه می کرد اما بعد از چند دقیقه برای اینکه همرنگ جماعت شود با صدای بلند فریاد می زدوموهای روب بیچاره را می کشید چون روی کول او نشسته بود!
الان که من ومانی تنها هستیم اغلب وقتش را در خانه به دیدن دی وی دی های برنامه های تلویزیونی بی بی سی می گذراند که سینا برایش از لندن می آورد و tweenies را به بقیه ترجیح میدهد .
رفتن سینا ناراحتش می کند و تا چند روز کمی ناآرام است.هفته گذشته را سینا اینجا گذراند.
مانی یک روز صبح وقتی من به سینا می گفتم که وقت بیدار شدن است درجواب سوال او که پرسید ساعت چند است، مچش را زد بالا و گفت :10!
من و مانی با تنهایی کنار آمده ایم اما گاهی اتفاقات جالبی هم برایمان می افتد.مثلا دوهفته پیش من تصمیم گرفتم که شیشه ها را تمیز کنم به بالکن رفتم .چشمتان روز بد نبیند،بعد از چنددقیقه که می خواستم برگردم ،دیدم در باز نمی شود نگو که آقامانی چفت در را انداخته ومتاسفانه چفت مذکور به راحتی بسته می شود اما به این راحتی ها نمیتوان آنرا بازکرد!
ساعتی رابیرون در سرما گذراندم و سعی مانی برای باز کردن در با کلیدی که قفل نبود تماشاکردم و در نهایت مجبورشدم شیشه را بشکنم و داخل شوم!!
مانی به هلندی و فارسی حرف می زند و سعی می کند که منظورش را هرطور که شده به ما حالی کند.نسبتا حافظه خوبی دارد و پس ازچند ماه توماس را شناخت و به اسم صدا کرد.
اینجا در هلند بابانوئل که نامش سینتر کلاس است 5 دسامبر ار اسپانیا می آید و برای هلندی ها کادو می آورد بویژه کوچکتر ها در این روز از همه کادو می گیرند.این سنتای معروف در هلند وردستانی دارد که به او در برآورده کردن آرزوهای ملت کمک می کنند.این زوارته پیت ها سیاهانی شبیه حاجی فیروز های خودمان هستند با موهای فرفری .مانی اسم آنهارا با اسم سنتا قاطی کرد و به همه آنها می گفت:زوارته کیت!
مانی هم کلی کادو گرفت.اما بیش از همه جعبه ابزار کادویی سلما را دوست دارد و بلد است که کدام پیچ را با کدام وسیله باید باز کند.
مهربان است واز وقتی که سینا از اینجا رفته از تلفن خوشش نمی آید با هیچ کس تلفنی حرف نمی زند اما همه را به اسم کوچکشان در میان بازی هایش نام می برد و بیش از همه،سعید و ساناز.
باعرض شرمندگی بدون بابا یا خاله.
اغلب افراد فامیل رادر عکس ها می شناسد و اسمشان را می گوید،به جزاسم من!من فقط مامان هستم!
الان مانی در حال تماشای تلویزیون است.مشکل خوابش به کلی حل شده وکافی است او را در تختش بگذارم تا دقایقی بعد به خواب برود.
مانی سال 2005 رامثل بقیه بچه ها در اروپا با سروصدای آتش بازی شروع کرد. مردم در شهری که ما زندگی می کنیم از هفته ها پیش خود رابرای این مراسم پرسروصدا آماده می کردند.دیشب مانی اول کمی جاخورد و فقط نگاه می کرد اما بعد از چند دقیقه برای اینکه همرنگ جماعت شود با صدای بلند فریاد می زدوموهای روب بیچاره را می کشید چون روی کول او نشسته بود!
الان که من ومانی تنها هستیم اغلب وقتش را در خانه به دیدن دی وی دی های برنامه های تلویزیونی بی بی سی می گذراند که سینا برایش از لندن می آورد و tweenies را به بقیه ترجیح میدهد .
رفتن سینا ناراحتش می کند و تا چند روز کمی ناآرام است.هفته گذشته را سینا اینجا گذراند.
مانی یک روز صبح وقتی من به سینا می گفتم که وقت بیدار شدن است درجواب سوال او که پرسید ساعت چند است، مچش را زد بالا و گفت :10!
من و مانی با تنهایی کنار آمده ایم اما گاهی اتفاقات جالبی هم برایمان می افتد.مثلا دوهفته پیش من تصمیم گرفتم که شیشه ها را تمیز کنم به بالکن رفتم .چشمتان روز بد نبیند،بعد از چنددقیقه که می خواستم برگردم ،دیدم در باز نمی شود نگو که آقامانی چفت در را انداخته ومتاسفانه چفت مذکور به راحتی بسته می شود اما به این راحتی ها نمیتوان آنرا بازکرد!
ساعتی رابیرون در سرما گذراندم و سعی مانی برای باز کردن در با کلیدی که قفل نبود تماشاکردم و در نهایت مجبورشدم شیشه را بشکنم و داخل شوم!!
مانی به هلندی و فارسی حرف می زند و سعی می کند که منظورش را هرطور که شده به ما حالی کند.نسبتا حافظه خوبی دارد و پس ازچند ماه توماس را شناخت و به اسم صدا کرد.
اینجا در هلند بابانوئل که نامش سینتر کلاس است 5 دسامبر ار اسپانیا می آید و برای هلندی ها کادو می آورد بویژه کوچکتر ها در این روز از همه کادو می گیرند.این سنتای معروف در هلند وردستانی دارد که به او در برآورده کردن آرزوهای ملت کمک می کنند.این زوارته پیت ها سیاهانی شبیه حاجی فیروز های خودمان هستند با موهای فرفری .مانی اسم آنهارا با اسم سنتا قاطی کرد و به همه آنها می گفت:زوارته کیت!
مانی هم کلی کادو گرفت.اما بیش از همه جعبه ابزار کادویی سلما را دوست دارد و بلد است که کدام پیچ را با کدام وسیله باید باز کند.
مهربان است واز وقتی که سینا از اینجا رفته از تلفن خوشش نمی آید با هیچ کس تلفنی حرف نمی زند اما همه را به اسم کوچکشان در میان بازی هایش نام می برد و بیش از همه،سعید و ساناز.
باعرض شرمندگی بدون بابا یا خاله.
اغلب افراد فامیل رادر عکس ها می شناسد و اسمشان را می گوید،به جزاسم من!من فقط مامان هستم!
الان مانی در حال تماشای تلویزیون است.مشکل خوابش به کلی حل شده وکافی است او را در تختش بگذارم تا دقایقی بعد به خواب برود.
دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳
مانی با کلمات تازه ای که می گوید ما را شگفت زده می کند .کم کم منظورش را به فارسی یا هلندی می رساند.موقعی که می خواهد با او بازی کنیم دستمان را می کشد و می گوید ماما زیتن! که به زبان هلندی همان بشین خودمان است. هر چه را که بخواهد به دست ما بدهد می گوید :آشوبلیف ! که یعنی بفرمایین.
سینا را بابا سینا صذا می کند ولی گفتن اسم من برایش سخت است.
دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
چند روز پیش بعد از بیدار کردن پدرش لباس ها و عینک و ساعتش را هم دانه دانه بدون آنکه ما به او گوشزد کنیم به سینا داد.ما که مجذوب شده بودیم قربان صذقه اش می رفتیم که دسنش را به صورت سینا مالید و گفت بابا ریش ! وبه او یاد آوری کرد که اگر می خواهد صورت مانی را ببوسد نباید ریش داشته باشد!
اول تا سوم اکتبر در شهری که ما زندگی می کنیم جشن بزرگی برپاست و برای بچه ها همه شهر، شهر بازی است.مانی در آن روزها حسابی کیف کرد.هر چه بازی ها خطرناکتر بودند بیشتر دوست داشت.از میان ده ها بازی مخصوص سن خودش به اسب (پونی)سواری و بازی دیگری علاقه نشان داد که من و سینا تا پایان چرخش آن چشم ها را بسته بودیم!
مهربان است و بی دلیل وبا دلیل ادم را می بوسد .اگر به دلیلی غصه دار باشیم زود درک می کند و با محبت خالصانه اش غم را از یادمان می برد.
مانی کم کم بزرگ می شود و در کارهای خانه کمک می کند . سردماغ که باشد اسباب بازی هایش را جمع می کند و چرخ خرید را هم تا بازارچه می کشد واگر سرحال نبود می گوید :مامان بالا! که منظورش بغل است.
دوستی دارم که دختر چهار ساله اش پرنا هم بازی مانی است.چند روز پیش که سوار دو چرخه بودیم ،بی مقدمه شروع کرد به صدا زدن : مرنا، مرنا! گفتم: مامان پرنا اینجا نیست.با انگشتش به یک آگهی خیابانی درباره بیمه اشاره کرد که عکس دختری با موهای بلند شبیه پرنا بود.
گهگاه در حضور میهمانان شیرین کاری های مضاعف می کند.مثل هفته پیش که کیوان و فرین اینجا بودند.از ما خواست که به موزیک گوش کند .یک cd الویس را گوش می کرد ،مقابل ضبط نشسته بود و در بحر آن رفته بود
ما می خندیدیم که بدون توجه به ما برای اینکه صدا را بهتر بشنود کمی آنرا بیشتر کرد!

مانی در حال فيلمبرداری با دوربين کيوان
سینا را بابا سینا صذا می کند ولی گفتن اسم من برایش سخت است.
دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
چند روز پیش بعد از بیدار کردن پدرش لباس ها و عینک و ساعتش را هم دانه دانه بدون آنکه ما به او گوشزد کنیم به سینا داد.ما که مجذوب شده بودیم قربان صذقه اش می رفتیم که دسنش را به صورت سینا مالید و گفت بابا ریش ! وبه او یاد آوری کرد که اگر می خواهد صورت مانی را ببوسد نباید ریش داشته باشد!
اول تا سوم اکتبر در شهری که ما زندگی می کنیم جشن بزرگی برپاست و برای بچه ها همه شهر، شهر بازی است.مانی در آن روزها حسابی کیف کرد.هر چه بازی ها خطرناکتر بودند بیشتر دوست داشت.از میان ده ها بازی مخصوص سن خودش به اسب (پونی)سواری و بازی دیگری علاقه نشان داد که من و سینا تا پایان چرخش آن چشم ها را بسته بودیم!
مهربان است و بی دلیل وبا دلیل ادم را می بوسد .اگر به دلیلی غصه دار باشیم زود درک می کند و با محبت خالصانه اش غم را از یادمان می برد.
مانی کم کم بزرگ می شود و در کارهای خانه کمک می کند . سردماغ که باشد اسباب بازی هایش را جمع می کند و چرخ خرید را هم تا بازارچه می کشد واگر سرحال نبود می گوید :مامان بالا! که منظورش بغل است.
دوستی دارم که دختر چهار ساله اش پرنا هم بازی مانی است.چند روز پیش که سوار دو چرخه بودیم ،بی مقدمه شروع کرد به صدا زدن : مرنا، مرنا! گفتم: مامان پرنا اینجا نیست.با انگشتش به یک آگهی خیابانی درباره بیمه اشاره کرد که عکس دختری با موهای بلند شبیه پرنا بود.
گهگاه در حضور میهمانان شیرین کاری های مضاعف می کند.مثل هفته پیش که کیوان و فرین اینجا بودند.از ما خواست که به موزیک گوش کند .یک cd الویس را گوش می کرد ،مقابل ضبط نشسته بود و در بحر آن رفته بود
ما می خندیدیم که بدون توجه به ما برای اینکه صدا را بهتر بشنود کمی آنرا بیشتر کرد!

مانی در حال فيلمبرداری با دوربين کيوان
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳
امروز تولد مانی یا به قول خودش تبلد اوست، اما دست ودلم به نوشتن نمی رفت.
بابا جون کجایی امروز چهارشنبه است... گرچه مدتها بود که دلخوشی چهارشنبه ها هم حراممان شده بود و حتی تماس های تلفنی هم به ماهی یک حال واحوال محدود ، اما دلمان را راضی می کردیم که بزرگتر بزرگوارمان به مرحمت دل پر لطفش ما را می بخشد که این شمع کوچک را که پس از سالها خاموشی خورشید همسرش بدان دل خوش داشته، از او دور کرده ایم.
همیشه می گفت : کتابخانه ام از آن مانی است و این اواخر یک بار تلفنی گفت چه فایده وقتی او فارسی نمی داند و چنان غمی درصدا داشت که تا چند روز حال خوشی نداشتم.
در تمام سالهایی که اورا شناختم جز انسانیت و فضیلت از او سراغ ندارم ، مطمئنم هر که او را بشناسد با من هم عقیده است.
مانی دیروز با دیدن این عکس مدتها بدان خیره ماند و بعد برای اولین بار گفت : بابا سیی(به فتح سین)
متوجه وخامت اوضاع شده است و برخلاف گذشته که پیش از خواب چند دقیقه ای را به گریه می گذراند در شبهای اخیر بی گریه و سروصدا خوابیده.
گهگاه پدرش را دلداری می دهد، روی زانوی او می نشیند و ماچ های آبداری از لپش می کند و سینا هر بار به او می گوید: خوشحالم که تو هرگز این روزها را تجربه نمی کنی...
تولد دوسالگی مانی برای ما نشانی از مبارکی و جشن نداشت ، امیدوارم روزهای خوش آینده تلخی این روزها را زايل کند.

مانی با هديه تولدش
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳
یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳
پسره تازگی ها اگر حرفی بزنی که خوشش نیاید، یا اگر آواز بخونی وصدات دلنشین نباشد ، انگشتش را روی بینی خودش یا شما میگذارد و می گوید :هیسسسسسسسسسس
از وقتی هوا گرم شده به استخر میره وکلی بهش خوش میگذرد، عادت کرده که با تیوب هایی که به دستاش می پو شانم در آب بماند و بازی کند.
کلمات زیادی را به فارسی می گوید و کلمات نامفهوم زیادی را هم بلغور می کند که من نمیفهمم؛ شاید هلندی باشند.
از وقتی هوا گرم شده به استخر میره وکلی بهش خوش میگذرد، عادت کرده که با تیوب هایی که به دستاش می پو شانم در آب بماند و بازی کند.
کلمات زیادی را به فارسی می گوید و کلمات نامفهوم زیادی را هم بلغور می کند که من نمیفهمم؛ شاید هلندی باشند.
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳
مانی گرمای سرزمین مادری را در رم حس کرد. برای او که درماههای اخیر جز باران و باد چیزی ندیده بود گرمای رم شگفت بود. به خاطر حضور مانی در رم اتحادیه بستنی فروشان ایتالیا طی بیانیه ای حالت فوق العاده اعلام کرد! پسره روزی 6 تا بستنی می خورد. روز اول که برایش از کافی شاپ هتل اولین بستنی را خریدم بعد از آنکه تمامش را خورد، لیوان بستنی را به دست گرفت و به کافه برگشت بدون اینکه به ما چیزی بگوید، بچه ظاهرا فکرکرده بود که اگر ظرف خالی را پس ببرد برایش پر می کنند!
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
یک روز در رم، هر چه از او خواستم خودش راه برود راضی نشد بعد که بغلش کردم برای اینکه مزدم را داده باشد بی مقدمه چند ماچ آبدار از لپم کرد و گفت : نازی نازی ... آگیشم! گرچه میدانستم بلانسبت خرم می کند اما خیلی بهم چسبید.
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
یک روز در رم، هر چه از او خواستم خودش راه برود راضی نشد بعد که بغلش کردم برای اینکه مزدم را داده باشد بی مقدمه چند ماچ آبدار از لپم کرد و گفت : نازی نازی ... آگیشم! گرچه میدانستم بلانسبت خرم می کند اما خیلی بهم چسبید.
پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳
مانی و سینا با هم رفتند به جوجو ها نون بدن .مانی با اصرار گفت:بابا نون...جوجو و قبل از اینکه سینا بتونه به خودش بجنبه دستش را گرفت و به طرف در برد.
امروز سالگرد تاسیس مهد کودک مانی بود و یک مهمونی کوچولوی قشنگ در مهد برپابود.والدین و بچه ها و مربی ها بودند و کلی به همه خوش گذشت.
وبلاگ نوشی و جوجه هایش را خواندم.سخت دلم گرفت.می دونم خیلی از شما خواننده نوشی هم هستید و حتما از ماجرا خبر دارید.می دانید، امروز پیش خودم فکر کردم واقعا این چیزی از جنایت کم نداردکه بچه ای را از مادرش جدا کنند. باید مادر باشید تا بدانید چه می گویم. اما علیه این جنایت ها کسی نامه وامضا جمع نمی کند برای همه جا افتاده و فکر می کنند خوب با قانون که نمی شود در افتاد .اما می شود.قانون تا وقتی مشروعیت دارد که جامعه آنرا اجرا کند.قانونی که اجرا نشود فاتحه اش خوانده است.به نظر من این مردها هستند که باید با اجرای این قانون مخالفت کنند.
اینجا در هلند و اغلب کشورهای پیشرفته دنیا زنان در مورد بچه هایشان تام الاختیارند.همه حقوق پدران در ایران اینجا مال مادرهاست ومادر قیم و کفیل فرزند خود است.امروز داشتم فکر می کردم آیا من روزی از این حق استفاده می کردم؟راستش را بخواهید اگر کسی واقعا بچه اش را دوست داشته باشد نمی تواند او را به زور از دیدن یکی از والدینش محروم کند.کاش روزی برسد که به جای این همه دادگاه در ایران ، اگر زن ومردی با هم توافق نداشتند بدون دعوا از هم جداشوند و حداقل به خاطر بچه هایشان با هم مدارا کنند،همانطور که در بسیاری از نقاط دنیا والدین ناسازگار به خاطر بچه هایشان حتی رفاقت خود را هم پس از جدایی حفظ می کنند.مشکل ما ایرانی ها فرهنگی است و سالها طول می کشد تا حل شود.
امروز سالگرد تاسیس مهد کودک مانی بود و یک مهمونی کوچولوی قشنگ در مهد برپابود.والدین و بچه ها و مربی ها بودند و کلی به همه خوش گذشت.
وبلاگ نوشی و جوجه هایش را خواندم.سخت دلم گرفت.می دونم خیلی از شما خواننده نوشی هم هستید و حتما از ماجرا خبر دارید.می دانید، امروز پیش خودم فکر کردم واقعا این چیزی از جنایت کم نداردکه بچه ای را از مادرش جدا کنند. باید مادر باشید تا بدانید چه می گویم. اما علیه این جنایت ها کسی نامه وامضا جمع نمی کند برای همه جا افتاده و فکر می کنند خوب با قانون که نمی شود در افتاد .اما می شود.قانون تا وقتی مشروعیت دارد که جامعه آنرا اجرا کند.قانونی که اجرا نشود فاتحه اش خوانده است.به نظر من این مردها هستند که باید با اجرای این قانون مخالفت کنند.
اینجا در هلند و اغلب کشورهای پیشرفته دنیا زنان در مورد بچه هایشان تام الاختیارند.همه حقوق پدران در ایران اینجا مال مادرهاست ومادر قیم و کفیل فرزند خود است.امروز داشتم فکر می کردم آیا من روزی از این حق استفاده می کردم؟راستش را بخواهید اگر کسی واقعا بچه اش را دوست داشته باشد نمی تواند او را به زور از دیدن یکی از والدینش محروم کند.کاش روزی برسد که به جای این همه دادگاه در ایران ، اگر زن ومردی با هم توافق نداشتند بدون دعوا از هم جداشوند و حداقل به خاطر بچه هایشان با هم مدارا کنند،همانطور که در بسیاری از نقاط دنیا والدین ناسازگار به خاطر بچه هایشان حتی رفاقت خود را هم پس از جدایی حفظ می کنند.مشکل ما ایرانی ها فرهنگی است و سالها طول می کشد تا حل شود.
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
من این روزها بدون مانی تقریبا به همه کارم می رسم. مانی را صبح ها به مهد می برم و عصر او را برمیگردانم. دیگرصبح ها حتی یک ذره بغض هم نمی کند. ظاهرا به او کلی خوش می گذرد.
کاهی مانی با بابا سینا تمرین حروف صدا دار می کند وبعد از سینا می گوید: ...ااا...اوووو...ایییی.گاهی هم سینا سعی می کند مانی را تشویق کند تا با دهان آهنگ ایا ایا او را بزند.مانی اجزا را درست می گوید و پشت سینا تکرار می کند...ایا...ایا ...اووو اما وقتی می خواهد آنها را پشت هم ردیف کند می گوید...ایاایاایا...
او اسم همه را می داند و وقتی اسمشان را می شنود نسبتی که با خودش دارند را تکرار می کند.مثلا وقتی می گوییم سعیده می گوید:عمه. اشیا متعلق به هرکس را می شناسد و با نشان دادنشان اسم صاحبشان را می گوید.
نقاشی های بامزه ای کشیده که گاهی آنها را به من می دهند تا با خودم به خانه بیاورم.برای روز پدر هم خود مانی به عنوان هدیه یک نقاشی برای بابا سینا کشیده بود.
هنوز گاهی نمی فهمم که چه می خواهد، می گوید: مامان مامان بیییییییا!(به کسر ب).بعد که می روم می گوید :اییینا اییینا....(به فتح ا)و انگشتش را به اطراف می چرخاند.شاید خودش هم نمی داند چه می خواهد.
وقتی برایش چیزی بخوانیم که تازه باشد وخوشش بیاید، با تکان دادن بدن و جنباندن سرش رو به پایین می خواهد که ادامه دهیم.
مربی اش می گوید،گاهی با حرکتی شبیه رقص روی پای خودش رنگ می گیرد و بچه های دیگر هم این کار را خیلی دوست دارند و به تقلید از او این کار را می کنند.
کاهی مانی با بابا سینا تمرین حروف صدا دار می کند وبعد از سینا می گوید: ...ااا...اوووو...ایییی.گاهی هم سینا سعی می کند مانی را تشویق کند تا با دهان آهنگ ایا ایا او را بزند.مانی اجزا را درست می گوید و پشت سینا تکرار می کند...ایا...ایا ...اووو اما وقتی می خواهد آنها را پشت هم ردیف کند می گوید...ایاایاایا...
او اسم همه را می داند و وقتی اسمشان را می شنود نسبتی که با خودش دارند را تکرار می کند.مثلا وقتی می گوییم سعیده می گوید:عمه. اشیا متعلق به هرکس را می شناسد و با نشان دادنشان اسم صاحبشان را می گوید.
نقاشی های بامزه ای کشیده که گاهی آنها را به من می دهند تا با خودم به خانه بیاورم.برای روز پدر هم خود مانی به عنوان هدیه یک نقاشی برای بابا سینا کشیده بود.
هنوز گاهی نمی فهمم که چه می خواهد، می گوید: مامان مامان بیییییییا!(به کسر ب).بعد که می روم می گوید :اییینا اییینا....(به فتح ا)و انگشتش را به اطراف می چرخاند.شاید خودش هم نمی داند چه می خواهد.
وقتی برایش چیزی بخوانیم که تازه باشد وخوشش بیاید، با تکان دادن بدن و جنباندن سرش رو به پایین می خواهد که ادامه دهیم.
مربی اش می گوید،گاهی با حرکتی شبیه رقص روی پای خودش رنگ می گیرد و بچه های دیگر هم این کار را خیلی دوست دارند و به تقلید از او این کار را می کنند.
دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۳
مانی از رفتن عمه خیلی ناراحت شد. مثل اینکه ماجرا را فهمیده بود، از یکی دو روز جلوتر مدام عمه را بغل می کرد. وقت رفتن او هم گریه ای سرداد که دل سنگ را کباب می کرد .اما حالا بهتر است. گاهی فیلش یادی از هندوستان می کند و ما هم با شیوه "ااااااااا جوجو پرید کجا رفت...."منسوب به دایی فرشید او را از صرافت می اندازیم.
از وقتی به مهد می رود آرامتر شده و حال بهتری دارد. چند کلمه هلندی هم بلغور می کند:لکر...(یعنی خوشمزه) و یا ...(یعنی بله) و...
چند شب پیش سینا را روی پایش خوابانده بود .به من و عمه گفت :هیسسسسسسس! و انگشت سبابه کوچولویش را روی بینی اش گذاشت .تا سینا بتواند بی سروصدا بخوابد.ما که ساکت شدیم و دید که صدایمان در نمی آید.سینا را صدازد و گفت : بابا هیسسسسسس!
موهای مانی حسابی بلند شده و او را با مزه تر کرده است.روز ها وقتی از مهد کودک برمی گردد یک هپلی کامل است.وقتی به مهد می روم تا او را به خانه بیاورم کمی ساکت می ایستم تا مرا نبیند و من بتوانم بازی اش را تماشا کنم .بعد که مرامی بیند هر چه در دست دارد را رها می کند و به طرف من می آید و صورتم را غرق بوسه می کند.
از وقتی به مهد می رود آرامتر شده و حال بهتری دارد. چند کلمه هلندی هم بلغور می کند:لکر...(یعنی خوشمزه) و یا ...(یعنی بله) و...
چند شب پیش سینا را روی پایش خوابانده بود .به من و عمه گفت :هیسسسسسسس! و انگشت سبابه کوچولویش را روی بینی اش گذاشت .تا سینا بتواند بی سروصدا بخوابد.ما که ساکت شدیم و دید که صدایمان در نمی آید.سینا را صدازد و گفت : بابا هیسسسسسس!
موهای مانی حسابی بلند شده و او را با مزه تر کرده است.روز ها وقتی از مهد کودک برمی گردد یک هپلی کامل است.وقتی به مهد می روم تا او را به خانه بیاورم کمی ساکت می ایستم تا مرا نبیند و من بتوانم بازی اش را تماشا کنم .بعد که مرامی بیند هر چه در دست دارد را رها می کند و به طرف من می آید و صورتم را غرق بوسه می کند.
یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳
این دو نمونه را گفتم تا برایتان تعریف کنم روزی که عمه برای دیدن ما به هلند آمد، گفت:این بچه خیلی هم بچه آرومی است و بیخود شما می گویید که شیطونه!دیشب که تلفنی با تهران حرف می زد می گفت :بابا این بچه به زمین و زمان بند نیست!!
خلاصه عمه بیچاره در این یک هفته کلی خوش گذرانده(البته این چیزی است که خودش می گوید ما که باور نمی کنیم.)
دو روز پیش دست جمعی به خرید رفتیم و مانی و عمه با هم به یک فروشگاه کفش رفتند. چند دقیقه بعد عمه با رنگ پریده آمد و گفت :مانی تمام کفش ها را روی زمین ریخت و صاحب مغازه تقریبا عمه و مانی را از مغازه بیرون کرده بود.
یک سوال تازه کسی می داند راه حل مبارزه با جیغ چیست؟
البته مانی از این هفته به مهد کودک می رود و من وخودش زندگی بهتری خواهیم داشت.
پسر من خیلی هم بچه بدی نیست. دیروز که با هم به سوپر رفتیم بسته دستمال را برای مامان تا دم دوچرخه آورد.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳
مانی امشب بد خواب شده بود. داشت بیهوش می شد از خواب ولی خوابش نمی برد، مدام پایش را از لای میله های تخت بیرون می آورد و جلوی دهان من می گذاشت تا ببوسمش. به محض اینکه بوسیدن را قطع می کردم آنرا تکان می داد و بوسه می فرستاد یعنی ادامه بده!!! تا اینکه خوشبختانه بالاخره بعد ازدو ساعت خوابید.
خبرهای خوب: اول اینکه برایش مهد کودک پیدا کردیم و امروز به آنجا رفتیم تا محل مهد راببینیم.یک جای بسیار بزرگ که نه تنها در قیاس با خانه های غربيلی اینجا که حتی در قیاس با خانه ها و محل های مهد کودک در تهران که اغلب خانه هستند هم بسیار بزرگ است. فکر می کنم اساسا برای مهد ساخته شده و پر نور است . در این فضا مطمئنا در ایران و خیلی جاهای دیگر دنیا 500 بچه را می شود به راحتی نگهداری کرد اما در اینجا تنها 70 بچه نگهداری می شوند که 15 مربی هم مراقب آنها هستند.بی خود نیست اینقدر لیستهای انتظار بلند هستند.مانی خیلی آنجا را پسندید و من خیلی خوشحالم.
اینجا هوا حسابی گرم شده و مانی با استین کوتاه و شلوارک خیلی خوش تیپ می شه.اما جاهای خاراندن پوستش که زخم هایی است که دایم به خودش می زند بیرون می افتد. کسی برای رفع خارش پوستش راه حلی دارد؟
هر جا گوشی تلفن می بیند بر میدارد وشروع به صحبت می کند.بابا شلوار د د ....یا ماما عزیزم.....بعد هم گوشی را به ما می سپرد تا ادامه بدهیم و یک دوری می زند دوباره می آید آنرا پس می گیرد و دوباره از اول.
دیروز یک خطر حسابی از سرش گذشت. قدش دیگر کم کم بلند می شود و دستش به جاهایی می رسد که انتظار نداریم. چند روز پیش از روی میز شکلات بلند می کرد که لیوان خالی دمر شد و داشت می افتاد او با بدنش آنرا نگه داشته بود و جیغ می زد که کسی به دادش برسد...بگذریم. دیروز ناگهان دیدم رنگش قرمز شده و سرفه های عجیبی می کند، به پشتش زدم بهتر نشد.رنگش هر لحظه قرمز تر میشد که دمرش کردم و محکم به پشتش کوبیدم که حلقه سینا از دهانش بیرون افتاد.تا چند ساعت بعد با اینکه او سرحال و سالم بود از ترس تب کرده بودم و سر درد داشتم.برای چندمین بار به خودم یادآوری کردم که توانایی های اورا دست کم نگیرم و همه چیز را در حداکثر فاصله از او قرار دهم.
خبرهای خوب: اول اینکه برایش مهد کودک پیدا کردیم و امروز به آنجا رفتیم تا محل مهد راببینیم.یک جای بسیار بزرگ که نه تنها در قیاس با خانه های غربيلی اینجا که حتی در قیاس با خانه ها و محل های مهد کودک در تهران که اغلب خانه هستند هم بسیار بزرگ است. فکر می کنم اساسا برای مهد ساخته شده و پر نور است . در این فضا مطمئنا در ایران و خیلی جاهای دیگر دنیا 500 بچه را می شود به راحتی نگهداری کرد اما در اینجا تنها 70 بچه نگهداری می شوند که 15 مربی هم مراقب آنها هستند.بی خود نیست اینقدر لیستهای انتظار بلند هستند.مانی خیلی آنجا را پسندید و من خیلی خوشحالم.
اینجا هوا حسابی گرم شده و مانی با استین کوتاه و شلوارک خیلی خوش تیپ می شه.اما جاهای خاراندن پوستش که زخم هایی است که دایم به خودش می زند بیرون می افتد. کسی برای رفع خارش پوستش راه حلی دارد؟
هر جا گوشی تلفن می بیند بر میدارد وشروع به صحبت می کند.بابا شلوار د د ....یا ماما عزیزم.....بعد هم گوشی را به ما می سپرد تا ادامه بدهیم و یک دوری می زند دوباره می آید آنرا پس می گیرد و دوباره از اول.
دیروز یک خطر حسابی از سرش گذشت. قدش دیگر کم کم بلند می شود و دستش به جاهایی می رسد که انتظار نداریم. چند روز پیش از روی میز شکلات بلند می کرد که لیوان خالی دمر شد و داشت می افتاد او با بدنش آنرا نگه داشته بود و جیغ می زد که کسی به دادش برسد...بگذریم. دیروز ناگهان دیدم رنگش قرمز شده و سرفه های عجیبی می کند، به پشتش زدم بهتر نشد.رنگش هر لحظه قرمز تر میشد که دمرش کردم و محکم به پشتش کوبیدم که حلقه سینا از دهانش بیرون افتاد.تا چند ساعت بعد با اینکه او سرحال و سالم بود از ترس تب کرده بودم و سر درد داشتم.برای چندمین بار به خودم یادآوری کردم که توانایی های اورا دست کم نگیرم و همه چیز را در حداکثر فاصله از او قرار دهم.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳
دیروز اینجا و فکر می کنم در همه اروپا و امریکا روز مادر بود.روز مادر را به همه مامان ها بویژه به مامان خودم تبریک می گم.
مانی امشب زود خوابیده ،بعضی شبها بویژه وقتی خسته باشه از این ساعت که حدود 5/8 است ؛ می خوابد تا صبح.
مانی امروز اسم خودش را گفت .قبلا به جای مانی می گفت :منم!
امروز که آمدم وبلاگ بنویسم ،متوجه شدم که blogger خیلی عوض شده وgooglize شده و کلی حال کردم.این پست کوتاه را فقط برای این نوشتم.
مانی امشب زود خوابیده ،بعضی شبها بویژه وقتی خسته باشه از این ساعت که حدود 5/8 است ؛ می خوابد تا صبح.
مانی امروز اسم خودش را گفت .قبلا به جای مانی می گفت :منم!
امروز که آمدم وبلاگ بنویسم ،متوجه شدم که blogger خیلی عوض شده وgooglize شده و کلی حال کردم.این پست کوتاه را فقط برای این نوشتم.
سهشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳
مانی دیروز اسم من وسینا را گفت:سینا و ناناز! اغلب چیزهایی را که به او می گوییم تکرار می کند.دست و پا وشکمش را با اسمشان یاد گرفته و نشانشان می دهد و اسمشان را می گوید.گا هی هم در میان کارهای دیگر می آید و دست و پایش را با اسم به من نشان می دهد،لابد برای اینکه من اسمشان را فراموش نکنم.
نزدیک خانه یک زمین بازی پیدا کرده ام که جای خیلی خوبی است و مانی را اغلب روزها برای بازی به آنجا می برم. تاب،سرسره والاکلنگ هایی که اینجا هست با شکل های رایج که من قبلا می شناختم فرق دارند و در عین سادگی زیباتر و راحتتر هستند.زیر همه آنها هم نوعی پلاستیک شبیه زیر اندازهای ماشین هست که در صورت افتادن بچه، ضربه را می گیرد.اما مهمتر از همه اینها یک محوطه کوچک پر از ماسه و وسایل شن بازی است که مانی وبیشتر بچه های دیگر از آن خیلی لذت می برند .مانی دایم با یک بیلچه شن ها را به هوا می ریزد و کلی شن روی سرش و لباسهایش به خانه می آورد.روزهای اول سعی می کرد اسباب بازی بچه های دیگر را بگیرد اما حالا بهتر شده و کم کم فهمیده که اینجا همه با هم شریکند.من هم وارد بازی او با بچه ها نمی شوم تا خودش بتواند راه برقراری ارتباط را کشف کند.
راستی شلوار و جوراب و کفش را هم می گوید.
نزدیک خانه یک زمین بازی پیدا کرده ام که جای خیلی خوبی است و مانی را اغلب روزها برای بازی به آنجا می برم. تاب،سرسره والاکلنگ هایی که اینجا هست با شکل های رایج که من قبلا می شناختم فرق دارند و در عین سادگی زیباتر و راحتتر هستند.زیر همه آنها هم نوعی پلاستیک شبیه زیر اندازهای ماشین هست که در صورت افتادن بچه، ضربه را می گیرد.اما مهمتر از همه اینها یک محوطه کوچک پر از ماسه و وسایل شن بازی است که مانی وبیشتر بچه های دیگر از آن خیلی لذت می برند .مانی دایم با یک بیلچه شن ها را به هوا می ریزد و کلی شن روی سرش و لباسهایش به خانه می آورد.روزهای اول سعی می کرد اسباب بازی بچه های دیگر را بگیرد اما حالا بهتر شده و کم کم فهمیده که اینجا همه با هم شریکند.من هم وارد بازی او با بچه ها نمی شوم تا خودش بتواند راه برقراری ارتباط را کشف کند.
راستی شلوار و جوراب و کفش را هم می گوید.
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳
مانی تازگی کمتر جیغ می کشد .تا یکی دو روز قبل بیشتر جیغ می زد.اما حالا حرف ها را بیشتر گوش می کند و هر کار داشته باشد،با حوصله بیشتری به ما حالی می کند.دیروز اینجا هوا خیلی خوب بود و سه تایی به گردش رفته بودیم .مانی یکباره دست مرا کشید مرا به جلوی کالسکه اش کشاند و نشانم داد که کفشش در آمده و پابرهنه شده است.کفش چند متر عقبتر افتاده بود و ما متوجه نشده بودیم.
امشب هم مهمان بودیم .او خواب آلود شده بود.دست مرا کشید و با خود به طبقه پایین و جایی برد که کت های ما آنجا بود و کت ها را نشانم داد.
امروز بسته چیبس (پرینگل ) را که در دست داشت خالی کرد .من از دست او عصبانی شدم و شکایتش را به بابا سینا کردم .بابا سینا هم به او گفت:"برو به اتاقت و در را ببند!" او هم سرش را پایین انداخت و رفت داخل اتاق و بدون هیچ گریه ای در را بست.بعد از چند دقیقه که من و سینا یواشکی قربان صدقه اش رفتیم و خندیدیم ،سینا دوباره جدی به او گفت :"حالا می توانی بیایی بیرون!" مانی در را باز کرد و بدون توجه به ما با یک اسباب بازی بیرون آمد و به سمت تلویزیون رفت.
وقتی من اسم اعضای صورتش را می برم آنها را نشان می دهد گاهی هم آنها را قاطی می کند و جای همه چی فقط بینی اش را نشان می دهد که از پریشب یک کبودی کمرنگ روی آن نشسته است.
برای فامیل که از ایران زنگ می زنند بوس صدادار می فرستد.چند روز پیش داشتم بوس فرستادن و گرفتن را با او تمرین می کردم .وقتی یک بوسه اش را گرفتم مرا صدا کرد به طرف خود کشید؛ دستم را باز کرد و مثلا بوسه اش را برداشت و روی پیشخوان صندلی اش گذاشت.
امشب هم مهمان بودیم .او خواب آلود شده بود.دست مرا کشید و با خود به طبقه پایین و جایی برد که کت های ما آنجا بود و کت ها را نشانم داد.
امروز بسته چیبس (پرینگل ) را که در دست داشت خالی کرد .من از دست او عصبانی شدم و شکایتش را به بابا سینا کردم .بابا سینا هم به او گفت:"برو به اتاقت و در را ببند!" او هم سرش را پایین انداخت و رفت داخل اتاق و بدون هیچ گریه ای در را بست.بعد از چند دقیقه که من و سینا یواشکی قربان صدقه اش رفتیم و خندیدیم ،سینا دوباره جدی به او گفت :"حالا می توانی بیایی بیرون!" مانی در را باز کرد و بدون توجه به ما با یک اسباب بازی بیرون آمد و به سمت تلویزیون رفت.
وقتی من اسم اعضای صورتش را می برم آنها را نشان می دهد گاهی هم آنها را قاطی می کند و جای همه چی فقط بینی اش را نشان می دهد که از پریشب یک کبودی کمرنگ روی آن نشسته است.
برای فامیل که از ایران زنگ می زنند بوس صدادار می فرستد.چند روز پیش داشتم بوس فرستادن و گرفتن را با او تمرین می کردم .وقتی یک بوسه اش را گرفتم مرا صدا کرد به طرف خود کشید؛ دستم را باز کرد و مثلا بوسه اش را برداشت و روی پیشخوان صندلی اش گذاشت.
جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳
مانی در هر فرصتی یک بلای حسابی سر خودش می آورد.روی صورتش چند زخم و چند جای کبودی هست. به خدا من مامان خوبیم و از او مواظبت می کنم . باید یک پسر بچه شیطون داشته باشین تا بفهمین چی می گم.
دیشب داشت مثل هر شب از سروکول من بالا می رفت یک دفعه بی مقدمه سرش را به میز مقابل کاناپه کوبید و خون از دو سوراخ بینی اش سرازیر شد.نمی دانید چقدر هول کردم.اما خدا را شکر خون زود بند آمد و دماغش هم آسیبی ندید.
پسر کوچولوی خوش تیپ من نه تنها برای خودش که این روزها برای من هم لباس انتخاب می کند .به یک صندل من علاقه پیدا کرده و وقتی من نشسته ام آنها را می آورد و با دمپایی که به پا دارم عوض می کند.
اگر از او بخواهیم در همه کارها کمک می کند .کمک کردنش بسیار دیدنی و با نمک است.دیروز از او خواستم که اسباب بازی هایش را جمع کند او با نهایت دقت آنها را جمع کرد و سر جایشان گذاشت.
برنامه های کودک را با اشتیاق تماشا می کند و با شخصیت های عروسکی یک برنامه که در پایان با تماشاچیان بای بای می کنند،داخ داخ می کند.(داخ داخ همان بای بای هلندی است)
دیشب داشت مثل هر شب از سروکول من بالا می رفت یک دفعه بی مقدمه سرش را به میز مقابل کاناپه کوبید و خون از دو سوراخ بینی اش سرازیر شد.نمی دانید چقدر هول کردم.اما خدا را شکر خون زود بند آمد و دماغش هم آسیبی ندید.
پسر کوچولوی خوش تیپ من نه تنها برای خودش که این روزها برای من هم لباس انتخاب می کند .به یک صندل من علاقه پیدا کرده و وقتی من نشسته ام آنها را می آورد و با دمپایی که به پا دارم عوض می کند.
اگر از او بخواهیم در همه کارها کمک می کند .کمک کردنش بسیار دیدنی و با نمک است.دیروز از او خواستم که اسباب بازی هایش را جمع کند او با نهایت دقت آنها را جمع کرد و سر جایشان گذاشت.
برنامه های کودک را با اشتیاق تماشا می کند و با شخصیت های عروسکی یک برنامه که در پایان با تماشاچیان بای بای می کنند،داخ داخ می کند.(داخ داخ همان بای بای هلندی است)
دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳
مانی حرف های بامزه ای می زند.تقریبا سعی می کند که هر چه می گوییم تکرار کند .امروز به عمو داور گفت :داور(دابر)
با زبان خیلی عجیبی با جدیت تمام حرف می زند.اگر به هلندی با او حرف بزنیم به او بر می خورد و فکر می کند دعوایش کرده ایم ،گریه می کند.البته اگر هلندی ها با او حرف بزنند ناراحت نمی شود!!!!!!
کتابهایش را می خواندو مضمونش را با همان زبان عجیب برای ما تعریف می کند و سرش را تکان می دهد تا از ما تایید بگیرد.
دیروزبرای عید پاک، اینجا نزدیک خانه ما یک مجموعه بازی نصب کرده بودند. بامانی به آنجا رفتیم و مانی برای اولین بار سوار یکی از بازی ها شد و حسابی لذت برد.بعد ما سوار یک بازی خفن شدیم .یک صندلی وحشتناک که تا سرحد مرگ آدم را تکان می داد و بالا و پایین میبرد.ما که جیغ می زدیم مانی در بغل سینا فریاد میزد و با گریه می گفت :مامانم...مامان من...
پی نوشت:اشتباه نشود سینا سوار نشده بود!
با زبان خیلی عجیبی با جدیت تمام حرف می زند.اگر به هلندی با او حرف بزنیم به او بر می خورد و فکر می کند دعوایش کرده ایم ،گریه می کند.البته اگر هلندی ها با او حرف بزنند ناراحت نمی شود!!!!!!
کتابهایش را می خواندو مضمونش را با همان زبان عجیب برای ما تعریف می کند و سرش را تکان می دهد تا از ما تایید بگیرد.
دیروزبرای عید پاک، اینجا نزدیک خانه ما یک مجموعه بازی نصب کرده بودند. بامانی به آنجا رفتیم و مانی برای اولین بار سوار یکی از بازی ها شد و حسابی لذت برد.بعد ما سوار یک بازی خفن شدیم .یک صندلی وحشتناک که تا سرحد مرگ آدم را تکان می داد و بالا و پایین میبرد.ما که جیغ می زدیم مانی در بغل سینا فریاد میزد و با گریه می گفت :مامانم...مامان من...
پی نوشت:اشتباه نشود سینا سوار نشده بود!
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳
من و مانی روزهای خوشی با هم داریم. من دوچرخه خریدم و پشت دوچرخه برای مانی یک صندلی بچه نصب کردیم. البته دوست ما غوپ(روب ) این کار را برای ما انجام داد. مانی روزها پشت من روی این صندلی می نشیند و با هم به گردش می رویم. مثلا امروز سوار بر دوچرخه به سیزده به در رفتیم (که با تاخیر در دومین یکشنبه سال نو برگزار می شود). مانی وقتی سرحال باشد روی دوچرخه آواز می خواند و وقتی خوابش بیاد می خوابد و خلاصه با دوچرخه خیلی راحت کنار آمده. امروز در فضای باز کلی به او خوش گذشت. با بچه ها بازی کرد و با آتش خودش را گرم کرد.
حرف زدن را به طور جدی شروع کرده یعنی هر چه بگوییم تکرار می کند. دیروز به تقلید ازمن می گفت :ای خدا جونم! دست و پا واعضای صورتش را می شناسد و اسمشان را که بشنود نشانشان می دهد.
دیشب سینا که می خواست او رابخواباند بهش گفت :چشماتو ببند! مانی هم با جفت دستهاش چشمهایش را گرفته بود که باز نشوند!
امروز شیشه ادوکلن سینا را دستش گرفته بود بدون اینکه باز کند روی درش دست می کشید و به صورتش می مالید درست مثل سینا. جالب اینه؛ موقعی این کارو می کرد که سینا خواب بود. یعنی این کار رو از قبل یاد گرفته بود. مشکل اینه که حالا ادکلن گم شده و نمی دانیم مانی آنرا کجا گذاشته!
امشب جایی مهمان بودیم و یک پسر 14 ماهه هلندی هم آنجا بود. پل هنوز راه نمی رود و مثل اغلب کودکان هم سن و هم وطنش لپ های قرمز و موهای نرم و کمی دارد که روی سر نرم و سفیدش را کمی پوشانده. مانی هم به شیوه خودش می خواست او را ببوسد یعنی او را می گرفت و لبش را به صورتش می چسباند. بچه بیچاره که خیلی هم خندان بود و به راحتی گریه نمی کرد با تعجب به مانی خیره میشد و بعد از خنده ریسه می رفت.
اینجا معضل بزرگی با نوازندگان دور گرد داریم و معمولا باید کلی پول خرد خرج آنها کنیم. چون مانی همین که یکی از آنها را ببیند می ایستد و با نوای ساز او (هرچه که می خواهد باشد) می رقصد و باعث خنده می شود.
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳
مانی سال نو خواب بود.مثل بقیه ما که خواب ماندیم.هنوز هم از هیچ کس عیدی دریافت نکرده است.حیوونکی:(
امروز به همراه دوستم نیوشا او را به آمستردام بردیم .حسابی به او خوش گذشت در یک میدان پر از پرنده ،که در همه جای اروپا می شود مشابهش را پیدا کرد دنبال کبوتر ها می دویدو سروصدایی راه انداخته بود که پلیس های جدی آمستردام را هم به خنده واداشت.
امروز دو سانحه جدی را پشت سر گذاشت.صبح قبل از رفتن کنار چشمش به رک لباس خورد که خوشبختانه به خیر گذشت وعصر هم نا غافل سرش به میز خورد و گوشش کبود شد.در اتفاق دوم خیلی درد شدید بود و تا چند دقیقه گریه می کرد.دایم در خانه میدود و گاهی هم از این سوانح در انتظارش است.
شب ها او را در تخت می گذارم و برایش کتاب می خوانم .بیش از همه کتابها که اغلب هلندی هستند با تماشای تصاویر کتاب های" می می نی" سرگرم می شود که کار دوست خوبم حسین نیلچیان است.
مدت ها به تصاویر خیره می شود و با هیجان ازمن میخواهد متن کتاب که شعر های ناصر کشاورز هستند را بخوانم.
علاقه زیادی به خواندن آواز به زبانی دارد که شبیه زبان بومیان استرالیاست!
امروز به همراه دوستم نیوشا او را به آمستردام بردیم .حسابی به او خوش گذشت در یک میدان پر از پرنده ،که در همه جای اروپا می شود مشابهش را پیدا کرد دنبال کبوتر ها می دویدو سروصدایی راه انداخته بود که پلیس های جدی آمستردام را هم به خنده واداشت.
امروز دو سانحه جدی را پشت سر گذاشت.صبح قبل از رفتن کنار چشمش به رک لباس خورد که خوشبختانه به خیر گذشت وعصر هم نا غافل سرش به میز خورد و گوشش کبود شد.در اتفاق دوم خیلی درد شدید بود و تا چند دقیقه گریه می کرد.دایم در خانه میدود و گاهی هم از این سوانح در انتظارش است.
شب ها او را در تخت می گذارم و برایش کتاب می خوانم .بیش از همه کتابها که اغلب هلندی هستند با تماشای تصاویر کتاب های" می می نی" سرگرم می شود که کار دوست خوبم حسین نیلچیان است.
مدت ها به تصاویر خیره می شود و با هیجان ازمن میخواهد متن کتاب که شعر های ناصر کشاورز هستند را بخوانم.
علاقه زیادی به خواندن آواز به زبانی دارد که شبیه زبان بومیان استرالیاست!
پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲
پست قبلی را خود مانی نوشت او الان روی پای من نشسته و سعی می کند با زدن اسپیس حضورش را ثابت کند.
دیروز واکسن زد ،دو واکسن یادآور که باید در یک سال ونیمگی می زد .(باورتان می شود او 5/1ساله شده ؟).اینجا کلینیک های ویژه ای برای بجه ها هست که همه کارها را رایگان انجام میدهند.از سنجش قد ووزن گرفته تا زدن واکسن.در سالن انتظار هم به اندازه هر مهد کودکی اسباب بازی هست.مانی دیروز وقتی برهنه شده بود تا روی وزنه برود کمی تعجب کرده بود.با همه بجه ها که اغلب از او کوچکتر بودند خوش وبش می کرد و می خندید. وقتی واکسن را زد گریه کوتاهی در حد یک جیغ کوچک کرد.بعد هم به مارکت رفتیم .هوا به قدری گرم بود که لباس های زمستانی او را در آوردم و تنها یک بلوز وشلوار به تن داشت.خیلی خوش و راحت به نظر می رسید .برای خودش میخواند ومی رقصید و می خندید.تا اینکه به خانه رسیدیم از کالسکه اش که پیاده شد .شروع به گریه کرد.پاهای باد کرده اش را گرفته بود و می گفت درد !! نمی توانستم حتی به راحتی بغلش کنم چون از درد فریاد می کشید.تب هم شروع شد تا امروز هم همین بساط بود اما شکر خدا حالا خوب شده.
مانی هر روز راه تازه ای برای بیدار کردن سینا پیدا می کند.دو روز پیش ،یک قابلمه را با چکش اسباب بازی اش به اتاق آورد.به او گفتم این رو دیگه برای چی آوردی؟گفت بابا!وشروع کرد زدن روی قابلمه و در فواصل هم می گفت بابا.
این چکش را هفته پیش دوستمان سلما برایش به همراه یک جعبه ابزار چوبی خرید و مانی همان روز با فرو کردن آن به داخل ویدئو آنرا از کار انداخت .اگر مواظب نباشیم هر روز یک ضرر تازه می زند:)
دیروز واکسن زد ،دو واکسن یادآور که باید در یک سال ونیمگی می زد .(باورتان می شود او 5/1ساله شده ؟).اینجا کلینیک های ویژه ای برای بجه ها هست که همه کارها را رایگان انجام میدهند.از سنجش قد ووزن گرفته تا زدن واکسن.در سالن انتظار هم به اندازه هر مهد کودکی اسباب بازی هست.مانی دیروز وقتی برهنه شده بود تا روی وزنه برود کمی تعجب کرده بود.با همه بجه ها که اغلب از او کوچکتر بودند خوش وبش می کرد و می خندید. وقتی واکسن را زد گریه کوتاهی در حد یک جیغ کوچک کرد.بعد هم به مارکت رفتیم .هوا به قدری گرم بود که لباس های زمستانی او را در آوردم و تنها یک بلوز وشلوار به تن داشت.خیلی خوش و راحت به نظر می رسید .برای خودش میخواند ومی رقصید و می خندید.تا اینکه به خانه رسیدیم از کالسکه اش که پیاده شد .شروع به گریه کرد.پاهای باد کرده اش را گرفته بود و می گفت درد !! نمی توانستم حتی به راحتی بغلش کنم چون از درد فریاد می کشید.تب هم شروع شد تا امروز هم همین بساط بود اما شکر خدا حالا خوب شده.
مانی هر روز راه تازه ای برای بیدار کردن سینا پیدا می کند.دو روز پیش ،یک قابلمه را با چکش اسباب بازی اش به اتاق آورد.به او گفتم این رو دیگه برای چی آوردی؟گفت بابا!وشروع کرد زدن روی قابلمه و در فواصل هم می گفت بابا.
این چکش را هفته پیش دوستمان سلما برایش به همراه یک جعبه ابزار چوبی خرید و مانی همان روز با فرو کردن آن به داخل ویدئو آنرا از کار انداخت .اگر مواظب نباشیم هر روز یک ضرر تازه می زند:)
چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۲
مانی را امروز به گردش نسبتا طولانی بردم.پارکی که بسیار زیبا است و در معیارهای شهر کوچکی که درآن زندگی می کنیم (نه به معیار تهران بزرگ!)از ما دور است.به همراه سلما دوست هلندی مان با کالسکه رفتیم ودر داخل پارک مانی را پیاده کردیم .در پارک سگ های زیادی در حال بازی وجست وخیز بودند و بجه ها هم با آنها وپرنده ها بازی میکردند.مانی به 4 سگ نزدیک شد ؛صاحبشان چوبی را برداشت وپرتاب کرد تا سگ ها را به دنبال ان بفرستد.مانی به تقلید از او چوبها را بر میداشت و پرت می کرد اما آنها درست مقابل پای خودش به زمین می افتادند.وقتی صاحب سگ ها قصد رفتن کرد وسگ هایش به دنبالش دویدند مانی مسیر طولانی را به بدرقه آنان رفت و به زور توانستیم او را برگردانیم.خلاصه امروز کلی جای سنجد را خالی کردم.(سنجد سگ عمه سعیده است)
وقتی قرار است غذا بخورد روی صندلی می نشیند که قدمت ان به جنگ جهانی اول می رسد.این صندلی که دوست هلندی ما به او داده است ،به مادرش تعلق داشته و او هم از آن در بچگی استفاده می کرده .این دوست الان تقریبا 60 ساله است.خلاصه این صندلی بسیار با ارزش و نوعی آنتيک و يادگار است، اما مانی هیچوقت درست روی آن نمی نشیند و همیشه روی ان می ایستد . امروز در یک عملیات آکروباتیک از روی این صندلی خم شد واز روی میز که حدود 70 سانت آنطرفتر بود چیزی برداشت.من که از دور چشمم به این صحنه افتاد داشتم زهره ترک میشدم!حسابی شیطون شده و یک لحظه نباید از او غافل شد.
وقتی قرار است غذا بخورد روی صندلی می نشیند که قدمت ان به جنگ جهانی اول می رسد.این صندلی که دوست هلندی ما به او داده است ،به مادرش تعلق داشته و او هم از آن در بچگی استفاده می کرده .این دوست الان تقریبا 60 ساله است.خلاصه این صندلی بسیار با ارزش و نوعی آنتيک و يادگار است، اما مانی هیچوقت درست روی آن نمی نشیند و همیشه روی ان می ایستد . امروز در یک عملیات آکروباتیک از روی این صندلی خم شد واز روی میز که حدود 70 سانت آنطرفتر بود چیزی برداشت.من که از دور چشمم به این صحنه افتاد داشتم زهره ترک میشدم!حسابی شیطون شده و یک لحظه نباید از او غافل شد.
دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲
روزها مانی را برای گردش بیرون می برم وباید دائم دنبال او بدوم چون از هر سو که بتواند می دود وسط خیابان یا سمت کانال و من به سختی او را کنترل می کنم که به داخل کانال نپرد.امروز کنار کانال ایستاد و به قویی که به سمت ما آمده بود تا غذا بگیرد،چیزهایی گفت.ضمن حرف زدن با قو سرش را هم تکان می داد و به او می گفت که از آب بیرون بیاید .بعد هم سرش را انداخت پایین ودرست خط وسط خیابان را گرفت ورفت.همیشه پس از مدتی پشیمان می شود و دوباره از مسیر رفته برمیگردد.اما هیچوقت راهی را که من پیشنهاد می کنم ؛ قبول ندارد.البته اغلب دست مرا می گیرد ولی دستی را که به او دورتر است.یعنی اگر سمت چپ من است دست راست واگر سمت راستم باشد دست چپ را می گیرد.
حالا دیگر روزها شیر نمی خورد.دوتایی روی کاناپه می نشینیم و او اغلب با دستان و لبان کوچکش مرا مورد لطف قرار می دهد .مرا می بوسد و ناز می کند . گاهی هم موهایم را به سختی می کشد وبا دستانش به سروصورتم می کوبد وقتی از هیچ راهی نمی توانم نجات پیدا کنم من هم موهایش را می گیرم و آرام می کشم همان درد اندک کافی است که مرا رها کند.چون می داند که شوخی بوده می خندد.اما اگر با دیدن قیافه من یا پدرش احساس کند که با او دعوا کرده ایم گریه ای سر می دهد که دل سنگ را کباب می کند.
دیروز رفته بود پدرش را بیدار کند(کاری که من به سختی از عهده اش بر می آیم ،اما او در آن متخصص است.)در میان کش و قوسی که با هم داشتند، دست سینا به صورتش خورد.گریه اش بعد از چند ثاتیه وقتی شروع شد که با تماشای قیافه ترسیده پدرش فکر کرد او را دعوا کرده است.بعد از اینکه من هم آمدم وهمراه سینا او را حسابی نوازش کردیم و متوجه شد دعوایی در کار نبوده شروع کرد به تعریف کردن ماجرا برای ماوهمراه آن برای تاثیر بیشتر گریه الکی را هم قاطی کرده بود.
امروز نامه ای از مدرسه آینده مانی به دست ما رسید که از پذیرش او خبر میداد.این مدرسه بهترین مدرسه شهر است که مادران حتی پیش از تولد کودکشان باید در آن ثبت نام کنند.اینجا بچه ها از 4 سالگی به مدرسه می روند .
یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۲
مانی امروز به مامانش کمک کرد که رخت ها را پهن کند.او لباس ها را از ماشين لباسشويی درمی آورد و به من می داد .با دستان کوچکش به سختی لباس ها را از ماشين بيرون می کشيد و با کلی نفس زدن به من می رساند.
ديشب خواب عجيبی ديدم.مانی را در یک خانه بزرگ قديمی شبيه خانه های قديم شمرون ، به کسی سپرده بودم که نمی دانم که بود .بعد از مدتی که برگشتم مرا نمی شناخت.با ناراحتی از خواب پريدم ومتوجه شدم ساعت شش ونيم صبح است و سينا دارد سعی می کند مانی را که از خواب بيدار شده بود بخواباند. از جا پريدم و مانی را در آغوش گرفتم تا خوابيد.
دو شب پيش ، ساعت 3 صبح بيدار شد و نمی خوابيد.در تخت خودش دراز کشيده بود وبه من نگاه می کرد.تا خوابش ميبرد و من می خواستم از اتاقش خارج شوم ،گريه را شروع می کرد.تا 5.5 همين بساط بود .با لا خره او را از تخت در آوردم.دستم را گرفت و به سالن آورد ديد خبری نيست.من هم که ديدم چاره ای ندارم از دستش فرار کردم ووقتی داشت به اتاق خواب ما سرک می کشيد رفتم روی کاناپه خوابيدم.وقتی مرا نديد، رفت وشکايت کنان پدرش را بيدار کرد.او هم به سادگی در خواب و بيداری گفت :بيا پيش بابا بخواب .باورتان نمی شود مانی رفت و خوابيد!!! بعد از چند دقيقه که صدايی نشنيدم بلند شدم و ديدم در کنار پدرش به خواب رفته.
عاشق کندن ليبل های روی انواع شيشه ها و کندن پوست پياز است .اين را اضافه کنيد به علاقه عجيبش به انواع جارو و زمين شور. دارم کم کم نگران آينده اش می شوم!
ديشب خواب عجيبی ديدم.مانی را در یک خانه بزرگ قديمی شبيه خانه های قديم شمرون ، به کسی سپرده بودم که نمی دانم که بود .بعد از مدتی که برگشتم مرا نمی شناخت.با ناراحتی از خواب پريدم ومتوجه شدم ساعت شش ونيم صبح است و سينا دارد سعی می کند مانی را که از خواب بيدار شده بود بخواباند. از جا پريدم و مانی را در آغوش گرفتم تا خوابيد.
دو شب پيش ، ساعت 3 صبح بيدار شد و نمی خوابيد.در تخت خودش دراز کشيده بود وبه من نگاه می کرد.تا خوابش ميبرد و من می خواستم از اتاقش خارج شوم ،گريه را شروع می کرد.تا 5.5 همين بساط بود .با لا خره او را از تخت در آوردم.دستم را گرفت و به سالن آورد ديد خبری نيست.من هم که ديدم چاره ای ندارم از دستش فرار کردم ووقتی داشت به اتاق خواب ما سرک می کشيد رفتم روی کاناپه خوابيدم.وقتی مرا نديد، رفت وشکايت کنان پدرش را بيدار کرد.او هم به سادگی در خواب و بيداری گفت :بيا پيش بابا بخواب .باورتان نمی شود مانی رفت و خوابيد!!! بعد از چند دقيقه که صدايی نشنيدم بلند شدم و ديدم در کنار پدرش به خواب رفته.
عاشق کندن ليبل های روی انواع شيشه ها و کندن پوست پياز است .اين را اضافه کنيد به علاقه عجيبش به انواع جارو و زمين شور. دارم کم کم نگران آينده اش می شوم!
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲
هفته گذشته به بروکسل رفتیم ، جای شما خالی .شکر خدا مانی خیلی اذیت نشد وکلی در جوار دوستان خوش گذراند. اولین عموی عمرش را مشترکا به عمو وازریک و عمو داورش گفت.یک کلمه عچیبی در مایه "آبرجین یا آباجی "می گوید که نمی دانیم یعنی چه.شاید منظورش aubergine در زبان فرانسه باشد که یعنی بادمجان!!!!!!!
امروز با هم به پیاده روی رفتیم و از خواب بعداز ظهر آقامانی جلو گیری کردیم نتیجه بسیار خوبی داشت ،سریعتر وراحتتر از همیشه به خواب رفت.
دوشب است که پیش از خواب دندانهایش را مسواک می کند و بدون شیر خوردن می خوابد.پسرم آقا شده مامان قربونش بره
امروز با هم به پیاده روی رفتیم و از خواب بعداز ظهر آقامانی جلو گیری کردیم نتیجه بسیار خوبی داشت ،سریعتر وراحتتر از همیشه به خواب رفت.
دوشب است که پیش از خواب دندانهایش را مسواک می کند و بدون شیر خوردن می خوابد.پسرم آقا شده مامان قربونش بره
سهشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۲
پسره خوابه،تقریبا تمام پست های من با این جمله کلیدی شروع می شود:)
به هر حال الان خوابیده .هر روز بعد از گردش به خواب می رود.امروز در مرکز شهر کارنوال راه انداخته بود.یک هپی میل مک دونالد را در یک دست ویک پرچم در دست دیگرش گرفته بود وبه همه می خندید و دست تکان می داد !همه مردم هم ایستاده بودند و به او می خندیدند!باید حسابمون رو چک کنیم بعید نیست مک دونالد برای این تبلیغات به حسابمون ریخته باشه:)
دفعه قبل هم رفت توی یک مغازه بزرگ ومن گمش کردم داشتم کم کم نگران می شدم که سینا از بیرون مغازه آمد و مانی را از زیر دامن مانکن پشت ویترین درآورد.
وقتی به مرکز شهر می رویم و او را از کالسکه اش در می آوریم به هر جا وهر طرف که بخواهد می رودو نمی توانیم او را کنترل کنیم.
وقتی در تلویزیون مردم را در حال دست زدن ببیند دست می زند.امروز داشت دست می زد پرسیدم :مامان از کجا فهمیدی باید دست بزنی ؛تلویزیون را نشون داد و گفت:اونجا!
به هر حال الان خوابیده .هر روز بعد از گردش به خواب می رود.امروز در مرکز شهر کارنوال راه انداخته بود.یک هپی میل مک دونالد را در یک دست ویک پرچم در دست دیگرش گرفته بود وبه همه می خندید و دست تکان می داد !همه مردم هم ایستاده بودند و به او می خندیدند!باید حسابمون رو چک کنیم بعید نیست مک دونالد برای این تبلیغات به حسابمون ریخته باشه:)
دفعه قبل هم رفت توی یک مغازه بزرگ ومن گمش کردم داشتم کم کم نگران می شدم که سینا از بیرون مغازه آمد و مانی را از زیر دامن مانکن پشت ویترین درآورد.
وقتی به مرکز شهر می رویم و او را از کالسکه اش در می آوریم به هر جا وهر طرف که بخواهد می رودو نمی توانیم او را کنترل کنیم.
وقتی در تلویزیون مردم را در حال دست زدن ببیند دست می زند.امروز داشت دست می زد پرسیدم :مامان از کجا فهمیدی باید دست بزنی ؛تلویزیون را نشون داد و گفت:اونجا!
پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲
مانی دیروز سایه خودش را کشف کرده بود.باید میدیدین چطور با سایه خودش بازی می کرد.با اون حرف میزد.بعد به مانشونش میداد.
کم داره بازی کردن با لگو هایش را یاد می گیرد.اما دوست ندارد با آنها تنها بازی کند وترجیح می دهد در بازی با آنها با ما مشارکت کند.به طور جالبی تفاوت کنترل ها ی دستگاههای مختلف را تشخیص می دهد. کنترل تلویزیون را مقابل تلویزیون و کنترل ضبط را مقابل ضبط می گیرد و می گوید نانای!
در حال حاضر خوب غذا نمی خورد و خوب هم نمی خوابد یعنی ساعات خوابش قاطی شده شب ها تا دیر وقت بیدار است وروزها میخوابد.
کم داره بازی کردن با لگو هایش را یاد می گیرد.اما دوست ندارد با آنها تنها بازی کند وترجیح می دهد در بازی با آنها با ما مشارکت کند.به طور جالبی تفاوت کنترل ها ی دستگاههای مختلف را تشخیص می دهد. کنترل تلویزیون را مقابل تلویزیون و کنترل ضبط را مقابل ضبط می گیرد و می گوید نانای!
در حال حاضر خوب غذا نمی خورد و خوب هم نمی خوابد یعنی ساعات خوابش قاطی شده شب ها تا دیر وقت بیدار است وروزها میخوابد.
دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲
یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲
الان بيش از هر وقت ديگري در زندگي احساس ناکارآمدي مي کنم . انگار بعد از تولد ماني هيچ کار مثبتي جز بچهداري و خانهداري نکرده ام.
در تهران اين موضوع نمود کمتري داشت چون من بلافاصله به محيط کارم برگشتم واز بعد از بارداري وتولد ماني هميشه کار کردم. شايد تنها کسي که مي داند راندمان کاري من کم شده خودم هستم چون دراين مدت به عنوان دبير سرويس کار کردم و تعداد اندکي گزارش نوشتم وبيشتر وقتم را به اديت مطالب ديگران مشغول بودم که کار بسيار بيهودهاي به حال خودم بود.
اينجا تازه دارم حس ميکنم چقدر دلم براي گزارشنويسي تنگ شده ومي بينم چقدر در اين مدت از قافله فعاليت اينترنتي عقب مانده ام وجز اين وبلاگ در اين دنياي مجازي هيچ نشاني از من نيست.اين سايت هم که هيچ ويژگي روزنامه نگارانه اي ندارد وهر مادر ديگري مي توانست نويسنده اين خاطرات باشد.
همين الان که اينها را مينويسم ماني مدام بهانه گيري مي کند و ميخواهد از زير دستانم خودش را به آغوشم برساند. مريض است و از هميشه بي تاب تر.
مدام ماني با من است وبه سختي ميتوانم زماني را براي خودم پيداکنم. اينجا هنوز برايش مهد کودک پيدا نکرده ام وهيچ کس را هم ندارم که ماني را به اوبسپارم. چندروز پيش که براي امتحان تعيين سطح زبان رفته بوديم، چشمتان روز بد نبيند مجبور شديم با ماني به کلاس برويم، راستش اصلا نمي دانستيم که قرار است امتحان بدهيم . اين امتحان يک جور امتحان هوش بود براي تشخيص ميزان قدرت زبان آموزي ما. ماني بلندترين جيغ هاي عمرش را مي کشيد وخانمي که امتحان مي گرفت بداخلاق ترين هلندي بود که به عمرم ديده ام. مدام يادآوري مي کرد که صداي بچه مزاحم کلاس هاست. با درخواست ما براي امتحان جداگانه هم موافقت نکرد و... خلاصه امتحان را بد دادم.
سينا توانست در دوره فشرده قبول شود ولي من در دوره عادي پذيرفته شدم.
از دست ماني ناراحت بودم ولي او بي تقصير است....
در تهران اين موضوع نمود کمتري داشت چون من بلافاصله به محيط کارم برگشتم واز بعد از بارداري وتولد ماني هميشه کار کردم. شايد تنها کسي که مي داند راندمان کاري من کم شده خودم هستم چون دراين مدت به عنوان دبير سرويس کار کردم و تعداد اندکي گزارش نوشتم وبيشتر وقتم را به اديت مطالب ديگران مشغول بودم که کار بسيار بيهودهاي به حال خودم بود.
اينجا تازه دارم حس ميکنم چقدر دلم براي گزارشنويسي تنگ شده ومي بينم چقدر در اين مدت از قافله فعاليت اينترنتي عقب مانده ام وجز اين وبلاگ در اين دنياي مجازي هيچ نشاني از من نيست.اين سايت هم که هيچ ويژگي روزنامه نگارانه اي ندارد وهر مادر ديگري مي توانست نويسنده اين خاطرات باشد.
همين الان که اينها را مينويسم ماني مدام بهانه گيري مي کند و ميخواهد از زير دستانم خودش را به آغوشم برساند. مريض است و از هميشه بي تاب تر.
مدام ماني با من است وبه سختي ميتوانم زماني را براي خودم پيداکنم. اينجا هنوز برايش مهد کودک پيدا نکرده ام وهيچ کس را هم ندارم که ماني را به اوبسپارم. چندروز پيش که براي امتحان تعيين سطح زبان رفته بوديم، چشمتان روز بد نبيند مجبور شديم با ماني به کلاس برويم، راستش اصلا نمي دانستيم که قرار است امتحان بدهيم . اين امتحان يک جور امتحان هوش بود براي تشخيص ميزان قدرت زبان آموزي ما. ماني بلندترين جيغ هاي عمرش را مي کشيد وخانمي که امتحان مي گرفت بداخلاق ترين هلندي بود که به عمرم ديده ام. مدام يادآوري مي کرد که صداي بچه مزاحم کلاس هاست. با درخواست ما براي امتحان جداگانه هم موافقت نکرد و... خلاصه امتحان را بد دادم.
سينا توانست در دوره فشرده قبول شود ولي من در دوره عادي پذيرفته شدم.
از دست ماني ناراحت بودم ولي او بي تقصير است....
پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲
ماني خوابيده ،دارم کم کم او را از شير ميگيرم. کار خيلي سختي است چون شير خوردن براي او ديگر تنها براي سير شدن نيست ، نوعي بازي است،براي جلب توجه ،براي گريز ازمخمصه ،براي خواب ،براي هر چيز ديگري به جز گرسنگي بهانه شير مي گيرد.
اينجا در مورد شيردهي خيلي با ايران فرق دارد ، اغلب حد اکثر تا ۹ ماه به بچه شير ميدهند ولي در ايران تا دو سالگي مادر در اختيار بچه است.
شيوه هاي تربيتي در اينجا وتهران بسيار متفاوت است.در تهران معمولا تا زماني که بخواهند و اغلب حتي بعد از پدرومادر بيدارند.اما اينجا هيچ بچه اي بعد از ساعت ۸ شب بيدار نيست .متاسفانه در ايران هيچوقت توصيه ها را جدي نگرفتم و حالا به مشکل برخوردم.
يادش به خير نگار سلطاني .ماني تنها چند ماه داشت و من او را در أغوشم راه مي برد م تا بخوابد.نگار مي گفت :خودت را بيچاره نکن ماني را در تختش بگذار تا خودش بخوابد ومن نگران از گريه ماني هيچوقت اينکار را نکردم و امروز بسيار پشيمانم چون حالا که بزرگ شده مجبورم گريه اش را تحمل کنم و منتظر بمانم تا پس از يک ساعت گريه وناله به خواب برود.
خلاصه اينجا خيلي راحتتر از ما در تهران بچه داري ميکنند.اغلب بچه هاي شير به شير دارند که در ايران ديگر چندان شايع نيست.
ماني کلمات تازه را خيلي سريع ياد ميگيرد مثلا امروز ناگهان شروع کرد و به تقليد از من گفت: عزيزم!!!!!!!!!وديروز به سينا گفت : بابا جونم...
تا کار بدي مي کند و مي فهمد که ناراحت شده ام فورا مرا ميبوسد.
از موقعي که به اينجا آمديم تا حالا کلي قد کشيده.
اينجا در مورد شيردهي خيلي با ايران فرق دارد ، اغلب حد اکثر تا ۹ ماه به بچه شير ميدهند ولي در ايران تا دو سالگي مادر در اختيار بچه است.
شيوه هاي تربيتي در اينجا وتهران بسيار متفاوت است.در تهران معمولا تا زماني که بخواهند و اغلب حتي بعد از پدرومادر بيدارند.اما اينجا هيچ بچه اي بعد از ساعت ۸ شب بيدار نيست .متاسفانه در ايران هيچوقت توصيه ها را جدي نگرفتم و حالا به مشکل برخوردم.
يادش به خير نگار سلطاني .ماني تنها چند ماه داشت و من او را در أغوشم راه مي برد م تا بخوابد.نگار مي گفت :خودت را بيچاره نکن ماني را در تختش بگذار تا خودش بخوابد ومن نگران از گريه ماني هيچوقت اينکار را نکردم و امروز بسيار پشيمانم چون حالا که بزرگ شده مجبورم گريه اش را تحمل کنم و منتظر بمانم تا پس از يک ساعت گريه وناله به خواب برود.
خلاصه اينجا خيلي راحتتر از ما در تهران بچه داري ميکنند.اغلب بچه هاي شير به شير دارند که در ايران ديگر چندان شايع نيست.
ماني کلمات تازه را خيلي سريع ياد ميگيرد مثلا امروز ناگهان شروع کرد و به تقليد از من گفت: عزيزم!!!!!!!!!وديروز به سينا گفت : بابا جونم...
تا کار بدي مي کند و مي فهمد که ناراحت شده ام فورا مرا ميبوسد.
از موقعي که به اينجا آمديم تا حالا کلي قد کشيده.
شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲
لرزيدم و به تصاوير آشنا خيره شدم. بم را دو بار ديدم. بار اول چند ساعت و بار دوم چند روز. جشنواره نوروز سال 79 بود كه همزمان شده بود با عيد غدير و اين دو را با هم در ارگ جديد و قديم برگزار ميكردند. در همين ارگي كه امروز بخش بزرگي از آن نابود شده، انواع سفرههاي نوروزي را چيده بودند: هفت سين و هفت شين و هفت ميم و ... ارگ بازساخته، زيباييهايش را دوچندان مينمود.
پيرمرد خراساني، در مدح امام علي ميخواند و با نواي دوتارش مرا با همه كائنات آشتي داد. نذر كردم كه علي پشتيبان زندگيام باشد و شد و تا امروز هست.
مهرباني بزرگدلان كويري و ياد نخلهاي افراشته، تنها غم به دلم نمينشاند، كه غربت را به ياد ميآورد. حتي نميتوانم مهرشان را با قطره خوني جبران كنم...
پيرمرد خراساني، در مدح امام علي ميخواند و با نواي دوتارش مرا با همه كائنات آشتي داد. نذر كردم كه علي پشتيبان زندگيام باشد و شد و تا امروز هست.
مهرباني بزرگدلان كويري و ياد نخلهاي افراشته، تنها غم به دلم نمينشاند، كه غربت را به ياد ميآورد. حتي نميتوانم مهرشان را با قطره خوني جبران كنم...
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲

ما اينجاييم اين بيرون. ماني شب آخر در تهران سنگ تمام گذاشت تا تونست بيدار موند رقصيد وحرف زد وقتي رسيديم فرودگاه خواب بود اما بيدار شد و تا لحظه آخر از عمه جان، مامان بزرگ، بابابزرگ ها وديگر اعضاي خانواده استفاده كرد.
به هواپيما كه رسيديم بيهوش شد تا ساعت آخر خواب بود وقتي از خواب پريد شروع كرد به راه رفتن در هواپيما.خوشبختانه در نزديكي ما چند مادر و بچه بودند و شلوغ كاري هاي ماني خيلي تو چشم نمي زد.
فكر نمي كردم اينجا اينقدر بچه ببينم ظاهرا پيام اخلاقي -بهداشتي بچه كمتر زندگي بهتر به اينجا نرسيده !خيابان پر از مادران با بچه هاشونه كه در كالسكه ها سوارند.ساكت و صامت مثل عروسك.ماني با همه فرق داره دايم در حال خوش وبش و سخنراني است.
در اينجا نوعي كيسه روي كالسكه بچه ها است كه اونها رو از بارون و سرما محافظت ميكنه.نمي دونم يه همچه چيزي در ايران هست يانه ولي اينجا 29 يورو قيمت داره.دايم در حال تبديل قيمت ها از يورو يا به قول اينجايي ها اوغو به تومان هستيم.اما فكر نمي كنم در هواي تهران بشه بچه ها رو مثل اينجا دايم با كالسكه به گردش برد.
امروز ماني رو به پارك شين وغ (سگ سبز!) برديم .اينجا پرنده ها انواع زيادي دارند كه جل الخالق اساسا از آدم هيچ ترسي ندارن.امروز دو تا قو با ماني دوست شده بودند وما نگران بوديم كه به اون نوك نزنن. تقريبا دوتاي ماني قد داشتند.
يك بسته پمپرز اصل 92 تايي 25 یورو قيمت داره و اينقدر پوشك ها انواع زيادي داره كه انتخاب سخته.ديروز غذاي آماده براش خريديم. غذاي ميوه كه خيلي خوشمزه است رو دوست نداره ولي يه غذاي بد بوي ديگه رو خيلي خوب خورد.
ماني خوب مي خوابه و من فكر مي كنم به دليل سرما و هواي تميز باشه.
اميدوارم من و ماني، دور از كمك هاي شايان همه فاميل، كه در تهران ياري مي كردن تا من ماني داري كنم بتوونيم با مشكلات كنار بيايم.
سهشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۲
من برگشتم. خيلي سعي كردم به اين وسوسه غلبه كنم اما نشد.
دو بار تا حالا امتحان كردم. يكبار وقتي روزنامهها دستهجمعي تعطيل شدند، بعد از ارديبهشت 79 - پي هر كار ديگري غير از روزنامه رفتم؛ هفتهنامه، ستاد خبري، بولتن و حتي صداوسيما در يك برنامه علمي. اما باز برگشتم و به حياتنو رفتم.
اينبار بعد از تعطيل حياتنو به ميراثخبر رفتم، جاي كمدردسري كه به حوزه كاري من نزديك بود.
تا هفته پيش، كه پيشنهاد شد به ياسنو بروم، خيلي با خودم جنگيدم، برنامهريزي كار در يك روزنامه آنهم در سطح ياسنو با بچه و ... خيلي سخت خواهد بود. همه اينها را ميدانستم. به ياس نو رفتم كه بگويم نميتوانم بيايم. اما نشد! فضاي روزنامه من را گرفت. وارد تحريريه كه شدم، فضا جوانم كرد. حسو حالم را فقط كساني ميفهمند كه در روزنامه كار كرده باشند نه هيچ رسانه ديگري، فقط روزنامه!
حالا من دوباره آمدم تا بنويسم و فردا چاپشده آن را ببينم.
كار من و ماني خيلي سخت خواهد شد. بايد هر روز حوالي ظهر ماني را به مهدكودك ببرم و بعد دوباره خودم به روزنامه بروم.
روزنامه با خانه ما فاصله زيادي دارد و سينا بايد ساعت چهار و نيم به دنبال ماني برود و من ساعت 6 به خانه برخواهم گشت!
ميبينيد، اين نوعي مازوخيسم است. اما عشق پرينت، بيماري واگيردار همه ما روزنامهنگارهاست.
دو بار تا حالا امتحان كردم. يكبار وقتي روزنامهها دستهجمعي تعطيل شدند، بعد از ارديبهشت 79 - پي هر كار ديگري غير از روزنامه رفتم؛ هفتهنامه، ستاد خبري، بولتن و حتي صداوسيما در يك برنامه علمي. اما باز برگشتم و به حياتنو رفتم.
اينبار بعد از تعطيل حياتنو به ميراثخبر رفتم، جاي كمدردسري كه به حوزه كاري من نزديك بود.
تا هفته پيش، كه پيشنهاد شد به ياسنو بروم، خيلي با خودم جنگيدم، برنامهريزي كار در يك روزنامه آنهم در سطح ياسنو با بچه و ... خيلي سخت خواهد بود. همه اينها را ميدانستم. به ياس نو رفتم كه بگويم نميتوانم بيايم. اما نشد! فضاي روزنامه من را گرفت. وارد تحريريه كه شدم، فضا جوانم كرد. حسو حالم را فقط كساني ميفهمند كه در روزنامه كار كرده باشند نه هيچ رسانه ديگري، فقط روزنامه!
حالا من دوباره آمدم تا بنويسم و فردا چاپشده آن را ببينم.
كار من و ماني خيلي سخت خواهد شد. بايد هر روز حوالي ظهر ماني را به مهدكودك ببرم و بعد دوباره خودم به روزنامه بروم.
روزنامه با خانه ما فاصله زيادي دارد و سينا بايد ساعت چهار و نيم به دنبال ماني برود و من ساعت 6 به خانه برخواهم گشت!
ميبينيد، اين نوعي مازوخيسم است. اما عشق پرينت، بيماري واگيردار همه ما روزنامهنگارهاست.
چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲

روز جهاني كودكتون مبارك!
امروز براي بچه هاتون چيكار كردين؟ چه فرقي مي كنه، امروز هم مثل روز مادر يا روز پدر يه مناسبته اما هيچكس اون رو به اندازه باقي مناسبتها جدي نمي گيره؛ به جز مربيهاي مهد! براي اونها روز جهاني كودك، يه چيزي توي مايه سال تحويله.
صبح كه ماني رو به مهد بردم، مربيش حاضر و آماده دم در بود تا بچه ها رو به مراسم روز جهاني كودك كه توي سعدآباد برگزار مي شد ببره. عصر هم موقع برگشتن به ماني يه كادو داد. پرسيدم اين براي چيه؟ و چنان با جديت به من گفت: «خانم! امروز روز جهاني كودكه...» كه از سئوالم شرمنده شدم. نه اينكه نمي دونستم امروز چه روزيه ولي خلاصه خجالت كشيدم.
ماني شيطون شده و تمام روز كارهايي مي كنه كه ماها رو به خنده مياندازه. اگه ببينه دو نفر دارن حرف مي زنن و به او توجهي ندارن، شروع مي كنه با زبون خودش در بحث اونها شركت كردن. گاهي كه خوشحال باشه خنده هاي عجيب و غريب سر مي ده. (مثل امشب).
بازم روز كودكتون مبارك!
یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲
این بار سوم است که این پست را می گذارم .نمی دانم اشکال از کجاست که هر بار خراب يا حذف می شود.
مانی راه افتاد دقيقا در روز دوشنبه 24 شهريور (15 سپتامبر)، در خانه مادر بزرگم يک جای مطمئن بين دو،سه نفر پيدا کرد و نخستين قدم های لرزانش را برداشت و خودش را به من رساند.
او الان به خوبی راه می رود وحتی ياد گرفته که بدون گرفتن دستش به در وديوار بايستد و راه برود.
مانی ديگر مامان را هم می گويد.یک روز که داشت با هيجان بابا بابا میگفت، من هم به او می گفتم «مامان...» و بالاخره او مامان گفتن را هم شروع کرد .او مثل طوطی حرف ها يا حداقل آوای آنها را تقليد می کند.
محبت کردن را ياد گرفته صورتش را به صورت آدم می چسباند ودستان کوچکش را باعشق به گردن آدم می آويزد.عاشق بچه هاست وبه دنبال همه بچه ها می دود.
همه کفش های قشنگی که داشت برایش کوچک شدند بدون آنکه حتی یکبار آنها را بپوشد. کفش تازهای برايش خريدم که آن را خيلی دوست دارد .روز اول که آنرا خريدم و به خانه بردم سينا به شوخی گفت :"مانی که کفش نداره". چشمتان روز بد نبيند مانی بلند شد هر لنگه کفش را در يک دستش گرفت وشروع کرد به حرف زدن به زبان خودش که ما گاهی "تفش" را از ميان هزاران صدای بی معنا می شنيديم. سينا که از خنده ريسه رفته بود، هر چه می گفت :«بله ببخشيد، آقا مانی کفش داره» زير بار نمي رفت وادامه مي داد.
روابط سينا و مانی حسادت مرا برمی انگيزد،می توانم بگويم مانی عاشق سيناست.در هر وضعيتی اورا بغل می کند و مي بوسد اما فقط وقتی چيزی بخواهد به سراغ من مي آيد.
مانی راه افتاد دقيقا در روز دوشنبه 24 شهريور (15 سپتامبر)، در خانه مادر بزرگم يک جای مطمئن بين دو،سه نفر پيدا کرد و نخستين قدم های لرزانش را برداشت و خودش را به من رساند.
او الان به خوبی راه می رود وحتی ياد گرفته که بدون گرفتن دستش به در وديوار بايستد و راه برود.
مانی ديگر مامان را هم می گويد.یک روز که داشت با هيجان بابا بابا میگفت، من هم به او می گفتم «مامان...» و بالاخره او مامان گفتن را هم شروع کرد .او مثل طوطی حرف ها يا حداقل آوای آنها را تقليد می کند.
محبت کردن را ياد گرفته صورتش را به صورت آدم می چسباند ودستان کوچکش را باعشق به گردن آدم می آويزد.عاشق بچه هاست وبه دنبال همه بچه ها می دود.
همه کفش های قشنگی که داشت برایش کوچک شدند بدون آنکه حتی یکبار آنها را بپوشد. کفش تازهای برايش خريدم که آن را خيلی دوست دارد .روز اول که آنرا خريدم و به خانه بردم سينا به شوخی گفت :"مانی که کفش نداره". چشمتان روز بد نبيند مانی بلند شد هر لنگه کفش را در يک دستش گرفت وشروع کرد به حرف زدن به زبان خودش که ما گاهی "تفش" را از ميان هزاران صدای بی معنا می شنيديم. سينا که از خنده ريسه رفته بود، هر چه می گفت :«بله ببخشيد، آقا مانی کفش داره» زير بار نمي رفت وادامه مي داد.
روابط سينا و مانی حسادت مرا برمی انگيزد،می توانم بگويم مانی عاشق سيناست.در هر وضعيتی اورا بغل می کند و مي بوسد اما فقط وقتی چيزی بخواهد به سراغ من مي آيد.
چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۲
امروز اين وبلاگ يكساله شد و تا سالگرد تولد آقا پسر كوچولوي من، دو روز باقي مانده. او الان درست مثل فرشتههاي خوشگل خوابيده و داره خواب ميبينه. احتمالا در روز تولد ماني من در تهران نيستم و به شمال سفر ميكنم، بنابراين امروز بايد خيلي چيزها را بنويسم.
ماني دو تا دندان ديگه هم درآورده. دندانهاي پيش پايين، نميدانم اسم آنها چيست؛ دندانهايي كه درست در كنار دو دندان وسط پايين در ميآيند، نيش زدهاند.
قد ماني الان حدود 78 سانت است و 10 كيلو و 750 گرم وزن دارد.
عليرغم تلاش من و ساير اعضاي خانواده ، او هنوز «مامان» نميگويد. فقط وقتي كه خيلي كمك لازم داشته باشد با جيغ و داد «ماما...ماما» ميكند.
هنوز كامل راه نميرود، فقط دو سه قدم بر ميدارد و دوباره به زمين مينشيند اما اگر دستش را بگيرم خوب ميتواند راه برود. او حتي بدون اتكا به دست من هم راه ميرود اما دستم را رها نميكند. چند روز اخير ماني را با كفشهاي قرمزش در سعدآباد راه بردم . خيلي بامزه راه ميرود، ميشود گفت تقريبا قل ميخورد!
كفش خريدن براي ماني كار خيلي سخت و البته عبثي است. وقتي ماني به دنيا آمد خيلي از دوستان و آشنايان كفشهاي زيبايي به او كادو دادند، بطوريكه او بسيار بيشتر از هر بچهاي كفش دارد اما هميشه پابرهنه است. پاهاي ماني بزرگ هستند و روي آنها تپل است به همين دليل هر كفشي به پايش نميخورد. كفشهايي هم كه دارد، اغلب برايش كوچك شدهاند و قبل از آنكه پايش به داخل آنها برود بايد آنها را ببخشيم.
ماني گريه دروغين ياد گرفته. وقتي كسي او را توبيخ ميكند، سرش را پايين ميگيرد، جاي ديگري را نگاه ميكند و بعد چشمها را تنگ ميكند و به دروغ صداي گريه در ميآورد.
او سق هم ميزند. البته هركاري كه به رقاصي مربوط باشد را خيلي خوب انجام مي دهد! سق زدن، دست زدن و رقصيدن را بدون هيچگونه آموزشي تنها با «درايت!» خودش آموشخت.
با هر نوايي بنا به ريتم تند يا كندش شروع ميكند به پس و پيش رفتن و تكان خوردن. دستهايش را هم تكان ميدهد.
راستي، بايباي را هم تا حدودي بلد شده. چند روز پيش در ترافيك گير كرده بودم، ديدم ماني با ماشين پشتي بايباي ميكند. توي ماشين عقبي يك خانم و آقاي ميانسال و مهربان با ماني خوش و بش و بايباي ميكردند ، براي همين او هم هيجان زده جوابشان را ميداد.
راستش را بخواهيد، ماني خيلي خيلي مهربان است. باري همه كساني كه ميشناسد، از دايي و عمه و خاله گرفته تا حتي دوستان خانوادگي دلتنگ ميشود. راننده آژانسي كه هر روز مرا به خبرگزاري ميراث ميبرد، چند روزي نديده بود. وقتي كه او را ديد، جيغ كشيد و به آغوشش پريد. و ديگر حتي وقتي سوار ماشين ميشد از آغوش او پايين نيامد.
ماني روابط خيلي خوبي با بچهها و حيوانات دارد. آنها را كه ميبيند، جيغ بلندي ميكشد و ميخندد.
به غذاهاي ما خيلي بيشتر از غذاهاي خودش رغبت نشان ميدهد. آنها را بيشتر دوست دارد. و جالب اينكه عاشق كالباس و گوجهفرنگي است كه البته از او دريغ ميكنيم. يك روز ، روي ميز نشسته بود و ديس كالباس و گوجه نزديك او بود. در يك چشم به هم زدن چند پر كالباس و گوجهفرنگي را به دهان خود فرو كرد و ديگر كاري از دست ما ساخته نبود.
(راستي هريپاتر و محفل ققنوس را خوانديد؟! دلم ميخواست ماني هم به مدرسه جادوگري هاگوارتز ميرفت؛)
ماني دو تا دندان ديگه هم درآورده. دندانهاي پيش پايين، نميدانم اسم آنها چيست؛ دندانهايي كه درست در كنار دو دندان وسط پايين در ميآيند، نيش زدهاند.
قد ماني الان حدود 78 سانت است و 10 كيلو و 750 گرم وزن دارد.
عليرغم تلاش من و ساير اعضاي خانواده ، او هنوز «مامان» نميگويد. فقط وقتي كه خيلي كمك لازم داشته باشد با جيغ و داد «ماما...ماما» ميكند.
هنوز كامل راه نميرود، فقط دو سه قدم بر ميدارد و دوباره به زمين مينشيند اما اگر دستش را بگيرم خوب ميتواند راه برود. او حتي بدون اتكا به دست من هم راه ميرود اما دستم را رها نميكند. چند روز اخير ماني را با كفشهاي قرمزش در سعدآباد راه بردم . خيلي بامزه راه ميرود، ميشود گفت تقريبا قل ميخورد!
كفش خريدن براي ماني كار خيلي سخت و البته عبثي است. وقتي ماني به دنيا آمد خيلي از دوستان و آشنايان كفشهاي زيبايي به او كادو دادند، بطوريكه او بسيار بيشتر از هر بچهاي كفش دارد اما هميشه پابرهنه است. پاهاي ماني بزرگ هستند و روي آنها تپل است به همين دليل هر كفشي به پايش نميخورد. كفشهايي هم كه دارد، اغلب برايش كوچك شدهاند و قبل از آنكه پايش به داخل آنها برود بايد آنها را ببخشيم.
ماني گريه دروغين ياد گرفته. وقتي كسي او را توبيخ ميكند، سرش را پايين ميگيرد، جاي ديگري را نگاه ميكند و بعد چشمها را تنگ ميكند و به دروغ صداي گريه در ميآورد.
او سق هم ميزند. البته هركاري كه به رقاصي مربوط باشد را خيلي خوب انجام مي دهد! سق زدن، دست زدن و رقصيدن را بدون هيچگونه آموزشي تنها با «درايت!» خودش آموشخت.
با هر نوايي بنا به ريتم تند يا كندش شروع ميكند به پس و پيش رفتن و تكان خوردن. دستهايش را هم تكان ميدهد.
راستي، بايباي را هم تا حدودي بلد شده. چند روز پيش در ترافيك گير كرده بودم، ديدم ماني با ماشين پشتي بايباي ميكند. توي ماشين عقبي يك خانم و آقاي ميانسال و مهربان با ماني خوش و بش و بايباي ميكردند ، براي همين او هم هيجان زده جوابشان را ميداد.
راستش را بخواهيد، ماني خيلي خيلي مهربان است. باري همه كساني كه ميشناسد، از دايي و عمه و خاله گرفته تا حتي دوستان خانوادگي دلتنگ ميشود. راننده آژانسي كه هر روز مرا به خبرگزاري ميراث ميبرد، چند روزي نديده بود. وقتي كه او را ديد، جيغ كشيد و به آغوشش پريد. و ديگر حتي وقتي سوار ماشين ميشد از آغوش او پايين نيامد.
ماني روابط خيلي خوبي با بچهها و حيوانات دارد. آنها را كه ميبيند، جيغ بلندي ميكشد و ميخندد.
به غذاهاي ما خيلي بيشتر از غذاهاي خودش رغبت نشان ميدهد. آنها را بيشتر دوست دارد. و جالب اينكه عاشق كالباس و گوجهفرنگي است كه البته از او دريغ ميكنيم. يك روز ، روي ميز نشسته بود و ديس كالباس و گوجه نزديك او بود. در يك چشم به هم زدن چند پر كالباس و گوجهفرنگي را به دهان خود فرو كرد و ديگر كاري از دست ما ساخته نبود.
(راستي هريپاتر و محفل ققنوس را خوانديد؟! دلم ميخواست ماني هم به مدرسه جادوگري هاگوارتز ميرفت؛)
یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲
ببخشيد، معذرت ميخوام! به خدا وقت نداشتم.
پدر سينا، سخت مريض بود و حالا بهتر شده. اين چند وقت ماجراهاي زيادي با پسر كوچولومون داشتيم كه به مرور هروقت فرصت شد مينويسم.
ماني حسابي بزرك شده وشكل پسر بچه هاي شيطون. مي ايسته ،دستش رو به در و ديوار ميگيره و راه ميره .در كوتاه ترين زمان ممكن ميتونه ...
ببخشيد همين الان يك ظرف را انداخت.مي گفتم كه شيطوني ميكنه و دلبري .مثل طوطي لحن همه حرف هاي آدم رو تكرار ميكنه .با دهانش صداهاي عجيب و غريب و گهگاه بي ادبي در مياره.وقتي كار بدي مي كنه بر مي گرده و به آدم نگاه مي كنه و وقتي كه «نه» بلند آدم رو مي شنوه دو كار رو ممكنه كه انجام بده: اگه خيلي بخواد كه اون كارو تكرار كنه، پشتش رو مي كنه و به كار خودش مشغول ميشه، در غير اين صورت سرش رو مي اندازه مي ره سراغ كار ديگه اي تا دوباره صداي من بلند بشه.
پس از ماراتن بيماري كه در نبود سينا در ارديبهشت ماه دچارش بود، مدت ها مريض نشد تا هفته گذشته .اون هفته بعد از يك استخر جانانه دچار تب ويروسي بدي شد.در اين روزها كه خيلي هم نقنقو شده بود كلمه موعود «مامان » از دهانش خارج شد البته سينا خيلي اصرار داره كه اين كه ماني گفت مامان بوده چون اون هنوز به خاطر بابا گفتن ماني پيش از گفتن هر چيز ديگه اي عذاب وجدان داره.
به هر حال، تب خيلي سختي كرد و بعد ديروز صبح اتفاق عجيبي افتاد: صورت ماني، پر از جوشهاي قرمز ريز زير پوستي شد. فورا او را به مطب دكتر مدرس فتحي رسوندم. هفته گذشته، او را براي چكآپ برده بودم و حالش كاملا خوب بود اما دقيقا عصر اون روز بيماريش شروع شد. دكتر كه تلفني داروهايي را براي تب ماني تجويز كرده بود، او را ديد و گفت اين جوشها هم از عوارض بعدي بيمارياش است كه احتمالا ويروسي شبه سرخجه است.
موهاي ماني بلند شده ولي هنوز از اون فر قبلي خبري نيست.
پدر سينا، سخت مريض بود و حالا بهتر شده. اين چند وقت ماجراهاي زيادي با پسر كوچولومون داشتيم كه به مرور هروقت فرصت شد مينويسم.
ماني حسابي بزرك شده وشكل پسر بچه هاي شيطون. مي ايسته ،دستش رو به در و ديوار ميگيره و راه ميره .در كوتاه ترين زمان ممكن ميتونه ...
ببخشيد همين الان يك ظرف را انداخت.مي گفتم كه شيطوني ميكنه و دلبري .مثل طوطي لحن همه حرف هاي آدم رو تكرار ميكنه .با دهانش صداهاي عجيب و غريب و گهگاه بي ادبي در مياره.وقتي كار بدي مي كنه بر مي گرده و به آدم نگاه مي كنه و وقتي كه «نه» بلند آدم رو مي شنوه دو كار رو ممكنه كه انجام بده: اگه خيلي بخواد كه اون كارو تكرار كنه، پشتش رو مي كنه و به كار خودش مشغول ميشه، در غير اين صورت سرش رو مي اندازه مي ره سراغ كار ديگه اي تا دوباره صداي من بلند بشه.
پس از ماراتن بيماري كه در نبود سينا در ارديبهشت ماه دچارش بود، مدت ها مريض نشد تا هفته گذشته .اون هفته بعد از يك استخر جانانه دچار تب ويروسي بدي شد.در اين روزها كه خيلي هم نقنقو شده بود كلمه موعود «مامان » از دهانش خارج شد البته سينا خيلي اصرار داره كه اين كه ماني گفت مامان بوده چون اون هنوز به خاطر بابا گفتن ماني پيش از گفتن هر چيز ديگه اي عذاب وجدان داره.
به هر حال، تب خيلي سختي كرد و بعد ديروز صبح اتفاق عجيبي افتاد: صورت ماني، پر از جوشهاي قرمز ريز زير پوستي شد. فورا او را به مطب دكتر مدرس فتحي رسوندم. هفته گذشته، او را براي چكآپ برده بودم و حالش كاملا خوب بود اما دقيقا عصر اون روز بيماريش شروع شد. دكتر كه تلفني داروهايي را براي تب ماني تجويز كرده بود، او را ديد و گفت اين جوشها هم از عوارض بعدي بيمارياش است كه احتمالا ويروسي شبه سرخجه است.
موهاي ماني بلند شده ولي هنوز از اون فر قبلي خبري نيست.
سهشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲
ماني شيطوني را از حد ميگذراند،خانه ما شكل مسجد شده همه ميز ها را به كنار سالن كشانده ايم ورويشان را هم خالي كرده ايم تا بتواند چهار دست و پا بدود.
كنار ميزها مي ايستد با دو دست محكم روي آنها مي كوبد و ميخواند.بعد آرام دستش را از ميز جدا مي كندو امتحان ميكند كه مي تواند بايستد يا نه؟بعد با باسن به زمين مي خورد دوباره بلند مي شود و روز از نو...
او مثل طوطي شده هر چه ميشنود تكرار ميكند .سينا ديروز باهيجان به من گفت كه ماني خيار را هم گفت!!!!!!!!!!!! احتمالا او به زودي يك سخنراني درباره بلوتوث به زبان اسپانيولي خواهد كرد ولي مامان را نخواهد گفت
كنار ميزها مي ايستد با دو دست محكم روي آنها مي كوبد و ميخواند.بعد آرام دستش را از ميز جدا مي كندو امتحان ميكند كه مي تواند بايستد يا نه؟بعد با باسن به زمين مي خورد دوباره بلند مي شود و روز از نو...
او مثل طوطي شده هر چه ميشنود تكرار ميكند .سينا ديروز باهيجان به من گفت كه ماني خيار را هم گفت!!!!!!!!!!!! احتمالا او به زودي يك سخنراني درباره بلوتوث به زبان اسپانيولي خواهد كرد ولي مامان را نخواهد گفت
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲
نمي توانم خودم رو با سرعت پيشرفت هاي ماني هماهنگ كنم .اون چهارشنبه گذشته نخستين كلمات با مفهومش رو بيان كرد.سه شنبه ما جايي مهمان بوديم ماني در تمام طول شب وقتي بزرگتر ها حرف ميزدند يكريز با سر وصداي زياد آواز خواند ؟آنقدر كه از خستگي بيهوش شد.صبح كه بيدار شد به سمت سينا رفت و گفت با با با ... ! تو رو خدا ببينيد من بيچاره اينقدر زحمت كشبدم آخر هم ماني با بابا به حرف افتاد.
اون پوف بهبه ونيست رو هم ميگه
راستي روز پنجشنبه 15خرداد موهايش را كوتاه كردم.ماني شكل" اي كي يو سان " شده ! موهايش فرفري وبلند شده بود براي همين كوتاهش كردم. البته يه جورايي هم زشت شده.
ماني در هفته گذشته دو بار دچار سانحه شد.يك بار سرش به مبل خورد و يك بار هم به زمين افتاد،خيلي شيطان شده اگر حواسش نباشد دستش را از تكيه گاهش بر مي داردومي ايسته.
دايم مرا گاز ميگيره وجاي دندانهاي تيزش روي دست وصورتم مي مونه.
اون پوف بهبه ونيست رو هم ميگه
راستي روز پنجشنبه 15خرداد موهايش را كوتاه كردم.ماني شكل" اي كي يو سان " شده ! موهايش فرفري وبلند شده بود براي همين كوتاهش كردم. البته يه جورايي هم زشت شده.
ماني در هفته گذشته دو بار دچار سانحه شد.يك بار سرش به مبل خورد و يك بار هم به زمين افتاد،خيلي شيطان شده اگر حواسش نباشد دستش را از تكيه گاهش بر مي داردومي ايسته.
دايم مرا گاز ميگيره وجاي دندانهاي تيزش روي دست وصورتم مي مونه.
یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۲
ماني چهار دست وپا راه ميرود.از ديروز او به جاي جهيدن كه قبلا انجام مي داد ياد گرفته كه روي دست ها و پاهايش راه برود.پيش از اين دو دستش را روي زمين مي گذاشت و بعد با فشار دادن پاهايش به جلو مي پريد قبل از آن هم كلي عقب وجلو مي رفت وتلوتلو مي خورد.
ماني ديگر به هر جا كه بتواند دستش را مي گيرد و بلند مي شود .خيلي خطر ناك شده .
امروز تا ساعت 1 بعد از ظهر خواب بود.اين يكي را به پدرش رفته!
ماني ديگر به هر جا كه بتواند دستش را مي گيرد و بلند مي شود .خيلي خطر ناك شده .
امروز تا ساعت 1 بعد از ظهر خواب بود.اين يكي را به پدرش رفته!
سهشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۲
ماني باز سرما خورده.پريشب تب بدي داشت . اما حالا بهتر شده.
خودش راحت مي نشيند و با اسباب بازي هايش بازي مي كند.يعني حالا ديگر با افتادن گريه نمي كندبلكه با يك چرخش دوراني مي نشيند.
وزن او 300 گرم بيشتر شده و به 9 و500 رسيده. با ديدن بچه ها در هر جا ذوق زده مي شود جيغ ميكشد و با هيجان به سويشان ميرود.شيوه محبت كردنش همان است كه بود ،دهانش را باز مي كند بخشي از لپ آدم را در دهان مي كند و يك گاز جانانه مي گيرد.البته گاهي مو ها را هم مي كشد .من وخاله وعمه اش به همراه مامان من بيش از همه شامل اين ملاطفت مي شويم .البته گاهي پدران خانواده را هم مشمول لطف مي كند كه به دليل محاسن ايشان فوري با تكان دادن سرش پشيمانيش را اعلام مي دارد.
اغلب اوقات وقتي سواره هستيم آواز مي خواند ودل همه را ميبرد.
موهايش بلند وفر فري شده، واي دلم براي بچم تنگ شد.مي خوام يك اعترافي بكنم،هر چه سعي مي كنم مانني را در تخت خودش بخوابانم نمي شود. يعني سر شب او را به اتاقش مي برم و مي خوابانم.بعد در جاي خودم دراز مي كشم منتظر كوچكترين صداي او مي مانم وبا اولين نق از جا مي پرم و اورا پيش خودم بر مي گردانم. بدون ماني در كنارم انگار چيزي گم كرده ام.
خودش راحت مي نشيند و با اسباب بازي هايش بازي مي كند.يعني حالا ديگر با افتادن گريه نمي كندبلكه با يك چرخش دوراني مي نشيند.
وزن او 300 گرم بيشتر شده و به 9 و500 رسيده. با ديدن بچه ها در هر جا ذوق زده مي شود جيغ ميكشد و با هيجان به سويشان ميرود.شيوه محبت كردنش همان است كه بود ،دهانش را باز مي كند بخشي از لپ آدم را در دهان مي كند و يك گاز جانانه مي گيرد.البته گاهي مو ها را هم مي كشد .من وخاله وعمه اش به همراه مامان من بيش از همه شامل اين ملاطفت مي شويم .البته گاهي پدران خانواده را هم مشمول لطف مي كند كه به دليل محاسن ايشان فوري با تكان دادن سرش پشيمانيش را اعلام مي دارد.
اغلب اوقات وقتي سواره هستيم آواز مي خواند ودل همه را ميبرد.
موهايش بلند وفر فري شده، واي دلم براي بچم تنگ شد.مي خوام يك اعترافي بكنم،هر چه سعي مي كنم مانني را در تخت خودش بخوابانم نمي شود. يعني سر شب او را به اتاقش مي برم و مي خوابانم.بعد در جاي خودم دراز مي كشم منتظر كوچكترين صداي او مي مانم وبا اولين نق از جا مي پرم و اورا پيش خودم بر مي گردانم. بدون ماني در كنارم انگار چيزي گم كرده ام.
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲
باورتان نمي شود ماني پريشب ازتخت افتاد . البته نگران نشويد اتفاق بدي نيفتاد.
پريشب من حال خوشي نداشتم مسكن خوردم و روي تخت دراز كشيدم ،سينا هم با ماني كه او هم روي تخت بود بازي مي كرد تا اينكه فكر كرد ماني خوابش برده است. رفت دندانش را مسواك كند كه... چشمتان روز بد نبيند با صداي افتادن ماني از خواب پريدم.خوشبختانه چهارچنگولي افتاده بود و به سرش آسيبي نرسيد.فقط يك قطره خون قرمز خيلي خوش رنگ از لبش به زمين چكيد.ظاهرا دندان پيش او به لبش آسيب جزيي زده بود.
اين روز ها ماني شيطنت را به نهايت مي رساند .از سر وكله آدم بالا مي رود .تازه مي فهمم كه در ماه گذشته چقدر افسرده بوده.
لباس هاي تابستاني به او خيلي مي آيد.
پريشب من حال خوشي نداشتم مسكن خوردم و روي تخت دراز كشيدم ،سينا هم با ماني كه او هم روي تخت بود بازي مي كرد تا اينكه فكر كرد ماني خوابش برده است. رفت دندانش را مسواك كند كه... چشمتان روز بد نبيند با صداي افتادن ماني از خواب پريدم.خوشبختانه چهارچنگولي افتاده بود و به سرش آسيبي نرسيد.فقط يك قطره خون قرمز خيلي خوش رنگ از لبش به زمين چكيد.ظاهرا دندان پيش او به لبش آسيب جزيي زده بود.
اين روز ها ماني شيطنت را به نهايت مي رساند .از سر وكله آدم بالا مي رود .تازه مي فهمم كه در ماه گذشته چقدر افسرده بوده.
لباس هاي تابستاني به او خيلي مي آيد.
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
امروز ماني را به مهد گذاشتم.حالش بهتر شده ،با سينا كلي سروكله مي زنه.ديروز مي خواستم ماني را كنار سينا بخوابانم.سينا قبلا روي تخت خوابيده بود.ماني با دست مدام به پشت او مي زد تا اورا بيدار كرد. كلي ذوق كرد .صورتش را چنگ زد.
البته سينا در اين ملاطفت ها دچار هزينه شد و عينكش را از دست داد.
ماني ياد گرفته كه اداي خنديدن را تقليد كند.وقتي به او مي گوييم،هه هه هه او هم جواب ميدهد هه هه هه....
البته سينا در اين ملاطفت ها دچار هزينه شد و عينكش را از دست داد.
ماني ياد گرفته كه اداي خنديدن را تقليد كند.وقتي به او مي گوييم،هه هه هه او هم جواب ميدهد هه هه هه....
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
امروز دقيقا 3 هفته از بازداشت سينا مي گذره،ومن و ماني هر دو مريض هستيم . نگاه كه مي كنم مي بينم اين جمله در تمام نوشته هايم ظرف هفته هاي اخير تكرار شده ولي باور كنيد كه دقيقا همين طوره ومن حداقل 5 سال هست كه اينقدر مريض نبوده ام.
ديروز ماني رو به دكتر بردم.وزن او هنوز 9 كيلو و 200 گرم است يعني يك ماهه كه هيچ وزن زياد نكرده.
ديروز يك خبر احمقانه به نقل از سايت نقطه شنيدم. اينقدر اين خبر مسخره است كه مثلا بگن ماست سياهه.من نمي دونم بايد چه جوابي بدم فقط مي دونم ترور شخصيت يك راه قديمي و بسيار پيش پا افتاده در اين شرايط است كه خوشبختانه سال هاست كه اثر خودش را از دست داده. هر كس كه سينا را حتي دورادرو و از روي نوشته هاش بشناسه مي دونه اين حرفها با هيچ چسبي به اون نمي چسبه.
ديروز ماني رو به دكتر بردم.وزن او هنوز 9 كيلو و 200 گرم است يعني يك ماهه كه هيچ وزن زياد نكرده.
ديروز يك خبر احمقانه به نقل از سايت نقطه شنيدم. اينقدر اين خبر مسخره است كه مثلا بگن ماست سياهه.من نمي دونم بايد چه جوابي بدم فقط مي دونم ترور شخصيت يك راه قديمي و بسيار پيش پا افتاده در اين شرايط است كه خوشبختانه سال هاست كه اثر خودش را از دست داده. هر كس كه سينا را حتي دورادرو و از روي نوشته هاش بشناسه مي دونه اين حرفها با هيچ چسبي به اون نمي چسبه.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
سرفه هاي ماني خشك و طولاني شده .امروز با مطب دكتر مدرس فتحي تماس گرفتم و او شربت تازه اي تجويز كرد.
از ماني خجالت مي كشم ،بچه اين روز ها مثل گوشت قرباني اين طرف و آن طرف كشيده ميشود.شايد به همين خاطر خوب نمي شود.
وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند.
هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
از ماني خجالت مي كشم ،بچه اين روز ها مثل گوشت قرباني اين طرف و آن طرف كشيده ميشود.شايد به همين خاطر خوب نمي شود.
وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند.
هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲
;تمام تلاش من برای حفظ وضیت نرمال در خانه دودمی شود و به هوا می رود.مانی اغلب مریض وعصبی وگریان است.دیروز که به جلسه دفاع از آزادی مطبوعات در انجمن صنفی رفته بودم به گفته سعیده خواهر سینا چنان گریه ای کرده بود که از زمان نوزادی اش تا کنون سابقه نداشت. این در حالیست که قبلابه راحتی با سعیده می ماندخواب او کوتاه شده و با کوچکترین صدایی از خواب می پرد.
انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم
انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲
من سردرگم شده ام .چيزهايي مي شنوم كه منبع آنها را نمي دانم، نمي دانم كه چه حرف هايي از سوي من منتشر مي شود نتها مي دانم كه هر حرفي از سوي من گفته شود دروغ محض است. من از روز رفتن سينا تا كنون با هيچ راديوي خارجي يا حتي روزنامه هاي داخلي هيچ گفت وگويي نداشته ام.وتنها گفت وگوي من در روز نخست با ايسنا انجام شد بنا بر اين همه آنچه به من نسبت داده شود جز آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود را تكذيب مي كنم.
من باز هم از همه كساني كه نگران حال خانواده ما هستند متشكرم و از همه خواهش مي كنم به درخواست سينا احترام بگذارند وبا سكوت بگذرند تا ماجرا حل شود.
اين خواسته سيناست و من در اين ماجرا سعي مي كنم حد اقل به خاطر او هر آنچه كه مي خواهد را انجام دهم. دوستان ما هم حتما چنين خواهند كرد..
من باز هم از همه كساني كه نگران حال خانواده ما هستند متشكرم و از همه خواهش مي كنم به درخواست سينا احترام بگذارند وبا سكوت بگذرند تا ماجرا حل شود.
اين خواسته سيناست و من در اين ماجرا سعي مي كنم حد اقل به خاطر او هر آنچه كه مي خواهد را انجام دهم. دوستان ما هم حتما چنين خواهند كرد..
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
ماني عصبي و كم تحمل شده دايم در حال گريه است .هيچوقت فكر نمي كردم تا اين حد به سينا وابسته باشد.علاوه بر اين حس ششم قوي او برايم جالب است.روز يكشنبه گذشته ماني از 6 صبح بيدار بود هر چه كرديم حتي در ماشين هم نخوابيد تا اينكه ما را به دادگاه خواستند. وقتي به دادگاه رسيديم وسينا را ديد او را در آغوش گرفت، عينكش را كشيد وبا محبت تمام به صورتش چنگ زد.بيش از دو ساعت در دادگاه گريه نكرد.وتازه موقع برگشتن كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود با خيال راحت خوابش برد.وقتي كه بيدار شد باتري هايش شارژشده بود وبيخود مي خنديد. اما امروز دوباره گريان است. هيچ جا بند نمي شود فقط از من مي خواهد كه دايم او را در آغوش بگيرم.
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲
ماني هنوز مريص است .امروز باز اورا به مطب دكتر مدرس فتجي بردم.تب و سرفه و...
اما سينا هنوز نيومده. من هنوز تو شك هستم. هم از نيامدن سينا هم از واكنش ها.
شنيدم كه يك تلويزيون خارج مرز خبر از شكايت من داده كه تكذيب مي كنم.از همه كساني كه از ديروز تا به حال با تماس هايشان به من ياد آوري كردند كه دايره دوستان مهربان ما چقدر بزرگ است ممنونم.
اما سينا هنوز نيومده. من هنوز تو شك هستم. هم از نيامدن سينا هم از واكنش ها.
شنيدم كه يك تلويزيون خارج مرز خبر از شكايت من داده كه تكذيب مي كنم.از همه كساني كه از ديروز تا به حال با تماس هايشان به من ياد آوري كردند كه دايره دوستان مهربان ما چقدر بزرگ است ممنونم.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲
ماني حالا ديگر به راحتي مينشيند، با اسباببازيهايش بازي ميكند، سينهخيز ميرود و سه دندان درآورده است. تا رويت را بر ميگرداني، سعي ميكند كه چهار دست و پا و سينهخيز خودش را از اينطرف اتاق به آنطرف برساند!
هفته گذشته به خاطر دندان آخرش پدرم را درآورد. گلاب به روتون...
ماني غريبي ميكند، از بغل هركسي حتي مامانبزرگش ميخواهد به بغل من بيايد. (بيچاره شدهام!)
خلاصه ماني من يك بار هم اين اواخر دستش را به كنار تخت خودش گرفت و ايستاد. اغلب دلش ميخواهد او را كنار ميزهاي عسلي بگذارم تا بتواند روي آنها هرچه را كه هست به زمين بريزد.
وقتي هم كه در روروك راه ميرود به همهجا دست مياندازد و هرچه گيرش بيايد پايين ميكشد.
چيزي كه مرا نگران كرده، گريههاي بغضآلودش است، بلافاصله وقتي از خواب بيدار ميشود. نميدانم شايد با كابوسي از خواب ميپرد. ماني الان حدود 9 كيلو و سيصد گرم وزن و بيش از 72 سانتيمتر قد دارد. خوشاخلاق و خوشمشرب است مگر اينكه خوابش بيايد.
غذاي او شامل يك تكه فيله مرغ، يك قاشق برنج يا سيبزميني يا ماكاروني، و به تناوب، هويج، به، سيب، عدس و... و مقداري جعفري يا شويد. خوشغذاست اما در روزهايي كه بيمار بود خيلي بد غذا ميخورد.
هفته گذشته به خاطر دندان آخرش پدرم را درآورد. گلاب به روتون...
ماني غريبي ميكند، از بغل هركسي حتي مامانبزرگش ميخواهد به بغل من بيايد. (بيچاره شدهام!)
خلاصه ماني من يك بار هم اين اواخر دستش را به كنار تخت خودش گرفت و ايستاد. اغلب دلش ميخواهد او را كنار ميزهاي عسلي بگذارم تا بتواند روي آنها هرچه را كه هست به زمين بريزد.
وقتي هم كه در روروك راه ميرود به همهجا دست مياندازد و هرچه گيرش بيايد پايين ميكشد.
چيزي كه مرا نگران كرده، گريههاي بغضآلودش است، بلافاصله وقتي از خواب بيدار ميشود. نميدانم شايد با كابوسي از خواب ميپرد. ماني الان حدود 9 كيلو و سيصد گرم وزن و بيش از 72 سانتيمتر قد دارد. خوشاخلاق و خوشمشرب است مگر اينكه خوابش بيايد.
غذاي او شامل يك تكه فيله مرغ، يك قاشق برنج يا سيبزميني يا ماكاروني، و به تناوب، هويج، به، سيب، عدس و... و مقداري جعفري يا شويد. خوشغذاست اما در روزهايي كه بيمار بود خيلي بد غذا ميخورد.
سايت كودكان ايران را ببينيد. سينا قنبرپور از روزنامهنگارهاي فعال در حوزه حقوق كودكان به تنهايي آن را اداره ميكند.
او تازه ديروز، سايتش را راه انداخته است.
او تازه ديروز، سايتش را راه انداخته است.
پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲
اين عكسها را پنجشنبه گذشته در محوطه كاخ سعدآباد، حسينكريمزاده، همكار ما در ميراثخبر از ماني گرفته.
آنروز من به خاطر جلسه با آقاي بهشتي مجبور شدم ساعتها ماني را پيش خودم نگه دارم. چون بقيه بچههاي مهد نيامده بودند و مهد ظهر پنجشنبه تعطيل شد.
وضعيت من بيچاره را مجسم كنيد. از همانشب هم ماني مريض شد، فكر كنم آقاي بهشتي او را چشم كرد!
اميدوارم اين وبلاگ را نبيند وگرنه اخراجم ميكند!
ماني و افشين اميرشاهي
آنروز من به خاطر جلسه با آقاي بهشتي مجبور شدم ساعتها ماني را پيش خودم نگه دارم. چون بقيه بچههاي مهد نيامده بودند و مهد ظهر پنجشنبه تعطيل شد.
وضعيت من بيچاره را مجسم كنيد. از همانشب هم ماني مريض شد، فكر كنم آقاي بهشتي او را چشم كرد!
اميدوارم اين وبلاگ را نبيند وگرنه اخراجم ميكند!
ماني و افشين اميرشاهي
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
امروز به شهر كتاب نياوران رفتم و براي ماني، كتابهاي «صد بازي با نوزاد» و «شيوههاي تقويت هوش نوزاد» رو خريدم. كتاب تقويت هوش براي دورههاي سني مختلف است كه من دو جلد آن براي سنين سه تا شش ماه و شش تا 12 ماه را خريدم.
صفحات اين كتاب شامل طرحهاي رنگيني است كه بايد آنها را سيثانيه تا چهار دقيقه مقابل چشم بچه قرار داد. اما ما بلافاصله وقتي آن را جلوي ماني ميگيريم، دستش را دراز ميكند، كتاب را ميگيرد و به دهان ميبرد. ظاهرا كتاب براي بچههاي نرمال ساخته شده، نه براي ماني شكمو!
هنوز دندان ديگر ماني در نيامده و او كماكان عصبي است و جيغهاي بنفش تحويل من ميدهد. راستي ديروز رفتم و بيست هزار تومان بن خريد محصولات كانون پرورش فكري را خرج كردم. با اين بنها، پازل، خمير و مكعبهاي حروف و اعداد خريدم.
تازگيها ماني بعد از خوردن شير، ملچ و مولوچ جالبي ميكند و لبانش را جمع و باز ميكند. هروقت هم كه فرصت كند، جيغهاي جانانه ميزند.
چند دقيقه پيش بعد از مدتها به ايميلهايم جواب ميدادم و سينا ماني را نگه داشته بود. تقريبا «بيچاره» شد! ماني علاوه بر اينكه موها را ميكشد، تا فرصت كند صورت من و سينا را هم ميخورد!
صفحات اين كتاب شامل طرحهاي رنگيني است كه بايد آنها را سيثانيه تا چهار دقيقه مقابل چشم بچه قرار داد. اما ما بلافاصله وقتي آن را جلوي ماني ميگيريم، دستش را دراز ميكند، كتاب را ميگيرد و به دهان ميبرد. ظاهرا كتاب براي بچههاي نرمال ساخته شده، نه براي ماني شكمو!
هنوز دندان ديگر ماني در نيامده و او كماكان عصبي است و جيغهاي بنفش تحويل من ميدهد. راستي ديروز رفتم و بيست هزار تومان بن خريد محصولات كانون پرورش فكري را خرج كردم. با اين بنها، پازل، خمير و مكعبهاي حروف و اعداد خريدم.
تازگيها ماني بعد از خوردن شير، ملچ و مولوچ جالبي ميكند و لبانش را جمع و باز ميكند. هروقت هم كه فرصت كند، جيغهاي جانانه ميزند.
چند دقيقه پيش بعد از مدتها به ايميلهايم جواب ميدادم و سينا ماني را نگه داشته بود. تقريبا «بيچاره» شد! ماني علاوه بر اينكه موها را ميكشد، تا فرصت كند صورت من و سينا را هم ميخورد!
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
اتفاقات زيادي افتاده اما متاسفانه من اصلا فرصت نوشتن در اين وبلاگ را نداشتم. از همه كساني كه اين صفحه را پيگيري ميكنند عذر ميخواهم.
1- ماني از جمعه دوم اسفند، تا چهارشنبه ششم اسفند به اولين سفر بلند زندگياش رفت و بالطبع مامانش رو بيچاره كرد. هيچ فكر نميكردم بچهداري در سفر اينقدر سخت باشه. اول اينكه اجازه ندادن كه كالسكه ماني رو به داخل هواپيما ببرم و مجبور شدم اون رو به بار بسپرم. ميتونيد حدس بزنيد كه نتيجهاش چي شد! به كيش كه رسيديم كالسكه شكسته رو تحويلمون دادن. در اولين قدم بعد از مشخص شدن جاي اقامتمون، ميخواستيم بريم تا برايش كالسكه بخريم. چون توي كيش بدون كالسكه نميدونستم كه بايد با ماني چكار كنم. وقتي داشتم لباس عوض ميكردم ماني رو طوري روي تخت گذاشتم كه وقتي به اطراف ميغلته به زمين نيفته. در يك چشم به هم زدن برگشتم و ديدم سر ماني چند سانتي بيشتر با زمين فاصله نداره. فقط تونستم جيغي بزنم و ماني به زمين خورد. خدا رحم كرد كه ارتفاع تخت كوتاه بود و اتاق فرش داشت. اما ماني كه بيشتر از جيغ من ترسيده بود گريه جانانهاي رو سر داد. اينقدر ترسيده بودم كه سينا هم دست و پايش را گم كرد. نميدانم اگر سام فرزانه با ما نبود چه اتفاقي ميافتاد. خدا عمرش بدهد. پريد و اولين تاكسياي كه ديد را صدا كرد تا ماني را به كلينيك خانواده در كيش ببريم. به آنجا كه رسيديم گريه ماني به هق هق تبديل شده بود. دكتر، كه يك فوق متخصص نوزادان بود، ماني را نگاه كرد و قبل از اينكه او را معاينه كند به من گفت «اينكه چيزيش نيست، تو داري ميميري!» بعد از معاينه ماني به ما اطمينان داد كه براي بچه هيچ اتفاقي نيفتاده و بعد از آن هم كه ترسم كمتر شد، ماني را خواباندم. (يك نكته براي مادران: من بهخاطر گريههاي ماني همان اول كار به او چند قطره مسكن دادم كه دكتر گفت نبايد اينكار را ميكردم. چنانچه اگر اتفاقي براي بچه بيفتد، مسكن ممكن است نشانههاي آن را موقتا از بين ببرد و تشخيص آسيبها سخت شود.)
2- بعد از اينكه خيالم راحت شد، به پاساژ پرديس رفتيم و يك كالسكه نو براي ماني خريديم. كه خيلي به دردمان خورد. در طول اين سفر، من و ماني تمام طبقات اول بازارها و پاساژهاي كيش را متر كرديم! ( چون جرات نميكردم با پله برقي كالسكه ماني را به طبقه دوم ببرم.) موقع برگشتن هم برديم كالسكه را به فروشنده داديم كه برايمان بستهبندي كند تا بتوانيم آن را با خيال راحت به قسمت بار هواپيما بسپاريم.
3 - قابل توجه كساني كه معتقدند ماني روي ديوار راه ميره و مادرش قربون دست و پاي بلوريش ميره: تمام فروشندههاي بازارهاي كيش و مردمي كه براي خريد آمده بودند از سروكول بچهام بالا ميرفتند. يك شلوارك جين برايش خريدم كه آن را با تيشرتهاي مختلف ميپوشيد و خيلي بهش ميآمد. سام فرزانه، عكسهاي خوبي از ماني گرفته كه اونها رو اسكن ميكنم و توي صفحه ميگذارم.
4- يك شب بالاخره تونستيم پدر روشنفكر ماني رو از جلسات نقد و بررسي فيلمهاي مستند قرض بگيريم و با سام فرزانه، چهارنفري به رستوران «موزيكال» ميرمهنا رفتيم. چشمتان روز بد نبيند. موزيك بد با خوانندههاي بدصدا، كه بدون هيچ ملاحظهاي تمام فضاي رستوران را تكون ميداد. همونطور كه داشتيم تندتند شام ميخورديم تا سريعتر از اين مخمصه نجات پيدا كنيم، نگاهمان به صورت ماني افتاد و ديدم بچه با دهان باز در حال جيغ كشيدن است ولي ما صدايش را نميشنيديم!
5- در راه برگشت، ماني بسيار هيجانزده شده بود و مدام توي هواپيما جيغ ميزد. (گريه نميكرد، جيغ ميزد!) سينا و من كه بسيار خجالتزده بوديم، ضمن اينكه تلاش ميكرديم جيغ ماني را كنترل كنيم به اطرافيان نگاه ميكرديم تا معذرتخواهي كنيم اما ميديديم كه همه آنها داشتند با ماني خوش و بش ميكردند. به قول سينا، ماني نون برورويش رو ميخوره!
6- روز جمعه گذشته، اولين دندون ماني دراومد. از اون هفته تا حالا بچه به خاطر دندون ديگرش ناراحته. آب دهنش راه افتاده و هرچي به دستش ميرسه ميخوره. روي پيشخون روروكاش يك شمارهگير تلفن اسباببازي داره كه وقتي روشنش ميكني چراغي به همراه موزيك در اون ميدرخشه. ماني تمام تلاشش رو ميكنه كه دهنش رو به اون برسونه و اون رو هم بخوره.
7- يكشنبه گذشته، ماني را به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. قد بچه 69 سانت و وزنش 9 كيلو شده. دكتر مدرس فتحي اجازه داد كه از بيست و يكم به ماني سوپ بدهيم اما من دلم طاقت نياورد و ديروز اولين سوپ ماني رو كه از يك تكه فيله مرغ، چند دانه برنج و چند دانه عدس آسيابشده درست شده بود به خوردش دادم. دكتر، معتقده كه رشد ماني خيلي خوبه.
8- راستي، به ديدن تبسم نمازي و شهريار شمس رفتم كه آميتيس دختر دو ماههشان را ببينم. گيسوي كمند آميتيس آنقدر بلند شده كه شهريار يك بار موي او را كوتاه كرد. خوشبه حالش، بچه من هنوز كچله!
9- پژمان راهبر هم ماه پيش صاحب پسري شد كه هنوز فرصت نكرديم به ديدنش برويم. البته اين بچه را هدي به دنيا آورده و «شيبان» هنوز توي شكم پژمانه!
10- ببخشيد كه ايندفعه، اينقدر طولاني شد.
1- ماني از جمعه دوم اسفند، تا چهارشنبه ششم اسفند به اولين سفر بلند زندگياش رفت و بالطبع مامانش رو بيچاره كرد. هيچ فكر نميكردم بچهداري در سفر اينقدر سخت باشه. اول اينكه اجازه ندادن كه كالسكه ماني رو به داخل هواپيما ببرم و مجبور شدم اون رو به بار بسپرم. ميتونيد حدس بزنيد كه نتيجهاش چي شد! به كيش كه رسيديم كالسكه شكسته رو تحويلمون دادن. در اولين قدم بعد از مشخص شدن جاي اقامتمون، ميخواستيم بريم تا برايش كالسكه بخريم. چون توي كيش بدون كالسكه نميدونستم كه بايد با ماني چكار كنم. وقتي داشتم لباس عوض ميكردم ماني رو طوري روي تخت گذاشتم كه وقتي به اطراف ميغلته به زمين نيفته. در يك چشم به هم زدن برگشتم و ديدم سر ماني چند سانتي بيشتر با زمين فاصله نداره. فقط تونستم جيغي بزنم و ماني به زمين خورد. خدا رحم كرد كه ارتفاع تخت كوتاه بود و اتاق فرش داشت. اما ماني كه بيشتر از جيغ من ترسيده بود گريه جانانهاي رو سر داد. اينقدر ترسيده بودم كه سينا هم دست و پايش را گم كرد. نميدانم اگر سام فرزانه با ما نبود چه اتفاقي ميافتاد. خدا عمرش بدهد. پريد و اولين تاكسياي كه ديد را صدا كرد تا ماني را به كلينيك خانواده در كيش ببريم. به آنجا كه رسيديم گريه ماني به هق هق تبديل شده بود. دكتر، كه يك فوق متخصص نوزادان بود، ماني را نگاه كرد و قبل از اينكه او را معاينه كند به من گفت «اينكه چيزيش نيست، تو داري ميميري!» بعد از معاينه ماني به ما اطمينان داد كه براي بچه هيچ اتفاقي نيفتاده و بعد از آن هم كه ترسم كمتر شد، ماني را خواباندم. (يك نكته براي مادران: من بهخاطر گريههاي ماني همان اول كار به او چند قطره مسكن دادم كه دكتر گفت نبايد اينكار را ميكردم. چنانچه اگر اتفاقي براي بچه بيفتد، مسكن ممكن است نشانههاي آن را موقتا از بين ببرد و تشخيص آسيبها سخت شود.)
2- بعد از اينكه خيالم راحت شد، به پاساژ پرديس رفتيم و يك كالسكه نو براي ماني خريديم. كه خيلي به دردمان خورد. در طول اين سفر، من و ماني تمام طبقات اول بازارها و پاساژهاي كيش را متر كرديم! ( چون جرات نميكردم با پله برقي كالسكه ماني را به طبقه دوم ببرم.) موقع برگشتن هم برديم كالسكه را به فروشنده داديم كه برايمان بستهبندي كند تا بتوانيم آن را با خيال راحت به قسمت بار هواپيما بسپاريم.
3 - قابل توجه كساني كه معتقدند ماني روي ديوار راه ميره و مادرش قربون دست و پاي بلوريش ميره: تمام فروشندههاي بازارهاي كيش و مردمي كه براي خريد آمده بودند از سروكول بچهام بالا ميرفتند. يك شلوارك جين برايش خريدم كه آن را با تيشرتهاي مختلف ميپوشيد و خيلي بهش ميآمد. سام فرزانه، عكسهاي خوبي از ماني گرفته كه اونها رو اسكن ميكنم و توي صفحه ميگذارم.
4- يك شب بالاخره تونستيم پدر روشنفكر ماني رو از جلسات نقد و بررسي فيلمهاي مستند قرض بگيريم و با سام فرزانه، چهارنفري به رستوران «موزيكال» ميرمهنا رفتيم. چشمتان روز بد نبيند. موزيك بد با خوانندههاي بدصدا، كه بدون هيچ ملاحظهاي تمام فضاي رستوران را تكون ميداد. همونطور كه داشتيم تندتند شام ميخورديم تا سريعتر از اين مخمصه نجات پيدا كنيم، نگاهمان به صورت ماني افتاد و ديدم بچه با دهان باز در حال جيغ كشيدن است ولي ما صدايش را نميشنيديم!
5- در راه برگشت، ماني بسيار هيجانزده شده بود و مدام توي هواپيما جيغ ميزد. (گريه نميكرد، جيغ ميزد!) سينا و من كه بسيار خجالتزده بوديم، ضمن اينكه تلاش ميكرديم جيغ ماني را كنترل كنيم به اطرافيان نگاه ميكرديم تا معذرتخواهي كنيم اما ميديديم كه همه آنها داشتند با ماني خوش و بش ميكردند. به قول سينا، ماني نون برورويش رو ميخوره!
6- روز جمعه گذشته، اولين دندون ماني دراومد. از اون هفته تا حالا بچه به خاطر دندون ديگرش ناراحته. آب دهنش راه افتاده و هرچي به دستش ميرسه ميخوره. روي پيشخون روروكاش يك شمارهگير تلفن اسباببازي داره كه وقتي روشنش ميكني چراغي به همراه موزيك در اون ميدرخشه. ماني تمام تلاشش رو ميكنه كه دهنش رو به اون برسونه و اون رو هم بخوره.
7- يكشنبه گذشته، ماني را به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. قد بچه 69 سانت و وزنش 9 كيلو شده. دكتر مدرس فتحي اجازه داد كه از بيست و يكم به ماني سوپ بدهيم اما من دلم طاقت نياورد و ديروز اولين سوپ ماني رو كه از يك تكه فيله مرغ، چند دانه برنج و چند دانه عدس آسيابشده درست شده بود به خوردش دادم. دكتر، معتقده كه رشد ماني خيلي خوبه.
8- راستي، به ديدن تبسم نمازي و شهريار شمس رفتم كه آميتيس دختر دو ماههشان را ببينم. گيسوي كمند آميتيس آنقدر بلند شده كه شهريار يك بار موي او را كوتاه كرد. خوشبه حالش، بچه من هنوز كچله!
9- پژمان راهبر هم ماه پيش صاحب پسري شد كه هنوز فرصت نكرديم به ديدنش برويم. البته اين بچه را هدي به دنيا آورده و «شيبان» هنوز توي شكم پژمانه!
10- ببخشيد كه ايندفعه، اينقدر طولاني شد.
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۱
توي مهدكودك ماني، بچههاي بامزهاي هستن.
دو تا از اونها كه حدود يك سال و نيم سن دارن، هرموقع من براي شير دادن به ماني اونجا ميرم داغ دلشون تازه ميشه. ظاهرا مامانهاي كاميار و موژان تازه اونها رو از شير گرفتن. كاميار خيلي بهتر با اين موضوع كنار اومده. از دور به شير خوردن ماني نگاه ميكنه و وقتي من باهاش خوش و بش ميكنم، خندهاي و ميكنه و در ميره سراغ اسباببازيهاش. اما موژان، دختر كوچولويي كه دائم در حال گريه است، به محض اينكه ميبينه من دارم به ماني شير ميدم، ياد مامانش ميافته. اين تنها موقعي هست كه ميگه: «ماما»، در ساير موارد او ميگه «لالا»! مربيهاي مهد ماني از ميزان خواب موژان در تعجب هستن. ميگن او توي سرويس ميخوابه، وقتي به مهد ميرسه ميخوابه، به زور بيدارش ميكنن، بهش ناهار ميدن، بعد دوباره ميخوابه و در دقايقي هم كه بيداره، دائم با گريه ميگه: «لالا..لالا»
دو تا از اونها كه حدود يك سال و نيم سن دارن، هرموقع من براي شير دادن به ماني اونجا ميرم داغ دلشون تازه ميشه. ظاهرا مامانهاي كاميار و موژان تازه اونها رو از شير گرفتن. كاميار خيلي بهتر با اين موضوع كنار اومده. از دور به شير خوردن ماني نگاه ميكنه و وقتي من باهاش خوش و بش ميكنم، خندهاي و ميكنه و در ميره سراغ اسباببازيهاش. اما موژان، دختر كوچولويي كه دائم در حال گريه است، به محض اينكه ميبينه من دارم به ماني شير ميدم، ياد مامانش ميافته. اين تنها موقعي هست كه ميگه: «ماما»، در ساير موارد او ميگه «لالا»! مربيهاي مهد ماني از ميزان خواب موژان در تعجب هستن. ميگن او توي سرويس ميخوابه، وقتي به مهد ميرسه ميخوابه، به زور بيدارش ميكنن، بهش ناهار ميدن، بعد دوباره ميخوابه و در دقايقي هم كه بيداره، دائم با گريه ميگه: «لالا..لالا»
باور نميكنيد، به خدا يك لحظه هم وقت ندارم سرم را بخارانم چه برسد به اينكه وبلاگ بنويسم. همين الان هم در حال ترسم كه ماني از خواب بپرد و مطلبم نيمه كاره بماند. حالا كه ايميلهايم را بعد از مدتي چك كردم ديدم كه هشتاد تا نامه داشتهام. از همه كساني كه نامه دادهاند و جوابي نگرفتهاند عذر ميخواهم و از دوستاني كه تولدم را تبريك گفتند تشكر ميكنم. (بيشتر شبيه نطق انتخاباتي شد). خلاصهاش ميكنم:
ماني، از بيست و هشت دي، به مهدكودك ميره. مهدكودك سعدآباد سه مربي داره كه از هفت تا بچه نگهداري ميكنن. و ماني تنها شيرخوار اونجا است. روزي دو بار، از در دربند ( كه محل كار من در سعدآباده) به مهدكودك ميرم كه فاصلهاش تقريبا ده دقيقه پياده رويه. ماني هم با خندههاش خوب خودش رو جا كرده و ظاهرا كلي بهش خوش ميگذره. خانمها طالقاني و مينايي و بدري، كلي به او ميرسن و يك روز كه ماني به مهد نميره ميگن كلي دلمون براش تنگ شده. خانم نورسته، مسئول مهدكودكهاي ميراث هم خيلي از ماني تعريف مي كنه.
دفعه پيش، سه شنبه هفته قبل، هشتم بهمن، كه ماني رو به دكتر بردم، وزنش هشت و نيم كيلو و قدش شصت و چهار سنت شده بود. ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين ميذاريم به شكم ميچرخه و شروع به داد و بيداد ميكنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر ميگرده و دوباره شروع ميكنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندونيها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش ميكشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچوجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
ماني، بيست و يكم، پنج ماهه ميشه و من تمام پيشنهادات كاري و سفرهام رو هنوز مجبورم كه رد كنم. اميدوارم او هرچه زودتر به سني برسه كه من بتونم فعاليتهاي اجتماعي گذشتهام رو از سر بگيرم. راستي اين رو هم بگم، ماني كوچولوي من، به شدت علاقه داره كه توي بغل يا بشينه يا بايسته. چند روزي هم هست كه گهگاه اون رو مينشونم. البته كاملا مراقبم كه از دو طرف نيفته. اون هم دو، سه دقيقهاي مينشينه و بعد از يك طرف ولو ميشه. همين كه او رو نزديك خودم ببرم شروع به ليس زدن صورتم ميكنه گاهي هم صورتم رو ميمكه! امروز هم وقتي در آغوش سينا بود، با يك دست محكم دماغ بابش رو گرفته بود و فشار ميداد. اينجور مواقع خيلي هم ذوق زده ميشه و شروع به خوندن آواز ميكنه: غين، غين غييييين ....
ماني، از بيست و هشت دي، به مهدكودك ميره. مهدكودك سعدآباد سه مربي داره كه از هفت تا بچه نگهداري ميكنن. و ماني تنها شيرخوار اونجا است. روزي دو بار، از در دربند ( كه محل كار من در سعدآباده) به مهدكودك ميرم كه فاصلهاش تقريبا ده دقيقه پياده رويه. ماني هم با خندههاش خوب خودش رو جا كرده و ظاهرا كلي بهش خوش ميگذره. خانمها طالقاني و مينايي و بدري، كلي به او ميرسن و يك روز كه ماني به مهد نميره ميگن كلي دلمون براش تنگ شده. خانم نورسته، مسئول مهدكودكهاي ميراث هم خيلي از ماني تعريف مي كنه.
دفعه پيش، سه شنبه هفته قبل، هشتم بهمن، كه ماني رو به دكتر بردم، وزنش هشت و نيم كيلو و قدش شصت و چهار سنت شده بود. ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين ميذاريم به شكم ميچرخه و شروع به داد و بيداد ميكنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر ميگرده و دوباره شروع ميكنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندونيها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش ميكشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچوجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
ماني، بيست و يكم، پنج ماهه ميشه و من تمام پيشنهادات كاري و سفرهام رو هنوز مجبورم كه رد كنم. اميدوارم او هرچه زودتر به سني برسه كه من بتونم فعاليتهاي اجتماعي گذشتهام رو از سر بگيرم. راستي اين رو هم بگم، ماني كوچولوي من، به شدت علاقه داره كه توي بغل يا بشينه يا بايسته. چند روزي هم هست كه گهگاه اون رو مينشونم. البته كاملا مراقبم كه از دو طرف نيفته. اون هم دو، سه دقيقهاي مينشينه و بعد از يك طرف ولو ميشه. همين كه او رو نزديك خودم ببرم شروع به ليس زدن صورتم ميكنه گاهي هم صورتم رو ميمكه! امروز هم وقتي در آغوش سينا بود، با يك دست محكم دماغ بابش رو گرفته بود و فشار ميداد. اينجور مواقع خيلي هم ذوق زده ميشه و شروع به خوندن آواز ميكنه: غين، غين غييييين ....
جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱
از فردا زندگي من و ماني دچار يك تغيير اساسي ميشود. من بعد از تعطيل حياتنو، پيشنهاد خبرگزاري ميراث فرهنگي را براي همكاري پذيرفتم و اين دوستان هم شرايط كاري من را به طور كامل قبول كردند. حتي مهدكودك سعدآباد ( محل خبرگزاري) قبول كرد كه ماني را نگه دارد. در اين مهدكودك، فقط هفت بچه نگهداري ميشوند كه همه آنها بيش از دو سال سن دارند. به مربيان مهدكودك گفتهام كه هر يكساعت و نيم تا دو ساعت يكبار به آنجا سر ميزنم و همه كارهاي ماني را از جمله شير دادن، عوض كردن پوشك و خواباندن را خودم انجام ميدهم.
ساعت كار خبرگزاري براي من از حدود نه و نيم، ده صبح تا چهار بعدازظهر است.
خيلي وقت بود كه به اين وبلاگ سرنزده بودم. يعني اصلا فرصت نميكنم كه پاي كامپيوتر بنشينم. آخرين بار كه ماني را به دكتر بردم هفته پيش بود و او حدود هفتونيم كيلو وزن داشت. جالب است بدانيد كه براي اولين بار حدود سه هفته پيش كه ماني را به دكتر بردم، به يك خواننده وبلاگم (غير از فكوفاميلو آشنا و دوستان ) برخوردم. مامان و باباي محمدرضاي كوچولو با محبت حال ماني را ميپرسيدند و درباره دلدرد او سئوال كردند. نميدانيد چقدر برايم جالب و لذتبخش بود.
ماني، اينروزها برخلاف سابق كه تا سوار ماشين ميشديم خوابش ميبرد، تا جايي كه بتواند چشمانش را باز نگه ميدارد و به خيابانها با دقت نگاه ميكند. هيچچيز برايم جالبتر از چشمهاي او كه از تعجب باز ميماند نيست!
ساعت كار خبرگزاري براي من از حدود نه و نيم، ده صبح تا چهار بعدازظهر است.
خيلي وقت بود كه به اين وبلاگ سرنزده بودم. يعني اصلا فرصت نميكنم كه پاي كامپيوتر بنشينم. آخرين بار كه ماني را به دكتر بردم هفته پيش بود و او حدود هفتونيم كيلو وزن داشت. جالب است بدانيد كه براي اولين بار حدود سه هفته پيش كه ماني را به دكتر بردم، به يك خواننده وبلاگم (غير از فكوفاميلو آشنا و دوستان ) برخوردم. مامان و باباي محمدرضاي كوچولو با محبت حال ماني را ميپرسيدند و درباره دلدرد او سئوال كردند. نميدانيد چقدر برايم جالب و لذتبخش بود.
ماني، اينروزها برخلاف سابق كه تا سوار ماشين ميشديم خوابش ميبرد، تا جايي كه بتواند چشمانش را باز نگه ميدارد و به خيابانها با دقت نگاه ميكند. هيچچيز برايم جالبتر از چشمهاي او كه از تعجب باز ميماند نيست!
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۱
اميدوارم، دعا ميكنم و از خدا ميخواهم، حياتنو تعطيل نشود.
روزي كه قرار بود حياتنو راهاندازي شود، تازه تعطيل دستهجمعي روزنامهها را از سر گذرانده بوديم. براي كار به حياتنو دعوت شدم، هم براي سرويس هنري و هم براي كار در سرويس سياسي و تهيه گزارشهاي روز. اما لج كرده بودم. اصلا از حياتنو خوشم نميآمد. مدتها گذشت، قريب يك سال، تا اينكه به خاطر دوست عزيزم پژمان راهبر، همكاري با «ويكند» را شروع كردم و بعد از چند ماه كه مهرداد خليلي سرويس اجتماعي حيات را تحويل گرفت، با او به خود روزنامه آمدم. فقط به خاطر همكاري با او. اما حالا حياتنو برايم ديگر يك روزنامه نيست. يكي از دهها نشريه نيست. اين بهترين محيط كاري بود كه تاكنون تجربه كردهام.
وقتي هر روزنامهاي تعطيل ميشد، دلم براي خبرنگاران، عكاسان، كادرفني و حتي دربان روزنامه تنگ ميشد. اما سردبيران به نظرم جايي براي دلسوزاندن نداشتند، اغلب آنها، خودخواسته و دانسته كاري ميكردند كه روزنامه به ورطه نابودي ميرفت. اما در مورد حيات وضع فرق ميكند.
تقيزاده، سردبير حياتنو، واقعا هركاري كرد تا روزنامه بماند. او ماندن و زمزمه كردن را به رفتن و فرياد زدن ترجيح ميداد. اما حالا...
روزي كه قرار بود حياتنو راهاندازي شود، تازه تعطيل دستهجمعي روزنامهها را از سر گذرانده بوديم. براي كار به حياتنو دعوت شدم، هم براي سرويس هنري و هم براي كار در سرويس سياسي و تهيه گزارشهاي روز. اما لج كرده بودم. اصلا از حياتنو خوشم نميآمد. مدتها گذشت، قريب يك سال، تا اينكه به خاطر دوست عزيزم پژمان راهبر، همكاري با «ويكند» را شروع كردم و بعد از چند ماه كه مهرداد خليلي سرويس اجتماعي حيات را تحويل گرفت، با او به خود روزنامه آمدم. فقط به خاطر همكاري با او. اما حالا حياتنو برايم ديگر يك روزنامه نيست. يكي از دهها نشريه نيست. اين بهترين محيط كاري بود كه تاكنون تجربه كردهام.
وقتي هر روزنامهاي تعطيل ميشد، دلم براي خبرنگاران، عكاسان، كادرفني و حتي دربان روزنامه تنگ ميشد. اما سردبيران به نظرم جايي براي دلسوزاندن نداشتند، اغلب آنها، خودخواسته و دانسته كاري ميكردند كه روزنامه به ورطه نابودي ميرفت. اما در مورد حيات وضع فرق ميكند.
تقيزاده، سردبير حياتنو، واقعا هركاري كرد تا روزنامه بماند. او ماندن و زمزمه كردن را به رفتن و فرياد زدن ترجيح ميداد. اما حالا...
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱
حالا ماني وقتي با خودش تنهاست، به زير گريه نميزند، بلكه صداهاي نامفهومي مثل صداي گربه از خودش در ميآورد و اين كار دقايق زيادي طول ميكشد.
صداها اينطوري هستند: اي..اي...ايييي...آغوم...ايييي...ايييي بعضي وقتها هم يك جمله ميسازد. آقاني قاقوني قاني!
دستانش را تقريبا تا مچ توي دهانش ميبرد و لباس و پتو و عروسك و... هم در امان نيستند. هرچه دم دستش باشد تا جايي كه بتواند به دهانش ميبرد تا اينكه بعضي وقتها حالش به هم ميخورد.
چند شب پيش كه مهمان بوديم، ماني براي اولين بار غريبي و ترس را به نمايش گذاشت. در ساعت اول ورودمان كه هنوز جمعيت كم بود، او تنها با تعجب به اطراف نگاه ميكرد، گهگاه هم ميخنديد. تا اينكه من ماني را پس از شير دادن از اتاق بيرون آوردم. عليرضا ماني را بغل كرد و روي دست نگه داشت و با صداي بلند شروع كرد به قربانصدقه، صداي خندهها هم از اطراف بلند شد كه ماني ناگهان بغض كرد و زير گريه زد. گريهاي كه تمامي نداشت. آرام ميشد و باز بغض ميكرد. قريب يك ساعت وضع بر همين منوال بود تا اينكه ماني تازه آرام شد. با ديدن رنگهاي روشن و نور زياد اتاق، گل از گلش شكفت و لبش به خنده باز شد.
شب بعد هم ، ديگري مهمان بوديم؛ ليلا و شاهرخ هم با دارا، پسرشان كه پنج ماهي از ماني بزرگتر است آمدند. ديدار اوليه ماني و دارا خيلي جالب بود. دارا كه بزرگتر است و بهتر از اوضاع سر در ميآورد فقط با تعجب و دهان باز به ماني نگاه ميكرد. شايد هم ميگفت: اين ديگه چيه كه قد منه!
ماني هم با خنده به او نگاه ميكرد. دستانشان را به هم داديم. دست هم را گرفتند و بعد دارا زير گريه زد، احتمالا او آنقدر بزرگ شده كه معناي حسادت و ... را هم بفهمد.
دارا از بچههايي است كه من خيلي دوستش دارم. هم به خاطر نمك و جذابيتي كه دارد و هم به خاطر چيزهايي كه نميدانم چيست، اما به هرحال دارا براي من خيلي دوستداشتني است.
حالا ديگر ماني خوابش ميآيد و دارد گريه ميكند. فعلا باي!
صداها اينطوري هستند: اي..اي...ايييي...آغوم...ايييي...ايييي بعضي وقتها هم يك جمله ميسازد. آقاني قاقوني قاني!
دستانش را تقريبا تا مچ توي دهانش ميبرد و لباس و پتو و عروسك و... هم در امان نيستند. هرچه دم دستش باشد تا جايي كه بتواند به دهانش ميبرد تا اينكه بعضي وقتها حالش به هم ميخورد.
چند شب پيش كه مهمان بوديم، ماني براي اولين بار غريبي و ترس را به نمايش گذاشت. در ساعت اول ورودمان كه هنوز جمعيت كم بود، او تنها با تعجب به اطراف نگاه ميكرد، گهگاه هم ميخنديد. تا اينكه من ماني را پس از شير دادن از اتاق بيرون آوردم. عليرضا ماني را بغل كرد و روي دست نگه داشت و با صداي بلند شروع كرد به قربانصدقه، صداي خندهها هم از اطراف بلند شد كه ماني ناگهان بغض كرد و زير گريه زد. گريهاي كه تمامي نداشت. آرام ميشد و باز بغض ميكرد. قريب يك ساعت وضع بر همين منوال بود تا اينكه ماني تازه آرام شد. با ديدن رنگهاي روشن و نور زياد اتاق، گل از گلش شكفت و لبش به خنده باز شد.
شب بعد هم ، ديگري مهمان بوديم؛ ليلا و شاهرخ هم با دارا، پسرشان كه پنج ماهي از ماني بزرگتر است آمدند. ديدار اوليه ماني و دارا خيلي جالب بود. دارا كه بزرگتر است و بهتر از اوضاع سر در ميآورد فقط با تعجب و دهان باز به ماني نگاه ميكرد. شايد هم ميگفت: اين ديگه چيه كه قد منه!
ماني هم با خنده به او نگاه ميكرد. دستانشان را به هم داديم. دست هم را گرفتند و بعد دارا زير گريه زد، احتمالا او آنقدر بزرگ شده كه معناي حسادت و ... را هم بفهمد.
دارا از بچههايي است كه من خيلي دوستش دارم. هم به خاطر نمك و جذابيتي كه دارد و هم به خاطر چيزهايي كه نميدانم چيست، اما به هرحال دارا براي من خيلي دوستداشتني است.
حالا ديگر ماني خوابش ميآيد و دارد گريه ميكند. فعلا باي!
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
از همه كساني كه اين وبلاگ را پيگيري ميكنند به خاطر وقفههايي كه پيش ميآيد عذر ميخواهم. همهاش هم تقصير من نيست. وقتي كه من فرصت نوشتن دارم سايتم داون است، و در مواقع ديگر هم معمولا آنقدر كار پيش ميآيد كه فرصت وبلاگنويسي ندارم. از همه بدتر هم اين سيناست كه براي استفاده از كامپيوتر هيچ وقتي به من نميدهد! همين الان هم مثل طلبكارها بالاي سرم ايستاده.
ديروز، ماني واكسن زده بود. تب شديدي داشت و تا صبح چندين بار بيدار شد. فقط بايد او را بغل ميگرفتم تا در آغوشم بخوابد. به محض اينكه او را در جايش ميخواباندم بيدار ميشد و گريه را از سر ميگرفت. حالا كم كم خندهها و گريههاي ماني هدفدار ميشود.
امروز موقع تعويض پوشك، شايد به خاطر اينكه پايش درد ميكرد، جيغ و داد راه انداخت. آنقدر جيغ زد كه اعصاب من هم خورد شد و با صداي بلند گفتم: «اه! ماني بسه!» باورتان نميشود، پاك از اين گفته پشيمان شدم. ماني چند لحظه ساكت شد، به من نگاه كرد و چنان گريه بلند و هقهقي سر داد كه به غلط كردن افتادم. حالا هرچه او را نوازش ميكردم اين گريه بند نميآمد. نميتوانم بگويم چقدر پشيمان شدم. از چشمان ماني كوچولو اشك ميآمد. خلاصه با هزار بدبختي او را آرام كردم. موقع شيرخوردن بازهم به من نگاه نميكرد و بغض داشت و هر چند لحظه يك بار، يادآوري ميكرد كه هنوز دلخور است. ماني كم كم ياد گرفته كه به بغل كساني كه دوست دارد تمايل نشان دهد. مثلا وقتي تازه از سر كار ميآيم و با دستان باز به سمتش ميروم، دست و پا ميزند و دستش را دراز ميكند. البته هنوز يادنگرفته كه به طرف من خم بشود. همينطور وقتي در آغوش من است و ديگران ميخواهند او را بغل كنند، رويش را بر ميگرداند و سرش را به سينهام ميچسباند.
داروي تمپرا كه به جاي استامينوفن به او ميدهم علاوه بر طعم خوبي كه دارد، اثر بهتري هم ميگذارد. اما وقتي آن را از دكتر گرفتم در مورد دوزش و اينكه چه مقدار بايد به بچه بخورانم نپرسيده بودم. اولين بار كه ميخواستم از آن استفاده كنم روي بسته دارو را خواندم. نوشته شده بود: براي سن كمتر از 2 با دستور پزشك و بر اساس وزن و براي سن بين دو تا سه دو واحد هشت ميلي و بالاتر از سه، سه واحد هشت ميلي. من هم كه فكر كردم اين ارقام به ماه اشاره دارد. هشت ميل از دارو را به ماني دادم. تازه بعد از آن بود كه فكر كردم، ممكن است اين ارقام نشانه سالها باشد. ( كه همينطور هم بود). داشتم قالب تهي ميكردم. فورا به موبايل مژگان، دستيار دكتر مدرس فتحي زنگ زدم و او خيالم را راحت كرد كه اشكالي ندارد. اما فهميدم كه دوز واقعي ماني چهار ميل است. خوشبختانه يكي از امتيازات كلينيك دكتر مدرس فتحي همين مژگان خانم است كه تقريبا تماموقت به سئوالات مادران و پدران جواب ميدهد. واقعا هم بيش از يك متخصص تازهكار اطفال ميتوان روي او حساب كرد.
ديروز، ماني واكسن زده بود. تب شديدي داشت و تا صبح چندين بار بيدار شد. فقط بايد او را بغل ميگرفتم تا در آغوشم بخوابد. به محض اينكه او را در جايش ميخواباندم بيدار ميشد و گريه را از سر ميگرفت. حالا كم كم خندهها و گريههاي ماني هدفدار ميشود.
امروز موقع تعويض پوشك، شايد به خاطر اينكه پايش درد ميكرد، جيغ و داد راه انداخت. آنقدر جيغ زد كه اعصاب من هم خورد شد و با صداي بلند گفتم: «اه! ماني بسه!» باورتان نميشود، پاك از اين گفته پشيمان شدم. ماني چند لحظه ساكت شد، به من نگاه كرد و چنان گريه بلند و هقهقي سر داد كه به غلط كردن افتادم. حالا هرچه او را نوازش ميكردم اين گريه بند نميآمد. نميتوانم بگويم چقدر پشيمان شدم. از چشمان ماني كوچولو اشك ميآمد. خلاصه با هزار بدبختي او را آرام كردم. موقع شيرخوردن بازهم به من نگاه نميكرد و بغض داشت و هر چند لحظه يك بار، يادآوري ميكرد كه هنوز دلخور است. ماني كم كم ياد گرفته كه به بغل كساني كه دوست دارد تمايل نشان دهد. مثلا وقتي تازه از سر كار ميآيم و با دستان باز به سمتش ميروم، دست و پا ميزند و دستش را دراز ميكند. البته هنوز يادنگرفته كه به طرف من خم بشود. همينطور وقتي در آغوش من است و ديگران ميخواهند او را بغل كنند، رويش را بر ميگرداند و سرش را به سينهام ميچسباند.
داروي تمپرا كه به جاي استامينوفن به او ميدهم علاوه بر طعم خوبي كه دارد، اثر بهتري هم ميگذارد. اما وقتي آن را از دكتر گرفتم در مورد دوزش و اينكه چه مقدار بايد به بچه بخورانم نپرسيده بودم. اولين بار كه ميخواستم از آن استفاده كنم روي بسته دارو را خواندم. نوشته شده بود: براي سن كمتر از 2 با دستور پزشك و بر اساس وزن و براي سن بين دو تا سه دو واحد هشت ميلي و بالاتر از سه، سه واحد هشت ميلي. من هم كه فكر كردم اين ارقام به ماه اشاره دارد. هشت ميل از دارو را به ماني دادم. تازه بعد از آن بود كه فكر كردم، ممكن است اين ارقام نشانه سالها باشد. ( كه همينطور هم بود). داشتم قالب تهي ميكردم. فورا به موبايل مژگان، دستيار دكتر مدرس فتحي زنگ زدم و او خيالم را راحت كرد كه اشكالي ندارد. اما فهميدم كه دوز واقعي ماني چهار ميل است. خوشبختانه يكي از امتيازات كلينيك دكتر مدرس فتحي همين مژگان خانم است كه تقريبا تماموقت به سئوالات مادران و پدران جواب ميدهد. واقعا هم بيش از يك متخصص تازهكار اطفال ميتوان روي او حساب كرد.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
ماني الان پيش سيناست.حالا سينا كم كم ياد ميگيرد كه گاهي ماني را نگه دارد.
امروز تولد من است.اما عصر وقت دكتر دارم.صبح هم كلي كار بانكي داشتم كه همراه خودم ماني را هم بردم.يكي از لبلس هاي سيسمونياش را تازه كشف كردم. يك سرهمي تايلندي بسيار راحت است .دست ها و پاهايش را كاملا مي پوشاند و كلاه هم دارد.از دو طرف تا زير گردن زيپ مي خورد. اين سرهمي را روي لباسش پوشاندم وخيلي به گرم نگه داشتنش كمك كرد.
اميدوارم به من نخنديد ولي از صبح ماني دل درد داشت و تازه راحت شد و من از اين بابت خيلي خوشحالم .بگذار خودتان مادر شويد آنوقت مي فهميد من چه مي گويم.
امروز تولد من است.اما عصر وقت دكتر دارم.صبح هم كلي كار بانكي داشتم كه همراه خودم ماني را هم بردم.يكي از لبلس هاي سيسمونياش را تازه كشف كردم. يك سرهمي تايلندي بسيار راحت است .دست ها و پاهايش را كاملا مي پوشاند و كلاه هم دارد.از دو طرف تا زير گردن زيپ مي خورد. اين سرهمي را روي لباسش پوشاندم وخيلي به گرم نگه داشتنش كمك كرد.
اميدوارم به من نخنديد ولي از صبح ماني دل درد داشت و تازه راحت شد و من از اين بابت خيلي خوشحالم .بگذار خودتان مادر شويد آنوقت مي فهميد من چه مي گويم.
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
ديروز ماني را براي چكاپ به كلينيك دكتر مدرس فتحي بردم. وزن او شش كيلو و 600 گرم بود. يعني ظرف سه هفته هفتصد گرم سنگينتر شده كه رشد خوبي است.
براي ماني استامينوفني با طعم خوب خريدم كه خارجي است و حدود 6 هزار تومان قيمت دارد، اما ميارزد. براي اينكه استامينوفنهاي موجود در بازار بسيار تلخ است و ماني براي خوردنش بايد عذاب زيادي ميكشيد.
موقع معاينه، ماني دائم به اطرافش و به شكلهاي عروسكي كه بالاي سرش چسبيده بود نگاه ميكرد. براي دكتر و همكارانش هم جالب بود. معتقد بودند ماني، بچه هوشياري است.
دكتر گفت با پستونك موافق نيست و من دارم سعي ميكنم كه ماني را ترك بدهم.
آقا پسرم، ديشب از وقتي حمام كرد، تا صبح راحت خوابيد.
براي ماني استامينوفني با طعم خوب خريدم كه خارجي است و حدود 6 هزار تومان قيمت دارد، اما ميارزد. براي اينكه استامينوفنهاي موجود در بازار بسيار تلخ است و ماني براي خوردنش بايد عذاب زيادي ميكشيد.
موقع معاينه، ماني دائم به اطرافش و به شكلهاي عروسكي كه بالاي سرش چسبيده بود نگاه ميكرد. براي دكتر و همكارانش هم جالب بود. معتقد بودند ماني، بچه هوشياري است.
دكتر گفت با پستونك موافق نيست و من دارم سعي ميكنم كه ماني را ترك بدهم.
آقا پسرم، ديشب از وقتي حمام كرد، تا صبح راحت خوابيد.
جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۱
ماني سرماي بدي خورده .ديشب گريه هاي دردناكش تا دير وقت ادامه داشت وتنها پس از خوردن استامينوفن آرام شد.شايد امروز هم سر كار نروم . سر دوراهي مانده ام ،حقوق اين ماهم به خاطر كسر كار خيلي كم شده و مهندس تقي زاده قرار است به موضوع رسيدگي كند. به او گفته ام در اين شرايط ترجيح مي دهم در خانه كار كنم.
اين نخستين بار است كه مجبور به انتخاب شده ام و اميدوارم بعدها به خاطر اينكه ماني را انتخاب كردم پشيمان نشوم.
اين نخستين بار است كه مجبور به انتخاب شده ام و اميدوارم بعدها به خاطر اينكه ماني را انتخاب كردم پشيمان نشوم.
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱
دو سه روز پيش خبري روي تلكس ايرنا مخابره شد كه از لحظه شنيدن آن به شدت عصبي و متاثرم و متاسفانه جامعهاي كه براي حكم اعدام يك فعال سياسي - فرهنگي روزهاي زيادي را در دعوا، جنجال و اعتصاب ميگذراند -حكمي كه مسلما به زودي نقض خواهد شد- چشمش را كاملا بر اين خبر بست: امير حسام، نوزاد دوماهه توسط پدرش شكنجه ميشد. وقتي به بيمارستان منتقل شد، بدنش آثار زيادي از سوختگي و جراحت داشت و دو پايش از ران و ساق شكسته بودند. نميتوانم شرايط روحي خودم را پس از شنيدن اين خبر توضيح دهم. از ندا دهقاني، خبرنگار سرويس اجتماعي كه در كرج زندگي ميكند، خواستم برود و گزارشي از اين نوزاد كه در بيمارستان البرز كرج بستري بود تهيه كند. او امروز عكسها و گزارش را آورد. نوزاد كوچولو، سه روز از ماني كوچكتر است. وضعيت او در عكسها رقتانگيز است. چهرهاش نشان از هيچچيز ندارد، نه خوشي و نه ناخوشي. صورتش بيتفاوت است. نميدانم لابد بهخاطر اين همه بيمهري و از بخت بدش مبهوت است.
مادر اميرحسام، شكايت خود را از پدرش كه گفته ميشود معتاد است پس گرفته و مردك به زندگي خود برگشته. يكبار هم به نوزادي كه به عمد او را به زمين انداخته و اين بلا را سرش آورده سر نزده است. جالب اينجاست كه بچه بدبخت، نخستين فرزند خانواده هم هست. نميدانم كي قرار است قوانين ما درباره كودكآزاري تغيير كند. اگر جاي قاضي بودم، پدر اميرحسام را ميدادم از يك بلندي پرت كنند تا جفت پاهايش قلم شود. بلكه بفهمد چه برسر نوزاد بيزبان كوچولو آورده. حيوان بيرحم.
امروز گزارش مربوط به اين پسر در حياتنو چاپ ميشود.
مادر اميرحسام، شكايت خود را از پدرش كه گفته ميشود معتاد است پس گرفته و مردك به زندگي خود برگشته. يكبار هم به نوزادي كه به عمد او را به زمين انداخته و اين بلا را سرش آورده سر نزده است. جالب اينجاست كه بچه بدبخت، نخستين فرزند خانواده هم هست. نميدانم كي قرار است قوانين ما درباره كودكآزاري تغيير كند. اگر جاي قاضي بودم، پدر اميرحسام را ميدادم از يك بلندي پرت كنند تا جفت پاهايش قلم شود. بلكه بفهمد چه برسر نوزاد بيزبان كوچولو آورده. حيوان بيرحم.
امروز گزارش مربوط به اين پسر در حياتنو چاپ ميشود.
اينها جديدترين عكسهاي ماني هستند. خيلي وقت بود كه عكسهايش را اينجا نگذاشته بودم.
ماني دارد ياد ميگيرد كه مامان و بابا را بشناسد. من كه از سر كار برميگردم، صورتش را به صورتم ميچسباند و مدت زيادي همينطور ميماند. گاهي هم صورتم را مك ميزند. ( البته من به محض برگشتن از سر كار دست و صورتم را صابوني ميكنم، فكر بد نكنيد!)
ماني كم كم به مرحله شناخت دهاني نزديك ميشود و هرچه دم دستش است به دهان ميبرد، به خصوص پتوهايش را.



راستي! وبلاگ من و ماني دارد شهرت جهاني پيدا ميكند! در ضميمه تهران روزنامه همشهري كه ويژه معرفي وبلاگهاي ادبي- هنري معرفي شد، و براي اينكه كسي نفهمد كه براي من، پارتيبازي كرده، مطلب مربوط كه كتاب شعر شكوه قاسمنيا را انتخاب كرده .
ماني دارد ياد ميگيرد كه مامان و بابا را بشناسد. من كه از سر كار برميگردم، صورتش را به صورتم ميچسباند و مدت زيادي همينطور ميماند. گاهي هم صورتم را مك ميزند. ( البته من به محض برگشتن از سر كار دست و صورتم را صابوني ميكنم، فكر بد نكنيد!)
ماني كم كم به مرحله شناخت دهاني نزديك ميشود و هرچه دم دستش است به دهان ميبرد، به خصوص پتوهايش را.



راستي! وبلاگ من و ماني دارد شهرت جهاني پيدا ميكند! در ضميمه تهران روزنامه همشهري كه ويژه معرفي وبلاگهاي ادبي- هنري معرفي شد، و براي اينكه كسي نفهمد كه براي من، پارتيبازي كرده، مطلب مربوط كه كتاب شعر شكوه قاسمنيا را انتخاب كرده .
شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۱
روز پنجشنبه، دوستان همدوره دبيرستانم به ديدن من و ماني آمدند. زندگي، ما را از هم خيلي دور كرده اما هنوز هم فكر ميكنم دوستي بيشيله پيلهتر و محكمتر از رفاقتهاي دوره مدرسه نميتوانم پيدا كنم. ما پنج نفر هستيم. شيلا، الهام، ناهيد، آزيتا و من. البته خواهرهاي شيلا و آزيتا هم كه از ما كوچكتر بودند به گروه ما پيوستند.
من سومين نفر از اين گروه پنجنفره هستم كه بچهدار ميشوم. الهام پسر 5/4 سالهاي به نام آرين دارد و آزيتا دختر 5/3 سالهاي به نام پارميس. وقتي به عقب بر ميگردم، ميبينم هيچوقت فكر نميكردم روزي ما دانشآموزان كلاس رياضي دبيرستان تربيت، به جاي حل مسايل فيزيك و رياضي جديد و ... راجع به نحوه تربيت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت كنيم.
ماني خوابيده، عادت كرده است كه داخل كالسكهاش بخوابد. اين براي من خيلي خوب بود. چون هم راحت بود، هم قابليت جابهجايي داشت. اما حالا ديگر كالسكه براي خواب تنگ است و من ترجيح ميدهم او را به تخت منتقل كنم. پنجشنبه براي ماني روز سختي بود. چون تمام مدت دورش شلوغ بود و من كمتر به او ميرسيدم. او هم شب تلافياش را درآورد. وقتي كه او را خوابانده بودم، و داشتم به كارهايم ميرسيدم، صدايي مثل قرقر، مثل وقتي پستونك از دهانش ميافتد شنيدم. اهميت ندادم كه يك دفعه صداي گريه وحشتناك و بغضآلودش بلند شد. گريه خيلي معصومانه كه تا آن موقع نديده بودم. حتي در بغل من هم آرام نشد. مثل اينكه از چيزي ترسيده بود. بعد از چند دقيقه كه بالاخره آرامش كردم، در آغوشم خوابيد و تمام شب او را روي سينهام خواباندم و سرش را روي قلبم قرار دادم تا مرا حس كند. تا ساعت سه و نيم صبح همينطوري خوابيديم، تا اينكه سينا آمد و بيدارم كرد و ماني را سرجايش خواباندم.
امروز از تلويزيون فيلم زندگي الكسي را ديدم و دايم بغضي گلويم را فشرد. كمكم به جاي اينكه با ديدن فيلمهاي عاشقانه گريهام بگيرد، با فيلمهايي كه درباره كودكان ناكام است گريه ميكنم!
ماني كوچولوي من الان مثل فرشتهها خوابيده، دوستش دارم، خيلي خيلي دوستش دارم.
من سومين نفر از اين گروه پنجنفره هستم كه بچهدار ميشوم. الهام پسر 5/4 سالهاي به نام آرين دارد و آزيتا دختر 5/3 سالهاي به نام پارميس. وقتي به عقب بر ميگردم، ميبينم هيچوقت فكر نميكردم روزي ما دانشآموزان كلاس رياضي دبيرستان تربيت، به جاي حل مسايل فيزيك و رياضي جديد و ... راجع به نحوه تربيت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت كنيم.
ماني خوابيده، عادت كرده است كه داخل كالسكهاش بخوابد. اين براي من خيلي خوب بود. چون هم راحت بود، هم قابليت جابهجايي داشت. اما حالا ديگر كالسكه براي خواب تنگ است و من ترجيح ميدهم او را به تخت منتقل كنم. پنجشنبه براي ماني روز سختي بود. چون تمام مدت دورش شلوغ بود و من كمتر به او ميرسيدم. او هم شب تلافياش را درآورد. وقتي كه او را خوابانده بودم، و داشتم به كارهايم ميرسيدم، صدايي مثل قرقر، مثل وقتي پستونك از دهانش ميافتد شنيدم. اهميت ندادم كه يك دفعه صداي گريه وحشتناك و بغضآلودش بلند شد. گريه خيلي معصومانه كه تا آن موقع نديده بودم. حتي در بغل من هم آرام نشد. مثل اينكه از چيزي ترسيده بود. بعد از چند دقيقه كه بالاخره آرامش كردم، در آغوشم خوابيد و تمام شب او را روي سينهام خواباندم و سرش را روي قلبم قرار دادم تا مرا حس كند. تا ساعت سه و نيم صبح همينطوري خوابيديم، تا اينكه سينا آمد و بيدارم كرد و ماني را سرجايش خواباندم.
امروز از تلويزيون فيلم زندگي الكسي را ديدم و دايم بغضي گلويم را فشرد. كمكم به جاي اينكه با ديدن فيلمهاي عاشقانه گريهام بگيرد، با فيلمهايي كه درباره كودكان ناكام است گريه ميكنم!
ماني كوچولوي من الان مثل فرشتهها خوابيده، دوستش دارم، خيلي خيلي دوستش دارم.
چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱
فقط در مورد ماني اين حس رو تجربه كردهام: اينكه اون فقط من رو ميشناسه . بين چند صدا با صداي من نيشش باز ميشه و اينكه وقتي داره حسابي گريه ميكنه و توي بغل هيچكس آروم نميشه، مياد و در آغوش من آرامش ميگيره.
ماني رو روزي دو سه ساعت تو آغوش خودم ميخوابونم. اول قصد نداشتم كه اين كار رو بكنم براي اينكه همه به من گفتند سعي كن ماني طوري بار بياد كه خودش سرجاش بخوابه. در اكثر مواقع هم اينطوريه. اما يكبار در روز، حوالي ساعت 5/1 - 2 بعدازظهر، وقتي ماني شيرش رو ميخوره و من او رو بلند ميكنم تا بادگلو بزنه، همانطور ايستاده خوابش ميبره. صورتش رو به صورتم ميچسبونم و اون مدهوش ميشه. من هم او را در آغوشم نگه ميدارم، سرش رو روي قلبم ميگذارم و كوچولوي من...واي خدا ميدونه چه لذتي داره، فقط يك مادر ميتونه يك همچين تجربه شيريني رو درك كنه.
ماني تنها موجودي در دنياست كه بيش از همه به من وابسته است، همانطور كه حالا من به اون وابستگي دارم.
ماني رو روزي دو سه ساعت تو آغوش خودم ميخوابونم. اول قصد نداشتم كه اين كار رو بكنم براي اينكه همه به من گفتند سعي كن ماني طوري بار بياد كه خودش سرجاش بخوابه. در اكثر مواقع هم اينطوريه. اما يكبار در روز، حوالي ساعت 5/1 - 2 بعدازظهر، وقتي ماني شيرش رو ميخوره و من او رو بلند ميكنم تا بادگلو بزنه، همانطور ايستاده خوابش ميبره. صورتش رو به صورتم ميچسبونم و اون مدهوش ميشه. من هم او را در آغوشم نگه ميدارم، سرش رو روي قلبم ميگذارم و كوچولوي من...واي خدا ميدونه چه لذتي داره، فقط يك مادر ميتونه يك همچين تجربه شيريني رو درك كنه.
ماني تنها موجودي در دنياست كه بيش از همه به من وابسته است، همانطور كه حالا من به اون وابستگي دارم.
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱
ماني الان خوابيده. تازگيها يك روش احمقانه اما كارآمد پيدا كردم براي اينكه ماني پستونكش رو از دهنش بيرون نندازه. هروقت پستونكش رو از دهنش بيرون مياندازه، از خواب ميپره. يه شمد نازك داره، اون رو چند لا ميكنم و روي پستونك قرار ميدم. باعث ميشه پستونك سرجاي خودش بمونه و ماني خوابش ببره، اما به محض اينكه خوابش برد. اون رو برميدارم، چون ماني عادت داره زياد تقلا كنه و سرش رو زير اون شمد ميبره. پسر كوچولوي من حالا روزها، گهگاه با صداي خنده بلند من رو غافلگير ميكنه. صداهاش رو ضبط كردم و مي خوام تو وبلاگ بذارم اما باباي تنبلش كه قراره كار تبديل اون رو انجام بده دائم بهونه مياره.
نميدونم قبلا راجع به لباسهاي ماني گفتم يا نه؟ ولي بايد بگم ديروز لباسهايي كه در روزهاي اول ميپوشيد رو جمع كردم چون حالا ديگه هيچكدوم بهش نميخوره. قبلا نوشتم كه براي ماني چند دست لباس از بهار خريديم اما همه برايش كوچك بود و چند بار آنها را عوض كرديم. راستش حالا به اين نتيجه رسيدهام كه سرهميهاي پادار ايراني اغلب غيراستاندارد است و پاي بچهها در آنها ناراحت ميشود. يك مارك خوب، كه اغلب لباسهايش صادراتي است، مارك دولو است اما اين لباسها هم فقط به درد لباس زير نوزاد ميخورد. يعني بايد زيرپوشهاي سرهميهاي بدون پا و شورتي آن را خريد. بقيهاش به درد نميخورند.
راستي رنگ چشم ماني هنوز سورمهاي و طوسي است. اغلب شنيده بوديم كه رنگ چشم نوزادان تا چهل روزگي مشخص ميشود. اطرافيان ميگويند، چشم او روشن خواهد بود. نميدانم رنگ چشمش شبيه من (زيتوني) ميشود يا اينكه به پدربزرگ سينا ميرود و آبي خواهد شد. حالا بايد بمانيم و ببينيم!
نميدونم قبلا راجع به لباسهاي ماني گفتم يا نه؟ ولي بايد بگم ديروز لباسهايي كه در روزهاي اول ميپوشيد رو جمع كردم چون حالا ديگه هيچكدوم بهش نميخوره. قبلا نوشتم كه براي ماني چند دست لباس از بهار خريديم اما همه برايش كوچك بود و چند بار آنها را عوض كرديم. راستش حالا به اين نتيجه رسيدهام كه سرهميهاي پادار ايراني اغلب غيراستاندارد است و پاي بچهها در آنها ناراحت ميشود. يك مارك خوب، كه اغلب لباسهايش صادراتي است، مارك دولو است اما اين لباسها هم فقط به درد لباس زير نوزاد ميخورد. يعني بايد زيرپوشهاي سرهميهاي بدون پا و شورتي آن را خريد. بقيهاش به درد نميخورند.
راستي رنگ چشم ماني هنوز سورمهاي و طوسي است. اغلب شنيده بوديم كه رنگ چشم نوزادان تا چهل روزگي مشخص ميشود. اطرافيان ميگويند، چشم او روشن خواهد بود. نميدانم رنگ چشمش شبيه من (زيتوني) ميشود يا اينكه به پدربزرگ سينا ميرود و آبي خواهد شد. حالا بايد بمانيم و ببينيم!
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱
سرماي بدي خوردم. هنوز گلودرد دست از سرم برنداشته. ماني هم با اينكه بهتره هنوز فرت فرت ميكنه و مثل پيرمردها تكسرفه ميزنه. شب پيش مازيار اسلامي و گلناز را به طور اتفاقي توي خيابون ديديم. چون جلوي در خونهمون بودن، به ديدن ماني اومدن. براي اونها جالب بود كه ماني در حالي كه فقط دوماهشه دائم با چشمانش به اطراف نگاه ميكنه و سعي داره دهانش باز و بسته كنه و حرف بزنه. شايد دليلش اين باشه كه من دائم با ماني حرف ميزنم. طوري كه سينا جديدا به خيلي از حرفهام بيتوجهي ميكنه به بهانه اينكه «فكر ميكردم با ماني حرف ميزدي!»
وقتي ماني رو دمر ميخوابونيم و از پشت كف پاهاش رو با دست فشار ميديم و نگه ميداريم، سينه خيز چند سانتي به جلو ميره. و مطابق معمول وقتي نميتونه به راحتي اينكار رو انجام بده شروع به گريه ميكنه. دو سه روزي هم هست كه گهگاه وقتي توي تختش خوابيده (البته وقتي پستونك در دهان نداره) يك جيغ كوتاه ميكشه كه احتمالا معني و مفهوم آن اين است كه : « به من توجه كنيد!»
فكر ميكنم، او كم كم داره اطرافيان رو به خوبي ميشناسه. احتمالا به زودي براي رفتن به سركار مصيبت خواهم داشت...
آخ آخ بچهام! داره گريه ميكنه...
وقتي ماني رو دمر ميخوابونيم و از پشت كف پاهاش رو با دست فشار ميديم و نگه ميداريم، سينه خيز چند سانتي به جلو ميره. و مطابق معمول وقتي نميتونه به راحتي اينكار رو انجام بده شروع به گريه ميكنه. دو سه روزي هم هست كه گهگاه وقتي توي تختش خوابيده (البته وقتي پستونك در دهان نداره) يك جيغ كوتاه ميكشه كه احتمالا معني و مفهوم آن اين است كه : « به من توجه كنيد!»
فكر ميكنم، او كم كم داره اطرافيان رو به خوبي ميشناسه. احتمالا به زودي براي رفتن به سركار مصيبت خواهم داشت...
آخ آخ بچهام! داره گريه ميكنه...
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱
ديروز جلسه زنان بلاگر برگزار شده بود. متاسفم كه نتوانستم در آن شركت كنم. با تمام تلاشي كه جهت حفظ حضورم در اجتماعات مختلف ميكنم، اين روزها در بسياري از قرارها نميتوانم حاضر شوم.
سرماخوردگي هنوز من و ماني هر دو را اذيت ميكند و من مجبورم اوقات بيشتري را با او بگذرانم.
ماني ساعاتي كه من نيستم خيلي مظلوم ميشود، از چند ساعت قبل از رفتنم دائم سعي ميكنم به گونهاي غيبتم را جبران كنم، او اغلب بغض ميكند و گريه مظلومانهاي سرميدهد كه دل همه را ميسوزاند. چشمانش كم كم خيلي شيطان شده، با دقت و اشتياق به همه طرف نگاه ميكند. به طرف صداهايي كه ميشناسد برميگردد و ميخندد وبيشتر از همه به صداي من حساسيت دارد.
يكي از دوستانمان (سام فرزانه) كتابي را ديروز به ماني هديه داد كه بسيار شيرين است. كتاب، مامان بيا جيش دارم، شعري از شكوه قاسمنيا است. بخشي از شعر كه خيلي بامزه است را برايتان نقل ميكنم:
مامان بيا جيش دارم
فوريه خيلي كارم
لگن بيار زود برام
تا خيس نشه شلوارم
×××
پر شده باز اين لگن
بايد كه خاليش كنم
تا اينكه دفعه بعد
دوباره توش جيش كنم!
خدايا! كي ميشه ماني به سني برسد كه حرف مرا بفهمد و با من حرف بزند. همين الان كه گهگاه صداهاي نامفهومي را با جيغ و ادا و اطوار از خودش خارج ميكند، آب از لب و لوچهمان راه ميافتد. خب! هركس ميخواهد، بگويد نديد بديد هستم، آره بابا هستم، قربون شكل پسر دردونهام برم!...
سرماخوردگي هنوز من و ماني هر دو را اذيت ميكند و من مجبورم اوقات بيشتري را با او بگذرانم.
ماني ساعاتي كه من نيستم خيلي مظلوم ميشود، از چند ساعت قبل از رفتنم دائم سعي ميكنم به گونهاي غيبتم را جبران كنم، او اغلب بغض ميكند و گريه مظلومانهاي سرميدهد كه دل همه را ميسوزاند. چشمانش كم كم خيلي شيطان شده، با دقت و اشتياق به همه طرف نگاه ميكند. به طرف صداهايي كه ميشناسد برميگردد و ميخندد وبيشتر از همه به صداي من حساسيت دارد.
يكي از دوستانمان (سام فرزانه) كتابي را ديروز به ماني هديه داد كه بسيار شيرين است. كتاب، مامان بيا جيش دارم، شعري از شكوه قاسمنيا است. بخشي از شعر كه خيلي بامزه است را برايتان نقل ميكنم:
مامان بيا جيش دارم
فوريه خيلي كارم
لگن بيار زود برام
تا خيس نشه شلوارم
×××
پر شده باز اين لگن
بايد كه خاليش كنم
تا اينكه دفعه بعد
دوباره توش جيش كنم!
خدايا! كي ميشه ماني به سني برسد كه حرف مرا بفهمد و با من حرف بزند. همين الان كه گهگاه صداهاي نامفهومي را با جيغ و ادا و اطوار از خودش خارج ميكند، آب از لب و لوچهمان راه ميافتد. خب! هركس ميخواهد، بگويد نديد بديد هستم، آره بابا هستم، قربون شكل پسر دردونهام برم!...
شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱
ماني سرما خورده، امروز او را به مطب دكتر مدرس فتحي بردم. ظاهرا تب ندارد و سرماخوردگي او يك مورد معمولي است. اما به هر حال از پنجشنبه شب ناآرام است. در حال حاضر 10 قطره استامينوفن خورده ولي هنوز خوابش سنگين نشده است.
راستي ماني پنج كيلو و 900 گرم شده است. ظرف 20 روز 700 گرم وزن اضافه كرده. دفعه گذشته پنج كيلو و 200 گرم بود و دفعه قبل از آن، سه و 850. قد او هم 59 سانتيمتر شده است.
نميدانم كداميك از آشنايانم درباره من و وبلاگم به منشي دكتر گفته بود كه او تا مرا ديد، گفت: شنيدم دكتر را بردي روي اينترنت!
.
راستي ماني پنج كيلو و 900 گرم شده است. ظرف 20 روز 700 گرم وزن اضافه كرده. دفعه گذشته پنج كيلو و 200 گرم بود و دفعه قبل از آن، سه و 850. قد او هم 59 سانتيمتر شده است.
نميدانم كداميك از آشنايانم درباره من و وبلاگم به منشي دكتر گفته بود كه او تا مرا ديد، گفت: شنيدم دكتر را بردي روي اينترنت!
.
پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۱
صبح امروز براي اولين بار ماني را به تنهايي حمام كردم. كوچولوي من از آب خيلي خوشش ميآيد، اما بعد از آنكه از زير آب خارج ميشود چندان خوشحال نيست.
كمبود خواب كم كم دارد اذيتم ميكند، هميشه ساعتهايي كه من ميخواهم بخوابم ماني بيدار است و ساعاتي كه او ميخوابد من يا كار دارم يا خوابم نميبرد. اين روزها پس از سالها كه از دوره تحصيلم ميگذرد، دوباره حسرت خواب را تجربه ميكنم و بارها شده كه در حالت نشسته خوابم برده است.
عصر امروز ماني آنقدر بيتابي كرد و از دلدرد ناليد كه مجبور شدم به او استامينوفن بدهم. نميدانم چرا با مشكل مزاجي مواجه شده. اما پس از خوردن آن چند ساعتي را راحت خوابيد. حالا دوباره نقنق را شروع كرده. شما هم دعا كنيد امشب را خوب بخوابد بلكه من هم فيض ببرم و كمي بخوابم.
كمبود خواب كم كم دارد اذيتم ميكند، هميشه ساعتهايي كه من ميخواهم بخوابم ماني بيدار است و ساعاتي كه او ميخوابد من يا كار دارم يا خوابم نميبرد. اين روزها پس از سالها كه از دوره تحصيلم ميگذرد، دوباره حسرت خواب را تجربه ميكنم و بارها شده كه در حالت نشسته خوابم برده است.
عصر امروز ماني آنقدر بيتابي كرد و از دلدرد ناليد كه مجبور شدم به او استامينوفن بدهم. نميدانم چرا با مشكل مزاجي مواجه شده. اما پس از خوردن آن چند ساعتي را راحت خوابيد. حالا دوباره نقنق را شروع كرده. شما هم دعا كنيد امشب را خوب بخوابد بلكه من هم فيض ببرم و كمي بخوابم.
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۱
امشب مادرم ماني را به خانه خودشان برده بود و من و سينا از روزنامه به آنجا رفتيم. وقتي رسيديم آلبومهاي نوزادي خودم را ورق زدم. نتيجه جالب است، به اتفاق آرا، ماني بسيار به من شباهت دارد! به زودي حتما اين عكسها را اسكن ميكنم و در اين جا ميگذارم تا شما هم قضاوت كنيد.
ماني كوچولو دل پدربزرگهايش را به شدت برده است. پدر من كه بلافاصله پس از تولد ماني به يك سفر 40 روزه رفته بود، از روزي كه برگشته هر روز به ديدن ماني ميآيد و معتقد است اين شيرينترين بچهاي است كه تا حالا ديده!
كساني كه پدر سينا را ميشناسند ميدانند آقاي سعيد مطلبي بسيار جدي است. اما در برخورد با ماني موضوع فرق ميكند. پدر سينا چنان با ماني حرف ميزند و قربانصدقهاش ميرود كه ما ( من و سينا و سعيده خواهر سينا) دهانمان از تعجب باز ميماند.
خوش به حال ماني كوچولو!
ماني كوچولو دل پدربزرگهايش را به شدت برده است. پدر من كه بلافاصله پس از تولد ماني به يك سفر 40 روزه رفته بود، از روزي كه برگشته هر روز به ديدن ماني ميآيد و معتقد است اين شيرينترين بچهاي است كه تا حالا ديده!
كساني كه پدر سينا را ميشناسند ميدانند آقاي سعيد مطلبي بسيار جدي است. اما در برخورد با ماني موضوع فرق ميكند. پدر سينا چنان با ماني حرف ميزند و قربانصدقهاش ميرود كه ما ( من و سينا و سعيده خواهر سينا) دهانمان از تعجب باز ميماند.
خوش به حال ماني كوچولو!
سهشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۱
نوزاد كوچك من حالا خيلي دوستداشتنيتر شده. دوره گريهها و بيتابيهايش تمام شد و با خندههايش زندگيمان را شيرين ميكند. صبحها از ساعت شش و نيم، هفت كه بيدار ميشود خندههاي شبيه قهقهه تحويل فرناز خانم خوابآلود ميدهد. آرزو ميكردم وقتي من سرحالم او اينگونه باشد. البته حالا ماني در ساعات ديگر روز هم وقتي بيدار است، بيشتر ميخندد و با خودش حرف ميزند. از دلدردهاي وحشتناك خبري نيست و كوچولوي من دارد راحت ميشود. چشم ماني هم با دو روز استفاده از قطره سولفاستاميد كاملا خوب شده و مدتهاست كه او با هر دو چشم ميبيند!
ماني را بعضي ساعات داخل تخت ميگذارم و عروسكهاي گردان بالاي سرش را كه موزيكال هم هست كوك ميكنم. مدت زيادي با آنها سرگرم ميشود و به آنها نگاه ميكند. اجسام قرمز و نوراني بسيار توجه او را جلب ميكنند.
معمولا هرروز او را در چند لايه پتو ميپيچم بطوريكه فقط صورتش پيداست و آنوقت او را در فضاي آزاد قرار ميدهم. جالب است كه در اين حالت بلافاصله ميخوابد و خواب طولاني و آرامي هم دارد.
از چهارشنبه (اول آبان) من به سر كارم برگشتهام، البته تنها سه يا چهار ساعت در روز است و در اين فاصله مادرم و خواهرم از ماني نگهداري ميكنند. او را حمام ميبرند و شيري كه من در شيشه ريختهام به او ميخورانند، او هم ميخوابد و اين خواب معمولا چهار پنج ساعتي طول ميكشد.
راستي سه شنبه گذشته واكسن فلج، هپاتيت و سهگانه ماني را هم زديم. يك روزي را درد كشيد. اما زود خوب شد. نوبت بعدي واكسن 22 آذر است.
ماني را بعضي ساعات داخل تخت ميگذارم و عروسكهاي گردان بالاي سرش را كه موزيكال هم هست كوك ميكنم. مدت زيادي با آنها سرگرم ميشود و به آنها نگاه ميكند. اجسام قرمز و نوراني بسيار توجه او را جلب ميكنند.
معمولا هرروز او را در چند لايه پتو ميپيچم بطوريكه فقط صورتش پيداست و آنوقت او را در فضاي آزاد قرار ميدهم. جالب است كه در اين حالت بلافاصله ميخوابد و خواب طولاني و آرامي هم دارد.
از چهارشنبه (اول آبان) من به سر كارم برگشتهام، البته تنها سه يا چهار ساعت در روز است و در اين فاصله مادرم و خواهرم از ماني نگهداري ميكنند. او را حمام ميبرند و شيري كه من در شيشه ريختهام به او ميخورانند، او هم ميخوابد و اين خواب معمولا چهار پنج ساعتي طول ميكشد.
راستي سه شنبه گذشته واكسن فلج، هپاتيت و سهگانه ماني را هم زديم. يك روزي را درد كشيد. اما زود خوب شد. نوبت بعدي واكسن 22 آذر است.
اشتراک در:
پستها (Atom)










